می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مهمان بارگاه حسین

    یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

    قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.

    هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

    رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

    قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

    باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

    هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

    خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

    این مطلب برای سایت فردانیوز نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۹ ق.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    شب آخر شد

    فکر میکنم برای افطار و سحر فردا که آخرین افطار و سحر امسال‌مون هست چی بپزم؛ شروع میکنم به درست کردن سحر فردا؛ پیازها رو ریز میکنم و با یک کم روغن میریزم تو قابلمه، زیرش رو زیاد میکنم تا پیازها آب نده و یک کم ادویه و زعفرون و نمک روشون میریزم و هم میزنم. فکر می‌کنم امشب که تا سحر بیدارم و شب آخر رمضان حساب میشه، بشینم و سوره انعام و کهف و یس رو بخونم؛ پیازها رو هم میزنم، دارن طلایی میشن شعله رو کم میکنم و دوتا سینه مرغ که برای سحری قراره زرشک‌پلو بشند رو میذارم روشون و زیر و رو میکنم تا سرخ و طلایی بشن! صد مرتبه استغفرالله و اتوب الیه رو می‌تونم از همین الان و در حال انجام بقیه کارهای سحری بگم. مرغ‌ها توی پیاز و روغن و زعفرون خوب سرخ شدن و به جلز ولز افتادن، گوجه‌های میکس شده با رب رو بهشون اضافه میکنم و شعله رو زیاد میکنم تا به غل غل بیفته؛ برنج رو که بذارم میتونم غسل شب آخر ماه رو بکنم و زیارت امام حسین و چند تا دعای کوچیک دیگه رو هم بعد از سحر و قبل از اذان صبح میخونم ان‌شالله.

    به همین سرعت گذشت و تموم شد …

    پ‌ن_ تو مفاتیح درباره شب آخر رمضان آمده: شب بسیار مبارکى است، و براى این شب چند عمل وارد است: اوّل: غسل دوم: زیارت امام حسین علیه السّلام سوم: خواندن سوره هاى «انعام» و «کهف» و «یس» و گفتن صد مرتبه أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ
    و خواندن دعای اللَّهُمَّ هَذَا شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أَنْزَلْتَ فِیهِ الْقُرْآنَ وَ قَدْ تَصَرَّمَ وَ أَعُوذُ بِوَجْهِکَ الْکَرِیمِ یَا رَبِّ أَنْ یَطْلُعَ الْفَجْرُ مِنْ لَیْلَتِی هَذِهِ أَوْ یَتَصَرَّمَ شَهْرُ رَمَضَانَ وَ لَکَ قِبَلِی تَبِعَهٌ أَوْ ذَنْبٌ تُرِیدُ أَنْ تُعَذِّبَنِی بِهِ یَوْمَ أَلْقَاکَ

    سیّد ابن طاووس از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که هرکه در شب آخر ماه رمضان، آن ماه شریف را وداع گفته و بگوید: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ صِیَامِی لِشَهْرِ رَمَضَانَ وَ أَعُوذُ بِکَ أَنْ یَطْلُعَ فَجْرُ هَذِهِ اللَّیْلَهِ إِلا وَ قَدْ غَفَرْتَ لِی

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ روز ۱۴ تیر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    قطار منتظر هیچ‌کس نمی‎ماند

    این یه ماه که تا سحر بیدار بودم، سعی کردم تا طلوع خورشید بیدار بمونم! هر روز حول و حوش پنج و نیم منتظر صدای پرنده ها بودم! بلااستثنا هر روز حدود همین ساعت پرنده‌ها شروع می‌کردند به خوندن و چه‌چه زدن؛ در سکوت مطلق صبحگاهی. مثل خوندن سرود صبح‌گاه‌های مدرسه، همه باهم ولی پس و پیش و یکی با صدای بلند و یکی با صدای آرومتر … آواز هر روزِ طبیعت

    حالا که یه روز فقط باقی مونده و حسرت می‌خورم به تمام لحظاتی که از دستم رفت و از الان دلم تنگ میشه برای ماه رمضون، دلم برای صدای پرنده‌ها هم تنگ میشه؛ کاش میشد از بعد ماه مبارک هم، هر روز بین الطلوعین رو بیدار باشم؛ حداقل برای شنیدن و لذت بردن از سرود دسته‌جمعی پرنده‌ها!

    *عنوان، مصرعی است از فاضل نظری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۸ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    افطار و سحر چی میشه درست کرد؟

    ماه رمضون سه سال پیش بود که یک لیست از غذاهایی که میشه برای افطار و سحر درست کرد، تهیه کردم و تو وبلاگ گذاشتم.

    تو این سه سال خیلی وقتها، حتی غیر ماه رمضون، این لیست بدرد خودم خیلی خورد و استفاده کردم، ولی بعضی از غذاهایی که این چند سال یاد گرفتم تو لیست نبود و یکسری غذاهایی که هیچ‌وقت درست نمی‌کنم یا دوست ندارم تو لیست بود و بخاطر همین امسال نشستم یه لیست جدید برای خودم نوشتم و موقع‌هایی که میمونم چی درست کنم، ازش کمک می‌گیرم.

    لیست جدید رو می‌تونید از اینجا + دانلود کنید.

    پ‌ن: ما سوسیس و کالباس و پنیر پیتزا رو از سفره غذایی‌مون حذف کردیم، بخاطر همین خیلی از غذاهای جدید و فانتزی رو تو این لیست نمی‌بینید.

    توی فایل هم توضیح دادم، یکسری از غذاها که با رنگ سبز نوشتم، قبلا دستور درست کردن‌شون رو تو وادی گذاشتم و می‌تونید اینجا پیداشون کنید.

    امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۸ ب.ظ روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    اللهم العنهم جمیعا

    یکی از اعمال شب نوزدهم ماه رمضون گفتن هفتاد بار اللهم العن قتله امیرالمومنین بود. هرسال شب نوزدهم هفتاد بار تکرارش میکردم و تو ذهنم همیشه ابن ملجم بود.

    ولی امسال یک مقدار روی کلماتش دقیق‌تر شدم؛ قتله، امیر المومنین …
    چرا به جای قاتل، قتله که جمع‌ه اومده؟ چرا علی ابن ابیطالب نیومده؟

    من به این نتایج رسیدم:

    کلمه قاتل نیومده چون کسی که حضرت علی را شهید کرد فقط یک نفر نبود، شاید از نظر مادی و مصداق جسمی فقط ابن ملجم قاتل حضرت بوده ولی باید کمی به عقب‌تر برگردیم و یادمون بیاد جریان سقیفه و چندین سال خانه‌نشینی حضرت و … قاتلین حضرت علی همه‌ی آنها بودند!

    شاید اینکه واژه امیرالمومنین آمده و نام حضرت علی خاصتا نیومده هم به این دلیل باشه که منظور همه امامان معصوم هستن که امیرِ مومنین و مسلمانان بوده‌اند؛ و با این جمله همه‌ی قاتلین امامان رو لعن می‌کنیم.

    وقتی روی دعاهامون دقیق میشم، میبینم چقدر تفکر و دعاهای شیعی دقیق و ریزه. مثل همین جمله سه کلمه‌ای که بدون اینکه مستقیم حرفی بزنیم و کسی رو مورد خطاب قرار بدیم، قاتلین و غاصبین حق ائمه رو لعنت می‌کنیم.

    اللهم العنهم جمیعا

    لطفا در دعاهای این شب‌ها، برای سربلندی دین‌مون و کشور اسلامی‌مون زیاد دعا کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۰ ق.ظ روز ۱۶ تیر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱۴)

    گلدونم!

    دیشب بعد چند روز، اومدم خونه!
    دیدم دوتا از گلدونام برگاشون از بی‌آبی این سه چهار روز، بی حال شده و افتاده.
    سریع بهشون آب دادم و معذرت خواهی کردم که “ببخشید نبودم و تشنه موندن … میدونید چیه، الان ماه رمضونه، ما روزه میگیریم حال مستمندان رو درک کنیم، شما هم چند روز آب نخوردین، طوری نیست حالا، حال گلهای بیابون رو درک کردین!”

    اینطوری با خودم و گلا حرف زدم تا عذاب وجدانم کمتر بشه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۰ ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۸)

    مرغ سوخاری تخم مرغی

    من فکرمی‌کنم توی ماه رمضون خانم‌ها بیشتر از زمانهای دیگه دنبال تنوع غذایی و آموزش دستورات جدید غذایی هستن. شاید بخاطر اینکه مشکل چی بپزم توی این ماه بیشتر نمایان میشه 🙂 این غذارو از یه اکانت اینستاگرام یاد گرفتم و به نظرم جالب آمد و امشب درستش کردم. غذای راحت و آسونه و نکته منفیش فکر کنم فقط سرخ شدن‌ باشه.

    گوشت مرغ یا بوقلمون چرخ شده

    تخم مرغ

    پیاز

    پودر سوخاری

    ادویه جات

     مرغ چرخ شده رو با پیاز و ادویه‌هایی که دوست دارین، مخلوط می‌کنید و  ورز میدیدن. تخم مرغ هاتونو، به هر تعداد که لازم دارین و خورده میشه، میذارید آبپز بشه و خوب سفت بشه و کاملا زرده‌ها ببنده و بعد پوست‌شون رو جدا میکنید.

    مقداری از ماده مرغ رو برمی‌دارید و کف دستتون صاف میکنید، تخم مرغ رو روی مواد میذارید و کاملا همه طرفش رو با مواد پوشش میدین تا شبیه یه توپ گرد بشه. توپ مرغی‌تون رو توی ارد سوخاری میخوابونین و غلتش میدین تا همه طرفش با آرد آغشته بشه.

    روغن رو توی ماهیتابه میریزد و میذارید داغ بشه و بعد زیرش رو کم میکنید و توپک‌تون رو داخلش میذارین و همه طرفش رو سرخ میکنید.

    حرارت نباید زیاد باشه تا مرغ‌ها خوب بپزه. وقتی همه طرف خوب سرخ و طلایی شد، درمیارینشون و با چاقو تیز برش میدیدن و اسلایس اسلایس‌شون میکنید تا تخم‌مرغ‌ها نمایان بشن و توی ظرف میشینید.

    نوش جانPhotoGrid_1405195117441پ.ن: اسم غذا رو نمی‌دونم، خودم این اسمو براش گذاشتم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۴ ق.ظ روز ۲۲ تیر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۰)