داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فاستقم کما امرت

    ماشین که ایستاد، همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه ضبط را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌ی ماشین، از جای پراندش.

    از بیروت حرکت کرده بودند به سمت شهرها و روستاهای جنوبی. نبطیه، خیام، کفرکلا، حولا، صور و صیدا. برای او که از نوجوانی پیگیر اخبار لبنان و سرودها و شهدایش بود، پای گذاشتن بر آن زمین‌ها مانند رویا بود؛ رویایی شیرین.

    ماشین، روستا به روستا جلو میرفت؛ شهر به شهر؛ منطقه به منطقه تا جایی که فاصله‌ی جاده‌ تا سیم خاردارهای مرز به کمتر از ده قدم می‌رسید؛ منطقه “کفرکلا”
    فاصله‌ی جاده تا سیم‌ها گلکاری شده بود. وسط سبزه و گل‌ها دو ستون سنگی ساخته بودند؛ شبیه ستون‌های شیطان در مکه. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر. نمادی از شیطان بزرگ و کوچکِ روزگار. پشت ستون‌ها سیم خاردار بود و پشت سیم‌های خاردار، سنگری کوچک که سرباز اسرائیلی در آن نگهبانی میداد. چند متر آنورتر ساختمان بزرگ سازمان ملل بود و چندین سرباز بر روی بام و کنارش در حال راه رفتن و نگهبانی. همگی مسلح. ماشین روبروی ستون‌ها ایستاد.

    همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌، از جای پراندش. آب دهانش را قورت داد. دوربین را از چشمانش دور کرد و به بیرون از پنجره نگاه کرد.

    یکی از بچه‌های مقاومت که آنجا بود، با تعجب نگاهش کرد. پنجره را پایین داد و در جوابِ سوالی که چه میکنی گفت “از اسراییلی‌ها فیلم میگیرم” مَرد تعجبش بیشتر شد و گفت “چرا از داخل ماشین؟” با خجالت گفت “میترسم” و نگاهی به سمت سنگرِ آن سوی سیم‌ها انداخت. مرد لبخندی زد؛ در ماشین را باز کرد و گفت “بیا بیرون، محکم بیاست و فیلمت را بگیر، ابدا نترس” اطاعت کرد. در حالیکه از ترس و زبونی خودش شرمگین بود و از صلابت و محکمی بچه‌های مقاومت، شاد و یاد گرفت نترسد و بیاستد، همانطور که امر شده است. “فاستقم کما امرت

    پ‌ن: خاطره مربوط به قبل از جنگ تموز است. دو ستون شیطان احتمالا در روزهای جنگ سی و سه روزه خراب شده‌اند و چند سالی‌است کل مرز لبنان و فلسطین توسط رژیم غاصب، دیوارکشی شده است.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۵ ب.ظ روز ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    قافله عمر

    یکی از درس‌های فارسی هشتم (فصل ادبیات جهان) شعری از محمود درویش برای محمدالدوره است.
    اولین‌سالی که تدریس میکردم به بچه‌ها گفتم “یادتونه محمد رو؟”
    گفتن نه
    گفتم “همون پسر فلسطینیه که تو بغل باباش شهید شد، یادتون اومد؟”
    گفتن نه!

    می‌خواستم بگم خیلی حافظه‌تون داغونه بابا! ولی گفتم متولد چندین؟
    وقتی سال تولدشون رو گفتن، دیدم وقتی محمد شهید شد، این طفلکا هنوز دنیا نیومده بودن.

    باورتون میشه از اون سال و شهادت محمد، بیست و یکسال میگذره؟

    این قافله‌ی عمر، عجب می‌گذرد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۶ ق.ظ روز ۰۸ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    درباره فعالیت مجازی درباره فلسطین

    شاید شما هم شنیده باشید که “فلسطینی‌ها از ایرانی‌ها متنفرند” و بعد برایتان سوال شده باشد “چرا”

    جنگ رسانه‌ای این روزها گاهی قوی‌تر از جنگ نظامی است. در تمام این سالها همانقدر که بین ما ایرانی‌ها، تبلیغات ضدفلسطینی‌ کردند، بین آنها هم تبلیغات ضدایرانی‌ بوده است. ( از خطاهای آشکار و واقعی این‌ور و آن ور بگذریم) همین تبلیغات باعث شد برخی از ما نسبت به مساله فلسطین سرد شویم.

    یا برخی‌مان فکر کردیم مساله فلسطین برای جمهوری اسلامی است و چون از نظام کشورمان خوشمان نمی‌آمد، نسبت به فلسطین بی‌تفاوت شدیم. در صورتیکه مساله‌ی فلسطین یک موضوع انسانی است و انسان‌های آزادی‌خواه در کل دنیا از آن حمایت می‌کنند. (چراییش جای مطرح شدن در این پست ندارد)

    مساله‌ی قبله‌گاه اول و سومین مکان مقدس برای مسلمان‌ها بودن نیز مساله‌ی اصلی دیگری برای ماست که باعث می‌شود برای حفظ آن تلاش کنیم.

    مبارزه کردن هم که قطعا می‌دانید فقط سلاح به دست گرفتن نیست. همین جنگ رسانه‌ای و انتشار اخبار، خودش یک مبارزه است. چه اگر نبود، برای یک عکس و متن اکانت بسته و محدود نمیشد. بگذریم.

    این یک هفته، اکانت‌های مختلفی سعی کردند به پوشش موضوع فلسطین بپردازند. یک مساله‌ی مهم در فعالیت مجازی برای فلسطین، دیده شدن است. غیر از آنکه دنبال‌کننده‌های خودتان پست‌هایتان را ببینند، اگر فلسطینی‌ها نیز پست‌هایتان را ببینند، شما یک قدم برای درست شدن دیدگاه آنها برداشته‌اید. شما به یک کاربر مثل خودتان نشان دادید ایرانی‌ها هم حامی‌شان هستند. دشمنشان نیستند. فکر می‌کنید کار کوچکی است؟ ابدا
    حالا برای آنکه دیده‌شوید چه باید کنید؟ عکس‌های این پست را ورق بزنید، چند مورد که کمکتان کند را نوشته‌ام.

    سرزمین مقدس

    ‏من واقعا دوست دارم سرزمین مقدس (قدس) رو از نزدیک ببینم. جدای از بعد مذهبی، یکی از تاریخی‌ترین و پررمز و رازترین مکان‌های زمینه.
    کاش بیاد یه روزی که ما هم بتونیم سفر کنیم به این سرزمین.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ روز ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۱)

    صهیونیزم، چهره‌ی جدید و خشن‌تری از فاشیزم

    فلسطین دیگر نه مساله عربی و نه حتی مساله ی اسلامی ، بلکه مهمترین مساله حقوق بشری جهان معاصر است.

    حمله ی دیروز اسرائیل به کاروان آزادی، که حامل کمک های انسان دوستانه به مردم غزه، نه از طرف مسلمانان و نه از طرف ایران بود، باز هم نشان داد، مشکل اسرائیل و دوست عزیزش آمریکا، نه فقط با اسلام و فلسطین، بلکه با هرشخص و دولتی است که بخواهد با آنان کوچک ترین مخالفتی کند.

    واقعا  دیگر نمیتوانم درک کنم حرف کسانی را که فلسطین را یک مساله برای “اسلام” میدانند و حمایت از آن را یک مساله سیاسی ولی صدایشان را برای حجاب زن ایرانی و از دست رفتن حق آزادی زنان و مردان در ایران بلند میکنند.

    ایمان بیشتر می آورم به آیه :

    لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ

    وجدانتان بیدار باشد، میفهمید.


    امروز در پیام ره بر خواندم

    ملت مجاهد فلسطین و مردم و دولت مردمی غزه نیز بدانند که دشمن خبیث آنان اکنون از همیشه ضعیفتر و آسیب‌پذیرتر است. جنایت دریائی روز دوشنبه نه نشانه‌ی قدرت، که نشان درماندگی و سراسیمگی رژیم غاصب است. سنت الهی بر این جاری شده که ستمگران در اواخر دوران ننگ‌آلود خود، به دست خویش، سرنوشت محتوم فنا و زوال خود را نزدیکتر کنند.

    این سخن بیش از پیش امیدوارم کرد به زوال نزدیک دولت که نه رژیم غاصب صهیونیسم
    ان شالله

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۲ ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    اربعین غزه

    دوست داشتم برای اربعین شهدای غزه اولین مطلبم را بنویسم ولی اینکه کدامین روز را از بین بیست و دو روز اربعین ان‌ها بدانم کمی سخت بود، بنابراین اربعین شهدای کربلا را انتخاب کردم برای نوشتن از کربلای زمان

    همیشه در این موقعیت‌ها سوال‌ها و ان قلت آوردن‌های خیلی‌ها درباره کمک کردن به فلسطینی‌ها شروع می‌شه، اینکه آن‌ها به ما چه ارتباطی دارند و در کشورخودمان فقر بیداد می‌کند و این کار‌ها باعث تحریم بیشتر ایران می‌شود، فلسطینی‌های (بلاخص حماس) سنی و ناصبی مذهب را به ما شیعیان چکار و این قبیل سوالات و حرف‌ها.
    این وسط مطلبی برای من شفاف نبود و دنبال جوابش می‌گشتم، ان هم درباره مذهب مردم فلسطین.
    کم و بیش شنیده بودم اکثریت فلسطینی‌ها شافعی هستند ولی با خواندن مطلبی در جلد چهارم کتاب اشنایی با قران شهید مطهری و مقاله‌ای در یک گاهنامه مطالب بیشتری در اینباره بدست آوردم.

    جالب اینجاست که ابوعبدالله محمد ابن ادریس شافعی، یعنی رهبر فرقه شافعی متولد غزه بوده است واشعاری در مدح ائمه علی‌ها سلام سروده است.
    در بین فرقه‌های چهارگانه اهل سنت نیز نزدیک‌ترین فرقه به شیعه از نظر علاقه و احترام به ائمه شافعی‌ها هستند.
    در یکی از خبرهای تهاجم صهیونیست‌ها خبر از بمباران مسجد علی ابن ابی طالب در محله الزیتون غزه در دهم دی، امده بود.
    بغیر از این مسجد، در توابع نابلس در کرانه باختری هم مسجدی به همین نام وجود دارد.
    هم چنین دو مسجد به نام الحسین ابن علی، یکی در حی الصبره در نوار غزه و دیگری در خیابان عین ساره شهر الخلیل وجود دارد.
    حتی در بین شهدای غزه می‌توان نامهای علی، حسن، حسین و فاطمه را پیدا کرد.

    پس چطور ممکن است کسانیکه ناصبی هستند و دشمن علی علیه السلام نام ایشان و اهل بیتشان را بر مساجد و فرزندانشان می‌گذارند.

    شهید مطهری در سخنرانیشان در سال ۱۳۴۹ گفته‌اند:
    «یک وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضی‌ها شایع است، یک وقتی دیدم یک کسی می‌گفت: این فلسطینی‌ها ناصبی هستند. ناصبی یعنی دشمن علی علیه السلام
    ناصبی غیر از سنی است. سنی یعنی کسی که خلیفه بلافصل را ابوبکر می‌داند و علی علیه السلام را خلیفه چهارم می‌داند و معتقد نیست که پیغمبر کسی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است‏.
    می‌‏گوید پیغمبر کسی را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب‏ کردند.
    سنی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشوای چهارم می‌‏داند، و علی را دوست دارد.
    ناصبی یعنی کسی که علی را دشمن می‌‏دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی کافر است، نجس است.
    ما با ناصبی نمی‌‏توانیم معامله مسلمان بکنیم. حال یک کسی می‌‏آید می‌‏گوید این‏ فلسطینی‌ها ناصبی هستند. آن یکی می‌‏گوید. این به آن می‌‏گوید، او هم یک‏ جای دیگر تکرار می‌‏کند، و همین طور.
    اگر ناصبی باشند کافرند و در درجه‏ یهودی‌ها قرار می‌‏گیرند.

    هیچ فکر نمی‌‏کنند که این، حرفی است که یهودی‌ها جعل کرده‌‏اند.
    در هر جایی یک حرف جعل می‌‏کنند برای اینکه احساس همدردی‏ نسبت به فلسطینی‌ها را از بین ببرند.
    می‌‏دانند مردم ایران شیعه‏اند و شیعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر کس دشمن علی باشد کافر است، برای اینکه‏ احساس همدردی را از بین ببرند، این مطلب را جعل می‌‏کنند.
    در صورتی که‏ ما یکی از سالهایی که مکه رفته بودیم، فلسطینی‌ها را زیاد می‌‏دیدیم، یکی‏ از آن‌ها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حکمش چیست؟ بعد گفت‏ من شیعه هستم، این رفقایم سنی‏‌اند. معلوم شد داخل این‌ها شیعه هم وجود دارد.
    بعد خودشان می‌‏گفتند بین ما شیعه و سنی هست. شیعه هم زیاد داریم‏. همین لیلا خالد (چریک فلسطینی که در چند عملیات هواپیما ربایی شرکت داشت) معروف شیعه است.
    در چندین نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شیعه‏ام. ولی دشمن یهودی یک عده مزدوری را که دارد، مأمور می‌‏کند و می‌‏گوید: شما پخش کنید که این‌ها ناصبی‏اند.
    قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبتهایی نسبت به افرادی که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین می‌‏گویند، شنیدید وظیفه‏تان چیست»

    شهید مطهری نکته زیبایی را در سخنرانیشان ذکر می‌کنند آن هم این است که «چرا فکر نمی‌کنند این حرفی است که یهودی‌ها جعل کرده‌اند»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۷ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)

    فاستقم کما امرت

    Smoke billows from the Gaza Strip following Israeli air strikes, as seen from the southern town of Rafah on December 27, 2008. At least 120 people were killed across the Gaza Strip as a result of massive Israeli air strikes today, 70 inside Gaza City and the rest elsewhere across the enclave, Hamas radio reported. AFP PHOTO/SAID KHATIB (Photo credit should read SAID KHATIB/AFP/Getty Images)

    وَ لَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیز

    31

    اَعظَمَ الله لَکُم الجَزاء وَ عَجَّل لَکُم النَّصر

    qassam32


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۸ ب.ظ روز ۲۸ دی ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)