ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بجنگ دختر

    امتحان کلاسی گرفته بودم؛ از دو درسی که در ترم جدید خوانده بودند. از همین امتحان‌های ریز که روی هم جمع می‌شوند و با فعالیت‌های کلاسی و انجام تکالیف و … ضرب و تقسیم شده و نمره مستمر می‌شوند.
    “الهام” نوزده و بیست و پنج شده بود؛ بالاترین نمره کلاس.
    ولی راضی نبود، اصرار داشت درست نوشته و من اشتباهی، اشتباه گرفته‌ام از برگه‌اش. دلیل و برهان می‌آورد تا ثابت کند جوابِ اشتباهش، درست است. وقت کلاس و بچه‌ها را گرفته بود تا نمره‌اش را بگیرد؛ نیم نمره!
    کلاس که تمام شد، آمد کنار میزم و دوباره اصرار و دلیل و مدرک و فلسفه‌چینی برای گرفتن “نیم‌نمره”
    حوصله‌ام داشت سر می‌رفت و صبرم تمام میشد از اینکه اشتباهش را متوجه نمیشد؛ از اینکه نمی‌توانستم متوجه اشتباهش کنم.
    رسیده بودم به آن زمانی که در ذهنم دیواری می‌سازم و سرم را محکم به آن میکوبم.
    سرم را به دیوار تخیلی ذهنم میکوبیدم و الهام را تحسین میکردم! نه برای اینکه با اصرارهای بی‌موردش مرا به این مرحله رسانده! بخاطر کم‌نیاوردنش؛ تلاشش برای رسیدن به چیزی که گمان می‌کند “حقش” است؛ خسته نشدنش از توضیح؛ ناامید نشدن‌ش از تغییر؛ اصرارش به درستی حرفش
    درست است که منِ معلم را خسته کرد و نمره‌اش را نگرفت و حتی شاید اگر معلم دیگری بود، بخاطر این رفتار نمره بیشتری کم میکرد، اما در دلم تحسینش کردم و حتی «خوشبحالش» ی گفتم که می‌تواند این چنین جنگجو باشد و برای رسیدن به حقش، بجنگد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ روز ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    تا پخته شود خامی

    سالهای اول ازدواج که تازه مستقل شده بودم و همه کارهای خونه با خودم بود، برای اینکه یادم نره تو هر کدوم از جا ادویه ای ها چی ریختم، اسمشون رو به ترتیب رو یه کاغذ نوشته بودم و زیر جاادویه ای، گذاشته بودم.
    ولی الان دیگه احتیاجی به نوشتن ندارم؛ حتی ادویه ای هایی که خیلی شبیه هم هستن، بدون بو کردن میتونم تشخیصشون بدم. حفظشون شدم دیگه و میدونم چی به چیه!

    زندگی هم همینه، باید بگذره تا یادش بگیری و بلدش بشی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۴ ب.ظ روز ۲۳ اسفند ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    کی اول برود؟

    تصور کنید با کودکتان در ماشین هستید و مشغول رانندگی. به چراغ قرمز میرسید و ماشین را نگه میدارید. فرزندتان از ایستادن ماشین تعجب میکند و از شما میخواهد ماشین را حرکت دهید. حالا شما باید برایش قوانین رانندگی و مفهوم چراغ راهنمایی و رنگهای سبز و قرمز و زرد را توضیح دهید. حالا تصور کنید کودکتان برای رسیدن به مقصد عجله دارد و تصوری از حقوق دیگران و ایجاد ترافیک و تصادف بخاطر رد شدن از چراغ قرمز ندارد. باید چه کنید؟ یکی از روشها برای ذهنیت‌سازی کودک این است که حاصل رعایت نکردن قانون را خودش ببیند. مثل مهتابِ داستان که گرسنه است و می‌خواهد زود به خانه برسد ولی از مادرش می‌خواهد از چراغ قرمز عبور کند.  ولی بعد که به خانه می‌آید با دیدن ماشین‌های اسباب بازی‌ برادرش که  همگی بوق می‌زنند و می‌خواهند اول خودشان عبور کنند، به فکر چاره می‌افتد. گذاشتن چراغ راهنمایی روی فرش بازی اتاق برادرش و آمدن نظم و آرامش به اتاق.

    انتشارات فنی ایران، کتابهای مختلفی با موضوع یادگیری مهارت‌های زندگی برای کودکان چاپ کرده است. “کی اول برود”، مهارت قانونمندی و خاصتا رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی را به کودک آموزش می‌دهد. کودک گرسنه‌ای که در ابتدا فقط خودش و برطرف شدن نیازش برایش مهم است ولی بعد از دیدن هرج و مرج ناشی از نداشتن قانون، خود به فکر وضع قانون می‌کند.

    قطعا اگر کودکان از همین سنین با قوانین و چرایی وضع آنها آشنا شوند، می‌توان به آینده بهتری برای آنها و کشور امیدوار بود.

    کتاب علاوه بر موضوع قانون‌مندی، یک آموزش دیگر نیز برای کودکان دارد. پرورش قوه تخیل و جان بخشی به اشیا و اسباب‌بازی‌ها. شخصیتِ کودکِ داستان با تصور کردن حرکت ماشین‌های اسباب‌بازی، به مزیت داشتن قانون و رعایت رنگ‌های چراغ راهنمایی پی می‌برد.

    پیشنهاد ما این است مثل داستانِ کتاب، با اسباب بازی صحنه رعایت نکردن قانون را برای مخاطبِ کودکتان صحنه‌سازی کنید. با چند روسری و پارچه چیزی شبیه خیابان و چهارراه بسازید. یک یا دو ماشین را خودتان در دست بگیرید و حرکت دهید و یک ماشین هم به کودک دهید و بخواهید از خیابان ساختگی عبور کند و با خوردن ماشین‌ها به یکدیگر از کودک بپرسید راه حلش برای تصادف نکردن و شلوغ نشدن خیابان چیست؟ و بعد از جواب‌های احتمالی، کتاب را برایش بخوانید.

    این مطلب در تاریخ سوم اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری چاپ شده است.

    یک مرد مسلمان

    من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
    من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

    امام موسی صدر به روایت دخترشان

    برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
    صفحه هفتاد و هشت

    دور منو خط بکش!
    اگر زمان به عقب برگردد، دلتان می‌خواهد طعم کدام رفاقت را دوباره بچشید؟ سراغ کدامیک از دوستان‌تان دیگر نمی‌روید؟ عمر کدام دوستی‌تان طولانی و ماندگار بوده و چرا؟

    وقتی به دوستی‌هایتان فکر می‌کنید، کدام دوره و رفاقت‌هایش را بیشتر دوست دارید؟ کی و کجا اتفاق افتاده که از دوستی با بعضی‌ها پشیمان بشوید؟ کدام رابطه دوستی به شما و زندگی ضرر زده است؟ آیا تا‌کنون به‌ علت ماندگاری یا قطع رابطه‌های دوستی فکر کرده‌اید؟ فکر می‌کنید مشکل کار کجاست؟ بیشتر آدم‌ها حواس‌شان نیست که با چه آدم‌هایی نباید دوست شوند. شاید یکی از اصلی‌ترین مسائلی که می‌تواند رابطه‌های دوستی را منتهی به ضرر و پشیمانی کند همین نکته باشد. گاهی انتخاب اشتباه افراد برای دوستی منجر به اتفاقات بد و ناراحت‌کننده‌ای می‌شود که جبران‌ناپذیر است. چه خانواده‌ها که بنیان‌شان به ‌خاطر همین انتخاب به‌ظاهر ساده و معمولی از هم پاشیده شده؛ بنابراین بهتر است هر آدمی قبل از اینکه با افراد ارتباط دوستانه برقرار کند به این نتیجه رسیده باشد که بهتر است دور چه کسانی خط بکشد!

    • مامان و بابا خوب هستن؟

    گاهی به آدم‌هایی برمی‌خورید که از خانواده‌ خود جدا شده‌اند و هیچ ارتباطی با آنها ندارند؛ حتی با پدر و مادرشان هم قهر کرده‌اند و سال‌هاست آنها را ندیده‌اند. یا اینکه حس بدی نسبت به خانواده و پدر و مادر خود دارند. دلیل جدایی آنها از خانواده‌شان مهم نیست، آنچه در این مسیر اهمیت دارد این است که آنها نتوانسته‌اند با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ خود ارتباط صحیحی برقرار کنند؛‌ در مشکلات و سختی‌های مدیریت رابطه با خانواده خود کم آورده‌اند و آنها را ترک کرده‌اند؛ یعنی به بیان دیگر مهارت ارتباط با افرادی که تا این حد به آنها نزدیک هستند را ندارند. اینطور آدم‌ها اغلب توانایی حل مشکلات را ندارند و ترجیح می‌دهند هنگام بروز سختی‌ها و اختلاف‌نظرها به جای حل مشکل، ارتباط را قطع ‌و صورت مسئله‌ها را حذف کنند که مجبور به حل آنها نباشند.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    اگر شما با چنین فردی رابطه صمیمانه و دوستانه پیدا کنید علاوه بر اینکه نمی‌توانید امیدوار باشید که روزی در مشکلات ارتباطی شما با خانواده‌تان بتواند به شما کمک و راهنمایی کند، حتی ممکن است در اختلاف‌نظرهای احتمالی بین خودتان هم راه‌حل را در حذف شما و رابطه با شما دنبال کند. فردی که نمی‌تواند اصطکاک به وجود آمده در رابطه میان خود با خانواده‌اش را مدیریت کند، قطعا در ارتباط‌گیری با دوستانش هم دچار مشکل می‌شود.

    • مگس‌ها را از اطرافتان بپرانید

    بعضی از افراد هستند که می‌خواهند فقط رفیق خوشی‌ها باشند؛ هر وقت جشن و مهمانی و سفر و شادی در میان است حضور این آدم‌ها قطعی است و شما را رها نمی‌کنند؛ حتی بهترین خاطره‌ها را از آن روز برای شما می‌سازند. ولی فقط کافی است شما به مشکلی در زندگی‌تان برخورد کنید و احتیاج به کمک روحی، فکری یا حتی مالی داشته باشید؛ دقیقا در همین موقعیت‌ها دوست همیشه در صحنه‌تان مریض می‌شود، غیب می‌شود و حتی آنقدر سرش شلوغ می‌شود که فرصت یک تلفن زدن به شما و احوالپرسی از شما را ندارد! البته ممکن است دوست مورد نظر شما واقعا مشکلی داشته باشد و نتواند در شرایطی که به او احتیاج داشته‌اید، در کنار شما باشد اما اگر چند بار این اتفاق تکرار شده باشد شما حتما باید در رابطه دوستی با این فرد تجدید نظر کنید؛ ضمن اینکه حتما لازم نیست افراد در مواجهه با شما چنین برخوردی از خود نشان بدهند. وقتی می‌بینید فردی درباره بقیه دوستان خود این اخلاق را دارد بدانید که در این میان هرگز شما استثنا نمی‌شوید.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    این دیگر تصمیم شماست زیرا وضعیت این دوستی مشخص است! شما رفیقی برای همه لحظات زندگی‌تان می‌خواهید. اصلا رفاقت برای روزهای سختی است. رفیق، کسی است که هم در شادی‌ها کنارتان باشد هم در مشکلات. ولی چنین رابطه دوستانه‌ای باعث می‌شود بعد از گذشت مدتی، احساس سرخوردگی داشته باشید و شاید ضرب‌المثل «این دغل دوستان که می‌بینی، مگسانند گرد شیرینی» را با خودتان زمزمه کنید. آن وقت احساس منفی افسردگی ناشی از ‌تنهایی شما را رها نخواهد کرد.

    • عیب‌ کسان منگر

    آیا تابه‌حال با آدم‌هایی که همیشه دنبال پیدا کردن نقاط ضعف دیگران هستند و آن را در جمع و با دیگران مطرح می‌کنند، برخورد کرده‌اید؟ مثلا با جمعی از دوستانتان به یک مهمانی می‌روید. بعد از تمام شدن مهمانی و در راه برگشت، یکی از دوستان شما مدام از عیب‌ها و بدی‌های رفتار صاحبخانه صحبت می‌کند؛ نقاط ضعف او را در برخورد با مهمانان و مهمانداری‌ بازگو می‌کند و هیچ حرفی درباره خوبی‌های مهمانی و رفتارهای مثبت صاحبخانه به زبان نمی‌آورد؛ حتی باعث می‌شود افکار و تصورات شما هم از نقطه قوت‌ها و نکات مثبت مهمانی منحرف شود و ذهنتان نقص‌های احتمالی مهمانی را پررنگ‌تر ببیند.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    فردی که این اخلاق ناپسند عیب‌جویی و منفی‌نگری را دارد، نمی‌تواند یک دوست خوب باشد. این افراد غالبا به‌خاطر حسادت یا دشمنی که با دیگران دارند، فقط عیوب آنها را می‌بینند. شما بالاخره آدم بی‌نقص و کاملی نیستید. اگر دوست شما، یعنی کسی که باید به او اعتماد داشته باشید، مدام به‌دنبال عیب‌جویی از شما باشد حتما به شخصیت و آبروی شما آسیب می‌زند زیرا عیوبی از شما را نزد دیگران آشکار می‌کند که تصور بقیه را نسبت به شما تغییر می‌دهد. اگر دوست شما در رابطه با دیگران این منفی‌نگری‌ها را دارد شک نکنید که شما هم روزی طعمه عیب‌جویی‌های او خواهید شد؛ آن‌وقت باید به فکر آبروی ریخته‌شده باشید.

    • هیزم‌ها را کجا می‌بری؟

    بعضی‌ از آدم‌های اطراف شما سخن‌چین هستند. یعنی درباره آدم‌ها سخنان بی‌اساسی برای بقیه می‌گویند؛ از زندگی آدم‌ها شایعه می‌سازند و برای دیگران نقل می‌کنند یا اینکه حرف‌های بین آدم‌ها را که ممکن است موجب دشمنی بین افراد شود به آنها منتقل می‌کنند. ‌دین اسلام سخن چینی را از گناهان کبیره می شمارد. سعدی هم حکایتی در مذمت سخن‌چینی دارد و آدم سخن‌چین را به کسی که برای آتش روشن کردن هیزم می‌برد، تشبیه کرده. یکی از سرگرمی‌های آدم سخن‌چین، یک‌کلاغ چهل‌کلاغ کردن و بازگو کردن حرف‌های خصوصی دیگران و نقل آنها برای شماست.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    مطمئن باشید اگر شخصی با این خصوصیت اخلاقی در اطراف‌تان باشد، شما امنیت کلامی‌ خودتان را از دست می‌دهید زیرا هر لحظه ممکن است از حرف‌های شما برداشتی داشته باشد و همان برداشت اشتباه خود را به بقیه اطرافیان شما منتقل کند. در این صورت شما هر لحظه باید منتظر به‌ هم خوردن رابطه با یکی از اطرافیان‌تان به‌ دست و زبان این فرد باشید.

    • چرا رفتی؟چرا من بی‌قرارم

    کسی تابه‌حال به شما خیانت کرده است؟ اصلا با شنیدن لفظ خیانتکار یاد چه چیزی می‌افتید؟ یاد آدمی که مال و یا امانت دیگری را پس نداده یا فقط در تصور شما نقش زن و شوهری زنده می‌شود که به یکدیگر وفادار نبود‌ه‌اند؟ یا یاد دوستی که در دوستی‌اش به شما خیانت کرده؟ اگر چنین دوستی داشته‌اید تابه‌حال به اوایل دوستی‌تان و رفتارهای آن شخص فکر کرده‌اید؟ آن رفیقتان برای برقراری رابطه دوستانه با شما، در حق دیگران و دوستان خود چه رفتاری داشت؟ دروغگویی و افشای اسرار دیگران نزد شما از مصادیق خیانتکار بودن آن فرد است.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    حتما دوست ندارید روزی خبردار شوید که اسرار زندگی شما نزد بقیه فاش شده است یا اینکه از صمیمی‌ترین دوست خود دروغی شنیده‌اید که در تصور شما نبوده! نخستین و مهم‌ترین حق شما در رابطه دوستی این است که دوست مورد نظر با شما صادق باشد و دروغی در کار نباشد.

    vaadi.ir

    • چگونه بشناسم؟

    بزن بریم سفر
    در سفر به ‌خاطر مشکلات و شرایط غیرعادی‌ای که نسبت به روزهای معمولی وجود دارد، میزان صبر و تحمل آدم‌ها فرق می‌کند؛ رفتار واقعی‌ آنها در برابر مشکلات و نوع ارتباطشان با دیگران مشخص می‌شود. شما می‌توانید با دوستانتان طرح یک سفر گروهی را بریزید و برای چند روز یا حتی یک‌روز با یکدیگر به مسافرت بروید. مطمئن باشید کسی که در سفر نتواند با شما ارتباط برقرار کند و فقط خواسته‌های خودش را ببیند و نظر و پیشنهاد شما برایش ارزشی نداشته باشد یا بخواهد همه‌جا و همیشه حرف خودش را به کرسی بنشاند، قطعا نمی‌تواند رفیق خوبی برای شما باشد و رابطه دوستی‌ شما در مواقع دشوار زندگی به بن‌بست می‌خورد.

    عصبانی شو ببینم!
    چند بار تابه حال از دوستان خود ناراحت شده‌اید؟ آیا تابه‌حال پیش آمده که عملی از شما سر بزند که موجب ناراحتی دوستان شما بشود؟ تا به حال به عکس‌العمل‌های زمان عصبانیت دقت کرده‌اید؟ در آن شرایط با یکدیگر چطور صحبت کرده‌اید؟ با چه کلماتی یکدیگر را مخاطب قرار داده‌اید؟ در شرایطی که افراد عصبانی و خشمگین می‌شوند کنترل زبان و حرف‌هایی که از دهان بیرون می‌پرد سخت می‌شود تا جایی که ممکن است طرفین دعوا به یکدیگر ناسزا بگویند و با کلمه‌های زشتی یکدیگر را خطاب کنند. ولی یک دوست واقعی حتی در زمان عصبانیت و ناراحتی دوستش را با لحن و واژه‌های بد خطاب نمی‌کند و احترام او را نگه می‌دارد. سعی کنید چنین کسانی را از دست ندهید و دوست خوبی برای آنها باشید.

    منو می‌خوای؟
    یادتان هست که در کتاب‌های دوران دبستان روایتی می‌خواندیم که هرچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند؟ همین اصل را می‌توانید در روابط دوستانه‌تان امتحان کنید. ببینید آیا دوستان شما آنچه را برای خود دوست دارند و به نفع خود می‌دانند به نفع شما هم می‌دانند؟ وقتی که اکراه دارند رفتاری از دیگران ببینند، در برخورد با شما مواظب انجام ندادن آن هستند تا شما هم ناراحت نشوید؟ مثلا رفیقتان دوست دارد خانه‌اش همیشه تمیز باشد و زمانی که شما به خانه‌ او می‌روید مرتب به کودک شما تذکر می‌دهد ولی وقتی مهمان شما هستند، اصلا آن حساسیت‌ها را مراعات نمی‌کند و مراقب وسایل خانه شما نیست. این افراد به رضایت دوستان خود اهمیت نمی‌دهند و هیچ‌وقت نمی‌توانند یک رابطه دوستی سالم و طولانی با کسی داشته باشند. خودخواهی ویژگی قابل تحملی در رابطه دوستانه نیست.

    • فوت کوزه‌گری

    همه شرایط ذکر‌شده برای این بود که شما در ایجاد رابطه با دیگران چشم و گوش بسته عمل نکنید. ذات دوستی این است که شما بتوانید راحت و بی‌دغدغه و بر اساس اعتماد رفتار کنید. این نکته‌ها هرگز نمی‌خواهد شما را ترغیب کند که با دوستان خود قطع رابطه کنید بلکه اتفاقا شما در نقش یک دوست خوب در برخورد با این ویژگی‌های اخلاقی اطرافیان خود وظایف مهمی دارید. یکی از این وظایف این است که به این فکر بیفتید که دوست خود را از شر ویژگی‌های بد اخلاقی نجات بدهید و به او کمک کنید که خود را اصلاح کند. در این زمینه باید صبر داشته باشید و نیت‌تان خیرخواهانه و خداپسندانه باشد.

    این مطلب برای روزنامه همشهری  در تاریخ ۲۱ اردیبهشت نوشته شده


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۹ ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱)