قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

گتسبی بزرگ

به گواهی صفحه اول کتابم، تیر نود و شش خریدمش. یکبار تلاش برای خواندنش در همان سال‌ها به شکست منجر شد.

گمانم چند ماه بعدترش بود که در کلاس عناصر داستان شرکت کردم و استاد خواست تا هفته بعد کتاب را بخوانیم و شخصیت‌ها و ارتباط‌هایشان باهم را دربیاوریم. دوباره سراغ کتاب رفتم و شروع کردم به خواندن، ولی مثل تلاش قبلی شد و پیش نرفت. مجبور شدم تکلیفم را با کمک ویکی بنویسم. تا سه سال بعد یعنی سال نود و نه که نسخه صوتی کتاب را خریدم و شروع کردم گوش دادن و باید اعتراف کنم فصل‌های اولیه، همچنان گیج بودم و جذبش نشدم. نسخه صوتی را با دیدن فیلم تکمیل کردم. درواقع صوت را رها کردم و فیلم را دیدم و باید اعتراف کنم بعد دیدن فیلم ترغیب شدم کتاب را بخوانم. هم نسخه کاغذی‌اش را از بین کتابها پیدا کردم و دست گرفتم، هم ادامه دادم به گوش دادن نسخه صوتی. گاهی نیز فیلم را مرور میکردم! گمانم پنج بار گتسبی برایم دوره شد و میتوانم در امتحانات جهانی گتسبی شرکت کنم! 🙂

ولی با این همه خوانش، شنیدن و دیدن، هنوز برایم غیرمعمول است که چرا گتسبی دومین رمان برتر قرن بیستم است. البته جایی خواندم که کتاب بعد از فوت نویسنده و در زمان جنگ جهانی دوم معروف شده است و شرایط آن زمان و داستان کتاب، باعث این معروفیت شده است.
استادِ کلاس داستان‌نویسی‌مان از شخصیت‌پردازی‌های گتسبی به شدت تعریف می‌کرد و آن را یکی از بهترین شخصیت‌پردازی‌ها می‌دانست که من بعد از خواندن کامل کتاب، به این حرف نیز با دیده‌ی تعجب نگریستم.
در کل، برای من یک داستان معمولی بود که اگر نسخه سینمایی آن را نمی‌دیدم تا همیشه در قفسه‌ی نیمه‌خوانده‌های کتابخانه‌ام باقی می‌ماند.

این نکته را در آخر بگویم که انتخاب بازیگر نقش گتسبی، عالی بود.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

سرطانِ ننوشتن

“اگر چه نوشتن کار سختی شده است، اما باید این غول را شکست داد.
غولی که نمی‌دانم کی و چگونه، آرام آرام در جانم خزید و رشد کرد؛ انگار کن غده‌ای است سرطانی که اوایل سلول کوچک و بی‌اهمیتی است ولی آرام آرام بزرگ می‌شود، ریشه می‌دواند، می‌خزد، می‌جهد، رشد می‌کند و غول می‌شود، غولی دهشتناک و بدن‌آزا.
ننوشتن برای من، شاید هم برای تویِ خواننده همان غول است، همان سرطان؛ “سرطانِ ننوشتن”

نمی‌دانم از کجا سروکله‌اش پیدا شد و خودکار و کیبورد را کُشت و نابود کرد. چطور ریشه دواند و ترسِ از نوشتن را در سلول‌سلولِ بدن جای داد. خودکار در دست می‌لغزید و رها میشد. انگشت بر کیبورد بی‌حرکت می‌ماند. فرار می‌کردم. از نوشتن، از هر نوشتنی فرار می‌کردم.
آنقدر بزرگ شد که هر نوشته‌ای توانست برایم فخر بفروشد و رشک‌انگیز شود. غولی شد بزرگ؛ غولی روح‌آزا.
دوا و درمانش نکردم و بدخیم شده است. دردش زیاد است. فراقش سخت است. گاهی کلمات تا حلق می‌آیند ولی برمی‌گردند، خاموش می‌شوند. کلمه باید آرام به دنیا بیاید، در آرامش. اندک‌باری نیز که خودشان را بیرون می‌ریزند، استفراغ‌وار می‌آیند؛ کثیف و مهوع.

شاید بروم دکتر. شاید تلاش کنم به درمانش. شاید یعنی دوست دارم. دوست دارم همانطور که آرام آرام خزید و پیچید در ذهن و توانم، آرام‌آرام بِرمانَمش. و سرریز از کلمه شوم.

کلمه، کلمه، کلمه… آه محبوبِ من

راه سختی در پیش دارم. سخت و درشت. کاش، بتوانم شکستش دهم؛ کاش”

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • گتسبی بزرگ

    به گواهی صفحه اول کتابم، تیر نود و شش خریدمش. یکبار تلاش برای خواندنش در همان سال‌ها به شکست منجر شد.

    گمانم چند ماه بعدترش بود که در کلاس عناصر داستان شرکت کردم و استاد خواست تا هفته بعد کتاب را بخوانیم و شخصیت‌ها و ارتباط‌هایشان باهم را دربیاوریم. دوباره سراغ کتاب رفتم و شروع کردم به خواندن، ولی مثل تلاش قبلی شد و پیش نرفت. مجبور شدم تکلیفم را با کمک ویکی بنویسم. تا سه سال بعد یعنی سال نود و نه که نسخه صوتی کتاب را خریدم و شروع کردم گوش دادن و باید اعتراف کنم فصل‌های اولیه، همچنان گیج بودم و جذبش نشدم. نسخه صوتی را با دیدن فیلم تکمیل کردم. درواقع صوت را رها کردم و فیلم را دیدم و باید اعتراف کنم بعد دیدن فیلم ترغیب شدم کتاب را بخوانم. هم نسخه کاغذی‌اش را از بین کتابها پیدا کردم و دست گرفتم، هم ادامه دادم به گوش دادن نسخه صوتی. گاهی نیز فیلم را مرور میکردم! گمانم پنج بار گتسبی برایم دوره شد و میتوانم در امتحانات جهانی گتسبی شرکت کنم! 🙂

    ولی با این همه خوانش، شنیدن و دیدن، هنوز برایم غیرمعمول است که چرا گتسبی دومین رمان برتر قرن بیستم است. البته جایی خواندم که کتاب بعد از فوت نویسنده و در زمان جنگ جهانی دوم معروف شده است و شرایط آن زمان و داستان کتاب، باعث این معروفیت شده است.
    استادِ کلاس داستان‌نویسی‌مان از شخصیت‌پردازی‌های گتسبی به شدت تعریف می‌کرد و آن را یکی از بهترین شخصیت‌پردازی‌ها می‌دانست که من بعد از خواندن کامل کتاب، به این حرف نیز با دیده‌ی تعجب نگریستم.
    در کل، برای من یک داستان معمولی بود که اگر نسخه سینمایی آن را نمی‌دیدم تا همیشه در قفسه‌ی نیمه‌خوانده‌های کتابخانه‌ام باقی می‌ماند.

    این نکته را در آخر بگویم که انتخاب بازیگر نقش گتسبی، عالی بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۲۳ ب.ظ روز ۰۸ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ماجراجویان بزرگ

    به عنوان یک زن مسلمان که طبعا یکسری محدودیت‌هایی داره، همیشه برام سوال بوده و سواله که تا حالا یک زن مسلمان جهانگرد داشتیم؟ تو اینستا یک مدت دنبالش گشتم ولی پیدا نکردم. از اون آرزوهایی‌ه که همیشه داشتم و گمونم فقط یکبار که تنهایی رفتم شیراز و اصفهان یک کم محققش کردم و سفرهای تنهایی و دانشجویی به عراق و عربستان که گاهی خودم کوچه ها و خیابون ها رو میگشتم. البته مقیاس خیلی خیلی کوچیکیه :))

    حالا چرا اینها رو در ریویو این کتاب نوشتم؟ چون کتاب درباره جهانگردها و ماجراجوهای مختلفه. افرادی که به شیوه های مختلف خودشون، جهان رو یا قسمتی از اون رو گشتن و دیدن و کتاب این افراد رو برای نوجوون ها معرفی میکنه و ترغیب میکنه به ماجراجویی. نترسیدن و دنبال کشف رفتن.

    حقیقتش یک مقدار تردید دارم که کتاب رو به خواهرزاده‌ام بدم بخونه یا نه! ممکنه تو آرزوها و آینده‌اش تاثیرگذار باشه. حالا تاثیر مثبت یا منفی، نمیدونم.

    کاش یک خانم مسلمان جهانگرد پیدا میکردم و خاطراتش رو میخوندم.

    پ‌ن: کتاب توسط نشر اطراف منتشر شده.
    در گودریدز سه امتیاز بهش دادم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۴ ب.ظ روز ۰۵ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    داستان‌های مرگی

    سلام خانم بلقیس سلیمانی

    امیدوارم حالتان خوب باشد و قلم‌تان پایدار

    کتاب “بازی عروس و داماد” تان را که خواندم، سوالی برایم پیش آمد؛ آن هم اینکه چطور می‌شود یک انسان این مقدار سوژه با موضوع مرگ و مُردن در ذهنش داشته باشد؟

    یادم است در کلاس‌های داستان‌نویسی، تاکید می‌کردند یک دفترچه داشته باشیم و سوژه‌هایی که به ذهنمان میرسد را آنجا بنویسیم. هر سوژه و اتفاق جالبی که می‌بینیم یا حتی هر مکالمه و جمله قابل توجهی که می‌شنویم یا جایی می‌خوانیم؛ تا بعدتر بتوانیم در داستان‌هایمان از آنها استفاده کنیم. بعد از خواندن کتاب‌تان به ذهنم رسید شاید شا یک دفترچه داشته‌اید به نام “دفترچه مرگ” هر سوژه‌ای، داستانی، خاطره‌ای درباره‌ی مرگ می‌شنیدید آنجا یادداشت می‌کردید و بعد سر فرصت نشسته‌اید دستی به سر و روی آنها کشیده و بعضی را کمی شکل داده‌اید و منتشرشان کرده‌اید.

    شاید هم می‌خواستید برای هر کدام یک داستان بلند بنویسید ولی فرصت نشده یا از این همه داستانِ مرگی خسته شده‌اید و رهایشان کرده‌اید و برای اینکه بقیه آدم‌ها و داستان‌نویس‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌ها بتوانند از سوژه‌هایتان استفاده کنند، آنها را در یک کتاب منتشر کرده‌اید؛ داستانک‌های خیلی کوتاه و نیمه کوتاه

    داستانِ این کتاب هرچه که باشد، من از خواندن داستانک‌هایش و قلم روان و سلیس شما، لذت بردم و البته شگفت‌زده شدم. شگفت‌زده به همان علت که اول متنمم نوشته‌ام.

    خدا قوت
    حق نگهدارتان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۵ ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    خاطرات زنان جانباز

    هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

    کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

    ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۳ ب.ظ روز ۰۵ شهریور ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    بلندی‌های بادگیر

    خواندمش؛ یعنی گوش دادمش. کتابی که یکی از عاشقانه‌ترین کتاب‌های ادبیات انگلیس معرفی می‌شود ولی من زیاد دوستش نداشتم و عشق واقعی دوطرفه‌ی خاصی در آن پیدا نکردم! بگذریم.

    عاشق کتاب صوتی شده‌ام و می‌توانم بگویم کتاب کاغذی دست گرفتن و خواندن برایم سخت شده است. کتاب صوتی را در هر وضعیتی که احتیاج به فکر کردن به موضوع دیگری نداشته باشم، گوش میدهم. وقت غذا پختن، نهار خوردن، تمیز کردن خانه، استراحت بعد از ظهر، در ماشین و مترو و حتی در حمام به کمک بلوتوث!

    شاید بخاطر همین است که کتاب‌های طولانی و خسته‌کننده‌ای مثل دزیره و بلندی‌های بادگیر را در کمتر از یک هفته، بصورت صوتی خوانده‌ام؛ آن هم نسخه کامل و نه خلاصه شده آنها را.

    خلاصه اینکه از این روش جدید کتاب‌خوانی‌ام بسیار راضی‌ام. فقط کاش کتاب‌های صوتی کمی قیمت کمتری داشت. 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۳ ق.ظ روز ۲۷ تیر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۲)

    کجا میریم بابا

    بچه اولش که دنیا آمد، فهمید پدرِ یک بچه معلول شده است. نه فقط معلول جسمی؛ معلول جسمی و ذهنی.
    دو سال بعد، پسر دوم‌شان دنیا آمد. با همه‌ی استرس و نگرانی‌شان بعد به دنیا آمدن بچه، نقص خاصی در ظاهرش نداشت ولی بعد مدتی مشخص شد، پسر دومش هم معلول است؛ هم ذهنی و هم جسمی.
    پسرانش رشد خاصی نمی‌کردند. حرف نمی‌زدند. راه نمی‌رفتند. خودشان به تنهایی نمی‌توانستند هیچ کاری انجام دهند. حتی متوجه حرف والدین‌شان نمی‌شدند. فقط یکی‌شان چند جمله می‌گفت که یکی‌شان “کجا میریم بابا” بود.

    خودش کمدین و نویسنده بود. تصور کن! کمدین و طنزنویس باشی و دنیا یکی از سخت‌ترین بازی‌هایش را با تو کند؛ پدرِ دو پسرِ معلولِ جسمی و ذهنی.
    #ژان_لویی_فورنیه بچه‌هایش که از دنیا می‌روند، سرگذشتشان را با قلمِ جدی و طنز سیاه می‌نویسد و می‌شود کتاب خوش‌خوان و شاد و غمگین #کجا_میریم_بابا

    ‌‌از کتاب: “برخی اوقات برخی از مادرها بالای گهواره بچه‌هایشان می‌ایستند و می‌گویند: اصلا دلم نمی‌خواهد که بزرگ بشی، دوست دارم همین.طور بمونی. مادرهای بچه.های معلول خیلی خوش‌شانس‌ترند، آنها مدت زمان بیشتری عروسک بازی می‌کنند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۹ ب.ظ روز ۰۳ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دیلماج

    شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
    داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
    خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

    از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

    کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)