ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • از ماست که بر ماست

    برای تمدید گذرنامه امده‌ام پلیس +ده
    شلوغ است؛ مثل دیروز و پریروز که آمدم و کارم درست نشد و امروز مجبور شدم برای بار سوم بیایم.
    اسم‌‌م را در لیست انتظار! نوشتم و نشستم؛ منتظر تا صدایم کنند.
    آقایی از جلو اتاقک گذرنامه برمیگردد و رو به خانمش میگوید «سیستم‌ها از مرکز بسته شده و نمی‌تونن اطلاعات رو ثبت کنند.»
    ولوله‌ای می‌شود؛ جمعیت بلند شده و به اتاقک گذرنامه هجوم می‌برد.
    پیرمرد! مسئول گرفتن مدارک میگوید «بشینید صداتون میکنم.» آقایی با شلوار لی و کت سورمه‌ای می‌پرسد «کی نوبت من میشه» پیرمرد می‌گوید «فامیلیت چیه؟» و مردِشلوارلی، آخرین اسم روی برگه را نشان میدهد؛ آخرین اسم.
    پیرمرد مدارک زنی را گرفته و مشغول است. زن بر صندلی‌ای، روبروی پیرمرد نشسته است. مردِشلوارلی مدارکش را از کیفش در می‌آورد و منتظر بالای سر زن می‌ایستد. زن که بلند می‌شود تا برود، شلوارلی مدارکش را روی میز پیرمرد می‌گذارد و بر صندلی می‌نشیند.
    مراجعه‌کننده دیگری می‌گوید «آقا، مگه شما نفر آخر نبودین؟ نوبتتون بعد از همه ماست» شلوارلی غرغری می‌کند و بلند می‌شود.
    سیستم همچنان قطع است.
    شلوارلی از اتاقک گذرنامه بیرون می‌آید و همانطور که می‌خواهد بر صندلی‌ انتظار بنشیند، بلند می‌گوید «همه چیز قروقاطیه تو این کشور. یک ساعت و نیمه منتظرم»
    .
    این جمله را کسی می‌گوید که خودش بدون در نظر گرفتن حق سی نفر دیگر، می‌خواهد کار خودش زودتر راه بیفتد. کسی که به دروغ ساعت انتظارش را یک ساعت و نیم بیان میکند (من که قبل از آن آقا رفته بودم، کمتر از یکساعت منتظر بودم) حالا، از چه کسی انتظار مرتب بودن را دارد؟ کشور و مردمش و مسئولینش مگر کسی جدای از من و مردشلوارلی و پیرمرد و … است؟
    باور کنیم این خود ما هستیم که کشور را می‌سازیم و پیش می‌بریم. باور کنیم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    نهاد کتابخانه‌ها سلام!

    چند ماه پیش و بعد از اسباب‌کشی، رفتم به نزدیکترین کتابخونه و عضو شدم. همون موقعِ ثبت‌نام بهشون گفتم “من بیشتر کتاب‌های کودک نوجوان می‌خوام امانت بگیرم، اشکال که نداره؟” متصدی گفت “نه. میتونید هرکتابی امانت بگیرید.” یک هفته بعد که کارتم آماده شده بود، دو تا کتاب کودک دادم دست خانم کتابدار و گفتم “لطفا اینها رو برام ثبت کنید” خانم کتابدار که دقیقا همون خانم هفته قبل بود کتابها را گرفت و گفت “اینها که کتاب کودک هستن، شما با کارت بزرگسال نمی‌تونید اینها رو امانت بگیرید” گفتم “ولی هفته پیش موقع ثبت‌نام من دقیقا همین سوال رو از شما کردم و گفتید اشکال نداره” با چند دقیقه مکث و مشورت با همکارش، کتاب‌ها را برام ثبت کرد و به دستم داد.

    دیروز برای امانت گرفتن کتاب به کتابخونه رفتم. متصدی محترم گفتند تا سه چهار ماه دیگه کتابخونه بخاطر تعمیرات تعطیل‌‌ه و کتابی امانت داده نمیشه! گفتم “حق عضویت ما چی میشه؟ تمدید میشه؟” گفتن “نه! تمدید نمیشه، اگه بخواین میتونید این سه چهار ماه با کارت عضویت این کتابخونه، برید کتابخونه‌های دیگه تهران که مثل ما برای نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هستند، لیست‌شون رو به تابلو زدیم” رفتم به سمت تابلو و لیست رو نگاه کردم؛ حدود چهل تا کتابخونه بودن که نزدیک‌ترینشون به این کتابخونه اون هم با ماشین شخصی حدود یکربع – بیست دقیقه راه بود!

    یعنی پنج هزار تومنی که حق عضویت یکساله دادم، عملا برای هشت ماه قابلیت استفاده داره! مگر اینکه برای هربار سرزدن به کتابخونه دیگه‌ای یکربع بیست دقیقه با ماشین تو راه باشم! کاش حداقل این سه چهار ماه تعطیل بودن کتابخونه رو، به زمان پایان مهلت عضویتمون، اضافه می‌کردند نه اینکه بخاطر تعمیرات، مراجعه‌کننده را به کتابخونه‌های دیگه‌ی نهاد هدایت کنند!

    کاش صدای ما را بشنوید!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۰ ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۶ | دیدگاه (۵)

    یک مرد مسلمان

    من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
    من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

    امام موسی صدر به روایت دخترشان

    برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
    صفحه هفتاد و هشت

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۷)

    من مانده بودم و مهربانی صاحبخانه

    ستونهای کنار جاده از نجف تا کربلا را شماره گذاری کرده‌اند. از یک تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو. قبل از رسیدن به عمود یک، حدود دویست عمود را در خود شهر نجف باید طی کنید، از کنار وادی الاسلام بگذرید تا از شهر خارج شوید و به عمود یک برسید!
    عصر چهارشنبه نوزدهم آذر از مولا خداحافظی و از خیابان «بنات امام حسن» پیاده روی را شروع کردیم. چند ستون مانده تا رسیدن به عمود یک، به دعوت «ام فاطمه» به خانه‌شان رفتیم برای نماز، شام و خواب. وسایل  ساکم را گرفت و هرچه اصرار کردم بدهد تا خودم بیاورم‌شان قبول نکرد و خودش تا خانه‌شان که پنج دقیقه‌ای تا جاده فاصله داشت برد.
    غیر از ما، چند خانوادهٔ عرب، یک خانواده مشهدی و یک خانواده اهوازی که از «دیوانیه» پیاده آمده بودند، مهمانشان بودند. آب خانه قطع بود و صاحبخانه عذرخواهی می‌کرد که باید با پارچ وضو بگیریم و امکان حمام رفتن نداریم.
    نماز را که خواندیم، سفره شام را پهن کردند؛ ماش پلو و کاسه‌ای پر از گوشت. ترشی و دسر…
    برای خواب به طبقه بالا رفتیم، اتاق‌ها پر بود از تشک و لحافهای پهن شده برای استراحت زوار… بگذریم که ما دختران ایرانی با دختران جوان خانواده میزبان در یک اتاق جمع شدیم و تا ساعت دوازده بیدار بودیم و صحبت می‌کردیم و عکس و فیلم گوشی‌هایمان را به هم نشان می‌دادیم و سر به سر دختر جوان خانواده می‌گذاشتیم که تازه عقد کرده بود و گاهی داخل کمد لباس‌ها پیدایش می‌کردیم در حال صحبت با نامزدش…

    خانه‌شان

    صبح برای نماز، آب وصل شده بود ولی برق رفته بود! دوباره عذرخواهی صاحبخانه… راه پله‌ها و دستشویی را با چراغهای شارژری کوچک روشن کرده بودند.
    نماز را خواندیم و به دعوت صاحبخانه نشستیم پای سفره صبحانه که با یک شمع روشن شده بود. صمون، پنیر، تخم مرغ محلی، ارده شیره و چای.
    خدیجه، زیتون، ایمان و (اسمش یادم نیست) چهار خواهر اهوازی زود‌تر از همه خداحافظی کردند و صبحانه نخورده، رفتند. فاطمه و زهرا و بقیه دختران صاحبخانه خواب بودند، چاره‌ای نبود باید می‌رفتیم. از خانمهای مهربان خانه خداحافظی و تشکر کردیم و راهی شدیم.
    پ. ن: شب قبل، خانم مشهدی از‌ام فاطمه تقاضای ساک کرد،‌ام فاطمه از زیر تخت دو ساک بزرگ بیرون آورد و گفت هرکدام را خواستی بردار. یک ژاکت مشکی نو را هم از کمد درآورد و هدیه کرد به دخترش. خانواده مشهدی هرچه اصرار کردند که نمی‌خواهد، قبول نکرد. صبح نیز ایمان تقاضای یک روسری سیاه از‌ام فاطمه کرد و دقیقه‌ای بعد خواسته‌اش اجابت شد.
    و من مانده بودم از مهربانی صاحبخانه و بزرگی قلبش

    vaadi.ir

    بازنشر: اربعین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۷ ق.ظ روز ۰۹ دی ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    بیا شمع‌ها رو فوت کن

    خیلی از ما پدر و مادرها وقتی بچه بودیم، جشن تولد نداشتیم. اگر هم چیزی بود لااقل به شکل تولد‌های امروزی نبود. یک مهمانی مختصر فامیلی بود که شاید یک کیک تولد هم داشت. تولد گرفتن یک نوع جشن فانتزی و اعیانی مجلل به‌حساب می‌آمد که از توان بیشتر خانواده‌ها خارج بود.

    اما الان دیگر برگزاری این جشن از آن شکل قبلی خودش خارج شده و به یک جشن سالانه و عموما پر هزینه برای خانواده‌ها تبدیل شده است. آنچه ذهن والدین امروزی را مشغول کرده، برگزار کردن یا نکردن این جشن نیست بلکه نوع و کیفیت این مراسم، دغدغه جدی آنها شده است. اغلب جشن‌های تولدی که این روزها برای بچه‌ها برگزار می‌شود، برای بچه‌ها نیست بلکه نوعی خودنمایی و چشم‌و هم‌چشمی‌ به دیگران است. بیشتر این جشن‌های پرهزینه و پر از تجملات افراطی، کودک محور نیست و در واقعیتش هیچ توجهی به کودک ندارد. اگر جشن تولد را برای کودک مان برگزار می‌کنیم چرا شادی‌ها و هیجانات کودکانه در آن جایی ندارد؟ چرا این روزها تنها تفاوت جشن تولد کودکان با یک مراسم عروسی در مدل و متن روی کیک مراسم است؟ می‌دانید راه‌حل‌های برگزار کردن یک جشن شاد و خاطره انگیز و در عین حال ساده و کودکانه چیست؟

    شادی‌های کوچک، خاطره‌های بزرگ

    سعی کنید از روزهای قبل از جشن فکر کنید که چه برنامه‌ و بازی‌هایی می‌توانید برای بچه‌ها ترتیب بدهید تا با روحیه کودکانه‌ آنها متناسب باشد. جشن تولد لازم نیست شبیه عروسی‌ باشد و دقیقا همان برنامه‌ها برای مهمانان اجرا شود که در مراسم شادی دیگر اجرا می‌شود. سعی کنید خودتان را جای فرزندتان بگذارید. اگر سلیقه او را بدانید به راحتی می‌توانید حدس بزنید که چه چیزهایی خوشحالش می‌کند. راه‌هایی پیدا کنید که بتوانید غافلگیرش کنید. مطمئن باشید بچه‌ها از مسابقه دادن و بازی با دوستانشان بیشتر خوشحال می‌شوند تا کارهای بزرگانه‌ای که فقط از بزرگ‌ترها الگوبرداری کرده‌اند. از بازی‌های زمان کودکی خودتان الگو بگیرید و آنها را طراحی و خود اجرا کنید. با این کار شما علاوه بر اینکه به فرزندتان و دوستانش یک بازی جمعی جدید آموزش می‌دهید، به آنها ذوق و شوق یک تولد واقعی کودکانه را هم تزریق می‌کنید. مثلا مسابقه صندلی‌بازی یا پانتومیم برایشان برگزار کنید یا بین چند نفرشان مسابقه بگذارید که بدون دخالت دست، شیرینی خامه‌ای یا ماست بخورند. یا حتی می‌توانید برایشان با کاغذ ماسک درست کنید وداستانی تعریف کنید و از آنها بخواهید آن داستان را به‌صورت نمایش اجرا کنند. می‌توانید چند عدد مقوای رنگی و چسب و قیچی به آنها بدهید تا کاردستی درست کنند. می‌شود کاردستی‌های درست شده در آن روز را به‌عنوان یکی از یادگاری‌های تولد کودکتان از دوستانش نگه دارید. البته سن بچه‌ها را هم برای بازی‌ها درنظر بگیرید. مطمئن باشید برای ما بزرگ‌ترها این بازی‌ها تکراری شده اما برای بچه‌ها تازگی و نشاط زیادی دارد. سعی کنید سلیقه بچه‌ها برایتان اولویت داشته باشد تا جشن خاطره‌انگیزی در ذهنشان بماند.

    مهمان‌های جشن

    جشن شما حتما لازم نیست مهمان‌های زیادی داشته باشد، می‌توانید جشن‌های کوچک خانوادگی بگیرید با حضور پدربزرگ‌ها ومادربزرگ‌ها، دایی و عمو و خاله و بچه‌هایشان یا اینکه دوستان مهد یا مدرسه فرزندتان را دعوت کنید. تولد برای بچه‌هاست پس لازم نیست حتما پدر و مادرهایشان را هم دعوت کنید تا با مشکل کمبود جا در خانه مواجه شوید. مطمئن باشید در این صورت به بچه‌ها بیشتر خوش می‌گذرد.

    کجا جشن بگیریم؟

    اولین گزینه خانه خودتان است. می‌توانید تعداد مهمان‌ها را با اندازه و ظرفیت خانه‌تان هماهنگ کنید. ولی اگر تعداد آنها بیشتر است می‌توانید در خانه یکی از نزدیکان که محیط بزرگ‌تری دارد جشن را برگزار کنید؛ مانند خانه پدر و مادرخود یا همسرتان. اگر برگزاری جشن در خانه برایتان سخت است، گزینه‌های دیگری هم دارید؛ می‌توانید کیکی بخرید و وسط روز بدون اطلاع فرزندتان به مدرسه یا مهدش بروید و در کنار دوستانش برایش جشن بگیرید، قطعا به‌شدت هیجان زده می‌شود. البته در این صورت بهتر است از بردن کادو و هدیه اختصاصی برای فرزندتان به مدرسه خودداری کنید. برگزاری جشن در پارک و محوطه‌های باز هم گزینه خوبی است که روحیه بچه‌ها را کاملا شاد می‌کند و هزینه‌‌‌‌‌‌‌ چندانی هم ندارد، شما هم از آماده کردن خانه برای مهمانان راحت می‌شوید. اگر در پارک یا فضای سبز جشن گرفتید، می‌توانید از قبل نمایشی ترتیب دهید درباره مهربانی با درختان و فضای سبز تا بچه‌ها خودشان آن را اجرا کنند. با این کار دوستی با طبیعت و مراقبت از گل‌ها و درختان را به آنها آموزش داده‌اید. سعی کنید حتما و به‌نحوی جشن شما برای فرزندتان و دوستانش جنبه آموزشی هم داشته باشد، البته فضای شاد جشن نباید از بین برود.

    حواستان به همسایه‌ها باشد

    اگر تصمیم دارید جشن تولد را در خانه‌ آپارتمانی برگزار کنید، حواستان به رعایت حال همسایه‌ها هم باشد. سعی کنید مراسم‌تان را شب نگیرید. ظهر یا عصر زمان بهتری است تا هم بچه‌ها سرحال و شاد باشند و هم مزاحم وقت خواب و استراحت همسایه‌هایتان نشوید.
    اگر همسایه‌ها را به جشن دعوت نمی‌کنید، بعد از رفتن مهمان‌ها مقداری کیک برایشان ببرید. در این صورت اگر رفت‌وآمد مهمان‌ها یا سروصدا اذیتشان کرده، راحت‌تر فراموش می‌کنند؛ علاوه بر اینکه با این کار شادی خود را با آنها تقسیم می‌کنید.

    چی بپزم؟

    وقتی قرار است مهمان‌های تولد شما بیشتر بچه‌ها باشند، باید خوراکی‌هایی داشته باشید که باب میل آنهاست؛ یعنی لازم نیست هزینه و قیمت خوراکی‌ها مدنظر شما باشد. اتفاقا شما می‌توانید با ترکیب چند بسته از ژله‌های رنگی و چند ساندویچ ساده یک میز تولد خوب و چشم‌نواز تهیه کنید. پیشنهاد می‌کنیم چند عدد میوه را پوست بکنید و به یک سیخ چوبی بکشید. با این کار هم در میزان میوه‌ای که باید تهیه کنید خیلی صرفه‌جویی می‌کنید و هم بچه‌ها را برای خوردن میوه‌ها سر ذوق می‌آورید. اگر آنقدر خوش سلیقه باشید که کیک تولد فرزندتان را خودتان بپزید، دیگر هیچ‌چیزی کم ندارید!

    منتشر شده در تاریخ یازده خرداد نود و سه در روزنامه همشهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    لطفا آدم باشید!

    دیدین تومترو وقتی مسافرا پیاده میشن، برای سوارشدن به  پله برقی صف میشه و چند ثانیه باید آروم پشت باقی مسافرا راه بری و منتظر بشی تا برسی به پله برقی، بعد یکسری به خیال خودشون زرنگی! میکنن و آخر صف نمی‌ایستن و جمعیت رو رها میکنن و میان کنار پله برقی‌ها و خودشونو بین آدم‌ها جا میدن و سوار پله‌ها میشن، اینا همون ماشین سوارهایی هستن که وقتی “آدم‌ها” برای دور زدن توی خیابون و اتوبان پشت چراغ قرمز یا ترافیک منتظرند، صف تشکیل شده رو خط سوم خیابون رو نمیبینن و از خط دوم (یا حتی اول)  میرن جلو و راه همه رو سد میکنن ومیپیچن ! اون همه آدم و ماشین که قبل اون‌ها رسیدن و منتظر هم هیچ!

    ماشالله انگار همه جراح فوق تخصص هستن، بیمارشون داره تو اتاق عمل میمیره که چند ثانیه رعایت کردن حقوق همشهری‌هاشون رو نمی‌تونن بکنن!

    پ.ن: معلومه عصبانی‌ام؟ بله عصبانی هستم!

    🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۴)