داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فاستقم کما امرت

    ماشین که ایستاد، همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه ضبط را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌ی ماشین، از جای پراندش.

    از بیروت حرکت کرده بودند به سمت شهرها و روستاهای جنوبی. نبطیه، خیام، کفرکلا، حولا، صور و صیدا. برای او که از نوجوانی پیگیر اخبار لبنان و سرودها و شهدایش بود، پای گذاشتن بر آن زمین‌ها مانند رویا بود؛ رویایی شیرین.

    ماشین، روستا به روستا جلو میرفت؛ شهر به شهر؛ منطقه به منطقه تا جایی که فاصله‌ی جاده‌ تا سیم خاردارهای مرز به کمتر از ده قدم می‌رسید؛ منطقه “کفرکلا”
    فاصله‌ی جاده تا سیم‌ها گلکاری شده بود. وسط سبزه و گل‌ها دو ستون سنگی ساخته بودند؛ شبیه ستون‌های شیطان در مکه. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر. نمادی از شیطان بزرگ و کوچکِ روزگار. پشت ستون‌ها سیم خاردار بود و پشت سیم‌های خاردار، سنگری کوچک که سرباز اسرائیلی در آن نگهبانی میداد. چند متر آنورتر ساختمان بزرگ سازمان ملل بود و چندین سرباز بر روی بام و کنارش در حال راه رفتن و نگهبانی. همگی مسلح. ماشین روبروی ستون‌ها ایستاد.

    همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌، از جای پراندش. آب دهانش را قورت داد. دوربین را از چشمانش دور کرد و به بیرون از پنجره نگاه کرد.

    یکی از بچه‌های مقاومت که آنجا بود، با تعجب نگاهش کرد. پنجره را پایین داد و در جوابِ سوالی که چه میکنی گفت “از اسراییلی‌ها فیلم میگیرم” مَرد تعجبش بیشتر شد و گفت “چرا از داخل ماشین؟” با خجالت گفت “میترسم” و نگاهی به سمت سنگرِ آن سوی سیم‌ها انداخت. مرد لبخندی زد؛ در ماشین را باز کرد و گفت “بیا بیرون، محکم بیاست و فیلمت را بگیر، ابدا نترس” اطاعت کرد. در حالیکه از ترس و زبونی خودش شرمگین بود و از صلابت و محکمی بچه‌های مقاومت، شاد و یاد گرفت نترسد و بیاستد، همانطور که امر شده است. “فاستقم کما امرت

    پ‌ن: خاطره مربوط به قبل از جنگ تموز است. دو ستون شیطان احتمالا در روزهای جنگ سی و سه روزه خراب شده‌اند و چند سالی‌است کل مرز لبنان و فلسطین توسط رژیم غاصب، دیوارکشی شده است.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۵ ب.ظ روز ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    برای پرچم زردها

    چندساله بودم که عاشق شدم، یادم نمی‌آید؛ اصلا اینکه چه شد که علاقمند شنیدنشان شدم را هم هیچ یادم نیست. فقط یادم است نمیفهمیدمشان ولی گوش میدادم و حفظ میکردم چون آرمان و هدفشان را دوست داشتم.
    شاید اولین جرقه‌های عاشقی، بهمن ماهِ سالی از اواسط دهه هفتاد بود که بابا دعوت شده بودند جشنواره‌ی موسیقی فجر و گروهی از آنها هم آمده بودند ایران. در جشنواره چند آهنگشان را اجرا کرده بودند. فیلم ویدئویی‌شان را بابا گرفته بود و کارم شده بود خواندن “ونمضی على هدی قرآننا” و “اضرب بسیفک”
    بعدها که بزرگ‌تر شدم و پول توجیبی‌بگیر، گاهی از نمایشگاه قران و کتاب سی‌دی‌هایشان را می‌خریدم “اناشید حزب‌الله” با آن کاورهای زرد و دلبرا. اینترنت و دانلودی وجود نداشت و با همان سی‌دی‌ها بیشتر و بیشتر علاقمند شدم.
    بعدترها اینترنت آمد و دانلود سرودها با دایال‌آپ. تا به امروز که نشید منتشر شده را می‌توانم هم‌زمان با کاربر لبنانی گوش دهم؛ در ساوند‌کلاود پوشه‌ای خاص به نام “حزب‌الله” و در آپ‌موزیک موبایلم پوشه‌ای به نام “مقاومه” دارم.
    امشب در توییتر دیدم کاربران لبنانی به مناسبت سی‌سالگی شبکه المنار توئیت میزنند، خواستم من هم یادی کنم از یکی از علایق نوجوانی تا به امروزم. علاقه‌ای که یکی از پایه‌های فکری‌ و اعتقادی‌ام را محکم‌تر و استوارتر کرد.

    چند آهنگی که خودم از همه بیشتر دوستشان دارم را، در ادامه‌ی این پست می‌گذارم.

    الارض تحکی

    “الارض تحکی” را برای حاج رضوان عزیز خواندند.
    روزی که خبر شهادت سردار سلیمانی آمد، ناخودآگاه موبایل را در دست گرفتم و آهنگ را گوش دادم و اشک ریختم.

    یا أیها الصمت الذی هز أرکان النخب
    فلیکتب التاریخ أن زوالهم فیک انکتب
    ای سکوتی که فرماندهان نخبه دشمن را به لرزه انداختی
    پس تاریخ بنویسد که با رفتن شما نابودی اسرائیل نزدیک است

    این سرود را همیشه در فلش ماشین‌ داریم. خیلی وقتها می‌گذاریمش و دوتایی با آن هم‌صدا میشویم. تاهب، قدم سلاحک.

    لبنان اکبر هیک

    این، یکی از محبوب‌ترین‌هایم است. آنقدر دوستش دارم که نمی‌خواستم اینجا معرفی‌اش کنم!
    اواسط حرب تموز، در بحبوبه‌ی جنگ که هنوز از ساختمان‌های خراب‌شده‌ی ضاحیه دود بلند بود، علی عطار و تیمش بین ساختمان‌ها ایستادند و اجرایش کردند. با آن زبانِ بدنِ عالی عطار و حرکت دست‌هایش موقع گفتن “ایدک نحنا نقطعها”

    مصاحبه‌ی از علی عطار دیدم که درباره “لبنان اکبر من هیک” صحبت می‌کند و اینکه وسط روزهای جنگ ضبطش کرده‌اند. می‌گوید ضبطش همان مقدار زمانی که پخش میشود بود. سه دقیقه و نیم تقریبا. در همین زمان ضبط کردیم و بعد فرار کردیم :))

    به این کلیپ می‌شود عنوانِ “کلیپ استشهادی” بدهیم. وسط منطقه‌ی جنگی بروی و از مقاومت بخوانی و با کلیپ و شعر دشمنت را تهدید کنی و به نیروهای مقاومت روحیه بدهی، در حالیکه هر لحظه و ثانیه امکان آن باشد که موشک‌های دشمن هدفت بگیرند.
    این کلیپ هیچ‌وقت برایم تکراری نمیشود و از بارها و بارها دیدنش، خسته نمیشوم.

    در کتاب دنیا (تاریخ) قصه‌ای که تو خوب یاد گرفتی رو نوشتیم.
    هر وقت برگشتی که با ما جنگ کنی، دستت رو قطع می‌کنیم.

    پیشنهاد میکنم حتما کلیپش را ببینید.

    بالاصفر عصب جبینی

    چند سال قبل در توییتر نوشته بودم هروقت این شعر را گوش میدهم، خودم را جوانی بیست ساله‌ با لباس رزم تصور میکنم. دستم را در قوطی رنگ زرد داخل میکنم و به پیشانی‌ام میکشم. بند پوتین‌هایم را محکم میکنم، اسلحه‌ام را به دوش می‌گیرم
    پرچم حزب‌الله را که به میله‌ای چوبی وصل است برمیدارم و حرکت میکنم به سمت خط.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۵ ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    عماد مغنیه‌ی نوجوان

    عماد مغنیه‌ی نوجوان ❤️💛
    نوه‌ی شهید عماد مغنیه
    امروز در‏ تجمع مردم لبنان برای حمایت از فلسطین حضور داشته.
    خبرنگار ازش میپرسه: تو کوچیکی، اومدی اینجا چیکار؟
    عماد میگه: اومدم برم لب مرز و برم فلسطین.
    خبرنگار: اونجا پر از سربازه، سیم‌خارداره.
    عماد: میدونم برای من سخت نیست، پدربزرگم از بیروت تا اینجا رو ازاد کرد‌. من هم اومدم بقیشو ازاد کنم.
    خبرنگار: پدربزرگت کیه؟
    عماد: عماد مغنیه
    خبرنگار: اسم خودت چیه؟
    عماد: عماد مغنیه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۴ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    برای حاج رضوان

    شد سیزده سال حاجی!

    عماد مغنیه، معاون جهادی حزب الله بود که فوریه۲۰۰۸ در دمشق ترور شد و انتقامش تا امروز گرفته نشده.

    سیدحسن نصرالله بهمنِ نود در سالگرد شهادت مغنیه گفت:
    “خون شهید مغنیه همچنان در هشیاری، بیداری و خواب در تعقیب اسرائیلیان است. این خون از حرکت نخواهد ایستاد.
    اما انتقام ما. آنان می‌دانند انتقام ما چیست. انتقام ما از سربازان یا دیپلمات‌های اسرائیل یا اسرائیلیان معمولی نخواهد بود.
    اصلا به شما می‌گویم برای حزب الله مایه‌ی سرشکستگی است که انتقام فرمانده بزرگ جهادی خود را با کشتن مردم معمولی اسرائیل یا فلان دیپلمات اینجا و آنجا بگیرد.این برای ما مایه‌ی سرشکستگی است.
    کسانی که جزء اهداف هستند خودشان می‌دانند.اقدامات لازم را انجام می‌دهند، پنهان می‌شوند، وقتی سفرهای خارجی می‌کنند اقدامات شدیدی در سفر اتخاذ می‌کنند.
    من به آنان می‌گویم، همین طور بمانید. چون تا وقتی مرد، جوان، زن،کودک یا قطره‌ی خونی در رگ‌های یک نفر از ما درحزب الله هست، یک روز خواهد رسید که انتقام شرافت‌مندانه‌ی عماد مغنیه را خواهیم گرفت.

    ما میان انتقام زودهنگام نامتناسب و انتقام شرافت‌مندانه‌ی دیرهنگام، دومی را ترجیح می‌دهیم.”


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۹ ب.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    تبوله

    تبوله یه سالاد خوشمزه عربی ه که اصالتا به لبنان و فلسطین تعلق داره و شنیدم لبنانی‌ها اولین شنبه ماه جولای رو به عنوان روز ملی تبوله نامگذاری کردن!
    اساس این سالاد خوشمزه، جعفری‌ه، پس اگه مثل من عاشق جعفری هستین و دوست دارین تو اکثر غذا‌ها جعفری حضور داشته باشه، قطعا این سالاد رو دوست دارین!

    موادلازم برای حدود چهارنفر:
    نصف پیمانه بلغور نرم و نازک گندم (هرچی ریز‌تر باشه، بهتر)
    دو عدد گوجه فرنگی بزرگ
    یک عدد موسیر یا پیازسفید یا پیازچه ساطوری‌شده
    چهار دسته یا ۱۶۰ گرم جعفری تازه و شاداب
    دو دسته یا ۳۰ گرم نعنا تازه
    نصف پیمانه روغن زیتون
    سه قاشق غذاخوری آبلیمو تازه
    دو قاشق چایخوری فلفل سیاه
    یک قاشق چایخوری ادویه عربی بهارات (یه چیزی تو مایه‌های ادویه پلویی خودمونه که شامل این مواده: تخم گشنیز، فلفل، هل، می‌خک، زیره، جوز هندی، دارچین و پودر فلفل دلمه‌ای)

    vaadi-ir

    همیشه با این دستور، تبوله درست می‌کنم با این توضیح قبلی درباره بلغور که مقداری آب جوش می‌ارم و تو یه کاسه می‌ریزم و بلغور هام رو توی آب می‌ریزم و در ظرف رو می‌بندم و می‌ذارم حدود نیم ساعت بمونه و بعد آبکش می‌کنم.

    1. بلغور باید خیلی با دقت شسته شود تا نشاسته و گرد و خاکش گرفته شود. مثل برنج آن را زیر آب سرد می‌گیریم و آب مه‌آلود و گردوخاکی را بیرون می‌ریزیم. بهتر است آن را در آب جوش بخیسانیم اما اگر نمونه نازک و بسیار ظریف‌اش را یافتید با چند بار شستن، آماده مصرف است. بلغور آماده را در یک کاسه می‌ریزیم.
    2. مرحله ساطوری‌کردن مواد: با یک کارد تیز و بلند قسمت‌های سفت ساقه جعفری و نعنا را می‌گیریم. برگ‌ها باید سالم از ساقه چیده شوند و به اندازه یک میلی‌م‌تر با کارد ساطوری شوند. نباید زیاد خردشان کنیم که رنگ و شکل را کامل از دست بدهند. همه را در کاسه بزرگ می‌ریزیم.
    3. گوجه‌فرنگی هم باید به اندازه نیم سانتی‌متر خرد شود. معمولا پوست گوجه جدا می‌شود. خرده‌ها با آب و تخم‌گوجه به مهمانی‌‌ همان یک کاسه بزرگ می‌رود.
    4. پیازچه یا پیاز کوچک را هم به‌‌ همان اندازه خیلی ریز، خرد می‌کنیم و در کاسه می‌ریزیم.
    5. آخرین مرحله اضافه کردن ادویه، آب لیمو و روغن زیتون و بقیه موادی است که باقی مانده است.
      همه مواد را باهم قاطی کرده و درون ظرف سرو می‌ریزیم

    vaadi-ir2


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۵ ق.ظ روز ۰۲ مهر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۱)

    نیمه‌ی پنهان ماه ۱

    مجموعه کتاب‌های “نیمه‌ی پنهان ماه” انتشارات روایت فتح، از سری کتاب‌های دنباله‌داری است که هر شماره‌ی جدیدش را حتما باید بخرم و بخوانم. این دنباله‌داری به معنای ربط داشتنِ شماره‌های قبلی به شماره‌های بعدی نیست؛ هر جلد از کتاب به زندگی یکی از شهدای جنگ تحمیلی از زبان همسرش می‌پردازد که تاکنون شانزده جلد از این کتاب چاپ شده است.
    علاوه بر جذابیتِ دانستنِ زندگی خصوصی شهدا، زبانِ این کتاب‌ها و نوعِ داستان‌پردازی‌شان هم یکی از جذابیت‌هایشان برای من است.

    جلدِ اولِ این مجموعه مربوط به شهید مصطفی چمران است که از زبان “غاده” بیان میشود. غاده زنِ دوم و لبنانی چمران است که آشنائی‌شان، ازدواج‌شان در لبنان صورت می‌گیرد و بعد با دکتر به ایران می‌آید.

    دقیق نمی‌دانم این کتاب را چند بار خوانده‌ام ولی هر بار با خواندنِ عشق‌ورزی‌های آقا مصطفی به زندگی و عالم، بیشتر از قبل این ابرمرد را ستودم. مردی با مدرک دکترا از دانشگاه آمریکا که وقتی کنارِ جاده یک گل میبیند، ماشین را نگه می دارد و پیاده می‌شود و گل را نوازش می‌کند؛ فرمانده جنگ‌های نامنظم که برای رفتن‌ش، شهید شدنش، از همسرش اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «می‌خواهم با رضایت کاملِ تو باشد»
    “روحت‌ شاد آقا مصطفی”

    اولین دیدار غاده و چمران:

    اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فکر می‌کردم نمی‌توانم بروم او را ببینم. از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه‌مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان اَمَل به من داد، گفت هدیه است. آن وقت توجهی نکردم، اما شب در تنهایی،‌‌ همان طور که داشتم می‌نوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه‌شان زیبایند، اما اسم و امضایی پای آن‌ها نبود. یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربیِِ جملهٔ شاعرانه‌ای، نوشته شده بود: «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است این نور هرچه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمی‌دانستم کی این را کشیده.

    بالأخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی و گفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم، فکر می‌کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند باید آدم قسی‌ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر کرد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضع خاص گفت «شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زود‌تر از این‌ها منتظرتان بودم.» مثل آدمی که مرا از مدت‌ها قبل می‌شناخته حرف می‌زد، عجیب بود، به دوستم گفتم «مطمئنی دکتر چمران این است؟» مطمئن بود. مصطفی تقویمی آورد مثل‌‌ همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم «من این را دیده‌ام.» مصطفی گفت «همه تابلو‌ها را دیدید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خیلی مرا متأثر کرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم «نمی‌دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی‌کردم کسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.» مصطفی گفت «من هم فکر نمی‌کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند.» پرسیدم «این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.» مصطفی گفت «من.» بیشتر از لحظه‌ای که چشمم به لبخندش و چهره‌اش افتاده بود تعجب کردم «شما! شما کشیده‌اید؟» مصطفی گفت «بله من کشیده‌ام» گفتم «شما که در جنگ و خون زندگی می‌کنید، مگر می‌شود؟ فکر نمی‌کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.»

    بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته‌های من. گفت «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام.» و اشک‌هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.

    عشق چون آید برد هوشِ دلِ فرزانه را:

    بی‌هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلک داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می‌گذشت که دوستش مسأله را پیش کشید «غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگار‌هایت خیلی ایراد می‌گرفتی، این بلند است، این کوتاه است… مثل اینکه می‌خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟»

    غاده یادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد. حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست. تو اشتباه می‌کنی.» دوستش فکر می‌کرد غاده دیوانه شده است که تا حالا این را نفهمیده.

    آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی؟» و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفی، تو کچلی؟ من نمی‌دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می‌گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۹ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۶)

    هدیه‌هایی برای مصرف نشدن

    داشتم یه مطلبی می‌خوندم درباره‌ی ازدواج و آداب و رسومش در کشور لبنان؛ توی مطلب نوشته بود که” بعضی عروس دامادها می روند یک مغازه و به مغازه دار لیست می‌دهند با اسم خودشان و می‌گوند ما این یخچال و این گاز و این اطو و این کولر و … انتخاب کردیم، هر فامیلی از ما آمد لیست را بهش بده تا هر کدام را خواست بخرد. در این صورت لوازم گران را چند نفر روی هم پول می گذارند و با هم می خرند. مغازه دار هم یک کارت زیبا به آنها می دهد که به عنوان کادوی عروسی به عروس و داماد می دهند و مشخص می شود آنها یکی از لوازم لیست مورد نظر را به عنوان هدیه خریده اند. برخی هم داخل کارت عروسی می‌نویسند هدایای شما را به شماره حساب فلان می‌پذیریم. هر کسی بخواد می‌رود و هر مقدار که درنظر داشته باشد به بانک می‌دهد و بانک هم آنرا می‌ریزد به حساب عروس و داماد و یک کارت تبریک به اسم واریز کننده صادر می‌کند تا در مراسم به عروس و داماد تقدیم شود.”

    فکر کردم که چقدر خوب بود اگه این عادت و رسم لبنانی‌ها توی کشور ما هم جا می‌افتاد و مردم برای هدیه دادن به عروس و داماد از این شیوه استفاده می‌کردن؛ با انجام این کار هم به خانواده عروس (در کشورهای عربی خانواده داماد) برای خرید جهیزیه و لوازم منزل خیلی سخت گرفته نمی‌شود، هم عروس و داماد لوازم خانه و هدیه‌هایشان را با سلیقه خودشان تهیه می‌کنند و یکسری هدیه‌ی بعضا بی‌فایده و برخلاف سلیقه‌شان رو دستشون نمی‌مونه!
    توی ایران خودمون خیلی‌ها روز پاتختی یا همون شب عروسی هدیه‌هایی مثل ساعت دیواری و ظروف چینی و بلور و این‌ها میدند که خیلی وقت‌ها با سلیقه عروس و داماد جور در نمی‌یاد یا استفاده کاربردی نمی‌تونن ازش بکنند یا مثل همون‌ها را خودشان قبلا خریدن و برای همین آن هدیه‌ها دست نخورده باقی می‌مونند تا وقتی عروس و داماد بخواند برن جائی مهمونی و آنها را ببرند هدیه! بعضی از این وسائل‌ها هستند که شاید دست خیلی‌ها چرخیده باشه و هدیه شده باشه، بدون اینکه استفاده ای ازشون شده باشه! البته امیدوارم تو این چرخش‌ها وسیله به دست هدیه دهنده اولی که خودش آن را خریده، نرسه 🙂

    البته چندسالی هست که توی ایران (حداقل تهرانی که من دیدم) خیلی‌ها به جای هدیه دادن کالا به عروس و داماد، یه مبلغی پول بهشون میدهند (اگه سکه باشه که بهتر:) که به نظرم این هم رسم خوبی‌ه که هم از اسراف شدن خیلی هدیه‌ها جلوگیری می‌کنه هم کمک خوبیه برای عروس داماد.

    آداب و رسوم و عادت‌های زیادی در مراسم ازدواج (از خواستگاری تا فرزنددار شدن) بین ما ایرانی‌ها وجود داره که شاید خیلی‌هاشون غلط و ناصحیح هستند که اصلاح‌ش قطعا توسط خود ما صورت می‌تونه بگیره، با اینکه مبارزه با عرف و عادت‌ها خیلی سخت‌ه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۲)