قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • کرونا؛ لعنت به تو

    می‌توانستم همان وسط ایستگاه بنشینم و زار زار گریه کنم.
    گریه کنم به حال این روزهای شهرم، کشورم، جهانم.
    ساعت نه صبحِ روز وسط هفته‌ی اسفند ماه و ایستگاه انقلاب به این خلوتی؟

    زیرگذر چهارراه ولیعصر و بدون دست‌فروش؟
    بدون ازدحامِ مردمی که همیشه‌ی خدا تندتند راه می‌رفتند تا زودتر برسند به آنجایی که باید برسند؟

    شهر در سکوتی مبهم، نشسته است؛ نشسته‌است به انتظار روزهای خوب.
    روزهای خوبی که شکوفه‌های روی درختان، نویدش را می‌دهند.

    شهر خسته است ولی ناامید نیست؛
    نگران است ولی ترسو نیست؛
    غمگین است ولی ضعیف نیست.

    این روزهایمان هم تمام می‌شود.
    یادگاری که از این روزها برایمان می‌ماند محبت‌های قرنطینه‌ایست. باهم بودنمان در عینِ دور از هم بودن. مهربانی کردنمان در عینِ ممنوع‌البغل بودن.

    کشورمان، شهرمان، خودمان دوباره زنده‌ی زنده می‌شویم. اما از همین امروز باید به فکر روزهای زنده‌شدن شهرمان باشیم. به فکر روانِ بچه‌هایمان، روحِ خودمان، زندگی آدمهای شهرمان.


    به #بحران_های_بعد_از_کورونا حواسمان باشد.

    پ‌ن: دوباره که متن را خواندم دیدم چقدر مشوش است. پایان سریع، پاراگراف‌هایی با ارتباط‌هایی نادرست به هم. مثل وقت‌هایی که کلی حرف داری ولی نمی‌دانی کدام را بگویی.
    عذرخواهی میکنم اگر وقتتان بابت خواندن این مشوش‌نامه گذشت. بگذارید پایِ شلوغی و خستگی این روزهایم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۱ ب.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    لطفا عکس نگیرید

    گاهی اوقات وقتی عکسهای اینستا گرام دوستام رو نگاه میکنم، بعضی از تگهایی که برام جالبه رو کلیک میکنم تا ببینم  چه عکسهایی با موضوع آن تگ گذاته شدهن.چندوقت قبل بین همین گشت و گذارها رسیدم به عکسی که از یک خانم خواب در مترو گرفته شده بود، اول فکر کردم صاحب اکانت از دوستش عکس گرفته و تو صفحه اش گذاشته ولی توضیحات زیر عکس رو که خوندم فهمیدم عکس از یک فرد غریبه گرفته شده! توجهم به نام کاربری اکانت افتاد)چیزی در مایه های aksmetroyi بود( و تعجبم بیشتر شد؛ روی آیدیش کلیک کردم. همه ی عکسهایی که توی آن اکانت بود از آدمهای مختلف در حالات مختلف و اکثرا غیرمعمول توی مترو گرفته شده بود و مشخص بود کاملا بدون اجازه از آدمها عکس گرفته شده. حتی صاحب اکانت زیر یکی از عکسها نوشته بود که عکسها رو یواشکی میگیرم و خیلی باحاله!

    از روزی که این اکانت و چندین عکس دیگه شبیه همون عکسها رو دیدم ،وقتی تو اتوبوس و مترو هستم احساس ناامنی میکنم که مبادا نفر روبرویی م که موبایل دستشه، یواشکی داره از من عکس میگیره یا مبادا خوابم ببره و یکی خیلی سریع موبایلشو دربیاره و ازم در اون حالت عکس بگیره و بعد در شبکه های اجتماعی منتشرکنه.

    متاسفانه انگار حریم خصوصی هرروز داره تعریفش رو بیشتر از دست میده و با همه گیر شدن موبایلهای هوشمند و اینترنت وضعیت بدتری پیدا کرده. و متاسفانه بعضی هامون اسم اینکار رو به پای هنر و تفریح هم میذاریم! نمیدونم اگه یه روز خودمون سوژه این عکسهای هنری!! بشیم، عکس العملمون چه خواهد بود!

    جمله خیلی خیلی تکراریه ولی کاش فرهنگ استفاده از خیلی امکانات رو داشتیم و یاد میگرفتیم.

    به نظر شما من فردی که نگران جامعه و افراد و اخلاقش هستم در این زمینه چه میتوانم و باید بکنم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ | دیدگاه (۹)

    لطفا آدم باشید!

    دیدین تومترو وقتی مسافرا پیاده میشن، برای سوارشدن به  پله برقی صف میشه و چند ثانیه باید آروم پشت باقی مسافرا راه بری و منتظر بشی تا برسی به پله برقی، بعد یکسری به خیال خودشون زرنگی! میکنن و آخر صف نمی‌ایستن و جمعیت رو رها میکنن و میان کنار پله برقی‌ها و خودشونو بین آدم‌ها جا میدن و سوار پله‌ها میشن، اینا همون ماشین سوارهایی هستن که وقتی “آدم‌ها” برای دور زدن توی خیابون و اتوبان پشت چراغ قرمز یا ترافیک منتظرند، صف تشکیل شده رو خط سوم خیابون رو نمیبینن و از خط دوم (یا حتی اول)  میرن جلو و راه همه رو سد میکنن ومیپیچن ! اون همه آدم و ماشین که قبل اون‌ها رسیدن و منتظر هم هیچ!

    ماشالله انگار همه جراح فوق تخصص هستن، بیمارشون داره تو اتاق عمل میمیره که چند ثانیه رعایت کردن حقوق همشهری‌هاشون رو نمی‌تونن بکنن!

    پ.ن: معلومه عصبانی‌ام؟ بله عصبانی هستم!

    🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۴)

    آدم‌ها

    سوار مترو شدم و روی صندلی که از لطف الهی! خالی بود، نشستم؛ هنوز مشغول صاف و صوف کردن چادرم بودم که نگاهم به کتاب در دست خانم کنار دستیم افتاد. نگاه کردم ببینم اسم کتاب چیه؛ “افسون سبز” با خواندن اسم کتاب انگار پرتاب شده باشم به هفت هشت سال پیش و موقعی که این کتاب را خوندم؛ احساس کردم باید درباره‌ی کتاب با خانم‌ه صحبت کنم، نظراتش را بدونم، خودم درباره‌اش حرف بزنم تا این نیرو و حس‌ی که تو وجودم ایجاد شده بود از دیدن این کتاب را تخلیه کنم؛ برای اینکه سرِ صحبت را باز کنم برگشتم یه سوال مسخره ازش پرسیدم “افسون سبز تکین حمزه‌لوئه؟” نگام کرد و خیلی بی‌روح گفت “آره” منتظر بودم چیزی در ادامه‌ی حرف‌ش بگه تا بحث شکل بگیره ولی سرش را انداخت روی کتاب و ادامه داد به خواندن. دوباره تلاش کردم و گفتم “من هفت سال پیش تقریبا این کتاب را خوندنم، همون که دختره با یه مردی ازدواج کرد که چشم‌هاش سبز بود؟” ولی باز فقط یک آره با یه لبخند خشک بهم تحویل داد! تقریباً یخ کردم، آن حسِ هم‌ذات‌پنداری درباره‌ی رمان‌م سرکوب شده بود، حرص‌م گرفته بود ولی چاره‌ای نبود، باید سکوت می‌کردم و مزاحمِ کتاب خوندنِ خانم بغلی نمی‌شدم.
    خصوصیات و رفتارهای آدم‌ها با هم متفاوت‌ه، نباید از همه توقعِ برخورد یکسان و آن چیزی که خودمان توقع داریم را داشته باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۵ ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    همه‌جا پای “تربیت” در میان است

    دیروز سوار مترو که شدم، دو تا خانم همراه با یه پسر بچه‌ی پنج ساله کنارم نشستند. دست پسر بچه یه کتاب بود که همیشه دست‌فروش‌های مترو می‌فروشن و معلوم بود تازه خریدند.

    یکی از خانم‌ها برگشت به پسرک گفت: «دانیال، این کتاب را از کجا خریدی؟ اگه مریم ازت پرسید کتابت را از کجا خریدی، چی میگی بهش؟» پسربچه سرگرم کتاب جادوئی‌اش! بود که خانم‌ه تاکید کرد «به مریم میگی کتاب را از کرج خریدم، خوب؟ از میدون کرج؛ باشه؟» پسر هم سرش را به علامت تائید تکون داد. چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «دانیال این رو از کجا خریدی؟» «از میدون کرج» «آفرین پسر خوب، از کرج خریدی»

    آینده‌ی بچه‌ها به نوع تربیت ما و رفتار خودمان و الگوگیری آنها از ما، بستگی داره … وقتی به بچه آموزش راست نگفتن! می‌دیم باید منتظر باشیم چندسال دیگه بچه‌مون آن آموزش را در برابر خودمان اعمال کنه! و چند سال بعد برابر معلم، مدرسه، دانشگاه، استاد، محل کار، همسر، فرزند، جامعه، جهان … و این قصه ادامه دارد.

    من از مترو بدم میاد!

    همه‌ش تقصیر متروئه؛ از وقتی مسیرم متروخور شده و اکثر رفت‌و‌آمدهام با متروست، خیابونا برام غریبه شدن، اسم‌هاشون برام آشنا نیست، مسیری را که روزی دوبار از آن عبور می‌کنم را، فقط از زیرزمین می‌شناسم با تونل‌های تاریک و ایستگاه‌های مختلف و صدای آن خانم‌ که ایستگاه بعد را اعلام میکنه؛ نه نور خورشید داره نه مغازه‌های رنگابرنگ نه آدم‌های مختلف نه ماشین نه خیابون نه کوچه؛ وقتی هر روز از مسیری رد میشدم به مغازه‌هاش، خیابوناش، کوچه‌ها و آدم‌هاش حس تعلق پیدا می‌کردم، حس نزدیکی، حسِ دوست داشتن، ولی مترونشینی! فقط تاریکی‌ست و تاریکی و ایستگاه‌های شبیه هم و یکسان؛
    وقتی برحسب اتفاق مسیری که همیشه با مترو میروم را، با ماشین و در خیابان طی می‌کنم، مثل غریبه‌ها به خیابان نگاه می‌کنم، اعصاب‌م خورد می‌شود که چرا اسم کوچه‌ها برایم آشنا نیست، مغازه‌ها برایم تازگی دارند، جای پمپ‌بنزین و ادارات را نمی‌دانم … مگر من هر روز از این مسیر رد نشده‌ام؟ همه‌اش تقصیر متروست ….


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ روز ۲۳ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    دختر دست‌فروش مترو

    مانتو مدرسه به تن داشت؛ مقنعه سفید چرک‌موت به سر؛ کیف کوچکِ مدرسه به دوش؛ سوار مترو که شد، به قیافه‌اش می‌آمد یک دخترک هشت نه ساله‌ی‌ مدرسه‌ای باشد فقط؛ ولی …
    از کیف کوچک‌ش بنداندازی بیرون آورد و شروع کرد مثل بقیه فروشندگان دست‌فروش مترو، تبلیغ کردن؛ «خانم‌ها بندانداز فنری صورت دارم، خودتان می‌تونید به‌راحتی باهاش کار کنید» صدای بچه گانه‌اش بین هم‌همه‌ی مسافران و صدای بلند و قوی بقیه فروشندگان گم می‌شد …
    تن‌م لرزید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۶ ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳)