می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مردی در بالای قلعه

    بعضی اوقات، با خودمان فکر می‌کنیم اگر فلان کار را نکرده بودم، اگر بهمان حرف را نزده بودم، اگر آن تصمیم را نگرفته بودم چنان میشد و چنین میشد؛ مینشینیم برای خودمان خیالبافی می‌کنیم و شرایط جدید را بعد از نزدن آن حرف و انجام ندادن آن کار، در ذهنمان میسازیم. فیلیپ کی‌دیک (نویسنده) در سال ۱۹۶۲ میلادی، یعنی هفده سال بعد از پایان جنگ جهانی دومی، کتابی برپایه همین نوع تخیلات نوشته است.* داستان کتاب از این فکر شکل میگیرد که به جای روزولت، شخص دیگری رئیس‌جهور آمریکا می‌شود و نمی‌تواند با انگلیس در جنگ همراه شود. آمریکا و متفقین در جنگ شکست می‌خورند و پیروز جنگ جهانی دوم، متحدین می‌شوند و جهان بدست آلمان و ژاپن می‌افتد. تخیل جالب و هیجان‌انگیزی است.

    بر اساس این کتاب، سریالی ساخته شده است که چند ماه قبل، با تعریف یکی از دوستان، آن را دانلود و تماشا کردم. The Man in the High Castle

    ظاهرا مثل اغلب فیلم‌های اقتباس شده از کتاب، سناریو این سریال نیز با کتابش کمی متفاوت است. البته کلیت ماجرا همان است که در بالا نوشتم. متحدین پیروز جنگ شده‌اند و آمریکا را سه قسمت کرده‌اند؛ بخش غربی متعلق به ژاپن، شرقی برای آلمان و بخش میانی، کِنون‌سیتی یا منطقه بیطرف. (سوال من در تمام فیلم این بود که پس شریک سوم یعنی ایتالیا چه شد؟) بین خود آلمان و ژاپن نیز تحریکات و تلاش‌هاییست تا بتوانند شریک را از راه بردارند و کل دنیا را به تنهایی مدیریت و تصاحب کنند.

    تقسیم آمریکا بین ژاپن و آلمان

    در این میان گروه‌هایی از مردم آمریکا و حتی خود ژاپنی‌ها و آلمانی‌ها، به اسم مقاومت، در هر دو قسمت آمریکا شکل می‌گیرد که با دولت‌های حاکم مخالف هستند و سعی می‌کنند مخفیانه با آنها بجنگند و ساقط‌شان کنند.

    فیلم از ضعف‌های زیاد کارگردانی رنج می‌برد ولی آنقدر ایده فیلمنامه جدید و پرکشش است که بیننده بی‌خیال ضعف‌های کارگردانی و سرگردانی‌هایی که در بعضی از صحنه‌ها بوجود می‌آید می‌شود. حتی صحنه‌های کامپیوتری بسیار ضعیف است و مصنوعی بودنشان در ذوق بیینده میزند. مثل اغلب فیلم‌های آمریکایی، یهودیان در فیلم آدم‌های مظلوم، در اقلیت، فداکار و بسیار مهربان معرفی می‌شوند که بدترین ظلم‌ها توسط باقی افراد جهان در حقشان می‌شود.
    گرچه فصل دوم سریال، طوری پایان یافت که تمام علاقه‌ام برای دیدنش را زیر سوال برد، اما در کل از دیدن سریال پشیمان نیستم. (در آی‌ام‌دی‌بی نمره ۶ دادم) اگر از فیلمنامه جالب سریال خوشتان آمد، آن را ببینید وگرنه نقطه مثبت دیگری به نظر من نداشت!

    پ‌ن: مثل خیلی از سریال‌های آمریکایی، دو سه صحنه مثبت هجده در سریال است. اگر قصد دیدنش با نوجوان یا بقیه اعضای خانواده دارید، این نکته را یادتان باشد.

    *کتاب در سال ۱۹۶۳ برنده جایزه هوگو برای بهترین داستان شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    چندخط درباره فیلم‌های جشنواره فجر

    امسال بیست فیلم از فیلمهای جشنواره فجر را دیدم؛ بعد از دیدن هرکدام نکاتی که برایم قابل تامل بود را یادداشت میکردم تا نظرم را برای هرکدام از فیلم‌ها در یک پاراگراف بنویسم و در یک پست منتشر کنم، ولی پشیمان شدم و هیچ‌کدام را منتشر نکردم. شاید زمان اکران عمومی فیلم‌ها در سینماها برای بعضی‌هایشان که ارزش دیدن داشتند، بنویسم.

    می‌ماند اینها که مواردی بودند که در اکثر فیلم‌های امسال وجود داشت و برایم جای تعجب داشت و توجهم را جلب کرده بود:

    1. سیگار. در اکثر فیلم‌ها یکی از بازیگران، چه مرد چه زن، نخی سیگاری دست می‌گرفتند و می‌کشیدند.  حتی هنرمندی‌های خاصی با دودش نمایش می‌گذاشتند؛ یکی دودش را دایره‌وار از دهانش خارج می‌کرد (آرایش غلیظ) یکی به صورت عمودی و مرتب از دوسوراخ بینی‌اش. (همه‌چیز برای فروش) انقدر زیاد بود مورد سیگار کشیدن که توقع داشتم در فیلم “رستاخیز” هم سیگاری ببینم در دست عمرسعد مثلا!
    2. یادم است اولین‌باردر فیلم “بچه‌های ابدی” یک بازیگر سندرم‌دانی بازی می‌کرد و فیلم حول محور همین کودکان بود، در جشنواره امسال، از بین فیلم‌هایی که من دیدم سه فیلم فصل “فراموشی فریبا”، “انارهای نارس”، “شیفتگی” کودکان سندرم‌دانی را به بازی گرفته بودند. البته در نقشی فرعی که فقط دل بیننده برایش بسوزد و زیر لب بگوید”آخی”؛ در شیفتگی البته میزان آخی گفتن‌ها بیشتر شد چون  اینبار به دخترسندرم‌دانی تجاوز شده بود.
    3. زنِ حامله هم سوژه خیلی از فیلم‌ها بود که یا مثل “تمشک” و “امروز” موضوع فیلم درباره‌ی حامله بودن آنها بود یا مثل “فصل فراموشی فریبا” و “دلتنگی‌های عاشقانه” و “شیفتگی” و “انارهای نارس” یکی از شخصیت‌ها حامله بود.
    4. یک انسان ویلچرنشین هم در خیلی از فیلم‌ها حضور داشت. یا مثل “فصل فراموشی فریبا” تصادف کرده بود، یا مثل “مهمان داریم” جانباز بود، یا مثل “انارهای نارس” و “همه چیز برای فروش” پیر بود و یا مثل “دلتنگی‌های عاشقانه” و “تمشک” مریض و سرطانی و از کارافتاده.
    5. فیلم‌های هالیوودی و غربی را به زبان اصلی اگر دیده باشید، واژه “شت” فراوان به گوشتان خورده است، مثل نقل و نبات راه می‌روند و این واژه را به هم می‌گویند، امسال متاسفانه کلمه‌ی وطنی و فارسی این واژه نقل و نبات فیلم‌ها شده بود البته هنوز جادارد تا فیلم‌های ما به پای هالیوود برسد! ظاهراً به‌کارگیری این واژه، یکی از الگوگیری‌های فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسانمان از سینمای هالیوود است.
    6. من فیلم‌های سری دو و سه سودای سیمرغ را دیدم؛ از بین اینها توصیه میکنم به دیدن “شیار۱۴۳″، “امروز”، “چندمتر مکعب عشق”، “خط ویژه”، “آرایش غلیظ”، “زندگی مشترک آقای محمودی و بانو”،

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۲ | دیدگاه (۴)

    همه‌ی حجت مسلمانی من

    بعد از هجده سال از ساخت و پخشِ فیلم “روز واقعه” هنوز هم هر سال روزهای محرم و عاشورا، منتظرم تا تلویزیون این فیلم را پخش کند و ببینم. البته باید اعتراف کنم که هیچ‌وقت نشده موفق شوم از اول تا آخر این فیلم را یکباره ببینم؛ همیشه تکه‌تکه و قسمت به قسمت دیده‌ام.

    دقیق نمی‌دانم ولی گمانم “روز واقعه” تاسال‌های اخیر تنها فیلم جدی و موفق با موضوع قیام عاشورا و ماجرای کربلای سال شصت و یک هجری بوده است و در سال‌های اخیر سریال‌ها و فیلم‌های بیشتری ساخته شده اند.

    همشهری داستان آذرماه، مطلبی منتشر کرده بود از قلمِ “علیرضا شجاع نوری” بازیگرِ نقشِ عبدلله در فیلم روز واقعه؛ مطلب‌ی که از اتفاق‌ها و معجزات رخ داده در زمانِ ساخت فیلم نوشته است؛ این مطالب برایم بسیار جذاب و شیرین بود، مطلب را عیناً اینجا می‌نویسم، شاید مطلب طولانی باشد اما صبر و حوصله کنید و بخوانید؛ مطمئناً چند خط بخوانید، باقی خطوط را با شوق فراوان می‌خوانید:

    به یک اسب احتیاج داشتیم که زیبا و باهوش باشد، بتواند با دوربین کنار بیاید و از صحنه نترسد. گروه تدارکات همهٔ دور و اطراف را زیر پا گذاشته بودند و اسب مناسب پیدا نکرده بودند، وقت کورس‌های فصلی گنبدکاووس بود و همه، اسب‌های خوبشان را فرستاده بودند آن‌جا. بچه‌ها شنیده بودند در دهی نزدیک شیراز، یکی چند تا اسب دارد که ممکن است مناسب کار ما باشد. آخرهای شب پرسان‌پرسان رفته بودند درِ خانه‌اش و او هم اسب‌های اصطبلش را نشان داده بود که البته هیچ‌کدام چنگی به دل نمی‌زدند.

    بچه‌ها ناامید و خسته داشتند از اصطبل بیرون می‌آمدند که صدای شیههٔ اسبی از آن طرف حیاط به گوششان می‌رسد، وقتی از صاحب اسب‌ها می‌پرسند که صدای چی بود، اول اصلا منکر صدا می‌شود اما اسب دوباره شیهه می‌کشد و صاحبش می‌خندد و گروه را می‌برد پیش اسب. اسبِ دومِ عبدالله اینطوری پیدا شد. صاحب اسب گفته بود اگر خودش می‌خواهد بیاید من نمی‌توانم جلویش را بگیرم.

    اولش که قرار شد در «روز واقعه» بازی کنم هیچ فکر نمی‌کردم هجده سال بعد از فیلم، این‌همه با اشتیاق از آن یاد کنم. خاطره‌هایش، کم‌رنگ و پررنگ هنوز برایم شیرین‌اند. خاطرات بد،‌‌ همان اوایل از ذهنم رفت مثل شکستن دنده‌ام که الان دیگر جزئیاتش یادم نیست.

    این‌کار هم مثل باقی فیلم‌ها درست روزهای آخرِ پیش‌تولید به‌ام پیشنهاد شد. شهرام‌اسدی آمد دفترم و گفت همهٔ بازیگر‌ها انتخاب شده‌اند، تمام لباس‌ها و لوکیشن‌ها مشخص شده‌اند و فقط جای هنرپیشهٔ نقش اول خالی‌ست که هنوز پیدا نکردیم و اگر تو بازی نکنی، ساخت فیلم با مشکل روبه‌رو می‌شود.

    وقتی رسیدیم سر محل فیلم‌برداری، همه‌چیز آماده بود و باید بلافاصله کار را شروع می‌کردیم، هیچ دلیلی هم برای تاخیر وجود نداشت اما کارگردان از زاویهٔ سایه‌ها در تصویر خوشش نمی‌آمد و از ترس اعتراضِ سایر عوامل حرفی نمی‌زد. می‌خواست کمی صبر کنیم تا سایه‌ها برگردند، ناگهان شتری که مدت‌ها برای انتخابش وقت گذاشته بودند و قرار بود یکی از نقش‌های اصلی را ایفا کند فرار کرد و توی دره‌ای بین چندتا کوه گم شد، حتی ساربانش هم نتوانست پیدایش کند.همه معطل شتر بودیم که طرف‌های بعدازظهر، بدون هیچ خجالتی سرش را انداخت پایین و برگشت. سایه‌های زیبای مد نظر کارگردان هم برگشته بودند. بالاخره فیلم‌برداری انجام شد. این شتر مربوط به صحنه‌ای بود که راهب نصرانی از عبدالله می‌پرسد: «آیا در بین دختران نصرانی دختر نبود که تو به همسری برگزینی؟»

    در سکانس برکه و نخل، باید طوری توفان می‌شد که برگ‌های بالای نخل‌ها هم تکان بخورند، بزرگ‌ترین هواکش‌های موجود در سینما امتحان شدند، با آن‌ها فقط می‌شد برگ‌ها را تکان داد اما گردوخاک نمی‌شد، زورِ بادساز‌ها نمی‌رسید که رمل‌ها را بلند کنند.
    با هلی‌کوپتر می‌شد گردوخاک به پا کرد اما کنترل‌شده نبود. یعنی کار دوربین را هم مختل می‌کرد. چاره‌ای پیدا نشد. گروه سر صحنه بودند، عوامل فنی و بازیگران و هنروران که خیلی‌هایشان از امورتربیتی یزد آمده بودند. آب از آب تکان نمی‌خورد و همه بی‌کار و علاف، منتظر بودند. بین هنرور‌ها یک نفر از امورتربیتی‌ها دم گرفته بود و نوحه می‌خواند و باقی هم همراهی‌اش می‌کردند.
    گه‌گاه هم مسؤول تدارکات چای می‌آورد. ناگهان توفان شروع شد. یک توفان ایده‌آل و کاملا غیرمنتظره. سر نخل‌ها تکان می‌خورد، گردوخاک از زمین بلند می‌شد و همه با حرکتِ سریع آماده شدند، فیلم‌برداری شروع شد و این صحنه یکی از حیرت‌انگیز‌ترین سکانس‌های فیلم شد. این‌‌ همان صحنهٔ برگشتِ یاران امام حسین از کربلا قبل از عاشوراست، آن‌هایی که پشیمان‌اند.

    آن‌قدر اتفاقات عجیب‌وغریب و یاری‌کننده سر راه فیلم پیش آمد که شهرام اسدی دیگر مطمئن بود حتی اگر در کار تدارکات مشکلی ایجاد شود، همه‌چیز سرِ صحنه یک جوری فراهم می‌شود. نمی‌دانم چرا این‌طور می‌شد. شاید به این دلیل که حال همه‌مان خوب بود. در گروهی به این بزرگی حتی یک نفر هم نداشتیم که حالش بد باشد.

    فیلم‌برداری حدود چهارماه طول کشید. بهمن‌ماه مجبور بودم به‌عنوان مدیر جشنوارهٔ فجر به تهران برگردم. دو سه روز بیشتر وقت نداشتیم و آقای اسدی باید قبل از برگشتن من به تهران، صحنه‌های اساسی و اصلی شهر بافق را می‌گرفت تا در مدت تعطیلی پروژه، گروه بتواند صحنه‌های دیگر را که به حضور من نیاز نبود آماده کنند.

    سکانس آغاز فیلم و سکانس پایانی که از مهم‌ترین صحنه‌های فیلم بودند، باید فیلم‌برداری می‌شد. هر دو صحنه که حال و هوای متفاوتی هم داشتند، پرجمعیت بودند و اجرای سختی داشتند. اولی، شاد و پر از نور و آفتاب و دومی، پر از غبار و ابر وغمگین. به‌نظر کاملا غیرممکن می‌آمد. عجیب این‌ که هر دوسکانس در دو روز پشت سر هم فیلم‌برداری شدند؛ بی‌هیچ جلوهٔ ویژه‌ای. روز اول، آسمان صاف و آفتابی بود و شادی در هوا موج می‌زد و فردای‌‌ همان روز ابر‌ها تیره شدند و گردوغبارِ خاکستری بود که از درو دیوار می‌ریخت؛ یک جلوهٔ ویژهٔ کیهانی. این خیلی عجیب بود. من فکر می‌کنم سوژه از جنسی بود که عمق هم‌دلی و هماهنگی را بیشتر می‌کرد.

    یک روز وسط رمل‌های شهر بافق منتظر شروع فیلم‌برداری بودیم و فاصله‌مان تا نزدیک‌ترین آبادی با ماشین، حداقل چهل‌وپنج دقیقه بود. از وسط یکی از‌‌ همان افق‌های آشنای کویر متوجه لکهٔ کوچکی شدم. خیلی طول کشید تا بتوانم تشخیص دهم که کسی دارد به سمت ما می‌آید. آمد و آمد، نزدیک و نزدیک‌تر، خانمی بود با چادرگل‌دار و دم‌پایی. نزدیک که شد از زیر چادرش یک بقچهٔ نان درآورد.
    دوازده‌تا نان محلی با عطر و طعمی که انگار از بهشت آمده بود. گفت که نیت کرده بود اگر نذرش ادا شود دوازده‌تا نان بپزد و بیاورد سرفیلمِ امام حسین. نان‌ها را داد و کمی آب خورد و برگشت. از‌‌ همان راهی که آمده بود، برگشت. رفت و رفت و رفت تا شد یک نقطه توی خط افق.

    هروقت به این خاطره فکر می‌کنم، حتی هنوز بعد از هجده سال یاد کودکی‌ام می‌افتم.‌‌ همان افق حک شده در ذهن من، انتهای کوچهٔ باریک خانهٔ کودکی‌ام در شیراز. کوچه‌ای که افقش همیشه مرا به یاد بهشت و جهنم می‌انداخت و عبور از آن در دوران کودکی، ترسی بزرگ آمیخته با کنجکاوی با خود داشت.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۹)

    این مخلوقات کوچک

    بچه که بودم، هروقت توی حوض یا گودالِ آب، می‌دیدم که مورچه یا حشره‌ای افتاده، احساس نجات‌غریقی بهم دست می‌داد و یه چوب بر‌میداشتم و باهاش مورچه بیچاره را نجات میدادم و کنار حوض میذاشتم. خیلی وقت‌ها دیر رسیده بودم و حشره‌ی بنده‌خدا جونی براش نمونده بود و مرده بود، گاهی اوقات هم بعد از سی چهل ثانیه زیر آفتاب موندن، شاخک‌هاشو تکون می‌داد و خوشحال میشدم از نجات غریق بودنم.

    گاهی اوقات هم که حوض و گودال‌ی نبود تا حسِ کمک‌دوستی‌م را اقناع کنه، اگه مورچه ای را می دیدم که توی حیاط داره راه میره، یه لیوان آب میگرفتم دستم و دور تا دور مورچه زبون‌بسته را یه دایره مانند آب می‌ریختم تا نتونه از زندان‌ی که دیوارهای آبی داره عبور کنه؛ مورچه بخت‌برگشته هی دور تا دور این زندان‌ِ آبی می‌چرخید تا راه فرار پیدا کنه ولی موفق نمیشد؛ و همیشه هم برام جالب بود که خسته نمیشه و باز میچرخید و می‌چرخید تا بالاخره انگشتم را می‌بردم سمت‌ش و آروم از دستم بالا می‌آمد و من می‌شدم فرشته‌ی نجاتش.

    مورچه‌ها همیشه برام دوست‌داشتنی بودن و دوتسشون داشتم البته غیر از زمانی‌که اتاقِ منو مناسب برای لانه‌سازی می‌دونستن!

    چند روز پیش یکی از دوستام برام فیلمی فرستاده بود از لانه مورچه‌ها. ظاهرا یک گروه پژوهشگر، برای اینکه بدانند خونه‌ی مورچه‌ها در زیر زمین دقیقا چه مدل و شکلی داره، سیمان آب شده را داخل یکی از لانه‌های مورچه‌ها می‌کنند و بعد از مدتی که سیمان سفت میشه شروع می‌کنند به کندن زمین و بعد از ساعت‌ها کندن، بزرگی و عظمت و پیچیدگی لانه مورچه‌ها از زیر زمین بیرون میاد.

    دیدن این ویدئو خیلی برام لذت‌بخش و زیبا بود و یه‌جورایی برام باورپذیر نبود که مورچه به آن کوچولوی بتونه هم‌چین لانه‌ای بسازه. گشتم در نت و این نسخه‌اش را در سایت یوتیوپ پیدا کردم. اگر فیلترشکن دارید، حتما ببینید، مسلما شما هم مثل من از دیدن این خلقت خدا به شگفت میاین. خانه‌ی مورچه‌ها

    این هم عکسِ صحنه‌ی آخر فیلم برای دوستانی که نمی‌تونن وارد سایتِ یوتیوپ بشن (آن سفیدها آدم هستند و صحنه ی وسط، لانه ی مورچه‌ها)

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۱ ق.ظ روز ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    شطحی بر اخراجیهای دو

    پیش از این آقای ده نمکی را با اخراجی‌های یک شناخته بودم. با همه ضعف‌هایی که در فیلم بود اما آینده روشنی را برای این مسیر، یعنی نشان دادن جلوه‌های طنز در ادبیات دفاع مقدس پیش بینی می‌کردم.
    به همین جهت با همه ضعف‌ها و انتقاداتی که در اخراجی‌های یک دیده بودم حاضر به دیدن نسخه جدید آن شدم.
    اما انچه در آن روز بهاری ذهن من را به خزان نزدیک کرد مفهوم و نتایج فوق العاده ضعیف و پیش پا افتاده‌ای بود که کار را از یک نسخه فاخر هنری و واقعی به یک بدل پیش پا افتاده و لوده تبدیل می‌کرد.

    حرفهای من از مقوله تکنیک و فنون و حقه‌های سینمایی و تصویری نیست که به لطف بازیگران سر‌شناس سینمای ایران و جمع شدن سوپراستار‌ها فیلم در حد قابل قبولی بود. اما همه تکه‌های طنز انتخابی از کل دوران هشت ساله جنگ که در اخراجی‌های یک تبدیل به پیامِ تا حدود پذیرفته شده‌ای از دفاع جانانه بسیجیان و از طرفی مظلومیت ملت ما شده بود، لودگی‌های بیجا، اصرارهای بی‌مورد و فاصله گرفتن از ارزش‌های رزمندگان و آزادگان حتی در مقوله طنز کار را رفته رفته از اصالت اولیه و مورد انتظار خارج نمود.

    آنهایی که مثل خود آقای ده نمکی در جنگ حضور داشتند برخی قطعه‌های نمایش داده شده در این فیلم همانند تسلیم آسان رزمندگان در محاصره، اصرار بر شوخ طبعی‌ها و لودگی جمعی از رزمندگان در سخت‌ترین شرایط و ادامه ان تا اخر اسارت و از همه متعجب‌تر پیدا شدن موضوع بحث هواپیما ربایی و تسلیم ساده و بدون مقاومت انان و ختم کلام با سرود حماسی‌ای ایران که اتفاقا از محسنات فیلم به حساب می‌‌اید، چیز غریبی به نظر می‌آید.

    این سوال همچنان در ذهن من خطاب به اقای ده نمکی مانده است که: ان گونه که ایشان هر دو فیلم را واقعیت‌های جنگ دانسته‌اند ایا می‌توان نسخه دوم را حتی با تساهل و تسامح بالا، واقعیت‌هایی از جنگی دانست که ما بسیار قطعه‌هایی نورانی از صحنه‌های ان سراغ داریم.

    کافیست سری به کتابخانه و ادبیات طنز دفاع مقدس که این سال‌ها رشد و رونق خوبی داشته بزنیم ان وقت فاصله خود را تا انتظارات و واقعیت‌های موجود درک خواهیم کرد حتی کارهایی از این قبیل که طنزپردازان صاحب نام غربی از جمله چالی چاپلین و سینمای فرانسه و انگلیس در مورد جنگ جهانی اول و دوم ساخته‌اند می‌توانند محک و مقایسه خوبی باشد.

    در مجموع اگر منظور از این فیلم زمینی کردن ارزش‌های حتی شوخ طبعی و طنز جبهه‌ها و یا کشاندن اوقات فراغت ان به وادی اگر نگوییم ابتذال سطحی نگری بوده است، می‌توان گفت فیلم موفق بوده است اما در شگفتم که چرا در سرتاسر فیلم برای خنداندن اکثریت انانی که جنگ را ندیده‌اند این گونه به هرزگی گفتار و لودگی رفتار‌هایمان اصرار ورزیده‌ایم مگر کم است ان همه شیرین گفتاریهای رزمندگان در اخرین لحظات زندگیشان که بخش‌هایی از ان در فرهنگ عظیم جبهه به ثبت رسیده است

    داستانهایی از اخرین لحظات اصحاب امام حسین علیه السلام همچون مسلم ابن عوسجه در تاریخ نقل شده است، اما ایا کسی پیدا می‌شود که با جسارت تمام ان همه عظمت حادثه عاشورا را به یکی دو تلخند و لبخند عشاق الحسین اینگونه تعبیر نماید؟

    بیشتر فکر می‌کنم عجله و نبود وقت کافی، کارگردان محترم را از پرداختن به قطعه‌های نورانی از خوشی‌ها و شوخی‌های دفاع مقدس که خود نیز از ان خاطرات زیادی دارد، باز داشته است.

    می‌اندیشم که اگر در ادامه این مسیر ما بخواهیم قسمت سوم و چهارمی هم از این کار شاهد باشیم با ادامه این مسیر به کدام وادی خواهیم رسید؟

    بنده نگاه خشک و مکانیکی به موضوع هنر و حتی جنگ ندارم تا حدودی هم به ظرایف و الزامات وادی هنر آشنایم، از طرفی رعایت اولویت‌ها و ضرورت‌های جامعه پس از جنگ به نسل سوم نیز معترفم با این حال انتظار داشتم اگر بناست در پایان دهه سوم انقلاب و پایان دهه دوم جنگ یکی از همین رزمندگان فیلمی از ان دوران بسازد با احترام به همهٔ ارزش‌ها و هنجار‌ها دور از تعریفات و تحریفات و جدای از سطحی نگری و قشری نگری کاری تحویل دهد که با حداقلی‌هایی که ما ان را پذیرفته‌ایم برابری نماید.

    بیشتر من این برادرمان را دعا می‌کنم تا ان شاالله در این مسیر موفق بدارد.

    به فرموده امام راحل «تاریخ نگران ماست تا ببیند که چه می‌کنیم»
    و به بیان مقام معظم رهبری «هیچ حادثه‌ای در تاریخ ثبت نمی‌شود مگر انکه در قالب زبان هنر بیان شود»
    اما باید توجه داشت در موضوعی چون جنگ که ما ان را دفاعی مقدس می‌دانیم و لحظه لحظه ان با عطر دعا و مناجات و جان فشانی‌های بهترین‌های عالم اکنده است، هیچ‌گاه لحظه‌های زودگذر شهرت را فدای قداست‌ها و واقعیت‌های این حادثه عظیم که امام راحل بار‌ها ان را فوق طبیعت و عادت بشری تعبیر نموده بود لکه دار نکنیم.

    تاریخ نگران گفتار و اعمال ماست.

    تمامی دشمنان و بدخواهان بر علیه ما قلم‌هایشان را به کار گرفته‌اند. در این میان انان که از سر صدق بنابر تکلیفی پای در دایره عمل می‌نهند باید هشیار و اگاه باشند تا ناخواسته خود به استقبال ناکارامدی و ضعیف جلوه دادن فرهنگ پایداری و مقاومتی که دنیا را به تعظیم واداشته است نروند.

    به قول شفق (ایه الله بهجتی)

    می‌خورم حسرت خوش بختی گلگون کفنان
    که فشاندند سر و فیض دو دنیا بردند.

    بال و پر سوختگان با همه بی‌بال و پری
    رخت خود بر‌تر از اینجا بردند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۳ ق.ظ روز ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)