قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • نزدیک است …

    شب نیمه‌ی شعبان بود.
    برای نماز مغرب، رفته بودم مسجدالنبی.
    کم‌کم صف‌ها بسته میشد، مثل هر شب دیگر.
    آن شب هیچ فرقی با شب قبل و شب‌های قبل‌ترش نداشت.
    خانم‌های سفید و گندمی و سبزه و سیاه می‌آمدند و کنار هم در صف نماز می‌ایستادند.

    منتظر تکبیره‌الاحرام بودم که آمد طرفم.
    چادر مشکی به سر داشت و برقَعی بر صورت.
    نزدیکم شد؛ دستش را از زیر چادر بیرون آورد.
    یک، یک دلاری از کیفش در آورد.
    دستم را گرفت و پول را آرام در دستانم گذاشت.
    سرش را جلو آورد.
    دهانش را مقابل گوشم گرفت و خیلی آرام گفت «لمیلاد امام المهدی»
    دستم را فشار داد، لبخندی زد و رفت.

    پریشب که عطیه از پخش کردن محدود شکلات بین شیعیان در مکه استوری گذاشت، یاد این خاطره افتادم.
    و غصه اینکه ما شیعیان امیرالمومنین، در شهر پیامبرمان، در سرزمین وحی، مجبوریم مخفیانه جشن‌ بگیریم.
    امید داریم به اینکه زودتر روزهایی برسد که در اذان نمازهای مساجد سرزمین وحی «اشهد ان علی ولی الله» طنین انداز شود و جشن‌های غدیرمان را در وادی خم بگیریم.
    و فریاد زنیم #الحمدلله_الذی_جعلنا_من_المتمسکین_بولایت_امیرالمؤمنین_علی_ابن_ابی_طالب_والائمه_المعصومین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۱ ب.ظ روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حبیب‌م

    شام درست می‌کردم؛ کوکوی سیب‌زمینی
    سیداحمد در هال نشسته بود پای لپ‌تاپ و فایلی از سرودهای حزب‌الله را پلی کرده بود.
    بعضی از سرودها برایم آشنا بود و یادآور اوایل جوانی و دانشجویی و مجردی. روزهایی که آرمان فلسطین و لبنان یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بود. سی‌دی‌های «اناشید» حزب‌الله را می‌خریدم و بار‌ها و بار‌ها گوش میدادم و حفظ میشدم.
    حالا بعد از سالها، مواد کوکو بر دست، پای گاز ایستاده بودم و زیر لب اشعار عربی و حماسی را می‌خواندم.
    ذهنم رفته بود به سال‌ها پیش؛ نشسته بودم پشت میز کامپیوترم در خانه پدری؛ شرح لمعه روبرویم باز بود و در گوشم «یا قدس السما، نفدیک دما، النصر لنا، نحن الغالبون» خوانده میشد.
    دو قاشق از مواد برداشتم و با دستم صاف و گِردَش کردم که یاد شعری افتادم. شعری که مدت‌ها وِرد زبانم بود و هم‌نشین گوشم. کوکو را داخل تابه گذاشتم و گفتم «احمد، احمدیاحبیب حبیبی رو داری» و چند ثانیه بعد صدای نوستالژی‌ای که سالها همراه من بود، در خانه طنین انداخت.
    «احمد یا حبیب حبیبی سلام‌علیک. یا عین الغریب سلام‌علیک»
    کوکو بعدی را که درست کرده بودم، در روغن انداختم و زیر لب زمزمه‌کنان از گاز دور شدم. اصلا مگر میشد دیگر پای گاز بیاستم؟ روحم رفته بود… ذهنم رفته بود… اشک‌ها ناخودآگاه سرازیر شده بودند و لب‌ها تکان می‌خوردند و «امن و سلامٌ سلام‌علیک» می‌خواندند.
    پشت اپن ایستادم. دستانم را تکیه‌گاه کردم و زل زدم به صفحه لپ‌تاپ و همراهش زمزمه کردم و غرق خاطرات شدم.
    روزهایی که رابطه‌ام با “محمدبن‌عبدالله” که سلام و درود خدا بر او باد، صمیمی‌تر و بیشتر از امروز بود؛ روزهایی که ضمیر پاک‌تری داشتم و «او» برایم فقط پیامبری از قرن‌ها پیش نبود. پدرِ بزرگی بود که حاضر بود؛ مرا میدید، می‌شنید، نوازش می‌کرد.
    و من، بچه لوس و کوچکی بودم که در دامانش می‌پریدم، حرف میزدم، گریه می‌کردم، خاطره تعریف میکردم و حتی گاهی از اینکه زیاد پرچونگی می‌کنم، معذرت می‌خواستم.
    حبیب بود برایم
    حبیب هست برایم
    فقط شاید زلالی قبل را کمتر دارم
    کمتر یادم می‌افتد پدری دارم که هروقت بخواهم هست و می‌توانم بنشینم روبرویش، دستانم را روی دو زانو بگذارم و حرف بزنم برایش.
    «او» همیشه حبیب است برایمان

    { و این روزها که موسم حج است چه دلمان تنگ‌تر شده برایتان یابن عبدالله؛ برای یثرب‌تان و برای پاره‌تنتان ، نور چشمتان، میوه دلتان. کاش مقدور شود دیدار مجدد تان }


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۰۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خواب احد

    از مکه و مدینه، جدای از حرم نبوی و کعبه، علاقه خاصی به احد و قبر حمزه داشتم و دارم. دلم به شدت برای احد تنگ شده و دیشب خواب جالب و عجیبی دیدم. درواقع مغزم، دلتنگی هامو با هم مخلوط کرده بود و یه خواب ترکیبی از دلتنگی برای احد و مدرسه، تحویلم داد .
    خواب دیدم بچه های مدرسه رو بردیم عمره
    رفتیم منطقه احد. بچه ها رو بردن سمت کوه و یه نفر براشون توضیحات تاریخی و داستان جنگ احد و تنگه و غنیمت و مجروح شدن پیامبر و … گفت
    وقتی سمت قبرها اومدن، هیچکس هیچی نگفت. همه سکوت بودن. بچه‌ها هم فقط نگاه میکردن و نمیدونستن اونجا کجاست. اون محوطه دیوارکشیده قبرستون احد رو، سعودی تبدیل به باغ وحش کرده بود! روی قبر حمزه سیدالشهدا یه مجسمه بزرگ فیل بود! سقف زده بودن و کلی درخت و حیوون اونجا بود.

    تو خواب داشتم از غصه میترکیدم!
    شروع کردم توضیح دادن برا بچه ها با هق هق گریه؛ اینکه حمزه کی بود. حضرت زهرا چقدر می‌اومد اینجا سر قبرشون. پیامبر چقدر علاقه داشت بهشون. یکدفعه گریه‌ام بلندتر شد و با سوز بیشتری شروع کردم روضه خوندن!
    یکی از بچه‌ها گفت خانم مامورای امربه‌معروفشون دارن میان!
    با آخرین قدرتم شروع کردم به دویدن! تا هتل دویدم به هتل که رسیدم نمیدونستم چیکار کنم و کجا قایم بشم دنبالم بودن. عوامل ایرانی هتل و کاروان قایمم کردن و میگفتن چهره‌ات رو ندیدن مامورا ولی دنبالتن. داشتیم فکر میکردیم که چطوری برگردم ایران که خداروشکر از خواب پریدم…

    کاش میشد آدم میتونست با ذهن و مغزش صحبت کنه! آخه این چه خوابیه میسازی خواهر من؟
    می‌خوای ببریمون مدینه و زیارت مجازی بکنیم ببر، ولی این همه استرس و ترس چیه تزریق میکنی بهمون آخه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۰۷ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    الحمدلله الذی استنقذنا بک من الشرک

    اللهم صل و سلم و زد و بارک
    علی النبی الامی العربی الهاشمی
    القرشی المکی المدنی الابطحی
    صاحب الوقار و السکینه
    المدفون بالمدینه
    المصطفی الامجد المحمود الاحمد
    خاتم النبیین و شفیع المذنبین
    ابی القاسم محمد

    السلام علیک یا رسول الله و رحمه الله و برکاته

    عیدتان مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۰ ب.ظ روز ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    می آید پرده دار کعبه

    آدم‌هایی که هم زیارت حرمین شریفین قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می‌شوند که «کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره کجا بری؟»

    خود من شخصا هیچ وقت نمی‌تونستم به جواب دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را دارد.
    ولی در طول این سفر نظرم فرق کرد.

    تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است.
    حضور در مسجدی که هزاران سال است خوارج و کفار آن را اداره می‌کنند و خود را خادم حرمین شریفین می‌دانند، اذیتم می‌کند.

    وقتی به یاد می‌آورم حسین علیه السلام برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده‌اند، خود، مال و خانواده‌اش را فدا کرد و امروز نمی‌توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده‌اش، زیارت عاشورا بخوانم، وقتی می‌بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می‌کنند و هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می‌گویند را، کفر و شرک می‌دانند و پیروان و عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می‌دانند، قلبم درد می‌گیرد.

    قلبم درد می‌گیرد وقتی آوای خوش قران را با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت‌های وهابی مکه و مدینه می‌شنوم، کسانیکه قران ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند.

    دلم می‌گیرد، می‌گیرد و دلتنگی می‌کند برای کربلا

    برای آن صحن و سرا
    وقتی در مدینه کنار بقیع و حرم ختم الانبیا می‌ایستادم، دلم برای بین الحرمین حسین علیه السلام و عباس علیه السلام پرپر می‌زد.
    وقتی کبوترهای بقیع را می‌دیدم یاد کبوترهایی می‌افتم که بعد از نماز صبح کنار حرم حضرت عباس علیه السلام جمع می‌شدند.

    دلم تنگ است.

    می‌آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و تمام این دلتنگی‌ها و غصه‌ها تمام شود
    می‌آید منتقم خون حسین علیه السلام

    می‌آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    سلام من به مدینه

    بار دیگر این توفیق به من دست داد که
    زائر حرم دوست باشم .

    به یاد دو سال پیش و به یاد تمام دوستان

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۹ ب.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    اینجا مدینه است

    السلام علیک یا رسول الله صل الله علیه و آله
    اینجا مدینه است.
    مدینه الرسول. شهری که جای جایش یادآور غم و سختی‌های خانواده ایست که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز ظلم و ستم رفته به این خانواده باقیست و عثمانیان هنوز کینهٔ علی و آلش را بر سینه دارند.

    اینجا مدینه است.

    دلم گرفته، اینبار بیشتر از هر دفعهٔ دیگر

    محدودیت‌ها برای خانم‌ها بیشتر از قبل شده. درهای بقیع فقط ساعت چهار تا شش باز می‌شود و دیگر حتی نمی‌توانی قبور ائمه را از پشت پنجره ببینی.

    ولی لذت بخش است این محدودیت‌ها گاهی.

    «الانسان حریص بما منع» را اینجا درک می‌کنی.
    وقتی فقط یک ربع در روضه منوره فرصت داری و نه بیشتر، انگار قدرش را بیشتر می‌دانی.
    وقتی پشت بقیع هاج و واج به اطرافت و به دیوار‌هایی که نمی‌گذارند تو جلو‌تر بروی، نگاه می‌کنی، انگار دلت بیشتر می‌شکند و مخلصانه‌تر زیارتشان می‌کنی.

    وقتی نمی‌توانی به راحتی نام مادرت را بیاوری و سلام بر ایشان بفرستی و قاتلانشان را لعن کنی، انگار درون دلت بیشتر و سبکبال‌تر صحبت می‌کنی.

    من به نیت تو اینجا سلام داده‌ام ولی تو هم هم اهنگ من بخوان:

    السلام علیک یا خاتم الانبیا صل الله علیه و آله
    السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علی‌ها

    السلام علیک یا‌ام الحسین الشهید علیه السلام

    السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن ابن علی

    السلام علیک یا زین العابدین

    السلام علیک ایها الباقر بعلم الله

    السلام علیک ایها الامام الصادق

    السلام علیکم جمیعا و رحمته الله و برکاته


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۳۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)