قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فوق سری

    بهزادپور، بهزادپور، بهزادپور
    چرا دیگر نمینویسی مرد؟ چرا دیگر نمیسازی گرامی؟ چرا گوشه‌نشین شدی؟ چرا، چرا، چرا؟
    کاش و واقعا کاش آقای بهزادپور دوباره به عالم فیلمنامه و کتاب و نوشتن و ساختن برگردند.
    سوژه‌ کتابهایشان عالی، قدرت قلم قوی، گره و طرح داستان‌ها پرقدرت، شخصیت‌سازی خوب، صحنه‌پردازی هنرمندانه
    پس آخر چرا گوشه‌نشینی؟

    گمانم میزان حرصی که میخورم، از بین واژه‌هایم مشخص است.
    اواسط کتاب که بودم، غیر از ناراحتی از غیرفعال بودن سالهای اخیر اقای بهزادپور، از این موضوع ناراحت بودم که فیلمنامه “فوق سری” هم مانند “امپراطور عشق”، ساخته نشده؛ کتاب را که تمام کردم، طبق عادت همیشگی‌ام نامش را در نت جستجو کردم و متوجه شدم اشتباه میکردم؛ در دهه هفتاد فیلم “باشگاه سری” را جمال شورجه بر اساس این فیلمنامه ساخته است. در پلتفرم‌های نمایش فیلم گشتم نبود، لینکی برای خریدش، نبود؛ فقط چند لینکی در سایت‌های ایرانی از خود فیلم یافتم که کیفیت بسیار پایینی داشت، آخر در یوتیوب کیفیت بالایش را پیدا کردم و دیدمش. باید اعتراف کنم بیشتر از آن زمانی که فکر میکردم فیلمی از آن ساخته نشده، حرص خوردم! فیلم به نسبت فیلمنامه بسیار ضعیف و ابتر بود.
    گمانم من هم جای اقای بهزادپور بودم، بعد دیدن این فیلم از آن فیلمنامه عالی حقیقتا کنج عزلت را انتخاب میکردم! (این جمله مزاح است. اینطور برداشت نشود که علت کم‌کاری آقای بهزادپور این دلایل است. یا این برداشت نشود که کل کارهای آقای شورجه را زیر سوال برده‌ام؛ خیر، منظور من فقط همین کارشان است که جزو کارهای ابتدایی بوده و قطعا تجربه کمی در فیلم‌سازی داشته‌اند یا بخاطر کمبود امکانات، مجبور شده‌اند تغییراتی در فیلمنامه بدهند)

    اگه در دهه هفتاد یا بعدتر، فیلم “باشگاه سری” را دیده‌اید، از ذهنتان بشوریدش و این کتاب را بخوانید.

    🚢 داستان درباره یک کشتی باری ایرانی است که از کره شمالی محموله‌ای سری، که ظاهرا اسلحه است، بار میزند (در فیلم کره شمالی را به چین تغییر دادند) اسرائیلی‌ها کاری میکنند که کشتی مجبور به بارگیری در فلیپین می‌شود و یک کانتینر مواد میکروبی وارد کشتی میشود و سعی میکنند به کمک رسانه‌های مختلف جهانی، کشتی را در سنگاپور متوقف و بررسی کنند و با کشف آن کانتینر، در مجامع بین الملل ایران را متهم به ساخت سلاح‌های میکروبی کنند.

    یک سوژه عالی که به نظرم جا دارد با امکانات امروزی، مجدد ساخته شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۹ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    مردی در بالای قلعه

    بعضی اوقات، با خودمان فکر می‌کنیم اگر فلان کار را نکرده بودم، اگر بهمان حرف را نزده بودم، اگر آن تصمیم را نگرفته بودم چنان میشد و چنین میشد؛ مینشینیم برای خودمان خیالبافی می‌کنیم و شرایط جدید را بعد از نزدن آن حرف و انجام ندادن آن کار، در ذهنمان میسازیم. فیلیپ کی‌دیک (نویسنده) در سال ۱۹۶۲ میلادی، یعنی هفده سال بعد از پایان جنگ جهانی دومی، کتابی برپایه همین نوع تخیلات نوشته است.* داستان کتاب از این فکر شکل میگیرد که به جای روزولت، شخص دیگری رئیس‌جهور آمریکا می‌شود و نمی‌تواند با انگلیس در جنگ همراه شود. آمریکا و متفقین در جنگ شکست می‌خورند و پیروز جنگ جهانی دوم، متحدین می‌شوند و جهان بدست آلمان و ژاپن می‌افتد. تخیل جالب و هیجان‌انگیزی است.

    بر اساس این کتاب، سریالی ساخته شده است که چند ماه قبل، با تعریف یکی از دوستان، آن را دانلود و تماشا کردم. The Man in the High Castle

    ظاهرا مثل اغلب فیلم‌های اقتباس شده از کتاب، سناریو این سریال نیز با کتابش کمی متفاوت است. البته کلیت ماجرا همان است که در بالا نوشتم. متحدین پیروز جنگ شده‌اند و آمریکا را سه قسمت کرده‌اند؛ بخش غربی متعلق به ژاپن، شرقی برای آلمان و بخش میانی، کِنون‌سیتی یا منطقه بیطرف. (سوال من در تمام فیلم این بود که پس شریک سوم یعنی ایتالیا چه شد؟) بین خود آلمان و ژاپن نیز تحریکات و تلاش‌هاییست تا بتوانند شریک را از راه بردارند و کل دنیا را به تنهایی مدیریت و تصاحب کنند.

    تقسیم آمریکا بین ژاپن و آلمان

    در این میان گروه‌هایی از مردم آمریکا و حتی خود ژاپنی‌ها و آلمانی‌ها، به اسم مقاومت، در هر دو قسمت آمریکا شکل می‌گیرد که با دولت‌های حاکم مخالف هستند و سعی می‌کنند مخفیانه با آنها بجنگند و ساقط‌شان کنند.

    فیلم از ضعف‌های زیاد کارگردانی رنج می‌برد ولی آنقدر ایده فیلمنامه جدید و پرکشش است که بیننده بی‌خیال ضعف‌های کارگردانی و سرگردانی‌هایی که در بعضی از صحنه‌ها بوجود می‌آید می‌شود. حتی صحنه‌های کامپیوتری بسیار ضعیف است و مصنوعی بودنشان در ذوق بیینده میزند. مثل اغلب فیلم‌های آمریکایی، یهودیان در فیلم آدم‌های مظلوم، در اقلیت، فداکار و بسیار مهربان معرفی می‌شوند که بدترین ظلم‌ها توسط باقی افراد جهان در حقشان می‌شود.
    گرچه فصل دوم سریال، طوری پایان یافت که تمام علاقه‌ام برای دیدنش را زیر سوال برد، اما در کل از دیدن سریال پشیمان نیستم. (در آی‌ام‌دی‌بی نمره ۶ دادم) اگر از فیلمنامه جالب سریال خوشتان آمد، آن را ببینید وگرنه نقطه مثبت دیگری به نظر من نداشت!

    پ‌ن: مثل خیلی از سریال‌های آمریکایی، دو سه صحنه مثبت هجده در سریال است. اگر قصد دیدنش با نوجوان یا بقیه اعضای خانواده دارید، این نکته را یادتان باشد.

    *کتاب در سال ۱۹۶۳ برنده جایزه هوگو برای بهترین داستان شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    چندخط درباره فیلم‌های جشنواره فجر

    امسال بیست فیلم از فیلمهای جشنواره فجر را دیدم؛ بعد از دیدن هرکدام نکاتی که برایم قابل تامل بود را یادداشت میکردم تا نظرم را برای هرکدام از فیلم‌ها در یک پاراگراف بنویسم و در یک پست منتشر کنم، ولی پشیمان شدم و هیچ‌کدام را منتشر نکردم. شاید زمان اکران عمومی فیلم‌ها در سینماها برای بعضی‌هایشان که ارزش دیدن داشتند، بنویسم.

    می‌ماند اینها که مواردی بودند که در اکثر فیلم‌های امسال وجود داشت و برایم جای تعجب داشت و توجهم را جلب کرده بود:

    1. سیگار. در اکثر فیلم‌ها یکی از بازیگران، چه مرد چه زن، نخی سیگاری دست می‌گرفتند و می‌کشیدند.  حتی هنرمندی‌های خاصی با دودش نمایش می‌گذاشتند؛ یکی دودش را دایره‌وار از دهانش خارج می‌کرد (آرایش غلیظ) یکی به صورت عمودی و مرتب از دوسوراخ بینی‌اش. (همه‌چیز برای فروش) انقدر زیاد بود مورد سیگار کشیدن که توقع داشتم در فیلم “رستاخیز” هم سیگاری ببینم در دست عمرسعد مثلا!
    2. یادم است اولین‌باردر فیلم “بچه‌های ابدی” یک بازیگر سندرم‌دانی بازی می‌کرد و فیلم حول محور همین کودکان بود، در جشنواره امسال، از بین فیلم‌هایی که من دیدم سه فیلم فصل “فراموشی فریبا”، “انارهای نارس”، “شیفتگی” کودکان سندرم‌دانی را به بازی گرفته بودند. البته در نقشی فرعی که فقط دل بیننده برایش بسوزد و زیر لب بگوید”آخی”؛ در شیفتگی البته میزان آخی گفتن‌ها بیشتر شد چون  اینبار به دخترسندرم‌دانی تجاوز شده بود.
    3. زنِ حامله هم سوژه خیلی از فیلم‌ها بود که یا مثل “تمشک” و “امروز” موضوع فیلم درباره‌ی حامله بودن آنها بود یا مثل “فصل فراموشی فریبا” و “دلتنگی‌های عاشقانه” و “شیفتگی” و “انارهای نارس” یکی از شخصیت‌ها حامله بود.
    4. یک انسان ویلچرنشین هم در خیلی از فیلم‌ها حضور داشت. یا مثل “فصل فراموشی فریبا” تصادف کرده بود، یا مثل “مهمان داریم” جانباز بود، یا مثل “انارهای نارس” و “همه چیز برای فروش” پیر بود و یا مثل “دلتنگی‌های عاشقانه” و “تمشک” مریض و سرطانی و از کارافتاده.
    5. فیلم‌های هالیوودی و غربی را به زبان اصلی اگر دیده باشید، واژه “شت” فراوان به گوشتان خورده است، مثل نقل و نبات راه می‌روند و این واژه را به هم می‌گویند، امسال متاسفانه کلمه‌ی وطنی و فارسی این واژه نقل و نبات فیلم‌ها شده بود البته هنوز جادارد تا فیلم‌های ما به پای هالیوود برسد! ظاهراً به‌کارگیری این واژه، یکی از الگوگیری‌های فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسانمان از سینمای هالیوود است.
    6. من فیلم‌های سری دو و سه سودای سیمرغ را دیدم؛ از بین اینها توصیه میکنم به دیدن “شیار۱۴۳″، “امروز”، “چندمتر مکعب عشق”، “خط ویژه”، “آرایش غلیظ”، “زندگی مشترک آقای محمودی و بانو”،

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۲ | دیدگاه (۴)

    امپراطور عشق

    صفحه‌ی آخر کتاب را با بهت و حیرت و اشک خواندم؛ اصلا فکر نمیکردم انتهای کتاب اینگونه تمام بشود و به یکی از شخصیت‌های تاریخی موردعلاقه‌ام ختم شود.

    بهزادبهزادپور را با سه‌گانه‌ی “خداحافظ رفیق” شناختم و بعد تئاتر محشر و فراموش‌نشدنی “شب آفتابی”؛ و همین دو اثر عالی باعث شد کتاب امپراطور عشق که فیلمنامه‌‌ای از بهزادپور است را با امید به خواندن یک متن خوب شروع کنم و به حق همینطور هم بود.

    داستان کتاب از حمله‌ی ابرهه به مکه برای خراب کردن خانه‌ی خدا شروع میشود و مقابله‌ی قبیله‌ی خثعم و مردان بت‌پرست مکه با آنها؛ داستنِ اصلی هم درباره‌ی خواهرزاده‌ی زیبا پادشاه یمن “ابرهه” است؛ “حمامه” ای که در همه‌ی سفرها و جنگ‌ها دائی‌اش را همراهی میکرده و کبوتر شانس ابرهه بوده است ولی در سفرِ آخر به مکه، کبوتری اسیر می‌شد در دستِ بزرگان و ثروتمندانِ شهر مکه که خشم و کینه‌ی بزرگی از ابرهه دارند.

    آنقدر این کتاب برایم شیرین و جذاب بود که دوست ندارم بیشتر از این درباره‌ی موضوع و محتوای کتاب چیزی بنویسم تا اگر کسی قصدخواندن کتاب را کرد، مثل من آرام آرام با سکانس‌های کتاب همراه شود و طعمِ شیرین داستان را بچشد و لبخند بزند و اشک بریزد.

    طرح جلدِ کتاب

    طرح جلدِ کتاب

    این کتابِ نود و دو صفحه‌ای توسط انتشارات نیستان در قالبِ فیلمنامه فارسی منتشر شده است.

    این فیلم‌نامه بخشِ اول سریالی است که آقای بهزادپور می‌خواستند درباره‌ی زندگی یکی از یاران پیامبر بسازند، نمی‌دانم این سریال ساخته شده یا در دست ساخت است. با تمام شوق منتظرِ دیدن این سریال هستم.
    آقای بهزادپور، متشکرم برای خلقِ این آثارِ ارزشمند

    بازنشر در: رجانیوز، حرف تو ، نقطه‌نیوز، فارس‌نیوز،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۱)