داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ایلیا

    “ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

    قسمت اول:
    وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
    درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
    مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
    تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
    منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

    انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

    قسمت دوم:

    بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
    امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
    امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
    تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
    قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

    یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    از نمایشگاه کتاب

    اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
    هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
    اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

    آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۰ ب.ظ روز ۰۱ خرداد ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    نمایشگاه کتاب ۹۷

    امسال قصد داشتم نمایشگاه نروم! در طرح عیدانه کتاب، کتابهایی که میخواستم را خریدم و گفتم باقی کتابهایی که میخواهم را در طول سال و در همین طرح های فصلی، میخرم؛ هم بهانه ای برای خرید کتاب از کتابفروشیها دارم، هم تخفیف هایش بیشتر از تخفیف های نمایشگاه است.
    ولی دلار که بالا رفت و به تبعش قیمت کاغذ، باخودم گفتم احتمال زیاد هزینه دوبرابری باید برای چاپ های جدید بپردازم. شاید هم دلم نیامد از خیر نمایشگاه و نفس کشیدن بین کتابها و کتابخوان ها و کتابخرها بگذرم! الغرض این شد حاصل نمایشگاه گردی امسالم.

    پ ن۱: کتابهای سمت چپ، کتابهای نوجوان است؛ همه اش مال خودم نیست، بعضی شان را برای کتابخانه مدرسه گرفتم. هنوز فرصت تفکیکشان از کتابهای خودم را پیدا نکردم.
    پ ن۲: هزینه کتابهای امسال، حدود ۴۰۰ تومان شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۳ ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    نمایشگاه بیست و هشت

    نمایشگاه کتاب امسال رو هم مثل سالهای قبل با یک لیست کتاب (که در طول سال قبل یادداشت کردم) و یک کیف کوچیک و یک ساک خرید شروع کردم؛ به همراه یک بیسکوئیت که حکم ناهار رو برام داشت. با این تفاوت که از قبل آدرس تمام کتابها و انتشاراتی که می‌خواستم رو از سایت نمایشگاه درآوردم و دیگه لازم نبود تو صف اطلاعات نمایشگاه صبر کنم و دونه دونه کتاب‌هام رو برای متصدی بخونم و آدرس‌ غرفه رو بدست بیارم.

    IMG_۲۰۱۵۰۵۱۷_۲۱۱۴۲۷

    طول خرید و گشتن‌م در شبستان یک ساعت و نیم طول کشید و تو این زمان شانزده کتابی که می‌خواستم رو خریدم. از نظر زمانی و خسته نشدن خیلی راضی بودم ولی دوست داشتم زمان بیشتری میذاشتم و بیشتر بین غرفه‌ها و ناشرها میگشتم و کتاب‌ها رو نگاه میکردم و فقط بر اساس لیستم جلو نمیرفتم؛ ولی نشد.

    تو چندسال اخیر خیلی میشنوم یا می‌خونم که میگن “ما نمایشگاه دیگه نمیریم چون بدرد نمیخوره، تو طول سال کتاب میخریم یا کتاب نخونده زیاد داریم”، ولی من همون‌قدر که تو طول سال دوست دارم برم خیابون انقلاب و بین کتابفروشی‌ها بگردم و قفسه‌ها رو نگاه کنم و کتاب بخرم، دوست دارم هرسال نمایشگاه رو برم و با وجود همه شلوغی و گاها بی‌نظمی‌هاش، بین راهروها راه برم و کتابهای مختلف و موضوعات و حتی طیف‌ و مردمی که به نمایشگاه میان رو ببینم. گاهی با ناشرها و نویسنده‌ها، که تو طول سال به راحتی نمیشه باهاشون ارتباط داشت، صحبت کنم و نظراتم رو درباره کتاب‌هاشون بگم.

    هر سال هم کتاب‌های خوبی که میبینم یا یادداشت کردم رو میخرم، حتی اگه تو طول سال بعد فرصت خوندنشون رو پیدا نکنم، یا کتابهای نخونده تو کتابخونه‌ام داشته باشم، چون میدونم بالاخره یکروز به آن کتاب احتیاج پیدا میکنم و سراغ‌ش میرم. از طرف دیگه بعضی از کتاب‌ها چاپ مجدد نمیشن و پیدا کردنشون سخت میشه ( دو تا کتاب از کتابهایی که امسال میخواستم بخرم، انتشاراتی گفت دیگه چاپ نمیکنیم و من پشیمون شدم چرا سال قبل نخریدم) یا بعضی از کتابها به دلایل مختلف ممنوع چاپ میشن و باز هم پشیمونی از نخریدنش میمونه برام ( دوتا از کتاب‌های لیستم هم ممنوع چاپ شده بودن امسال)

    خلاصه اینکه من نمایشگاه کتاب رو دوست دارم، حتی اگه فقط حدود دوساعت بتونم براش وقت بذارم.

    vaadi.ir

    نسبت به پارسال خیلی کمتر خرید کردم

    اسم کتاب‌ها و موضوع‌شون رو تو ادامه مطلب آوردم. شاید سال بعد نوشتم که از این شانزده تا چند تا خونده شده

    (بیشتر…)

    نمایشگاه کتاب در کمترین و سودمندترین زمان

    اردیبهشت که می‌شود یکی از دغدغه‌های خیلی‌ها می‌شود نمایشگاه کتاب. چه روزی را خالی کنند برای رفتن و گشتن؟ چقدر برایش هزینه کنند؟ چه کتابهایی بخرند؟ چند ساعت برای نمایشگاه زمان بگذارند؟ و …

    دوران دانشگاه ساعت‌های تعطیل بین کلاس‌ها و غیبت یکی دوکلاس، با دوستانم به نمایشگاه می‌رفتیم و کتابهای دانشگاهی و بعضا کتابهای خوبی که در غرفه‌ها میدیدم را، می‌خریدم. برنامه خاصی نداشتم و تا جائیکه توان  “پا” داشتم راهروها و غرفه‌ها را میگشتم و کتاب خوبی اگر میدیدم میخریدم.

    اما چندسالی‌ست امکان ندارد بدون برنامه‌ریزی به نمایشگاه بروم. همه چیز باید منظم باشد تا یکروز خوب از نمایشگاه آن سال برایم خاطره بماند. اینکه می‌گویم، فکر نکنید آدم خیلی منظمی هستم،  اما در مورد نمایشگاه منظم عمل می‌کنم تا شب‌ش بدانم پادردی که گرفته‌ام سودی برایم داشته و ساعت‌هایم را بیهوده راه نرفته ام در شلوغی و گرمای اعصاب‌خرد‌کن نمایشگاه.

    برای این نظم داشتن، اول از همه یک لیست کتاب‌ لازم دارم. برای درآوردن لیست هرساله‌ام از سال قبلش  شروع می‌کنم؛ یعنی هرجا کتاب خوبی دیدم یا درباره ی کتاب‌ی مطلبی خواندم که خوشم آمد، یا شخصی کتابی را برای مطالعه معرفی کرد، اسمش را در دفتر یادداشتم می‌نویسم یا در اکانت گودریدزم وارد می‌کنم؛ روز قبل از نمایشگاه اسم همه‌شان را در کاغذی می‌نویسم و روبروی هر اسم را خالی می گذارم تا فردا!

    vaadi.ir

    بخشی از کتاب‌های امسال

    برای رفتن به نمایشگاه کیف دستی برنمی‌دارم و یک کیف کوچک دوشی که فقط کارت مترو، موبایل و پول‌هایم در آن جا می‌شوند، برمیدارم. یک کیفِ تبلیغاتی دسته بلند که چندسال پیش انتشارات قدیانی با کتابهایم داد هم برمی‌دارم تا هرکتابی خریدم در آن بگذارم؛ خوبی‌َش این است که دیگر از هیچ غرفه‌ای پلاستیک نمی‌گیرم و همه کتاب‌ها در همین کیف جا میشوند و سنگینی‌شان هم روی دوش می‌افتد نه مچ دست‌ها و قابل تحمل‌تر و راحت‌تر می‌شود.

    vaadi.ir

    وقتی به نمایشگاه میرسم مستقیم به غرفه های سرچ کتاب می‌روم و از لیستی که دارم اسم کتابهایم را می‌خوانم و دختر متصدی با سرچ در سیستم روبرویش، شماره راهرو و غرفه کتاب یا انتشارات را برایم می‌خواند و من روبروی اسم کتاب‌ها که خالی گذاشته‌ام می‌نویسم. وقتی وارد سالن شبستان می‌شوم (نود و نه درصد کتابهایم برای ناشران عمومی است که در شبستان هستند) از روی کاغذ به ترتیب شماره راهرو پیش می‌رم و سراغ کتاب‌هایم می‌روم و بعد از دیدن و تورق کردن میخرم؛ البته بعضی‌هایشان را هم نمیخرم!

    این وسط‌ها چند غرفه و ناشر مورد علاقه‌ام را هم سر میزنم که اگر کتاب جدیدِ موردپسندی داشتند بخرم.

    این شیوه شاید یک نکته منفی داشته باشد آن هم اینکه با کتاب‌های جدید و مختلف ناشران مختلف برخورد زیادی نمی‌کنم ولی برای من سودهایش مهم‌تر است، اینکه خستگی زیاد و کلافگی و سردرگمی ندارم، نمایشگاه رفتنم با هدف و برنامه است و وقتم زیاد هدر نمی‌رود.

    اگر شما هم ازشلوغی و گاهاً بی‌برنامگی نمایشگاه خسته شده‌اید پیشنهاد میدهم یک سال به این شیوه نمایشگاه گردی کنید.

    پ.ن: این چند سال اکثراً تنها می‌روم نمایشگاه، اگر کسی همراهم باشد هم من معذب میشم هم او؛ یا تنها می‌روم یا اگر با دوستی همراه شوم، در سالن از هم جدا می‌شویم و بعد چندساعت از گشتن و خرید دوباره باهم همراه میشیم در راه برگشت.

    بعد نوشت: عکس کتابهای خریداری شده امسال

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۱ ق.ظ روز ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳۴)

    فرصتی برای خرید ندانسته ها و نداشته ها

    خنک ترین مانتوام را انتخاب میکنم، شلوار پارچه ای و روسری نخی، چادر لبنانی ام را سرم میکنم و کتانی هایم را میپوشم.
    یک بیسکوئیت و چند کاکائو میذارم تو کیفم و قمقمه آب.
    عازم نمایشگاه کتاب هستم.

    لیست خریدی که نوشتم و آگاهی از وضعیت نمایشگاه، باعث شده با تجهیزات و پیش بینی به این اردو!!! بروم.

    ساعت ده و نیم است و از شروع کار نمایشگاه، نیم ساعتی بیشتر نگذشته ولی مترو شلوغ است. (البته نه خیلی زیاد) منتظر ون نمیشوم و پیاده راه می افتم سمت ساختمان مصلی.
    لیست کتاب ها و انتشاراتی هایی که میخواهم بروم و دیشب نوشته ام را از کیفم در می اورم و حدود یک ربع نیم ساعتی طول می کشد تا همه را از خانم های سرچ پیدا میکنم و البته چند کتاب و انتشارات هم در سیستم ثبت نشده یا در نمایشگاه شرکت نکرده اند.
    در نمایشگاه کتاب، اگر ندانی دنبال چه کتابی هستی و چه میخواهی، بیشتر سردرگم و خسته میشوی تا اینکه لذت ببری.

    با یکی از دوستان مجازی ام، جلوی درب ورودی ناشران عمومی قرار گذاشتم، تا بحال همدیگر را ندیدیم. پیدا کردن افراد آشنا هم در آن شلوغی سخت است چه رسد به فردی که تنها اطلاعاتی که ازش داری، چادر عربی سرش و عینک به چشمش است.

    میخواهم کارت الکترونیکی خرید کتاب را بگیرم ولی با دیدن صف طولانی دانشجویانی که برای گرفتن بن چهل هزار تومانی ایستاده اند، پشمان میشوم. به نظرم وقت خودم و دوستم از بیست هزار تومن بیشتر می ارزد.

    راهی ناشران عمومی میشویم. اولین غرفه ای که میرویم راهرو پنج، نهاد کتابخانه های عمومی است. شنیده بودم عضویت طرح مطالعاتی کتب شهید مطهری[۱] دارند، عضو میشم به این امید که شاید با گروه و با برنامه، این کتب را بخوانم. امید دارم !!!

    میرویم غرفه نشر علم. میخواهم “امینه”[۲] را بخرم ولی هرچه سعی میکنم نمیتوانم راضی شوم و پولم را برای کتاب این شخص بدهم، مثل بقیه ی کتاب هایی که از بهنود خوانده ام، این را هم امانت میگیرم. به تر است.

    روایت فتح. انتشاراتی که واجب است هرسال بروم. ولی تنها خریدم جلد چهاردهم نیمه پنهان ماه[۵] است وسی دی انفجار خاموش[۶].
    کتاب “زندگی ام برای لبنان” را میبینم و داغ دلم تازه میشود که نمیدانم این کتابم را به چه کسی امانت داده ام.
    توقع داشتم در روایت فتح کتاب جدید چاپی مثل کاپوچینو در رام الله ببینم ولی … کتاب جدید درباره ی حزب الله لبنان و تشکلاتش بود که برایم زیاد تازه و جذاب نبود.
    برعکس هر سال که با دست پر و چندین کتاب از روایت فتح خارج میشدم، سهم امسالم فقط یک کتاب بود.
    حقیقتا دپرس شدم.

    به کانون اندیشه جوان هم سری میزنم و تصمیم میگیرم بعداز ظهر دوباره برگردم.

    راهرو سی … نشر مرکز، نگاه، نشر شهر . سه انتشاراتی که دنبالشان هستم.

    مرکز شلوغ است و البته چیز عجیبی نیست. وسط غرفه ایستاده ام و به دیوار ها و پوستر های روی دیوار نگاه میکنم. “احمد شاه مسعود[۷] پوستر را میبینم و از فاصله ی دومتری از فروشنده کتاب را درخواست میکنم. معرفی اش را در “اشا” خوانده بودم و همان موقع در لیست خرید نوشته بودمش.
    بیگانه آلبرت کامو را میبینم ولی نه ترجمه ای که من دنبالش هستم.
    شلوغی و ازدحام جمعیت اجازه ی دیدن کتب دیگر “مرکز” را نمیدهد و از غرفه بیرون می آییم.

    برای خرید “بیگانه”[۸] به غرفه انتشارات نگاه میروم. ترجمه ی جلال آل احمد را میخرم. گیله مرد بزرگ علوی را میبینم، پرتاب میشوم به دوران دبیرستان و روزهای مدرسه و زنگ های ادبیات.

    موسسه مطالعات تاریخ معاصر (نشر شهر) دنبال کتاب تاریخ تحولات سیاسی که با یکی از اساتید قرار بر خواندنش گذاشته ایم، میگردم. در بین کتاب ها چشمم افتاد به “۲۷ ساعت در فرودگاه جان اف کندی”[۹] . اسم کتاب را که دیدم ناخوادگاه یاد بی و تن امیرخانی افتادم و ورود ارمیا به این فرودگاه و سیلورمن و صدای بلندگوها.
    آدم کتاب خوب که میبیند، میخردش، خریدمش چون من هم آدم هستم.

    انتشارات نیلوفر میروم برای خرید “خانواده تیبو” البته هنوز دودل هستم برای خریدش. وقتی چهارجلدش و قطوری شان را میبینم و پولی که باید بابتش پرداخت کنم، خریدش را در حالت استندبای قرار میدهم تا بعد.

    با دوستم میرویم بخش فعالیت های جنبی؛ خانه ی کتاب اشا. ولی کسی در غرفه نیست و همان اطراف کمی مینشینیم و استراحت میکنیم. کتاب هایی که خریده ام را در میآورم و نگاهی میکنم. قیمت هایشان را یادداشت میکنم تا فراموش نکنم.

    دوستم خداحافظی میکند و میرود و من برای خواندن نماز به روبروی درب های شرقی میروم.
    نمازخانه … خبری نیست !!! همان جا موکت انداخته اند و مردم زیر آفتاب داغ نماز میخوانند آن هم به جماعت. الحق که آفرین دارند. من بخاطر سردرد گرفتن سریع از زیر آفتاب ماندن مجبور میشوم نماز عصر را فرادا بخوانم و از زیر آن افتاب داغ فرار کنم.
    حتما باید گفت نمایشگاه کتاب است. کتاب مهم است … نماز را میشود هر جا خواند. حتی روبروی درب های ورودی، زیر آفتاب داغ، کنار غرفه رادیو ( که هر لحظه صدایی از ان بلند میشود ) بله . اینجا مهم کتاب است. تغذیه روح . اصلا شاید نیاز به نماز هم نداشته باشی!!!

    حوصله خوردن هیچ چیزی ندارم. گذرم به بخش کارت اعتباری میخورد و شانسم را امتحان می‌کنم و خوشبختانه در کمتر از یک ربع میتوانم کارت اعتباری را بگیرم.
    هنوز هم نفهمیدم چرا باید همه دانشجویان از این تسهیلات بطور یکسان برخوردار باشند؟ دانشجو لیسانس، فوق و حتی دکترا در هر رشته و دانشگاهی همگی بیست هزار تومن. این هم حتما عدالت است.

     دوباره راهی خانه اشا میشوم. از دور میبینم مشغول ناهار خوردن هستند، جلو نمیروم گوشه ای مینشینم و مشغول خواندن “۲۷ ساعت در…” میشوم.
    بعد از چند دقیقه ای!!! در خانه اشا، با خانم شانه راهی شبستان میشوم و با کمک و راهنمایی های ایشان، کتاب “دو قرن سکوت” [۱۰]عبدالحسین زرین کوب را میخرم.

    چند غرفه ی دیگر را هم با مهربانو(شانه) میچرخیم و کتاب ها را نگاه میکنیم.
    مهربانو به اشا باز میگردد و من میروم به غرفه صسدرا. برای خرید چند کتاب هدیه ( این را هم در پرانتز بگویم که نمیدانم چرا اشا را مدام با کسره تلفظ میکردم و هربار مهربانو درستش را میگفت ولی من باز با همان تلفظ میگفتم)

    بیست گفتار[۱۱] و دوسری داستان راستان . خرید من از غرفه صدرا بود که همگی برای اهدا به دوستان بود.

    سوره مهر؛ انتشاراتی که هر سال حداقل سه ربع، یکساعت زمان میبرد تا از ان خارج شوی. تعداد زیاد کتاب های این غرفه و تنوع شان و سبک و سیاق هزار خان رستمی پرداخت مبلغ و تحویل کتاب و همچنین تعداد زیاد مراجعین به این غرفه، علت این تایم تقریبا طولانی میشود.
    شبیه اسماعیل، اقلیت، گریه های امپراطور و شطرنج با ماشین قیامت . هفت خان رستم هم در برابر انتشارات سوره مهر کم می اورد مسلما.

    بیست تومن هدیه این اعتماد بنفس را داد تا “خانواده تیبو” را بخرم. رمانی چهار جلدی از نویسنده ای فرانسوی

    اخرین غرفه ای که میروم، باز کانون اندیشه است. اشو از “واقعیت تا خلسه” و “حقوق زن”  را میخرم. غرفه شلوغ شده، نگاه میکنم و تازه متوجه میشوم صفارهرندی و وحید جلیلی در غرفه هستند. خریدهایم را میکنم و از غرفه بیرون میآیم.

    باز به اشا میروم. کمی مینشینم، کتاب هایم را در غرفه میگذارم و با شانه به غرفه های کودک و نوجوان میرویم.
    جمعیت موج میزند. شاید اگر بگویم نصف جمعیت هیچ پلاستیکی در دست نداشتند، دروغ نگفته ام.
    بلاخره نمایشگاه است و فرصت پر کردن اوقات فراغت و ساندویچ خوردن و با رفقا بودن.
    معضلی است در کشور ما اوقات فراغت جوانان

    این پست را نوشتم بدون هیچ برداشت مثبت یا منفی از نمایشگاه.
    بخواهم منفی بنویسم کم نیست مطالب. از عدم تهویه مناسب و راهروهای باریک و ازدحام جمعیت و ون های رایگان و غرفه های خوراکی و سرانه ی مطالعه و … چه و چه و چه
    به همین راضی ام شاید که با یک سرچ یک ربعی توانستم در یک مکان همه ی کتاب هایی که میخواستم را تهیه کنم.
    شاید به قول دوستی، نمایشگاه کتاب بیشتر از فوایدی که دارد مضرات دارد.

    هر سال به امید نمایشگاه سال بعد و بهتر شدن نحوه برگزاری آن است.
    نمیدانم شاید باید گفت سال به سال دریغ از پارسال

    نوشته طولانی شد و اصلا نمیخواستم اینگونه شود. و حتی تصمیم به پاک کردنش داشتم، ولی دلم نیامد این همه کلمات را نادیده بگیرم. حداقل اینجا باشد تا تجربهی سال بعد

    برویم کتاب بخوانیم.


    1. طرح بدین گونه است که با انتخاب خود، یکساله، پنج ساله یا هفت ساله عضو میشوید و اگر بخواهید با پرداخت سالیانه پنج هزار تومن، چهل عدد از کتب استاد به ادرستان فرستاده میشود و شما میتوانید بعد از مطالعه کتاب، در مسابقه آن شرکت کنید.
    2. رمانی تاریخی از مسعود بهنود . نویسنده  ای با قلم عالی ولی ذهن و تفکری ناسالم ( از دید من)
    3. مجموعه چهل جلدی بر مبنای دیدگاه های شهید مطهری. هر جلد با یک نویسنده و قلم خاص

    4. کتب تاریخی از رسول جعفریان  با عناوین “از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی” “از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان” “از یورش مغولان تا زوال ترکمانان” “صفویه از ظهور تا زوال”

    5. اصغری خواه به روایت همسر شهید … هیچ شناختی به شهید اصغری خواه ندارم و تا بحال اسمشان را هم نشنیدم. خوب است که روایت فتح سراغ شهیدان و سرداران غیر بولد و خانواده هایشان رفته است

    6. مجموعه دو قسمتی درباره عوارض بمباران شیمیایی روستاهای کرد نشین مرزی ایران

    7. روایت همسر مسعود از زندگی همسرش و به قول اشا مردی که در عینِ لطافتِ و طبعِ شاعرانه، در نبرد استوار، فکور و شجاع بوده است

    8. این کتاب را سفارش یکی از دوستان خریدم و هیچ اطلاع خاصی از موضوع کتاب ندارم . اینوم هه

    9. کتابی به قلم سوسن صفاوردی در مورد سفر جمعی از زنان ایرانی به نیویورک و شرکت در کمیسیون سالانه رفع تبعیض علیه زنان و مشکلات انها برای ورود به سرزمین آزادی

    10. کتابی تاریخی درباره سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اول اسلام. امیدوار هستم بتوانم با سبک نوشتاری زرین کوب پیش بروم.

    11. عدالت، شداید و گرفتاری ها، آثار ایمان، نظر دین درباره ی دنیا، عقل و دین، دعا بعضی از موضوعاتی که در این کتاب پرداخته شده

     

    نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

    ۱- مترو – ایستگاه شهید بهشتی – ون (توی این شلوغ پلوغی اگه بخواهی منتظر بمونی تا ون بیاد وقتت پریده )- پیاده تا ساختمان اصلی

    ۲- شبستان اصلی – ناشران عمومی – راهروی یک ، دو ، سه ، چهار و …

    ۳- وای چقدر تشنمه – آب میخوام – اینجا چرا آب نیست ؟- کاش یه آب معدنی ۳۵۰ تومانی میخریدما !!!

    ۴- دنبال چند تا کتابهای تازه چاپ شده میگردم و خوشبختانه به راحتی پیداشون میکنم .
    زندگی ام برای لبنان –سها بشاره . خاطرات دختر لبنانی که ده سال در زندان خیام اسرائیل اسیر بود – میخرمش

    پرنده ها آواز نمیخواندد – رجا شهاده . خاطرات زندگی در رام الله – نمیخرمش چون هنوز چاپ نشده !

    هزار خورشید تابان – خالد حسینی . میگن از بادبادک بازش قشنگتره – میخرمش

    به خاطر روی عشق – مصطفی محدثی خراسانی – گزیده شعرهای خوانده شده شاعران در کنار رهبر. کلی میگردم دنبالش .سوره مهر که نداره .نشر اثار مقم معظم رهبری کجاست ؟ پیدا نمیکنم – کاش پیداش میکردم و میخریدمش

    هزار و سیصد و سمنان – خاطرات سفر سمنان آقا – نیست ! خانم چنین کتابی در کامپیوتر ما وجود نداره – ای بابا . نخریدمش

    بی و تن –رضا امیرخانی . خود امیرخانی انتشارات علمی است –دوست دارم کتابش رو بخونم ولی نمیخوام بخرمش ، دوستم میخره ،پس منم ازش میگیرم و میخونمش – نمیخرمش

    ایوب بلندی از زبان همسر شهید – این همون شهیدیه که خانمش اومد دانشگاه برامون حرف زد – آخه – میخرمش

    فتح خون – شهید اوینی – چاپش تموم شده خانم ،یکماه بعد از نمایشگاه زنگ بزنید انتشارت ،بپرسید – نخرمیدمش

    ۵- و امروز ۲۲ اردیبهشت روز اخر نمایشگاست .
    دوست دارم دوباره برم و بازم کتاب بخرم ، آخه احساس می کنم امروز که تموم بشه وقت کتاب خریدن و کتاب خوندن من برای یکسال تموم شده .

    ۶- چرا سرانه مطالعه کتاب ما انقدر پائینه ؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۰ ب.ظ روز ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)