قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

مغازه خودکشی

ایده کتاب عالی. واقعا از ایده داستان و وجود یک مغازه خودکشی که کمک کنه به خودکشی کردن کیف کردم و همچنین از دیالوگ‌هایی که رد و بدل میشد بین اعضای خانواده
ولی خط آخر کتاب، بهت زده‌ام کرد! اول فکر کردم اشتباه شنیدم، برگشتم و دوباره گوش دادم ولی درست شنیده بودم
آخه چرا؟
خیلی به این “آخه چرا” فکر کردم. خسته شده بود از امید دادن به بقیه؟ از درون داغون شده بود و دیگه نمیتونست تحمل کنه؟ وظیفه‌اش رو انجام داده بود و دیگه رفت؟
چرا کاری رو انجام داد که بقیه رو منع میکرد؟ چرا نویسنده هیچ توضیحی درباره انگیزه پسرک از این کار بهون نگفت؟ حتی اشاره‌ای هم نکرد
و هنوز نتونستم پاسخی پیدا کنم! و البته هدف نویسنده احتمالا همین بوده! رها کردن مخاطب در دنیای خودش با یکسری چرا، چرا، چرا

موضوع کتاب:خانواده‌ پنج نفره‌ای مغازه ای دارند که در آن ابزار خودکشی میفروشند. از تیر تفنگ تا طناب دار تا قرص و …. اما خودشان نباید خودکشی کنند، حتی با وجود افسردگی و بی‌میلی به زندگی و دنیا. چرا؟ چون اگر آنها بمیرند دیگر چه کسی به مردم کمک کند تا خودشان را بکشند؟
از بین سه فرزند خانواده، یکیشان بر خلاف دیگران امید به زندگی دارد، شاد است، آهنگ گوش میدهد، میخندد، بازی میکند و خیلی خودش را در فروش مغازه دخالت نمیدهد و همین یک نفر متفاوت باعث تغییراتی در مغازه میشود.

من نسخه صوتی کتاب رو خریداری کردم. با صدای هوتن شکیبا. خوانش خوبی داشت واقعا

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

تولدت مبارک رفیق

از صبح هربار نگاهم به تاریخ امروز افتاد، ذهنم گفت “هفت مهر، تولد کی بود؟” و مدام بین رفقای مهری گشت و گشت و گشت. زهرا‌سادات؟ نه زهرا دهم بود. سارا؟ نه بیست‌چهارم بود. هدی؟ نه اون هفت آذر بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد و نیامد.

یک ساعت پیش، گروه واتس دوستان دانشگاه را باز کردم. فاطمه عکسی فرستاده بود. دانلودش کردم. تصویر را که دیدم چند ثانیه احساس کردم قلبم در حالت انقباض ماند. عکس سنگ قبر “منور” بود و تاریخ تولدش؛ هفت مهر شصت و چهار …

تولدت مبارک رفیق

ببخشید که یادم نبودی …
ببخشید که دنیا انقدر بی‌رحمه

آه …

حرف زدن

‏”حرف زدن” خاصتا حرف دل و خواسته رو زدن، از سخت‌ترین کارهای دنیاست.
به مهارتی نیاز داره که اکثر ماها بلدش نیستیم.
نمی‌تونیم گفتگو کنیم. خوب حرف بزنیم و خوب گوش بدیم.

کاش مهارت گفتگو و ضرورت گفتگو رو به نسل‌های جدید یاد بدیم.

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • قافله عمر

    یکی از درس‌های فارسی هشتم (فصل ادبیات جهان) شعری از محمود درویش برای محمدالدوره است.
    اولین‌سالی که تدریس میکردم به بچه‌ها گفتم “یادتونه محمد رو؟”
    گفتن نه
    گفتم “همون پسر فلسطینیه که تو بغل باباش شهید شد، یادتون اومد؟”
    گفتن نه!

    می‌خواستم بگم خیلی حافظه‌تون داغونه بابا! ولی گفتم متولد چندین؟
    وقتی سال تولدشون رو گفتن، دیدم وقتی محمد شهید شد، این طفلکا هنوز دنیا نیومده بودن.

    باورتون میشه از اون سال و شهادت محمد، بیست و یکسال میگذره؟

    این قافله‌ی عمر، عجب می‌گذرد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۶ ق.ظ روز ۰۸ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    بعد از نوزده ماه

    حسابِ سرانگشتی که کردم، شد نوزده ماه.
    باورش سخت بود که نوزده ماه از آخرین کلاس حضوری‌ام گذشته باشد. از دیدن بچه‌ها؛ تدریس حضوری، صدا کردنشان به اسم، تذکرِ ساکت بودن و گوش دادن، چشم در چشم توضیح دادن، سوال پرسیدن؛ دلم تنگ شده بود برای وسط حرف پریدن‌هایشان، خانم اجازه گفتن‌هایشان، پچ‌پچ کردن‌های دونفره‌شان، سوال‌های بیربط و پرت پرسیدن‌هایشان، دقیق بودنشان، تخیلِ آزاد و زیبایشان…
    کرونا چه خوشی‌های کوچک و نادیده‌ای را از ما گرفتی که کاش بروی و ما قدرشان را بدانیم و بگوئیم “اگر کرونا نبود، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم آنقدر تدریس و بودن با بچه‌ها، برایم حیاتی و روحیه‌دهنده است؛ حتی اگر روزگارِ خوشی نباشد”

    پ‌ن: به وقت بودن با بچه‌ها و کارگاه نگارش‌خلاق بعد از یازده ماه زندگیِ مجازی؛ هرچند کوچک و هرچند محدود و کوتاه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۴ ب.ظ روز ۱۷ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    همدیگر را درک کنیم

    برگه‌ی سفیدِ کادربندی شده را بین‌شان پخش می‌کردم؛ می‌خواستم دور از هم بنشینند. اطمینان میدادم نه امتحانی است، نه نمره‌ای و نه هیچ ارزشیابی؛ فقط و فقط قرار است هرکس هرآنچه می‌شنود بکشد. می‌خواستم هیچکس با دیگری و حتی با من صحبتی نکند، سوالی نپرسد. خودم هر جمله را، دوبار یا حتی سه بار تکرار خواهم کرد.
    آنگاه شروع می‌کردم.
    تصویر کارتونی و ساده‌ی تلویزیونی که برای خود ذخیره کرده بودم را، توصیف میکردم و می‌خواستم آنچه از توصیف من می‌شنوند بر کاغذِ سفید جلویِ رویشان بکشند.

    “یک مستطیل بزرگ بکشید. داخل مستطیل با فاصله‌ی نیم متر یک مستطیل دیگر بکشید. حالا داخل مستطیل دوم سمت راستش یک مستطیل عمودی بکشید با عرض حدود پنج شش سانت. حالا …”

    و همینطور تا آخر تصویر را برایشان شرح میدادم؛ با اندازه، موقعیت، شکل هندسی.
    توصیفات که تمام میشد، می‌خواستم برگه‌هایشان را وسط بگذارند و همگی مال بقیه را ببینند. نتیجه خیلی جالب بود.

    ⬅️ توصیف واحد از دهانِ یک شخص واحد، ولی برداشت‌ها و تصاویر متفاوت.

    برایشان می‌گفتم که تمامِ مسیرِ زندگی‌ای که در پیش دارند، همین نقاشی است؛ همین تفاوت‌ها، همین برداشت‌های مختلف.
    خیلی وقت‌ها از یک حرف واحد، من مفهومی را میفهمم و دیگری مفهوم دیگری را. آدم‌ها با هم فرق دارند، ادراک‌شان، فهم‌شان، آگاهی‌شان؛ بخاطر شرایط متفاوتی که داشته‌اند فرق دارد.
    می‌گفتم در هر موقعیتی که قرار گرفتید، تصور کنید طرف مقابل در چه شرایطی است؟ شرایطش مثل شماست؟ عقایدش، تفکرش، تربیتش، اخلاقش، رفتارش مثل شماست؟ قطعا نیست. چون آدمها متفاوت خلق شده‌اند. ممکن است از یک حرف واحد، برداشت‌های متفاوتی داشته باشند و الزاما تفکرشان مثل منِ نوعی نباشد.
    این را یادتان بماند، در همه‌ی موقعیت‌های زندگی. آنگاه زندگی برایتان قابل تحمل‌تر میشود.

    اینها را به دانش‌آموزانم می‌گفتم، گفتم اینجا هم بنویسم؛ شاید کمک کند که زندگی برای شما هم قابل تحمل‌تر شود؛ زیباتر شود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۳ ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    نجف کربلا؛ حاضر ۲

    امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
    نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

    بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۱ ق.ظ روز ۰۷ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    از تهران به نجف و کربلا؛ حاضر

    نمی‌دونم اینجا نوشتم یا نه؛ تیر ماه بود که بعد از تحویل دادن برگه‌های ترم دوم، از مدرسه خداحافظی کردم. برای مدیر بهونه‌ی کار رسانه‌ای جدیدی که قبول کرده بودم رو آوردم ولی دلایلم مربوط به خود مدرسه و رفتارهای کادر بود بیشتر. بگذریم.

    مدرسه‌ای که امسال مشغول شدم و به صورت مجازی ادبیات و نگارش درس میدم، مدرسه‌ی علوی شهر نجف و مدرسه‌ی حسینی کربلاست. مدارس ایران در دو شهر نجف و کربلا. دانش‌آموزام بچه‌های ایرانی‌هایی هستند که در این دو شهر زندگی می‌کنند و البته چند تا دانش‌آموز غیر ایرانی هم دارم که متولد ایران هستند و فارسی رو کامل بلدند و گمونم دبستان در مدارس ایران گذروندن.

    القصه؛ ادبیات فارسی درس دادن به بچه‌هایی که در محیط غیرفارسی زبون هستند، تجربه جالبیه. اون هم نجف و کربلا. گاهی اوقات سر کلاس به اسم‌هاشون نگاه میکنم و غبطه می‌خورم که هر کدوم از اینا به حرم علوی و حسینی چقدر نزدیک هستند و اگه بخواند، یک ساعت بعد می‌تونند تو حرم نشسته باشند.

    دعا کنید که این وضعیت آموزش جازی زودتر تموم بشه. خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید. البته اگه کرونا تموم بشه و مدارس به حالت عادی دربیان، من کلاس‌های امسالم رو از دست میدم :دی

    پ‌ن: نشستم پای لپ‌تاپ و دقیقا مثل زمان وبلاگستان، نوشتم و نوشتم. چقدر احساس سبکی می‌کنم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۴ ب.ظ روز ۰۶ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    استعفا

    فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
    فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

    مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
    پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
    و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

    فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
    هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

    باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
    می‌خواهم، زنده بمانم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۶ ب.ظ روز ۰۱ تیر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    زودِ زود، دیر شد

    آنهایی که چند سال است در شبکه‌ها دنبالم می‌کنند، یادشان می‌آید که هر سال، اواخر اردیبهشت عکسی می‌گذاشتم از تخته‌ی کلاسم.
    تخته‌ای که شعری از قیصر را برای دانش‌آموزانم نوشته بودم.
    حرف‌های ما هنوز ناتمام
    تا نگاه میکنی
    وقت رفتن است
    باز هم همان حکایت همیشگی
    پیش از آنکه باخبر شوی
    لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
    آه
    ای دریغ و حسرت همیشگی
    ناگهان چقدر زود
    دیر می‌شود

    رویه هر ساله‌ام بود که آخرینِ زنگ سال تحصیلی را با این شعر برای بچه‌ها تمام کنم.
    امسال ولی نه کلاس حضوری بود نه تخته‌ای نه دانش‌آموزی که جلویم نشسته باشد و با چشمان کنجکاو و شاداب نگاهم کند. من بودم و موبایل و یک کلاس مجازی و دانش‌آموزانی که نمی‌دانستم چندنفرشان واقعا آنطرف خطوطِ مسی، دل‌شان، چشم‌شان، قلب‌شان با من است.

    قلبِ من ولی، پیش تک‌تک‌شان بود و برایشان دل‌تنگ.

    شعر را در اسکای‌روم برایشان خواندم. ولی دلم آرام نشد. تخته و ماژیک و نوشتن می‌خواستم. ولی نبود. من بودم و موبایل و گوگل. از عمق جانم گفتم “چه زود دیر شد”

    در گروه‌ “بله” متن شعر را برایشان ارسال کردم تا شاید بادقت‌تر بخوانند و درکش کنند؛ چقدر زود دیر شدن را.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۶ ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)