قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

خاطرات زنان جانباز

هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

مادر

پریروز مامان برگشتن بهم گفتن “زانوهات برا چی درد میکنه؟” گفتم: “زانوهای من؟ از کجا فهمیدین زانوهام درد میکنه؟” گفتن: “از نماز خوندنت”

کپ کردم!
چون چند وقته زانوهام درد میکنه ولی به مامان چیزی نگفتم و دردش هم اونقدر زیاد نبوده که تاثیر خیلی زیادی روی خم و راست شدنم موقع نماز بذاره، ولی همون مقدار کمی که شاید تاثیر گذاشته رو، مامان فهمیدن. خیلی برام عجیب بود. آخه چطور متوجه شدن؟ و دقیقا هم فهمیدن درد از زانوهاست!

مادر است دیگر، بچه‌اش رو اسکن میکنه و بدون هیچ حرفی، متوجه درد و ناراحتیش میشه.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پ به جای چ

    از روزی که شنیدم ابراهیم حاتمی‌کیا فیلمی میسازد درباره‌ی شهید چمران، دوست داشتم هرچه زودتر فیلم را ببینم؛ فیلمی درباره‌ی یک ابرمرد. روزِ فروش اینترنتی بلیط‌های جشنواره فجر هم فقط به خاطر “چ” سری دوم فیلم‌ها را خریدیم ولی بعد از تماشای فیلم، فهمیدم آنچه تصور کرده بودم از این فیلم اشتباه بوده است. شاید اشتباه در این بود که فیلم را یک فیلم درباره چمران معرفی کرده‌ بودند نه یک فیلم درباره پاوه! یعنی اگر با این دید و پیش‌زمینه که این یک فیلم در موضوع دفاع‌مقدس و قائله پاوه است و چند روز از درگیریها و جنگ درپاوه و بین کردها را روایت میکند که در آن سه روز شهیدچمران از طرف دولت به پاوه می‌رود، در آخر فیلم ناراضی نمی‌بودم.

    چمران‌ی که در چ روایت شده بود، همه‌ی چمران‌ ذهنِ من که شکل گرفته از کتاب‌هایشان و روایت‌هایی که از ایشان شنیده بودم نبود؛ چمرانِ چ، بیشتر بعد عاطفی و آرام‌ آقامصطفیِ ذهن بود؛ و درست است که به گفته هم‌رزمان شهید، چمران در آن برهه از تاریخ کاملاً چنین شخصیت منعطف و آرامی با چنین عملکردهایی داشته، و  من به عنوان یک تماشاگر توقع نداشتم آقای کارگردان شخصیتِ دیگری بسازد وجعل کند اما گلایه دارم که چرا اولین فیلم‌ از این ابرمرد باید این برهه از زندگی چهل و نه ساله ایشان باشد؟ چرا مقاطع دیگرِ زندگی‌شان روایت دوربین‌های حاتمی‌کیا نشد؟ چرا اسمِ فیلم را می‌گذاریم “چ” ولی بیشتر از اینکه اندازه حرفِ چ از چمران ببینیم و بشناسیم از پاوه میبینیم؟ کاش اسم فیلم را “پ” گذاشته بودند!

    vaadi.ir

    اگر این روزها برای دیدن “چ” به سینما می‌روید با دیدِ تماشایِ یک فیلمِ خوش‌ساختِ دفاع‌مقدس‌ی بروید نه یک فیلم درباره شهیدچمران.

    پ.ن: شنیده‌ام جلیل سامان مشغول نگارش سریالیست درباره شهیدچمران؛ مشتاقانه منتظر ساخت و تماشای این سریال هستم.

    نگاهی به سریال هوش سیاه

    سری دوم سریال هوش سیاه هفته پیش به آخر رسید و باز هم بیننده سریال را در تعلیق ادامه این سریال و فهمیدنِ سرانجام و عاقبت شخصیت‌هایش گذاشت.

    سریال هوش سیاه که سال ۸۹ سری اول‌ش و سال ۹۲ سری دوم‌ش از شبکه سه سیما پخش شد، سریالی پلیسی بود که مجرم و متهم اصلی در این سریال، یک هکر نابغه در حوزه رایانه و الکترونیک است و موضوع این سریال حول جرایم حوزه فناوری اطلاعات و شبکه‌های رایانه‌ای، خاصتا اینترنت، می‌پردازد.

    صداو سیما سریال‌های مختلفی در ژانر پلیسی و ماجرائی تولید و پخش کرده است و به دلیل جذابیتِ خاص این موضوع علاقمندان زیادی داشته است ولی بسیاری از این فیلم و سریال‌ها نتوانستند بخاطرِ عدم کارِ کارشناسی شده و باورپذیر، رضایت کامل مخاطب خود را فراهم کنند و نقاط ضعف آنها از نقاط قوتشان بیشتر بود. ولی به جرات می‌توان گفت سریال هوش سیاه از نمونه‌ سریال‌های پلیسی مشابهش چه از نظرِ ساخت و چه از نظرِ اطلاعات پلیسی و مجازی یک سر و گردن بالاتر است و مخاطب بعد از دیدنِ این سریال، حس رضایت دارد.

    بر خلاف عمده تولیدات پیشین،‌ اطلاعات و گزارشاتِ فنی ارائه شده در این سریال تا جائی که من اطلاع دارم عمدتا صحیح و مطابق واقعیت بود و اولین سریالی بود که می شد فارغ از اشکالات اندک آن روندهای صحیح فنی را در آن ملاحظه کرد و از درگیری واقع گرایانه بازیگران با محیط سایبر از آن لذت برد.

    در یکی از نقدهای این سریال، نویسنده رابط‌های کاربری گرافیکی غیر مشابه با سیستم عامل‌های معمول را مورد انتقاد قرار داده بود، باید گفت از این صحنه‌ها، سالهاست که در فیلم‌ها و سریال‌های خارجی می‌بینم،‌ در واقع به نظر می‌رسد تولید رابط کاربری خاص برای این فیلم از تمام فیلم‌های پلیسی و اکشن خارجی الگوبرداری شده است و طبق پرسش من از افراد متخصص در این وادی،‌ اصولا در هیچ محیط واقعی و کاربردی چنین رابط کاربری‌های هیجان‌بخش و پویائی وجود ندارد و طراحی چنین صفحاتی که منشا آن هم فیلم‌های خارجی است، صرفا مصرف سینمائی یا تلویزیونی دارد.

    هوش سیاه

    هوش سیاه

    مطلب دیگری که قابل اشاره هست، این است که در مشاهده فیلم ایرانی چون ما با محیط آشنا هستیم و بازیگران و فیلم را از خود می‌دانیم،‌ اشکال‌گیری ما خیلی قوی‌تر است و اشکالات را پررنگ ‌تر می‌بینیم،‌ اگر با همین حس بنشینیم و مثلا «هشدار برای کبرا۱۱» را ببنییم، اشکالات زیادی از آن فیلم نیز خواهیم گرفت.

    با نگاهی به سریال‌ها و فیلم‌هایی که در این حوزه ساخته شده است مانند «نفوذ» و «سیگنال وارونه» مشخص می‌شود هوش سیاه، با وجود نقص‌هایی که داشت، ولی با کارشناسی و مشورت با متخصصین در این حوزه ساخته شده است و به خوبی توانست مخاطبان خود را به پای این سریال بنشاند؛ مخاطبانی که گاه هیچ اطلاعاتی در این حوزه نداشتند و یا اطلاعات کم و ناقصی داشتند.

    یکی دیگر از نکات قابل قبول و خوب این سریال، تیتراژ ابتدائی این سریال بود که کاملا با فضا و موضوع سریال هماهنگ بود و ذهنِ ببیننده را قبل از شروع سریال، آماده دیدنِ سریالی با مضمون پلیسی – سایبری می‌کرد.

    ممکن است در قسمت‌هایی از سریال این موضوع به بیننده منتقل شده باشد که مگر می‌شود پلیس ایران به این میزان زیاد به فضای مجازی و اطلاعات موجود در آن اطلاع و اشراف داشته باشد، که باید گفت اولا داشتنِ این اشراف اطلاعاتی دور از ذهن نیست و دوماٌ سیاست و هدفِ سریال‌ و فیلم هایی در این قالب و ژانر در همه‌ جای دنیا، ایجاد حس اعتماد به نفس در پرسنل و مردم از یک سو و از سوی دیگر تبلیغات درون کشوری و برون‌مرزی است. در واقع سرمایه‌گذاران این سریال‌ها با ساخت فیلم‌هائی هیجانی و ماجراجوئی،‌ از نوع پلیسی یا امداد و نجات،‌ نوعا به کاری چند جانبه که بخشی از آن دیپلماسی عمومی و فرامرزی است دست می‌زنند، و از نظر بنده این اولین نوع سریال ایرانی است که به دلیل باورپذیری زیاد و کشاندن مخاطب برای قسمت بعد،‌ قابلیتی بسیار قوی برای ایفای نقش دیپلماسی عمومی برای ایران را دارد.

    در ساخت یک فیلم سینمائی یا سریال تلویزیونی ما حتما نباید واقعیات را منعکس کنیم و این وظیفه به عهده تولیدگران مستند است،‌ در مستند سازنده مدعی است که راست‌نمایی می‌کند و اگر خیال‌پروری کند، باید پاسخگو باشد،‌ اما در سینما این اجازه را داریم که رجز بخوانیم، ‌خیال‌پروری کنیم یا مثل کاریکاتور بزرگ‌نمائی و کوچک‌نمایی کنیم؛ بهرحال رجزخواندن دروغ محسوب نمی‌شود و اگر روزی صف سربازان دو طرف می‌ایستادند و یکی طبل می‌زد و گروهی سرود می‌خواند و فرمانده‌ای رجز می‌خواند تا پای سربازان دشمن را بلرزاند، امروز دنیای مدرن، رجزش را اینگونه می‌خواند.

    بنابراین با این فرض که قدرت پلیس ایران کمتر از آن‌چیزی است که در هوش سیاه نشان داده می‌شود، سوال مبنی بر آن که چرا هوش سیاه درست مطابق با قدرت پلیس یا اطلاعات ایران ساخته نشده سوالی خارج از موضوع است. این همان هنر تولید تصویر است و اتفاقا رسانه غرب بر اساس همین اعتماد به نفس‌ها و قدرت‌نمائی‌های رسانه‌ای خود را منظم و بی‌نقص نشان می‌دهد که همانطور که گفتم این یک نوع دیپلماسی عمومی است که از زمان شیرخوارگی ما، دنیای غرب اطلاعات ما در مورد خود را با همین روش چینش کرده است و هیچ یک از ما دقیقا نمی‌دانیم که آیا واقعا پلیس و نیروهای امداد غربی چنین قدرتی دارند یا نه و نقیض‌های آن را می‌توانیم در فشل شدن تمام نیروی امدادی در طوفان کاترینای آمریکا بعنوان مثال ببینیم. اما با این حال طوری تصور می‌کنیم که قدرتی که آنان در فیلم‌های خود نشان می‌دهند، ‌قدرتی واقعی است،‌ اما قدرتی که در هوش سیاه به نمایش در می آید،‌ نه چندان!‌

    این تعریفی است که از هنر سینما – و طبعا سریال تلویزیونی – می شود ،‌ شاید شهید آوینی رحمه الله به همین دلیل که در سینما یک روده راست پیدا نمی شود، دوستان خود را توصیه می کرد که فقط مستند بسازند. حالا این که ما باید به قصه گوئی و داستان سرائی سینما تن بدهیم یا نه، قابل بحث هست. اما بدیهی است دنیا سینما را با همین تعریف می‌شناسد.

    این یادداشت برای وبلاگ‌نیوز نوشته شده است.

    بسیج مدرسه عشق بود

    یادم است دبیرستان که بودم برای اولین‌بار عضو بسیج شدم، همان موقع‌ها بود که برای بار اول و آخر رفتم میدان تیر و با اسلحه “کلاش” شش، هفت تیر شلیک کردم که فکر کنم حتی یکی‌شان هم از یک متری سیبل رد نشد.

    دانشگاه که رفتم همان روزهای اول رفتم و فرم عضویت بسیج را پر کردم. محیط بسیج را که می‌دیدم دوست داشتم من هم همکاری کنم در کارها ولی خودم هیچ‌وقت رویم نمی‌شد که چیزی بگویم تا اواخر ترم دوم که خود بچه‌های بسیج جلسه‌ای گذاشتند برای ما سال اولی‌ها و تقسیم کار و این‌ها.
    دانشگاه، یا بهتر است بگویم مدرسه‌ٔ ما، غیر از بسیج، هیچ گروه، تشکل و سازمان دانشجویی دیگری نداشت؛ محیط و خط فکری اکثریت قریب به اتفاق بچه‌ها هم مثل هم و در خط انقلاب و این‌ها بود و همین شاید نقطه ضعف بزرگی بود برای ما. اینکه فکر می‌کردیم دنیا فقط همین محیط مدرسه عالیست ولاغیر و همه‌جا به همین گل و بلبلی است و غیر از آن، نبود افراد غیر‌هم‌فکر و مخالف باعث شده بود اکثریت بچه‌ها در خودشان و دنیای‌شان غرق شوند و منفعل نسبت به هرچه اتفاق می‌افتاد؛ این وسط شاید فقط بچه‌های بسیج بودند که فعالیت می‌کردند و غیر از حرف زدن از همسر و خانواده و این‌ها، مسائل دیگر هم برایشان مهم بود. (بگذریم، پست رفت به سمت انتقاد از مدرسه‌عالی و بچه‌هایش)

    اینکه واحد ما از برادران جدا بود و بسیج‌مان نیز، از خیلی جهات عالی بود و همیشه همه‌ی کارها را مستقل انجام میدادیم.
    همیشه از بودن در شورای بسیج و عضو فعال بودنش راضی بودم، هیچ‌وقت هم کارتی مبنی بر اینکه عضو شورای مرکزی بسیج دانشجویی‌ و عضو فعال بودم، ندیدم و نخواستم؛ چون بودن ما در بسیج به معنای واقعی برای بسیج بود و نه هیچ‌چیز دیگر.

    ولی از وقتی درسم تمام شد همان عنوان بسیجی بودن هم دیگر نداشتم چون باید در بسیج شهری عضو می‌شدم و آنقدر از بسیج شهری شنیده و دیده بودم که رغبتی به عضو شدن نداشتم. (نمی‌گویم اصلا که بسیج شهری بد است؛ اصلاً. با روحیات من شاید شرایطش سازگار نبود هیچ‌وقت)

    “بسیج” واژه مقدس‌ی است برایم چون گره خورده در ذهنم با اسم هزاران “مرد”. مردانی که داستانشان را در کتاب‌ها خوانده و از همرزمانشان درباره‌شان شنیده‌ام و هنوز هم هستند انسان‌هایی از جنس آنان. ولی زمانه‌ی اکنون … بگذریم نمی‌توانم شکایت کنم از انسان‌هایی که این روزها می‌آیند و عضو بسیج می‌شوند تا … نه نه بگذریم، من که از نیت مردمان آگاه نیستم؛ نباید حرفی بزنم.
    خودمان هم یکی از این هزاران هستیم که کارتی در بسیج به اسممان خورده است، ما هم یکی از هزارانی هستیم که وقتی برنامه‌ای از طرف آنها برگزار می‌شود همه می‌گویند یک ساعت تاخیر برای شروع این برنامه قطعی است و مسببش من هستم؛ من هستم و تو که خودمان هم‌آهنگ دیگران شدیم و خودمان هم دیر کردیم.

    «بسیج مدرسه‌ی عشق» بود آن زمان، ولی برای ما انقدر این جمله را کلیشه‌وار بر در و دیوار نوشتند و گفتند که نفهمیدیم معنایش چیست و در بین واژه‌هایش به گِل نشستیم.
    مانده است تا بسیجی واقعی شوم؛ راه پرپیچ و خمی در پیش داریم.
    خدا یاری‌مان کند

    دعوت شده بودم برای نوشتن؛ تا امروز فرصتی پیدا نکرده بودم. بعضی از حرف‌ها را نمی‌توان بیان کرد، همان بهتر که بماند در دل.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۱ ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۴)