قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

خاطرات زنان جانباز

هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

مادر

پریروز مامان برگشتن بهم گفتن “زانوهات برا چی درد میکنه؟” گفتم: “زانوهای من؟ از کجا فهمیدین زانوهام درد میکنه؟” گفتن: “از نماز خوندنت”

کپ کردم!
چون چند وقته زانوهام درد میکنه ولی به مامان چیزی نگفتم و دردش هم اونقدر زیاد نبوده که تاثیر خیلی زیادی روی خم و راست شدنم موقع نماز بذاره، ولی همون مقدار کمی که شاید تاثیر گذاشته رو، مامان فهمیدن. خیلی برام عجیب بود. آخه چطور متوجه شدن؟ و دقیقا هم فهمیدن درد از زانوهاست!

مادر است دیگر، بچه‌اش رو اسکن میکنه و بدون هیچ حرفی، متوجه درد و ناراحتیش میشه.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • جشن مطهری

    اول آذر نود و هفت، تو ذهن‌م ثبت شد بعنوان یه روز خوب و پر از انرژی؛ انرژی‌ای که از دیدن دوستای دبیرستانم گرفتم.
    جشنی که فارغ التحصیلای مدرسه دور هم جمع شدیم و بعد چندین سال، همدیگرو دیدیم.
    سال بالایی‌ها و سال پایینی‌ها!
    معلما و مدیر!
    حتی خانم‌های زحمتکشی که کار نظافت و رسیدگی به مدرسه رو داشتن!
    انگار دوباره همون سال‌های مدرسه بود و تو سالن، جشن میلاد پیامبر گرفتیم؛ اجازه داشتیم به‌جای روسری سفیدِ یونیفرم مدرسه، روسری‌های رنگی‌رنگی بپوشیم و آخر برنامه، آقای امامی کاشانی بیان برامون صحبت کنند …
    چقدر از دیدن هم و شناختن همدیگه ذوق کردیم و حتی جیغ کشیدیم!
    چقدر از دیدن معلم‌ها خوشحال شدیم؛ خصوصا معلمِ دوست‌داشتنی ادبیات‌مون، خانم شجاع‌الدین
    .
    انرژی‌ای که اینطور جمع‌ها به آدم میده، غیرقابل وصفه

    اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد
    باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۵۳ ب.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    قتلگاهِ دوست‌داشتنیِ من

    بعضی از بچه‌ها برایشان فرقی نداشت که اینجا کجاست و چه اتفاقی افتاده ولی برای اکثر بچه‌های مدرسه شده بود “پناهگاهی برای آرامش”

    صبح‌ها قبل از زنگ صبحگاهی، اگر از کنارش رد میشدی، ممکن نبود چند نفر از بچه‌ها را که با مانتوهای سرمه‌ای وروسری سفید ایستادند و دعای عهد میخونن را نبینی، موقع نماز ظهر بعضی از بچه‌ها جانمازهاشان را میبردن یک گوشه‌ایش پهن میکردن و نماز میخوندن، نمازی که نمی‌دونم چرا حال و هواش با نمازهای دیگه فرق داشت؛ ایام محرم موکت پهن میکردیم و میشستیم زیارت عاشورا می‌خوندیم؛ گاهی اوقات هم نمایشگاه برپا میکردیم آنجا، نمایشگاه دفاع مقدس تا گل وگیاه! خیلی وقت‌ها وقتی بچه‌ها دل‌شان می‌گرفت، بهترین مکانی بود که میشد در  مدرسه پیدا کرد برای گریه کردن و خالی شدن. و خوب یادمه دمپائی‌هایی* که روی پله‌ها جفت شده بودن و نشون میدادن که صاحب‌هاشان بخاطر احترام به این مکان، پای برهنه وارد شدن، با اینکه کفِ آسفالتی و موزائیکی کثیف و سخت‌ش پاهاشون رااذیت میکرد و جوراب‌هاشون را کثیف!

    خیلی‌هایی که می‌آمدن مدرسه، فکر میکردن آن تیکه زمین که با سه تا پله از حیاط اصلی مدرسه جدا شده، یه قسمتی از حیاط مدرسه است بدون هیچ تفاوت‌ی، حق هم داشتن، نه تابلوئی، نه توضیحی؛ حتی از حیاط اصلی مدرسه هم داغون‌تر بود، زمین‌ش تو زمستون‌ها پر از آب بارون میشد و صبح فرداش محل اسکی کردن و رو یخ سر خوردن ما، بهار که میشد، تبدیل به باغ میشد! از هر گوشه‌اش سبزه و گل‌های زردرنگ خودرو در می‌آمد و منظره‌ی حیاط را زیبا می‌کرد. گاهی اوقات هم مکان‌ی میشد برای وسائل اضافه مدرسه! یک جاهایی از زمین ترک خورده بود، دیوارها ریخته بود …

    در طول سال، هیچ‌کس نمی‌گفت اینجا چیه و چه بوده، حتی در حدِ یک پرچم، یک تابلو، و دقیقا هر سال وقتی نیمه ‌های خرداد می‌رسید، آدم‌ها و وانت‌بارها با میله‌های آهنی‌شون و پارچه‌های سبز و مشکی‌شان از راه می‌رسیدن و حیاط مدرسه پر میشد از آقایونی که داشتن از میله‌ها بالا میرفتن تا “قتلگاه” را برای سه روز مراسم آماده کنن! فقط سه روز از سیصد و شصت و پنج روز از سال، مشخص بود که اینجا قتلگاه است، قتلگاه هفتاد و دو نفر از بهترین‌ها …

    چهار سالِ دبیرستانِ ما با عشق به اینکه در چنین مکانی درس می‌خوانیم گذشت، با همه‌ی ناراحتی از عملکرد مسئولین‌ی که فقط ایام هفت تیر یادشان می‌آمد که اینجا کجاست (آنچه ما به عنوان دانش‌آموز میدیدم این بود، شاید حقیقت مساله دیگری بوده) و آنقدر چهره قتلگاه و حیاط مدرسه عوض میشد که وقتی در تلویزیون مراسم را پخش می‌کرد باور نمی‌کردیم اینجا همان قتلگاهِ دوست‌داشتنی خودمان است که ۳۶۲ روز برای ما بود!

    حدود چهار سال پیش که برای سرزدن به مدرسه و معلم‌ها به سرچشمه رفتم، دیدم مدرسه شلوغ است، حیاط را دیوار کشی کرده بودند، آجر و سیمان و خاک بود به جای پارچه و میله و پرچم. خرداد و تیر هم نبود؛ پرسیدم چه خبر شده؟ گفتند می‌خواهند در قتلگاه و حیاط مدرسه یادمان بسازند؛ یادمان شهدای هفت تیر؛ هم خوشحال شدم هم ناراحت … از اینکه بالاخره بعد چندین سال قتلگاه از یک زمین معمولی و عادی در ظاهر خارج می‌شود و برای همیشه‌ی سال برای همه‌ی مردم قتلگاه‌ست خوشحال شدم و از اینکه دیگر قتلگاهِ مظلوم و آرام ما نیست و دیگر نمی‌توانم با خیال راحت بروم و روی زمین سیمانی‌اش بنشینم و گریه کنم، دلم گرفت.

    وقتی ساختمان جدید را می‌ساختند

    ورودی ساختمان جدید-دو سال پیش

    چندوقت است دوست دارم بروم و ساختمانِ عظیمی را که آنجا ساخته‌اند ببینم، ولی می‌ترسم، می‌ترسم از اینکه ببینم روح‌ی برای قتلگاه نگذاشتند و با ساختمان‌سازی مدرن و امروزی، آنجا را تبدیل به یک یادمان مجللِ بی‌روح کرده‌اند … سعی می‌کنم تصور کنم، قتلگاهِ دوست‌داشتنی هنوز آن پنجره‌های چوبی قدیمی را دارد، هنوز وقتی روی زمین‌ش پا میگذاری حس میکنی ضربان قلب‌ت تغییر می‌کند، هنوز، با دلت حرف میزند و آرامت میکند … نمی‌خواهم فکر کنم ممکن است مثل طرحِ همسان‌سازی قبور شهدا، حس و حالِ قتلگاه هم گرفته شده؛ امیدوارم اینطور نباشد.

    *ما در حیاط مدرسه دمپائی می‌پوشیدیم. کفش‌ها صبح با ورود به مدرسه درآورده میشدن و عصر موقع برگشت به خونه دوباره پوشیده میشدن. کلِ ساختمانو کلاس‌های مدرسه هم فرش بود.

    *کتاب “صد دقیقه تا بهشت” کتاب کوچک‌ی است که چند سال پیش انتشارات مستند آن را چاپ کرد و درباره‌ی زندگیِ مردبزرگ انقلاب، شهید بهشتی است. چند وقتی‌ست دنبالش هستم ولی با پرس‌وجو متوجه شدم دیگر چاپ نمی‌شود و در بازار نیست؛ اگر کسی جائی را سراغ دارد که این کتاب را دارند، لطف می‌کند به بنده اطلاع دهد.

    بازنشر این مطلب + +

    به انتظار هفته آینده

    موبایل‌م زنگ زد؛ شماره‌اش ثبت نشده بود توی گو‌شی‌م، حوصله جواب دادن به آدم‌های ناشناس را نداشتم ولی حس‌ی بهم گفت جواب بده! برداشتم و صدای طاهره را آنور خط شنیدم. هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. آخرین‌باری که با طاهره حرف زدم اواخر سال قبل بود که برای عروسی‌م دعوت‌ش کردم و طاهره گفت استراحت مطلقه و نمی‌تونه بیاد و تا یک ماه دیگه مامان میشه؛ چقدر خوشحال شدم از مامان شدن‌ش و چقدر ناراحت شدم از نیومدن‌ش؛ چند ماه بعد خبر به دنیا آمدن بچه‌اش را از بچه‌های دیگه شنیدم ولی نشد که زنگ بزنم و بهش تبریک بگم، کلا توی زنگ زدن خیلی تنبل‌م و از تلفن زدن اصلا خوشم نمی‌یاد مگر در مواقع خیلی ضروری و لازم. خجالت کشیدَن‌َم هم برای همین خاطر بود؛ برای اینکه بعد از نه ماه از به دنیا آمدن بچه‌اش، نشد یه زنگ بزنم و بهش تبریک بگم! کمی حرف زدیم و بنده‌خدا دعوت کرد هفته دیگه خونه‌اش. با کلی شرمندگی و البته خوشحالی گفتم که حتما میام، آن بنده خدا هم لطف کرد و به روی خودش نیاورد که من چقدر بی‌معرفت‌م. خودم همه‌ی این بی معرفت بودن‌م را گردن اینترنت میگذارم و البته بی‌حوصلگی‌هام. ولی الان خیلی خیلی خوشحال‌م که هفته دیگه می‌تونم دوستام را ببینم، انقدر دلم براشون تنگ شده بود که دیشب یکسره خواب شون را می‌دیدم؛ بچه‌های دبیرستان و دانشگاه … و فکر کنم تا هفته دیگه هم هرشب خواب مهمانی را ببینم که با بچه‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم.

    نمی‌دونم این درد ارتباط برقرار نکردن با تلفن و پیامک را فقط من دارم یا دردِ فراگیری‌ه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۴)

    فعلن خدانگهدار دانشگاه
    دیروز رسما دوران دانشجویی ام تموم شد
     
    ساعت ۹ دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
    کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما … تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه ۱۲
     
    به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
     
    فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
     
    برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
    خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
     
    معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و … فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود ۳ ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
     
    فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
     
    بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی… ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
     
    خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
    خیلی زود خاطره شد
    خیلی

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)

    دلم براتون تنگ میشه

    دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم.
    برای همه لحظه ها و همه روزها .
    برای همه خاطراتمون
    همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم .
    وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده .
    و حالا فقط من موندم و خاطراتش .
    نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم.
    خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام

    دلم برای همه چیز تنگ میشه.

    راضیه طرح ولایت و همه شیطونی هاش یادته. بیست قربانوند!!! المپیاد زبان .کفشهای عمه خانم .
    منور عمره دانشجویی یادته. اذیت هات سر کلاس.چایی که ریخته شد تو صورتت. گیج بازیهات
    محیا مثبت بازیات یادته. موبایل ان۹۵ . رانندگیهات
    منا یادته از مکه اومدی و ما همه اومدیم خونتون.مخصوصا یک ربع اخر . کلمات قصارت سر کلاس
    حمیده هیچ وقت جزوه نویسی ات رو یادم نمیره. دو تا گفتن هات . و اینکه عاشق من بودی
    فاطمه یادت طرح ولایت .باقالی پلو با محسن .
    بچه ها دلم براتون تنگ میشه
    جشن های میلاد امام رضا که سعی میکردیم هر سال بگیریم
    هندونه خوردن روز آخر
    صندلی بازیمون تو مسجد
    تغییر صندلی ها و سه یا چهار ردیفه کردنا
    برای آن اتاق کمدها و …
    زینب کوچولو ی سعیده تنها محصول این چهار سال

    به یاد استاد ها .آقای شعبانی. بهرامی. نقیبی. الماسی.پاشایی جورابراهیمیان. قربان وند. زندی. رستمی. نجفی. صدوقی. سمسارزاده. چیت سازیان. گرجی. اصغری. اسفندیاری. ساعی. معارف. سلیمی. فروغی.
    خانم ها صفیری. مظاهری. خسروشاهی. بداغی. کهندانی. ضرابی. زمانخانی. جمشیدیها. قاسمی. سالاریه. طالبی. شمشادی. رجبی.

    حلالم کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۱ ب.ظ روز ۰۸ تیر ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)

    دردل چهار ساله

    امام صادق ( علیه السلام )

    لولا الشهاده لا ندرست الدین

    اگر شهادت نبود ، دین از هم پاشیده میشد .

     

    هفتاد و دو پروانه عاشق بر فراز قتلگاه سرچشمه سوختند تا چراغ انقلاب خاموش نشود .

    در هفتم تیر بار دیگر عاشورا تکرار شد و قتلگاه سرچشمه به بزرگی داغ کربلا قد کشید .

     

    کجایند مقتل نویسان که مقتل بنویسند

     

    مردی که مظلوم زیست و مظلوم مرد .

    آه ! از داغ تابستان شصت که هنوز دلها را می سوزاند

     

    …………………………………………………………………………………

     

    پاییز _ اواسط آبان _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    بارونهای پاییزی چند وقتی است بیشتر شده و دوباره دریاچه فصلی مدرسه (۱)

    تشکیل شده .

    به خاطر گودی وسط دریاچه و نبودن یک چاه برای خروج آب

    همه آبها وسط دریاچه جمع شده و به قول بچه ها میشه توش ماهی گیری کرد .

     

    شرف المکان بلمکین

     

    ………………………………………

     

    زمستان _ اوایل بهمن _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    دیشب هوا خیلی سرد بود . صبح وقتی رفتم مدرسه دیدم زمین اسکی روی یخ

    مدرسه (۲) به راه افتاده و بچه ها مشغول لیز دادن همدیگه روی آن هستند .

    سرمای هوا آبهای جمع شده توی دریاچه را تبدیل به یخ کرده و بازی زنگ تفریح ما به راهه

    آخ … وسط زمین اسکی چون خیلی گود است کامل یخ نبسته بود . بر اثر فشار شکست و

    پای یکی از بچه ها تا مچ رفت تو آب یخ ( امکانات نداریم آخه !!!؟؟؟)

     

    شرف المکان بلمکین

     

    …………………………………….

     

    بهار ۱_ اواخر فروردین _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    کاش به خانواده هامون می گفتیم برای سیزده بدر می امدیم اینجا می نشستیم .

    انقدر گوشه و کنار قتلگاه و از لای اسفالت!!! گیاه خود رو در آمده که ادم می مونه

    خوب بلاخره زمینی که ۶ ماه اب بخوره و ۶ ماه هم آفتاب به این حاصلخیزی هم باید بشه !!!

    بچه ها جانمازهایشان را میارند تو حیاط و میرن توی قتلگاه نماز می خونند

    سه تا پله حیاط اصلی مدرسه را از قتلگاه جدا میکنه .

    روی این پله ها کفش بچه هایی وجود داره که یادشون نرفته

    کجا دارند درس میخونند و پا روی چه زمینی میگذارند !!!   قتلگاه

     

    شرف المکان بلمکین

    ………………………………………

     

    بهار ۲ _ اواسط خرداد _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    امتحانهای ترم دوم شروع شده .

    بچه های بین نرده و پارچه های سبز رنگ و رو رفته و لکه داری

    که دور تا دور حیاط را پوشانده اند دارند درس میخونند

    میرم سمت قتلگاه . دیگه بچه ها نمی تونند صبح ها دعای عهدشان را تو قتلگاه بخونند

    آخه این روزها قتلگاه میشه خوابگاه سرباز هایی که برای آماده کردن قتلگاه

    و حیاط مدرسه اومدند . قتلگاه باید لباس بپوشه و برای مراسم هفت تیر آماده بشه

    و قتلگاه مثل یک بچه کوچک و ارام بدون هیچ اعتراضی لباسهایش را می پوشد

    آه قتلگاه …

     

    شرف المکان بلمکین

     

    ……………………………………….

     

    بهار ۳ _ اواخر خرداد _ ؟ _ مکان نا آشنا

     

    امتحانها تموم شد . از سر جلسه میام بیرون .چادرم را سرم میکنم

    از پله ها میام پایین .کفشم را می پوشم (۳)

    میام توی …؟ اینجا کجاست ؟ اصلا هیچ شباهتی به حیاط مدرسه نداره .

    اون همه درخت دورتا دور حیاط ؟ اتاق بسیج ؟دارالقران؟ مهد کودک ؟ پس اینا کجاند؟

    دور تا دور پارچه های سبز روشون پر پارچه نوشته

    دوباره کفش هایم را درمیارم چون این چند روز حیاط مدرسه ؟؟؟ هم کامل فرش شده است

    فرش که هیچی سقف دارهم شده

    قتلگاه یک هفته از تابش آفتاب داغ و تابستونی محروم !!! شده

     

    نمی تونم برم سمت قتلگاه . از دور تماشایش میکنم

    آخه انقدر مرد !!! آنجا جمع شده که …

     

    ؟

     

    ………………………………………..

     

    تابستان _ اوایل تیر _ قتلگاه سرچشمه

     

    مراسمات شروع شده . و مسئولین میان و میرن .

    به خاطر امنیت عبور و مرور مسئولین یک کوچولو دیوار کناری قتلگاه را برداشتند !!!

    نور افکن های بزرگ … دوربین های صدا و سیما … گلدانهای بزرگ توی قتلگاه

    هفتاد و دو فانوس … پوسترهای بزرگ پارچه ای و برزنتی و …

     

    مظلوم زیستند و مظلوم مردند و مظلوم …

     

    ……………………………………………………………………………………

     

    چهار سال تحصیلی من این طور گذشت .

    و این قصه هرسال تکرار میشد و تکرار میشود …

     

    از قتلگاه عزیزم هرچه بگویم کم گفتم .

    کاش قتلگاه زبان داشت کاش …

    وقتی دوست صمیمی ام که قرار بود با هم بریم کربلا تنهایی رفت کربلا

    همان روزی که بچه ها با تعجب من را نگاه میکردند و می گفتند مگه تو هم اینطوری گریه میکنی

    هیچ کس نتوانست آرومم کنه . حتی سر کلاس هم نتونستم اروم باشم از شدت گریه

    بدون اجازه گرفتن از معلم آمدم بیرون ….

     

    تنها قتلگاه بود که من را آروم کرد

     

    نشستم یه گوشه قتلگاه و تکیه دادم به دیوارش و زار زدم

    ولی خیلی زود اروم شدم و … انگار…

     

    قتلگاه دلم برات تنگ شده

     

    ولی ان چیزی که من در مراسمات هفت تیر از تلویزیون میبینم با قتلگاه من فرق داره

    با قتلگاهی که من ۱۱ ماه میبینمش فرق داره

    قتلگاه من فرش نداره . سقف نداره . عکس نداره

    دیواراش سیمانه . زمینش آسفالته .

    اصلا خودش است و خودش

    هیچ زرق و برق دنیایی نداره

     

    ولی توی این چند روز همه چیز عوض میشه .

     

    شما ان چیزی که تلویزیون نشان میده باور نکنید .

    قتلگاه قشنگ تر از این حرف هاست

     

    ……………………………………………………………………………

     

    • قتلگاه
    • قتلگاه
    • تمام کلاسها و راهروهای مدرسه ما فرش شده بود

    وهمه کفشهایشان را در حیاط در می آوردند و وارد ساختمان می شدند .

    خدا

    این پست را می نویسم فقط برای تشکر از خدا ( حالا چرا الان می نویسم را خود خدا میدونه)

    تشکر از خدای مهربونم که همیشه همراهم است .

    خدا جونم :

    به خاطر همه چیز ممنونم .

     

    قرار بود الان کاشان باشم . با بچه های دانشگاه . ولی نشستم پشت میز کامپیوترم و دارم می نویسم .

    چهره مامام و بابا و خواهرم وقتی من را دیدند خیلی جالب بود .

    بعضی وقت ها باید از خیلی چیز ها گذشت ، خیلی سخته . کلنجار رفتن و سر در گم بودن . ولی باید گذشت

     

    اینم یه حدیث از پیامبر اعظم (صل الله علیه و آله )

    بهترین مردم کسی است که خانواده ای را خشنود کند .

    ( از تیتر قبل از اخبار ساعت ۲۱ کش رفتم )


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۷ ب.ظ روز ۳۰ فروردین ۱۳۸۵ | دیدگاه (۰)