می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • نهاد کتابخانه‌ها سلام!

    چند ماه پیش و بعد از اسباب‌کشی، رفتم به نزدیکترین کتابخونه و عضو شدم. همون موقعِ ثبت‌نام بهشون گفتم “من بیشتر کتاب‌های کودک نوجوان می‌خوام امانت بگیرم، اشکال که نداره؟” متصدی گفت “نه. میتونید هرکتابی امانت بگیرید.” یک هفته بعد که کارتم آماده شده بود، دو تا کتاب کودک دادم دست خانم کتابدار و گفتم “لطفا اینها رو برام ثبت کنید” خانم کتابدار که دقیقا همون خانم هفته قبل بود کتابها را گرفت و گفت “اینها که کتاب کودک هستن، شما با کارت بزرگسال نمی‌تونید اینها رو امانت بگیرید” گفتم “ولی هفته پیش موقع ثبت‌نام من دقیقا همین سوال رو از شما کردم و گفتید اشکال نداره” با چند دقیقه مکث و مشورت با همکارش، کتاب‌ها را برام ثبت کرد و به دستم داد.

    دیروز برای امانت گرفتن کتاب به کتابخونه رفتم. متصدی محترم گفتند تا سه چهار ماه دیگه کتابخونه بخاطر تعمیرات تعطیل‌‌ه و کتابی امانت داده نمیشه! گفتم “حق عضویت ما چی میشه؟ تمدید میشه؟” گفتن “نه! تمدید نمیشه، اگه بخواین میتونید این سه چهار ماه با کارت عضویت این کتابخونه، برید کتابخونه‌های دیگه تهران که مثل ما برای نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هستند، لیست‌شون رو به تابلو زدیم” رفتم به سمت تابلو و لیست رو نگاه کردم؛ حدود چهل تا کتابخونه بودن که نزدیک‌ترینشون به این کتابخونه اون هم با ماشین شخصی حدود یکربع – بیست دقیقه راه بود!

    یعنی پنج هزار تومنی که حق عضویت یکساله دادم، عملا برای هشت ماه قابلیت استفاده داره! مگر اینکه برای هربار سرزدن به کتابخونه دیگه‌ای یکربع بیست دقیقه با ماشین تو راه باشم! کاش حداقل این سه چهار ماه تعطیل بودن کتابخونه رو، به زمان پایان مهلت عضویتمون، اضافه می‌کردند نه اینکه بخاطر تعمیرات، مراجعه‌کننده را به کتابخونه‌های دیگه‌ی نهاد هدایت کنند!

    کاش صدای ما را بشنوید!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۰ ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۶ | دیدگاه (۵)

    یک مرد مسلمان

    من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
    من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

    امام موسی صدر به روایت دخترشان

    برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
    صفحه هفتاد و هشت

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۷)

    من مانده بودم و مهربانی صاحبخانه

    ستونهای کنار جاده از نجف تا کربلا را شماره گذاری کرده‌اند. از یک تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو. قبل از رسیدن به عمود یک، حدود دویست عمود را در خود شهر نجف باید طی کنید، از کنار وادی الاسلام بگذرید تا از شهر خارج شوید و به عمود یک برسید!
    عصر چهارشنبه نوزدهم آذر از مولا خداحافظی و از خیابان «بنات امام حسن» پیاده روی را شروع کردیم. چند ستون مانده تا رسیدن به عمود یک، به دعوت «ام فاطمه» به خانه‌شان رفتیم برای نماز، شام و خواب. وسایل  ساکم را گرفت و هرچه اصرار کردم بدهد تا خودم بیاورم‌شان قبول نکرد و خودش تا خانه‌شان که پنج دقیقه‌ای تا جاده فاصله داشت برد.
    غیر از ما، چند خانوادهٔ عرب، یک خانواده مشهدی و یک خانواده اهوازی که از «دیوانیه» پیاده آمده بودند، مهمانشان بودند. آب خانه قطع بود و صاحبخانه عذرخواهی می‌کرد که باید با پارچ وضو بگیریم و امکان حمام رفتن نداریم.
    نماز را که خواندیم، سفره شام را پهن کردند؛ ماش پلو و کاسه‌ای پر از گوشت. ترشی و دسر…
    برای خواب به طبقه بالا رفتیم، اتاق‌ها پر بود از تشک و لحافهای پهن شده برای استراحت زوار… بگذریم که ما دختران ایرانی با دختران جوان خانواده میزبان در یک اتاق جمع شدیم و تا ساعت دوازده بیدار بودیم و صحبت می‌کردیم و عکس و فیلم گوشی‌هایمان را به هم نشان می‌دادیم و سر به سر دختر جوان خانواده می‌گذاشتیم که تازه عقد کرده بود و گاهی داخل کمد لباس‌ها پیدایش می‌کردیم در حال صحبت با نامزدش…

    خانه‌شان

    صبح برای نماز، آب وصل شده بود ولی برق رفته بود! دوباره عذرخواهی صاحبخانه… راه پله‌ها و دستشویی را با چراغهای شارژری کوچک روشن کرده بودند.
    نماز را خواندیم و به دعوت صاحبخانه نشستیم پای سفره صبحانه که با یک شمع روشن شده بود. صمون، پنیر، تخم مرغ محلی، ارده شیره و چای.
    خدیجه، زیتون، ایمان و (اسمش یادم نیست) چهار خواهر اهوازی زود‌تر از همه خداحافظی کردند و صبحانه نخورده، رفتند. فاطمه و زهرا و بقیه دختران صاحبخانه خواب بودند، چاره‌ای نبود باید می‌رفتیم. از خانمهای مهربان خانه خداحافظی و تشکر کردیم و راهی شدیم.
    پ. ن: شب قبل، خانم مشهدی از‌ام فاطمه تقاضای ساک کرد،‌ام فاطمه از زیر تخت دو ساک بزرگ بیرون آورد و گفت هرکدام را خواستی بردار. یک ژاکت مشکی نو را هم از کمد درآورد و هدیه کرد به دخترش. خانواده مشهدی هرچه اصرار کردند که نمی‌خواهد، قبول نکرد. صبح نیز ایمان تقاضای یک روسری سیاه از‌ام فاطمه کرد و دقیقه‌ای بعد خواسته‌اش اجابت شد.
    و من مانده بودم از مهربانی صاحبخانه و بزرگی قلبش

    vaadi.ir

    بازنشر: اربعین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۷ ق.ظ روز ۰۹ دی ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    بیا شمع‌ها رو فوت کن

    خیلی از ما پدر و مادرها وقتی بچه بودیم، جشن تولد نداشتیم. اگر هم چیزی بود لااقل به شکل تولد‌های امروزی نبود. یک مهمانی مختصر فامیلی بود که شاید یک کیک تولد هم داشت. تولد گرفتن یک نوع جشن فانتزی و اعیانی مجلل به‌حساب می‌آمد که از توان بیشتر خانواده‌ها خارج بود.

    اما الان دیگر برگزاری این جشن از آن شکل قبلی خودش خارج شده و به یک جشن سالانه و عموما پر هزینه برای خانواده‌ها تبدیل شده است. آنچه ذهن والدین امروزی را مشغول کرده، برگزار کردن یا نکردن این جشن نیست بلکه نوع و کیفیت این مراسم، دغدغه جدی آنها شده است. اغلب جشن‌های تولدی که این روزها برای بچه‌ها برگزار می‌شود، برای بچه‌ها نیست بلکه نوعی خودنمایی و چشم‌و هم‌چشمی‌ به دیگران است. بیشتر این جشن‌های پرهزینه و پر از تجملات افراطی، کودک محور نیست و در واقعیتش هیچ توجهی به کودک ندارد. اگر جشن تولد را برای کودک مان برگزار می‌کنیم چرا شادی‌ها و هیجانات کودکانه در آن جایی ندارد؟ چرا این روزها تنها تفاوت جشن تولد کودکان با یک مراسم عروسی در مدل و متن روی کیک مراسم است؟ می‌دانید راه‌حل‌های برگزار کردن یک جشن شاد و خاطره انگیز و در عین حال ساده و کودکانه چیست؟

    شادی‌های کوچک، خاطره‌های بزرگ

    سعی کنید از روزهای قبل از جشن فکر کنید که چه برنامه‌ و بازی‌هایی می‌توانید برای بچه‌ها ترتیب بدهید تا با روحیه کودکانه‌ آنها متناسب باشد. جشن تولد لازم نیست شبیه عروسی‌ باشد و دقیقا همان برنامه‌ها برای مهمانان اجرا شود که در مراسم شادی دیگر اجرا می‌شود. سعی کنید خودتان را جای فرزندتان بگذارید. اگر سلیقه او را بدانید به راحتی می‌توانید حدس بزنید که چه چیزهایی خوشحالش می‌کند. راه‌هایی پیدا کنید که بتوانید غافلگیرش کنید. مطمئن باشید بچه‌ها از مسابقه دادن و بازی با دوستانشان بیشتر خوشحال می‌شوند تا کارهای بزرگانه‌ای که فقط از بزرگ‌ترها الگوبرداری کرده‌اند. از بازی‌های زمان کودکی خودتان الگو بگیرید و آنها را طراحی و خود اجرا کنید. با این کار شما علاوه بر اینکه به فرزندتان و دوستانش یک بازی جمعی جدید آموزش می‌دهید، به آنها ذوق و شوق یک تولد واقعی کودکانه را هم تزریق می‌کنید. مثلا مسابقه صندلی‌بازی یا پانتومیم برایشان برگزار کنید یا بین چند نفرشان مسابقه بگذارید که بدون دخالت دست، شیرینی خامه‌ای یا ماست بخورند. یا حتی می‌توانید برایشان با کاغذ ماسک درست کنید وداستانی تعریف کنید و از آنها بخواهید آن داستان را به‌صورت نمایش اجرا کنند. می‌توانید چند عدد مقوای رنگی و چسب و قیچی به آنها بدهید تا کاردستی درست کنند. می‌شود کاردستی‌های درست شده در آن روز را به‌عنوان یکی از یادگاری‌های تولد کودکتان از دوستانش نگه دارید. البته سن بچه‌ها را هم برای بازی‌ها درنظر بگیرید. مطمئن باشید برای ما بزرگ‌ترها این بازی‌ها تکراری شده اما برای بچه‌ها تازگی و نشاط زیادی دارد. سعی کنید سلیقه بچه‌ها برایتان اولویت داشته باشد تا جشن خاطره‌انگیزی در ذهنشان بماند.

    مهمان‌های جشن

    جشن شما حتما لازم نیست مهمان‌های زیادی داشته باشد، می‌توانید جشن‌های کوچک خانوادگی بگیرید با حضور پدربزرگ‌ها ومادربزرگ‌ها، دایی و عمو و خاله و بچه‌هایشان یا اینکه دوستان مهد یا مدرسه فرزندتان را دعوت کنید. تولد برای بچه‌هاست پس لازم نیست حتما پدر و مادرهایشان را هم دعوت کنید تا با مشکل کمبود جا در خانه مواجه شوید. مطمئن باشید در این صورت به بچه‌ها بیشتر خوش می‌گذرد.

    کجا جشن بگیریم؟

    اولین گزینه خانه خودتان است. می‌توانید تعداد مهمان‌ها را با اندازه و ظرفیت خانه‌تان هماهنگ کنید. ولی اگر تعداد آنها بیشتر است می‌توانید در خانه یکی از نزدیکان که محیط بزرگ‌تری دارد جشن را برگزار کنید؛ مانند خانه پدر و مادرخود یا همسرتان. اگر برگزاری جشن در خانه برایتان سخت است، گزینه‌های دیگری هم دارید؛ می‌توانید کیکی بخرید و وسط روز بدون اطلاع فرزندتان به مدرسه یا مهدش بروید و در کنار دوستانش برایش جشن بگیرید، قطعا به‌شدت هیجان زده می‌شود. البته در این صورت بهتر است از بردن کادو و هدیه اختصاصی برای فرزندتان به مدرسه خودداری کنید. برگزاری جشن در پارک و محوطه‌های باز هم گزینه خوبی است که روحیه بچه‌ها را کاملا شاد می‌کند و هزینه‌‌‌‌‌‌‌ چندانی هم ندارد، شما هم از آماده کردن خانه برای مهمانان راحت می‌شوید. اگر در پارک یا فضای سبز جشن گرفتید، می‌توانید از قبل نمایشی ترتیب دهید درباره مهربانی با درختان و فضای سبز تا بچه‌ها خودشان آن را اجرا کنند. با این کار دوستی با طبیعت و مراقبت از گل‌ها و درختان را به آنها آموزش داده‌اید. سعی کنید حتما و به‌نحوی جشن شما برای فرزندتان و دوستانش جنبه آموزشی هم داشته باشد، البته فضای شاد جشن نباید از بین برود.

    حواستان به همسایه‌ها باشد

    اگر تصمیم دارید جشن تولد را در خانه‌ آپارتمانی برگزار کنید، حواستان به رعایت حال همسایه‌ها هم باشد. سعی کنید مراسم‌تان را شب نگیرید. ظهر یا عصر زمان بهتری است تا هم بچه‌ها سرحال و شاد باشند و هم مزاحم وقت خواب و استراحت همسایه‌هایتان نشوید.
    اگر همسایه‌ها را به جشن دعوت نمی‌کنید، بعد از رفتن مهمان‌ها مقداری کیک برایشان ببرید. در این صورت اگر رفت‌وآمد مهمان‌ها یا سروصدا اذیتشان کرده، راحت‌تر فراموش می‌کنند؛ علاوه بر اینکه با این کار شادی خود را با آنها تقسیم می‌کنید.

    چی بپزم؟

    وقتی قرار است مهمان‌های تولد شما بیشتر بچه‌ها باشند، باید خوراکی‌هایی داشته باشید که باب میل آنهاست؛ یعنی لازم نیست هزینه و قیمت خوراکی‌ها مدنظر شما باشد. اتفاقا شما می‌توانید با ترکیب چند بسته از ژله‌های رنگی و چند ساندویچ ساده یک میز تولد خوب و چشم‌نواز تهیه کنید. پیشنهاد می‌کنیم چند عدد میوه را پوست بکنید و به یک سیخ چوبی بکشید. با این کار هم در میزان میوه‌ای که باید تهیه کنید خیلی صرفه‌جویی می‌کنید و هم بچه‌ها را برای خوردن میوه‌ها سر ذوق می‌آورید. اگر آنقدر خوش سلیقه باشید که کیک تولد فرزندتان را خودتان بپزید، دیگر هیچ‌چیزی کم ندارید!

    منتشر شده در تاریخ یازده خرداد نود و سه در روزنامه همشهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    لطفا آدم باشید!

    دیدین تومترو وقتی مسافرا پیاده میشن، برای سوارشدن به  پله برقی صف میشه و چند ثانیه باید آروم پشت باقی مسافرا راه بری و منتظر بشی تا برسی به پله برقی، بعد یکسری به خیال خودشون زرنگی! میکنن و آخر صف نمی‌ایستن و جمعیت رو رها میکنن و میان کنار پله برقی‌ها و خودشونو بین آدم‌ها جا میدن و سوار پله‌ها میشن، اینا همون ماشین سوارهایی هستن که وقتی “آدم‌ها” برای دور زدن توی خیابون و اتوبان پشت چراغ قرمز یا ترافیک منتظرند، صف تشکیل شده رو خط سوم خیابون رو نمیبینن و از خط دوم (یا حتی اول)  میرن جلو و راه همه رو سد میکنن ومیپیچن ! اون همه آدم و ماشین که قبل اون‌ها رسیدن و منتظر هم هیچ!

    ماشالله انگار همه جراح فوق تخصص هستن، بیمارشون داره تو اتاق عمل میمیره که چند ثانیه رعایت کردن حقوق همشهری‌هاشون رو نمی‌تونن بکنن!

    پ.ن: معلومه عصبانی‌ام؟ بله عصبانی هستم!

    🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۴)

    مثقال ذره شرا یره

    برای اولین‌بار با مترو رفتم مولوی. ایستگاه مترو جائی به اسم میدان محمدیه بود و برایم ناآشنا. با پرس‌و‌جو از مغازه‌دارها فهمیدم تا بازاری که مقصدم است، فاصله دارم و باید تاکسی بنشینم؛ و انگار مقصد اکثر خانم‌ها هم همانجا بود، چون جائی که مغازه‌دارها نشانم دادند که سوار ماشین شوم، صفی بود از زنان منتظر تاکسی! ماشین‌ها به نوبت می‌آمدند و چهار مسافرشان را سوار می‌کردند و می‌رفتند؛ تندرنودی هم تاکسی بود، چهار مسافرش را که سوار کرد، من، اولین نفر در صف شدم و بعد از من، مادر و دختری. پیکان شصتی قسمت ما شد، خواستیم سوار شویم که خانمی از پیاده رو آمد و سریع سوار صندلی جلو ماشین شد و من و مادر و دختر نیز صندلی‌های عقب نشستیم. میدان را دور زد و وارد خیابان و کوچه پس‌کوچه‌هایی قدیمی شد. کوچه‌هایی که عرضش فقط به اندازه عرض همان پیکان بود و عجیب که ماشین به دیوارهای کوچه کشیده نمیشد. وارد خیابان یکطرفه‌ای شد که دوطرفش ماشین پارک شده بود و فقط یک ماشین از وسط عبور می‌کرد و حرکت ماشین‌ها به همین خاطر آرام و کند شده بود. کنار همان ماشین‌های پارک شده پیرمردی کنار گاری کوچکش ایستاده بود پرتقال تامسون می‌فروخت. آقای راننده‌ ظاهراً در آن ترافیک هوس پرتقال کردند و پیرمرد را صدا کرد و قیمت پرسید و گفت برایم دو کیلو بکش. پیرمرد از دوکیلو بیشتر کشید، خیابان باز شده بود و ماشین‌های جلوی پیکان حرکت کرده بودند، پیرمرد کیسه مشکی پرتقال‌ها را آورد دم پنجره راننده، راننده اعتراض کرد که زیاد است و کمش کن! ماشین‌های عقبی بوق می‌زدند، پیرمرد دوباره رفت کنار گاری‌اش و پرتقالها را کم کرد. سه خانم دیگر در ماشین ساکت بودند و شاید مثل من در دلشان احساس شرمندگی می‌کردند از ماشین‌های پشت سر که معطل پرتقال خریدن راننده‌ی ماشین ما شده بودند. به راننده گفتم: ببخشید، این کار درسته؟ برگشت گفت: ببخشید خانم، الان میریم. گفتم: برای من شاید مساله‌ای نباشه، ولی این همه ماشین پشت سر ما، منتظر هستن. با کمال خونسردی و با لبخندی گوشه لب گفت: اشکال نداره، اونا عادت دارن! پیرمرد با نایلون مشکی محتوی دوکیلو پرتقال تامسون آمد دم پنجره، پولش را گرفت، راننده ماشین را گذاشت دنده یک و حرکت کرد در خیابانی که هیچ ماشینی جلویش نبود …

    پ.ن: بعد از حرکت، پرتقال را از کیسه درآورد و به زور به مسافرانش تعارف کرد! پرتقال‌هایی که ذره‌های حق‌الناس در آنها بود …