داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بُریم مشد

    خواب دیدم بلیط قطار دارم برای مشهد. می‌خواستم راه بیفتم ولی بلیط رو پیدا نمی‌کردم. تو کمدها، بین کتاب‌ها، جیب کیف‌ها و مانتوهام، هرجا میگشتم پیداش نمی‌کردم. ناراحت بودم که ممکنه از قطار جا بمونم که مامان بلیطمو پیدا کردن و از خواب پریدم. یک قلوپ آب خوردم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم ولی یک صدایی مدام بهم میگفت “بیدار شو، باید دنبال بلیط مشهد بگردی؛ بلند شو، الان از قطار جا میمونی‌” بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب؛ داشتم از قطار جا می‌موندم…

    ۲۵ آذر ۰۰

    راستی، کی بریم مشهد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۲ ب.ظ روز ۲۶ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    گالری وادی – آبان ۹۲

    خوشبحال فراش‌هایت

    خوشبحال فراش‌هایت

    برای دیدن همه‌ی عکـس‌ها، روی (بیشتر…) کلیک کنید
    برای دیدن عکس‌ها در سایز اصلی، روی آنها کلیک کنید (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)

    یک قطعه از بهشت در اغوش مشهد است

    هرچند حال و روز زمین و زمان بد است
    یک قطعه از بهشت در اغوش مشهد است

    حتی فرشته‌ای که به پابوس آمده
    اینجا میان رفتن و ماندن مردد است

    اینجا مدینه نیست، نه اینجا مدینه نیست
    پس بوی عطر کیست که مثلِ “محمد” است

    حتی اگر به اخر خط هم رسیده‌ای
    اینجا برای عشق شروعی مجدد است

    جایی که آسمان به زمین وصل می‌شود
    جایی که بین عالم و آدم زبانزد است

    هرجا “دلی” شکست ب اینجا بیاورید
    اینجا بهشت، شهر خدا، شهر مشهد است

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ب.ظ روز ۰۶ مهر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)

    مستی در حرم

    این همه دست به سوی تو دراز است رضا!
    باز مشت من و آغوش تو باز است رضا!

    باز «من» دارد از آن دور تهی می‌آید
    آن که می‌آید از آن دور جنازه است رضا!

    زنده شد پیش نگاهت، تو خدایش شده‌ای
    کفرِ «خورشید» پرستان پُرِ راز است رضا!

    دست من نامه‌ای از توست، نوشته‌ست در آن:
    به حرم آمدن مست مجــــاز اســت، رضا.

    من و انگور، دلی مست و نگاهی پرِ اشک
    قبله در حسرتِ این راز و نیاز است رضا!

    هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک
    رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا!

    هر دلی می‌رسد از راه شکسته ‌است … چقدر-
    جاده‌ی عاشقیت حادثه‌ساز است! رضا!

    آه! آواز خوش گوشه‌ی «نیشابور»ت
    در مقامی پر از اندوه «حجاز» است رضا!

    پیش پرهای کبوتر، آسمان دل تو
    تا خدا، پنجره در پنجره باز است رضا!

    قاسم صرافان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ روز ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    بچه محله امام رضایُم

    مُرِ میبینی که شر و با صِفایُم
    بِچه محله امام رضایُم
    زلزلَیُم حادثَیُم، بِلایُم
    بِچِه محله ی امام رضایُم

    هر روز جمعَه دِلُمَه مِبِندُم
    به پِنجِره ی طلاو وَر مِگردُم
    کار و بارم رِدیفه، با خدایُم
    بچه محله ی امام رضایُم

    به مُ بوگو بیه به قله ی قاف
    اصلا مُرِ بذار همونجه علّاف
    قِرار مِرار هر چی بگی مو پایُم
    بِچه محله امام رضایُم

    درُوغ مُروغ نیست میون ما باهم
    الان به عنوان مثال تو حرم
    چندروزه که تو نخِ کِفترایُم
    بچه محله ی امام رضایُم

    چَشمِ مُرِ گیریفته چندتا کِفتَر
    گفته خودش {امام رضا} چندتاشو خواستی وَردَر
    الان دِرُم خادما رو مِپایُم
    چه محله امام رضایِم

    کِفترا رو که بُردُم از روگنبد
    مُروم مُ باز تو نخ رفت و آمد
    تو نقشه ی او گنبد طِلایُم
    بِچه محله ی امام رضایُم

    گنبدِ نصفه شب مِدَه به دستُم
    او گفته هر وقت که بِیِِی موهستُم
    مُ یُم که قانعو بی ادعایُم
    بِچه محله ی امام رضایُم

    وختی میبینُم تو ای عالم همه
    ازش میگرنو میگَن واز کمه
    گنبدِشه اگه بده رضایُم
    بِچه محله ی امام رضایُم

    گنبدو ومُنبد نمه خوام با صِفا
    سی سال پای سفره‌ی ای‍ آقا
    منتظره یَک ژتونه غذایُم
    بچه محله ی امام رضایُم

    بچه که بودم، هرکی ازم می‌پرسید کوجائی هستی؟ می‌گفتم مشهدی. اصلا هم برام مهم نبود که فقط مشهد به دنیا آمدم و هیچ وقت در این شهر زندگی نکردم، حتی در شناسنامه ام هم محل تولد را مشهد ننوشته‌اند! همین‌که سه روز قبل از میلاد امام‌رضا علیه السلام در مشهد به دنیا آمده بودم، برایم سند بود که مشهدی هستم و بچه محله‌ی امام رضا.

    این روزها که سالروز تولدِ قمری خودم و میلادِ آقاست و دل‌تنگی همیشگی‌ام برای حرم‌ش، بیش تر شده، این شعر را خیلی گوش می‌دهم و با خودم زمزمه می‌کنم … بچه محله‌ی امام رضایُم … با لهجه‌ی مشهدی که  تمام خاطرات خوب کودکی‌ام هم همراهش‌ست … کمی دل‌تنگی را کم می‌کند

    پ.ن: تولد یک سالگی‌ “وادی” هم هست. پارسال روز میلاد آقا اولین پست ش را نوشتم.
    تولدت مبارک وبلاگ‌م

    پ.ن۲: شاعر این شعر آقای “قاسم رفیعا”ست که چند سال پیش این شعر را در دیدار با آقا خواند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ روز ۱۶ مهر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۹)

    “مادرجان”

    بعضی از مکان‌ها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق می‌مونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت می‌کند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …

    امروز در صحن آزادی که راه می‌رفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.

    صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائی‌هایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.

    آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.

    همه این‌ها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آن‌روز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
    روحش شاد.

    همیشه وقتی می‌آمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان می‌شدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی می‌آییم “این‌جا” بیشتر و بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کنم.
    روحت شاد مادرجان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۵)

    آغاز کلام

    لحظه‌ی شروع و آغاز هرکاری، شاید مهم‌ترین و اصلی‌ترین ارکان آن مسأله باشد و همیشه سعی می‌شود بهترین برنامه‌ریزی‌ها را برای شروع کارها و پروژه‌ها داشته باشند. مثل افتتاحیه‌ی جشنواره‌ها و نمایشگاه‌ها
    چند هفته‌ایست به فکر نوشتن اولین پست این وبلاگ هستم، پستی که اعلام کننده‌ی شروع به‌کار این وبلاگ و ادامه‌ی نوشتن‌های من در اینجا باشد؛ اما چیز خاصی که راضی‌ام کند برای نوشتن، به ذهنم نمی‌آمد؛ تا الان.

    در صحن آزادی حرم “آقا امام رضا” علیه السلام نشسته‌ام. تمام صحن تزئین شده است و مشهد منتظر میلاد است.
    شب جمعه است و زیارتی امام حسین علیه السلام

    مشهد الرضا

    به نظرم رسید، این زمان و موقعیت بهترین است برای نوشتن اولین پست “وادی”؛ این‌جا، در جوار امام رئوف
    می‌نویسم و شب میلادشان ان‌شالله وبلاگ را آغاز می‌کنم.

    امیدوارم آینده‌ی این وبلاگ و نویسنده‌اش ختم به‌خیر گردد.
    باشد که رستگار شویم.

    صلی‌الله‌علیک‌یا‌ابا‌عبدالله‌الحسین‌


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۲ ق.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۵۲)