قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

منور

در حیاط دانشگاه راه می‌رفتم یا در یکی از کلاس‌ها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن اسم‌مان برای عمره‌دانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود. آخرین‌‌باری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل محبوبه بی‌خبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
دیشب وقتی خواستم برایت نماز بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم، با تو نماز طواف می‌خواندم. “دو رکعت نماز وحشت می‌خوانم به ثواب فاطمه بنت احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر می‌شود؟ مگر می‌شود رفته باشی؟ چرا یکدفعه؟ چرا بی‌خبر؟ چرا مریضی‌ات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت نبودیم رفیق … آه …


داغ دوست سخت است؛ جان‌کاه است؛ جگرخراش است. داغ مادر سخت‌تر. دعا کنید برای خانواده‌اش، دو دختر ساداتِ کوچکش که در کودکی بی‌مادر شدند

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دیلماج

    شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
    داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
    خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

    از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

    کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    چشم‌ها

    چشم‌ها، پنجره روح هستند.
    اگر به چشم‌های آدم‌ها نگاه کنی، خیلی چیزها درباره شخصیت‌شان میفهمی.

    مرغ مقلد
    صفحه۱۲۸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۶ ب.ظ روز ۰۵ تیر ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    لالایی برای دختر مُرده

    کتاب درباره مستندی تاریخی است که در قالب رمان نوجوان نوشته شده است. کتاب چهار راوی دارد و روایت هرکدام با یک زاویه دید (اول شخص) بیان می‌شود و داستان را به هم گره می‌زنند. راوی اول یا “من” استاد دانشگاهی است که اتفاقی با اسنادی در مورد فروخته شدن دختران قوچان، در زمان مشروطه به ترکمن‌های پاکستان برخورد می‌کند. پیگیری موضوع او را به شهرک ارغوان می‌کشاند. زهره، راوی دیگر داستان، که در مجتمع ارغوان زندگی می‌کند، احساس می‌کند دختری به نام حکیمه از جهانی دیگر با او ارتباط برقرار می‌کند. دختری که موهای خاکستری دارد و دستهایش از آرنج به پایین سوخته و صد سال پیش، مرده است. مینا راوی سوم که دوست و همکلاسی زهره است نیز وارد داستان او و حکیمه می‌شود. راوی چهارم نیز میرزاجعفر خان میرزاباشی است که راوی اول در تحقیقاتش به گزارشات او در کتابخانه عشق‌آباد درباره فروش دختران قوچانی میرسد.

    بطور کلی می‌توان گفت موضوع کتاب درباره رنج و سختی است که دختران در دوره‌های مختلف تاریخی دیده‌اند؛ از فروش دختران قوچان تا شکنجه و سختی دختران امروز در بعضی از خانواده ها و نادیده گرفتن آن‌ها. و البته این سختی‌ها با شعارهای فمنیستی نقل نشده است.

    شاید عنوان کتاب یا بعضی از قسمت‌های باعث شود نوجوان کمی بترسد و کتاب را در ژانر وحشت قرار دهد، اما هدف کتاب ایجاد ترس و وحشت در خواننده نیست؛ کتاب سعی دارد با نقل یک داستان تاریخی و پیوند زدنش با زندگی امروز، ظلمی را برای نوجوانان بازگو کند و آگاهی بیشتری از جامعه و وظیفه آنها نسبت به آینده و جامعه‌شان، بدهد. خیلی از دختران نوجوان، بزرگترین و شاید تنهاترین دغدغه‌شان رسیدگی به ظاهر و لباس و سرووضعشان است، لالایی برای دختر مرده  سعی دارد مخاطب، خاصتا دختران، را با وجه دیگری از انسان و زن بودن آشنا کند و به آنها یادآوری کند رسالت اجتماعی و فرهنگی نیز در این جهان دارند.  داستانی کتاب،  به راحتی از ذهن خواننده بیرون نمی‌رود.

    کتاب از چند جهت برای نوجوانان جذاب و هیجان‌انگیز است؛ یکی نوجوان بودن شخصیت‌های اصلی داستان، و دیگر موضوع و ژانر وحشت و هیجان‌انگیز داستانهای نقل شده و البته عنوان سوال‌برانگیز کتاب نیز، عاملیست برای برانگیختن حس کنجکاوی نوجوانان. شخصیت‌های داستان همگی دختر هستند و از این جهت نیز، کتاب برای دختران نوجوان جذابیت بیشتری دارد.

    کتاب در سال ۸۷ رمان برگزیده‌ جایزه شهید غنی‌پور شد و از شورای کتاب کودک نیز لوح تقدیر دریافت کرد. در سال ۸۸ نیز برگزیده جشنواره کتاب برتر شد و در سال ۲۰۰۸ به فهرست کتاب های خواندنی کتابخانه مونیخ (کلاغ سفید) راه پیدا کرد.

    اگر نوجوان شما از مباحث مربوط به مرگ و روح خیلی می‌ترسد، خودتان ابتدائا کتاب را بخوانید و اگر مناسب دیدید به نوجوانتان بدهید.

    نویسنده: حمیدرضا شاه‌آبادی
    نشر افق
    قیمت: هشت هزار تومان

    این مطلب در تاریخ ۲۹ مرداد در روزنامه همشهری منتشر شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    شگفتی

    کتاب درباره پسربچه‌ای با رفتار و رشد و تربیتی کاملا عادی است که بصورت مادرزادی مشکلی در صورتش دارد که قیافه‌ی او را زشت و ترسناک کرده است و همین نقص باعث شده او دوستان زیادی نداشته باشد و به جای رفتن به مدرسه، مادرش در خانه به او درس بدهد ولی یکروز مادر و پدر تصمیم میگیرند از سال بعد آگوست را به مدرسه بفرستند و ماجراهای مواجه و برخورد آگوست و دوستانش در مدرسه، روایت این کتاب می‌شود.

    در کل این کتاب را دوست داشتم و کتابی بود کخ من را دنبال خود کشاند و دو روزه چهارصد و پنجاه صفحه‌اش را خواندم ولی توقعم را برآورده نکرد! انتهای کتاب، احساس کردم نباید کتاب تمام شود، باید جلد دومی داشته باشد یا حداقل در نقطه‌ای که از کتاب هستم، باید وسط کتاب باشم نه آخر کتاب!
    نویسنده خیلی کمتر از توقعم از آگی نوشته بود، از زندگیش روایت کمی کرده بود. دوست داشتم این چهارصد و خورده ای صفحه بیشتر از آگی میدانستم تا اینکه مطالب تکراری زندگی‌اش را از زبان آدم‌های مختلف داستان بشنوم. درواقع، انتهای رمان، برای من تازه اواسط رمان بود!و شاید بخاطر همین وقتی به صفحات پایانی کتاب رسیدم، احساس کردم نباید تمام بشود و هنوز خیلی از داستان مانده و من خواننده هنوز منتظرم.

    vaadi.ir

    داستان آگی، برای من نه تنها یادآور بچه های خاص و غیرمعمولی بود، بلکه من را یاد دوران راهنمایی‌ام انداخت و چند دانش اموزی که در مدرسه‌مان بودند و در هیچ گروه دوستی جایی نداشتند و بچه‌ها آنها را یا به دلیل وضع مالی خوبی که نداشتند، یا به دلیل رفتارهای ناهنجاری که داشتند، یا به دلیل سرو وضع نامرتبشان بین خود راه نمی‌دادند و آنها گوشه‌گیر شده بودند، انداخت. فکر میکنم اگر آن موقع این کتاب را خوانده بودم، بیشتر از آن زمان آنها را تحویل میگرفتم و با آنها دوست‌تر میشدم یا نه؟ و اگر یک روز معلم باشم و شاگردی داشته باشم که بخاطر روحیاتش دوستی نداشته باشد، وظیفه ام چیست؟

    یه نکته ای که کتاب داشت و دوستش داشتم و از زیرکی نویسنده خوشم آمد، توصیف نکردن کامل صورت آگی در فصل اول و کشاندن مخاطب تا فصل های بعد بود و صورت آگی در فصل دوم از زبان ویا، خواهرش کاملا بیان و ترسیم شد.
    من‌ی که ذهن تصویرسازی دارم، تمام مدت خواندن کتاب تا رسیدن به توصیف صورت آگی، آرام نگرفتم و ذهنم مدام بین خطوط داستان دنبال وصف نقص و چگونگی صورت آگی میگشت.

    در گودریدز نمره ۳ از ۵ به این کتاب دادم.

    نام: شگفتی
    نویسنده: آر.جی. پالاسیو
    ترجمه: پروین علی‌پور
    نشر افق
    قیمت در سال نود و چهار: پانزده هزار تومان

    این کتاب در سال ۲۰۱۳ در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز قرار گرفت و در سال ۲۰۱۴ نامزد جایزه تگزاس بلوبونت شد. همچنین برنده جایزه کتاب سال NAIBA در سال ۲۰۱۲ و برنده جایزه کتاب سال Book Browse در همان سال شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۱۹ ق.ظ روز ۰۳ مهر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲)

    درباره‌ی شماس‌شامی

    قبلاً نوشته بودم درباره‌ی کتابِ شماس‌شامی؛ و مقدمه‌ی کتاب و حقیقت داشتن یا نداشتن این داستان و وجود داشتن یا نداشتن کتاب “بین‌النهرین”

    چند روز قبل در جلسه‌ای آقای مجید قیصری را دیدم و درباره‌ی شماس شامی‌شان پرسیدم و اینکه این داستان حقیقت دارد؟ کتاب بین‌النهرین وجود دارد؟ گفتند در لهوف و نفس المهموم و منتهی‌الامال در حد یک پاراگراف درباره‌ی این موضوع (حضور فرستاده یا همان سفیر روم در زمان حادثه کربلا در شام) نوشته شده، در همین حد فقط. یعنی اصلِ داستان در تاریخ موجود است ولی خیلی مختصر و بقیه‌ی داستان زاده‌ی تخیل و قلمِ آقای قیصری است؛ کتاب‌ی به اسم بین‌النهرین هم وجود ندارد و قسمت اول کتاب و روایت آن فردِ سوری و پیدا کردن یک کتاب تاریخی قدیمی، نوشته‌ها و جزئی از داستان تعریف کردنِ آقای قیصری است و در عالم حقیقت، چنین کتاب‌ی وجود ندارد.

    مجید قیصری در عصر تجربه

    مجید قیصری در عصر تجربه

    نوشتم اینجا برای کسانیکه این کتاب را خوانده‌اند و مثل من، برایشان سوال ایجاد شده بود درباره‌ی حقیقت داشتن یا نداشتن این داستان.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۰ مهر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳)

    شماس شامی

    درباره کربلا و وقایع سال شصت و یک هجری، هرچه می‌دانیم و شنیده‌ایم از منابع و روایت‌های کتاب‌های نوشته شده بوسیله‌ی مسلمانانِ آن زمان است.

    حال تصور کنید آن ماجرا و وقایع بعد از آن مانند اسارت خاندانِ امامت، فرستادن‌شان به شام و وقایع کاخ یزید در شام را یک فردِ بی‌طرف و غیرمسلمان که شاهدِ آن ماجراها بوده است، روایت کند و درباره‌ی آن بنویسد! مثلا نوکرِ کارگزار امپراطور روم در شام.

    کتاب “شماس شامی” داستان قیام عاشورا و حوادث بعد از آن را در قالب گزارشی از زبان “یولیوس” نوکر “جالوت” کارگزار امپراتوی روم در شام به سال ۶۱ ه.ق بیان می‌کند. یولیوس بعد از گم شدنِ ناگهانی سرورش جالوت، در گزارشی سعی می‌کند برخلاف خبرهایی که درباره خائن بودن سرورش به امپراطوری روم رسیده، با شرح دادن همه‌ی اتفاقات رخ داده در شهر شام و اظهارات و اعتراضات سرورش به حکومت شام درباره‌ی کارهایشان و کاروان اسیرانی که به شهر وارد شده‌اند و ملاقاتشان با پدر آگوست‌تینوس و صحبت‌های او درباره‌ی سربازان خلیفه که از جنگی برمی‌گشتند، خائن نبودن جالوت را ثابت کند و رازی را که فقط او خبردار است، افشا کند؛ مخاطب گزارش یولیوس، فرستاده ویژه روم است که برای تعیین جانشین جدید امپراطور روم به شام سفر کرده است.

    در ابتدای کتاب با متنی مواجه می‌شویم که از زبان یک محقق سوری نوشته شده است که به طور اتفاقی، کتاب کهن و ناشناخته‌ای به نام “اتفاقات بین النحرین” را در شهر حلب به دست می‌آورد که به زبان لاتین توسط شخصی به نام یولیوس نوشته شده است و حوادثی مربوط به دربار بنی‌امیه و شهر شام در سال ۶۱ هجری را بیان کرده است. بعد از چند صفحه مقدمه مترجم عربی کتاب مقدمه مترجم فارسی کتاب بین النحرین نیز آورده شده است و بعد از آن قصه با قصه گویی “مجید قیصری” آغاز می‌شود؛ و من هنوز نمی‌دانم که “شماس شامی” قصه‌ایست واقعی و تاریخی که مجید قیصری آن را به زبان داستانی روایت کرده یا یک رمان و داستان است؟

    اگر همان‌طور که آقای قیصری درباره کتاب اظهار کرده است که “شمّاس شامی” یک رمان است نه تاریخ، پس کتاب “اتفاقات بین النحرین” و نوشته‌ی محقق سوری در ابتدای کتاب چیست؟ در انتهای کتاب نیز از قول آقای قیصری نوشته شده است: . داستان اگر اجازه ندارد تاریخ را تحریف کند، اما این توان و ظرفیت را دارد که تاریخ را از زاویه‌ای نو روایت کند. گویی دوباره آن را می‌آفریند.

    البته چه این کتاب رمان‌ی غیرواقعی باشد چه روایتی از حقیقتی تاریخی، فرقی در اصل موضوع‌ی که بیان می‌کند و حوادث‌ی که بر خاندان حضرت رسول صل الله علیه و آله گذشته است، نمی‌کند.

    شماس شامی، نامزد جایزه روزی روزگاری، جلال آل احمد و قلم زرین بوده است و در جشنواره کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور،  در بخش ادبیات داستانی بزرگ‌سال با موضوع آزاد رتبه‌ دوم را بدست آورد. این کتاب به قلم مجید قیصری، توسط انتشارات افق چاپ شده است.