قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

طرح جلد بازی

یکی از سرگرمی‌هایم در سایت گودریدز این است که بروم طرح جلدهای مختلف کتابی که خوانده‌ام (کتاب خارجی ترجمه شده) را ببینم. اینکه در هر کشور و زبانی چه طرح جلدی برای کتاب‌ها زده‌اند، برایم جالب است.

مثلا اینجا را ببینید. همه‌ی طرح جلدهای کتاب “غرور و تعصب” است.

یا اینجا طرح جلدهای “بر باد رفته است.

جالب است؛ مگر نه؟

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

سی و چهار سالگی

عنوان را که نوشتم چند ثانیه‌ای نگاهش کردم؛ سی و چهار، سی و چهار سال …
خوشحالم؟ ناراحتم؟ غمگینم؟ مبهوتم؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید اصلا برایم مهم نباشد. یعنی انگار از سی که رد شدم، دیگر برایم یکانِ عدد سنم مهم نیست. واقعا چه فرقی میکند؟
بگذارید اعتراف کنم من امروز زن سی و چهار ساله‌ای هستم که بی‌حوصله‌ترینم! از مدرسه قبلی استعفا داده‌ام و یک هفته‌ای است مدرسه جدیدی خواسته طرح درسی به عنوان نمونه برایشان بفرستم تا بعد خواندن طرحم، جلسه‌ای بگذارند و حضوری صحبت کنیم. چهار روز است فایل ورد طرح درسم روی لپ‌تاپ باز است و هر روز میگویم امروز می‌نویسم، فردا می‌نویسم.
دو هفته‌ای است برای پرونده ازدواج ریحانه قول نوشتن مطلبی را داده‌ام، فایل ورد آن هم باز است و چند خط بیشتر سهم صفحات سفید آن ورد هم نشده است.
از یک طرح پژوهشی که یک ماه پیش قبول کردم انجامش دهم هم دیگر هیچ نمی‌گویم.
انگار زمان برایم متوقف شده. انگار در استخری افتاده‌ام و زیر آب همه‌چیز کند و بی‌صدا از نظرم می‌گذرد و من فقط نظاره‌گر هستم.
ذهنم همراهی‌ام نمیکند؛ چرا؟ دقیق نمی‌دانم. شاید خسته‌ام؛ دلسردم، از مرگ منور غمگینم، اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور به همم ریخته است، وضعیت سلامت مامان و بابا نگرانم کرده است. نمی‌دانم؛ شاید همه شاید هیچ‌کدام.
خلاصه خواستم بگویم سی و چهار سالگی طفلک، چه بدموقع آمده‌ای ولی خوش آمدی
تولدم مبارک

پ‌ن: امسال بعد از این همه سال فهمیدم من در واقع متولد ۲۴ تیر هستم؛ ساعت‌های آخر بیست و چهارم دنیا آمده‌ام و چون کادر بیمارستان فردایش آمده‌اند و فرم ولادت را پر کرده‌اند، تاریخ همان روز را زده‌اند. تشکر میکنم از این همه دقت و توجه کادر بیمارستان

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • منور

    در حیاط دانشگاه راه می‌رفتم یا در یکی از کلاس‌ها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن اسم‌مان برای عمره‌دانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود. آخرین‌‌باری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل محبوبه بی‌خبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
    دیشب وقتی خواستم برایت نماز بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم، با تو نماز طواف می‌خواندم. “دو رکعت نماز وحشت می‌خوانم به ثواب فاطمه بنت احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر می‌شود؟ مگر می‌شود رفته باشی؟ چرا یکدفعه؟ چرا بی‌خبر؟ چرا مریضی‌ات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت نبودیم رفیق … آه …


    داغ دوست سخت است؛ جان‌کاه است؛ جگرخراش است. داغ مادر سخت‌تر. دعا کنید برای خانواده‌اش، دو دختر ساداتِ کوچکش که در کودکی بی‌مادر شدند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ روز ۱۹ تیر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    محبوبه

    خودم را رساندم بالای سرت!
    می‌خواستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم. ببینم تا باور کنم. می‌خواستم وقتی برای آخرین‌بار صورتت را به این دنیا نشان می‌دهند، ببینمت.
    خودم را رساندم بالای سرت؛ نه بالای سر نه، بالای قبرت! هنوز نیامده بودی، هنوز نیاورده بودنت. زمین را کنده بودند برای میزبانی‌ات. برای تنِ بیست‌ساله‌ات.
    نشستم سمت راست. با درماندگی نشستم و چشم دوختم به دومتر زمینی که پیش رویم بود؛ خالی. آماده‌ی در آغوش گرفتن تو.
    پدرت نشسته بود بالای قبر. نگاه می‌کرد به خاکها، به قبر گود شده. به تنها دخترش که چند لحظه‌ی دیگر تمام میشد برایش. در ظاهر آرام بود؛ در ظاهر …‌
    صدای لااله‌الاالله که آمد، دیدم سرش می‌رود و می‌آید. بالا می‌رفت و بعد محکم به زمین سیمانی بالای قبر می‌خورد. محکم، باشتاب. و خون بود که از پیشانی‌اش فواره می‌زد. دیگر حتی ظاهرش هم آرام نبود.
    آمدی؛ آوردنت. سفیدپوش. مثل بیست روز قبلش که در مکه احرام بسته بودی.
    برادرت رفت داخل قبر. در آغوشت گرفت و آرام روی خاک گذاشت و کفنت را باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد. قیامتی بود آن بالا از شیون و گریه. مثل دوران مدرسه جمع شده بودیم دور هم و برایت قرآن می‌خواندیم. بهت‌زده و اشکریزان قرآن می‌خواندیم. آخر سنی نداشتی؛ سنی نداشتیم. تازه بیست و یک ساله شده بودیم. تازه دوستی‌هایمان داشت عمیق و واقعی میشد که تو رفتی.
    آه محبوبه … محبوبه … محبوبه
    دوازده سال است که رفته‌ای. رفته‌ای و هنوز وقتی از تو می‌نویسم، اشک میریزم. دوازده سال از شهریور هشتاد و شش گذشته است و من هروقت جوانی فوت می‌کند و دوستانش بی‌تاب می‌شوند، یاد تو می‌افتم؛ یاد رفتنت؛ یاد پدرت که شش ماه هم بدون تو نماند و رفت.
    محبوبه، دلم برایت تنگ است دختر جان. دلم برایت تنگ است.

    ممنون میشوم اگر دوستم را به صلواتی یا فاتحه‌ای مهمان کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    و من مُردم

    یه پوشه‌ی قرمز دستش بود. وقتی اتفاق افتاد، پرت شد از دستش و افتاد کنار درخت؛ دیدم یکسری برگه‌ آچار که انگار روش یه چیزایی نوشته شده، ازش ریخت بیرون. گمونم معلمی، چیزی بود. چون رفتم جمِشون کردم، سوال و جواب و نمره بود.

    _ فکر کنم قبلش خرید بوده. چون یه کیسه پارچه‌ای آبی هم داشت؛ از همین تبلیغاتی‌ها. همونجا کنار دستش افتاد. دو تا مِلون ازش قل خورد و رفت تا کنار باغچه. یکیشو دیدم یکی از همین آدمایی که اومدن تماشا، برداشت و برد. چند تا خیار هم وقتی رفتم بالا سرش، تو کیسه‌اش دیدم. چی شدن؟ نمی‌دونم والا؛ مگه مهمه؟

    _ ما با بچه‌ها زدیم به بدن! حیف میشدن خوب. صلوات هم فرستادیم براش که راضی باشه. خوب چه میکردیم؟ می‌ذاشتیم کف خیابون می‌موندن خراب بشن؟ خانواده‌اش هم که دلِ خوردن اونارو نداشتن. یه ظرف غذا هم بود تو کیسه‌هه.موند همونجا،معصیت داشت دست بزنیم. آره بابا، حیف بود خیارا.اولین خیراتش شد قسمت ما؛ صلوات به روحش.

    _ کیفشو خودم سریع برداشتم که گم‌وگور نشه. از این کیف سنتی قرمزا بود. وقتی شوهره اومد، با کیسه پارچه‌ای دادم دستش. بنده‌خدا مات بود. سخته خدایی؛ کی باورش میشه؟ یهوو وسط خیابون، صاف زنت بیفته بمیره!

    _ من نشسته بودم رو نیمکت پارک. دیدم صحنه رو. یه زن چادری بود. آروم داشت راه می‌رفت. دستش یه کیسه آبی بود و یه پوشه قرمز. یه کیف هم رو دوشش. یهوو باد اومد؛ شدید ها! از اون بادا که شبیه طوفانه. اومدم بلند شم برم خونه که یکی از داربستای بالایی همین خونه نیم‌ساخته‌هه جدا شد! آقا دوثانیه هم نشد! انقدر که باد شدید بود. صاف خورد تو صورتش. با بادبزن که تا حالا خودتو باد زدی؟تندتند حرکت میکنه، این میله‌های سنگین به همون سرعت جدا شدن و صاف خوردن تو صورتش. من که میخکوب شدم سر جام! آخه مگه میشه؟؟ دو ثانیه پیش داشت راه میرفت، الان افتاده باشه کف خیابون؟

    _ من تو مغازه‌ام بودم. باد که اومد، خواستم در رو ببندم تا باد نزنه بشکونتش که دیدم چی شد. دوییدم سمتش، که مثلاً کمک کنم. عمرا فکر نمی‌کردم همون لحظه تموم شده باشه کارش. اجل بود، اجل. باد بیاد، داربست کنده شه،بخوره بهت،در دم بفرستت اون دنیا، اجل‌‌ه دیگه!

    پ‌ن:اینها می‌توانست مکالمات آدم‌های خیابانمان باشد؛ همین امروز عصر؛ وقتی از مدرسه برمی‌گشتم و باد شدید آمد.
    همه این اتفاقات، وقتی باد آمد و ساختمان روبرویم را دیدم در ذهنم گذشت ولی
    «مرگ به همین نزدیکی است»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۰ ب.ظ روز ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    ما غرک؟

    صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
    سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
    برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
    نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
    گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
    به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
    به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
    به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
    بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

    لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ روز ۰۴ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    انا لله و انا الیه راجعون

    بین مطالب وبلاگ میگردم به دنبال اربعین‌نوشت‌های امسالم؛ امسالی که پیاده روی اربعینش برایم متفاوت از سالهای قبل بود. بجای حرکت سه یا چهار روزه در طول مسیر، چهار روز رفتیم در موکب شباب امیرالمومنین مستقر شدیم و سعی کردیم در کارهای موکب و پذیرایی از زوار کمک کنیم.

    موکبی که هرسال وقتی به عمود ۱۰۴۱ میرسیدیم سراغ صاحبش، سیدهادی را میگرفتیم و بین زوار و خدام پیدایش میکردیم و صدایش میکردیم و چهره خندان و مهربانش بود که پذیرایمان بود.
    امسال اما چهار روز در موکب بودیم؛ چهار روز آنجا زندگی کردیم و میگفتیم سالهای دیگر هم ان شالله همین برنامه را پیش میرویم و می آییم موکب و چند روز میمانیم و باقی راه تا کربلا را پیاده میرویم.

    چه میدانستیم که اربعین سال بعد، سیدهادی نیست؛ چه میدانستیم سال بعد سیدهادی به اجداد طاهرینش پیوسته؛ چه میدانستیم دیگر نیست تا از سرد شدن آب وضوخانه زنانه تا ریزترین کارهای موکب را به خودش بگوییم و او بین انبوه کارهایی که آن روزهای شلوغ داشت، جوابمان را بدهد و غر نزند که خودتان حلش کنید.

    نمیدانم اگر باز هم سفر اربعین قسمتمان شود، وقتی به عمود ۱۰۴۱ میرسیم، چه باید کنیم! کجا برویم؟ به که بگوییم از طویرج برایمان سفارش میوه دهد؟ کجا میوه های نذری را پخش کنیم؟ از چه کسی خداحافظی کنیم و بگوییم کربلا ان شالله میبینیمتان؟

    ان شالله با اجداد طاهرینشان که عمرشان را در راه خدمت به آنها سپری کردند، محشور شوند و در روز حساب خوش روزی باشند، مثل مراسم تشییعشان که نصیب و قسمت هرکسی نمیشود؛ تشییع در قم و حرم حضرت معصومه، تشییع در بین الحرمین و حرم امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل، تشییع در نجف و حرم امام علی علیه السلام و در آخر آرمیدن در کنار امیرالمومنین … طوبی له

    پ‍ن: سیدهادی شیرازی، یکی از مبارزین انتفاضه عراق علیه صدام بود و از راه اندازان پیاده روی نیشابور تا مشهد در زمان حکومت صدام و منع پیاده روی اربعین در عراق و از راه اندازان مجدد پیاده روی نجف به کربلا بعد از سقوط صدام

     

    اگر توانستید نماز لیله الدفن بخوانید برای سیدهادی ابن سیدمحمدعلی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۸ ب.ظ روز ۱۰ فروردین ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    سلام بر بهار

     پاییز را دوست ندارم. پاییز برایم نماد خزان و از بین رفتن زندگی و طبیعت است، چطور می‌شود دوستش داشت؟ مثلا مگر می‌شود مرگ‌ی که حیات را از بین میبرد و زندگی را تارومار میکند، دوست داشت؟ مگر وقتی به زندگی دوباره بعدش فکر کنیم؛ یعنی همان بهار و طراوت و دوباره از سر گرفتن زندگی. وگرنه پاییز سردِ خزان‌زده‌ی بی‌روح، که خیلی از آدم‌ها بخاطر هوایش کسل هستند و بی‌حوصله، پاییزی که خورشیدش هم حتی حوصله تابیدن و زندگی ندارد، به تنهایی، دوست داشتنی است؟

    من پاییز را، زرد و نارنجی و قرمز شدن برگ‌ها را، ریختن‌شان را، صبح‌های ابری بی‌رمقش را دوست ندارم مگر وقتی فکر می‌کنم بعد این پاییز بهاریست.

    امروز اول زمستان بود؛ بخاطر نزدیک شدن زمین به بهار، صبح امروز را جشن گرفتم با یک صبحانه خوب. از امروز  روزهای تقویم را یک به یک خط میزنم تا رسیدن به بهار؛ تا سلامی دوباره به حیات و زندگی

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۵ ق.ظ روز ۰۱ دی ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱۱)

    صبح‌ی که با من نیست

    سحری را خورده‌ایم؛ اذان گفتند و نمازمان را خواندیم؛ همسر خوابیده؛ خوابم نمی‌آید؛ کتابی که دیشب قبل افطار شروع کردم به خواندنش را می‌خوانم؛ فیلمنامه است و با خواندن هر سکانسی صحنه‌های آن را در ذهنم می‌سازم و مجسم می‌کنم. بعضی صحنه‌ها خودم را بازیگرِ نقش اول‌ش تصور می‌کنم، بعضی صحنه‌ها کارگردان میشوم و بعضی از صحنه‌ها می‌نشینم روبرویِ صفحه تلویزیون و سریال را تماشا می‌کنم. ساعت شش است؛ آفتاب کم‌کم از پنجره‌ی اتاق داخل می‌شود. چندماه پیش که کتاب را خریدم، به شکوفه قول دادم  طبقِ عادتِ همیشگی‌ام نروم آخرِ کتاب را اول بخوانم، به سختی تلاش می‌کنم به قولم پایبند باشم؛ می‌رسم به صفحه‌ی آخر کتاب؛ اشک اشک اشک؛ سطرهای آخر را تار می‌بینم و می‌خوانم و کتاب را می‌بندم و می‌زنم زیر گریه؛ هق هق گریه میکنم. نمی‌دانم گریه ام برای چیست … همسر بیدار نشود. بلند می‌شوم می‌نشینم پای لبتاپ؛ می‌دانم اگر الان درباره‌ی کتاب ننویسم، دیگر نمی‌نویسم یا سخت می‌نویسم. وارد مدیریت سایت می‌شوم و شروع می کنم به نوشتن. ساعت هفت شده و باید همسر را بیدار کنم. بلند می‌شوم پرده را کنار می‌زنم تا آفتاب و نور به گلدان‌هایم برسد؛ می‌نویسم و به “رباح” فکر می‌کنم و “حمامه”؛ چقدر دوستشان دارم. هنوز بغض دارم و نمی‌دانم دلیل‌ش چیست. صدای قرآن می‌آید، صدا زیادتر می‌شود؛ از خانه‌ی یکی از همسایه‌هاست؛ بغض‌م دوباره برمی‌گردد، صدای عبدالباسط است گمانم و سوره شمس؛ ذهنم می‌رود به چند سال پیش؛ به خانه‌ی مادربزرگم وقتی سیاه‌پوش بود و مادربزرگ رفته بود و صدایِ صوتِ سوره‌ی شمس عبدالباسط. دلم می‌گیرد و برای همسایه‌ی داغدار می‌سوزد؛ نگاهم به کتاب می‌افتد، کاش میشد حمامه را بغل کنم و ببوسم. ساعت هفت و نیم است، همسر هنوز خواب است. باید بیدارش کنم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۳ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۶)