قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

منور

در حیاط دانشگاه راه می‌رفتم یا در یکی از کلاس‌ها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن اسم‌مان برای عمره‌دانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود. آخرین‌‌باری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل محبوبه بی‌خبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
دیشب وقتی خواستم برایت نماز بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم، با تو نماز طواف می‌خواندم. “دو رکعت نماز وحشت می‌خوانم به ثواب فاطمه بنت احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر می‌شود؟ مگر می‌شود رفته باشی؟ چرا یکدفعه؟ چرا بی‌خبر؟ چرا مریضی‌ات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت نبودیم رفیق … آه …


داغ دوست سخت است؛ جان‌کاه است؛ جگرخراش است. داغ مادر سخت‌تر. دعا کنید برای خانواده‌اش، دو دختر ساداتِ کوچکش که در کودکی بی‌مادر شدند

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پروانه‌ی چمران

    سلام آقا مصطفی
    شهادَتت مبارک

    می‌دانی خیلی وقت‌ها بعد از خواندن درباره‌ی شما، به تامسن‌خانم فکر کردم. اینکه اگر من جای او بودم و شوهر دکترم تصمیم می‌گرفت درس و زندگی‌اش را رها کند و به کشور دیگری برود تا بجنگد و به مردمش کمک کند، چه می‌کردم؟ آن هم کشوری که شاید به من و زندگی‌مان ارتباطی نداشت؛ کیلومترها از ما دور بود؛ حتی هم‌قاره‌ای هم نبود و من اسمش را هم تا بحال نشنیده بودم. در این شرایط تا آخر با همسرم همراهی می‌کردم؟ یا من هم مانند تامسن، چهار بچه‌ام را زیر بغلم می‌زدم و به کشورم بر‌میگشتم؟
    به دوستانم و خانواده‌ام چه می‌گفتم؟ همسفر زندگی‌ام را چگونه برایشان توصیف می‌کردم؟ یک آدمِ بی‌مسئولیت در برابر خانواده و زن و بچه‌؟ یک مرد بی‌عاطفه که از چهار بچه‌ی خودش میگذرد و بچه‌های بقیه را بزرگ میکند؟ یک آدمِ متظاهر به عطوفت و مهربانی که حتی به گل‌های کنار جاده محبت میکند ولی همسر خود را رها میکند؟
    وای از آن روزی که جمال‌ت در استخر غرق شد. بارها و بارها تصور روزهای بعد فوت فرزند چهارساله‌تان را کرده‌ام و روزهایی که بر تامسن گذشته است. مثلا وقتی جایی خوانده تو گفته‌ای کفش‌های کوچکش را هر شب کنار تختت می‌گذاری، لجش گرفته؟ فحشت داده؟ علت مرگ جمال را، نبودن تو دانسته؟
    بچه‌ها که بزرگ شده‌اند درباره پدرشان به آنها چه گفته که هیچ‌کدام‌شان هیچ‌وقت به سرزمین پدری‌شان نیامدند و از پدر و خانواده‌اش سراغی نگرفته‌اند؟
    پدری که در سرزمینش قهرمان است؛ ابرمرد است.

    آه دکتر؛ دکتر مصطفی
    زندگی‌ات را از آن طرف خواندن، سخت است؛ ترسناک است. حتی بعضی قسمت‌هایش گیج‌کننده است. احساس زنانه به راحتی با آن صاف نمی‌شود. حق را کامل به تو نمی‌دهد.
    ولی تو، برای من تا همیشه #ابرمرد خواهی ماند؛ قهرمان قلب و عقل و دنیایم خواهی ماند. هرچند دلِ زنانه‌ام با بعضی پرده‌ها و قسمت‌های زندگی‌ات همچنان صاف نشده و ابهام دارد.

    دعا کن برایم؛ دعا کن برایمان. دعا کن اگر روزی “پروانه” شدیم، به “تامسن” شدن برنگردیم.

    شاگرد کوچک شما: سیده‌فاطمه
    سی‌‌ویک خرداد ۹۹
    سی و نهمین سالگرد شهادت‌تان

    پ‌ن: “تامسن‌هیمن” زن آمریکایی شهید چمران بود که بعد از رفتن چمران به بیروت، نتوانست شرایط آنجا را تحمل کند و به همراه چهار فرزندش به کالیفرنیا برگشت. چمران، بعد از ازدواج‌شان، نام “پروانه” را برای همسرش انتخاب کرده بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۹ ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    نیمه‌ی پنهان ماه ۱

    مجموعه کتاب‌های “نیمه‌ی پنهان ماه” انتشارات روایت فتح، از سری کتاب‌های دنباله‌داری است که هر شماره‌ی جدیدش را حتما باید بخرم و بخوانم. این دنباله‌داری به معنای ربط داشتنِ شماره‌های قبلی به شماره‌های بعدی نیست؛ هر جلد از کتاب به زندگی یکی از شهدای جنگ تحمیلی از زبان همسرش می‌پردازد که تاکنون شانزده جلد از این کتاب چاپ شده است.
    علاوه بر جذابیتِ دانستنِ زندگی خصوصی شهدا، زبانِ این کتاب‌ها و نوعِ داستان‌پردازی‌شان هم یکی از جذابیت‌هایشان برای من است.

    جلدِ اولِ این مجموعه مربوط به شهید مصطفی چمران است که از زبان “غاده” بیان میشود. غاده زنِ دوم و لبنانی چمران است که آشنائی‌شان، ازدواج‌شان در لبنان صورت می‌گیرد و بعد با دکتر به ایران می‌آید.

    دقیق نمی‌دانم این کتاب را چند بار خوانده‌ام ولی هر بار با خواندنِ عشق‌ورزی‌های آقا مصطفی به زندگی و عالم، بیشتر از قبل این ابرمرد را ستودم. مردی با مدرک دکترا از دانشگاه آمریکا که وقتی کنارِ جاده یک گل میبیند، ماشین را نگه می دارد و پیاده می‌شود و گل را نوازش می‌کند؛ فرمانده جنگ‌های نامنظم که برای رفتن‌ش، شهید شدنش، از همسرش اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «می‌خواهم با رضایت کاملِ تو باشد»
    “روحت‌ شاد آقا مصطفی”

    اولین دیدار غاده و چمران:

    اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فکر می‌کردم نمی‌توانم بروم او را ببینم. از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه‌مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان اَمَل به من داد، گفت هدیه است. آن وقت توجهی نکردم، اما شب در تنهایی،‌‌ همان طور که داشتم می‌نوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه‌شان زیبایند، اما اسم و امضایی پای آن‌ها نبود. یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربیِِ جملهٔ شاعرانه‌ای، نوشته شده بود: «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است این نور هرچه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمی‌دانستم کی این را کشیده.

    بالأخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی و گفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم، فکر می‌کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند باید آدم قسی‌ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر کرد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضع خاص گفت «شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زود‌تر از این‌ها منتظرتان بودم.» مثل آدمی که مرا از مدت‌ها قبل می‌شناخته حرف می‌زد، عجیب بود، به دوستم گفتم «مطمئنی دکتر چمران این است؟» مطمئن بود. مصطفی تقویمی آورد مثل‌‌ همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم «من این را دیده‌ام.» مصطفی گفت «همه تابلو‌ها را دیدید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خیلی مرا متأثر کرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم «نمی‌دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی‌کردم کسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.» مصطفی گفت «من هم فکر نمی‌کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند.» پرسیدم «این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.» مصطفی گفت «من.» بیشتر از لحظه‌ای که چشمم به لبخندش و چهره‌اش افتاده بود تعجب کردم «شما! شما کشیده‌اید؟» مصطفی گفت «بله من کشیده‌ام» گفتم «شما که در جنگ و خون زندگی می‌کنید، مگر می‌شود؟ فکر نمی‌کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.»

    بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته‌های من. گفت «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام.» و اشک‌هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.

    عشق چون آید برد هوشِ دلِ فرزانه را:

    بی‌هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلک داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می‌گذشت که دوستش مسأله را پیش کشید «غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگار‌هایت خیلی ایراد می‌گرفتی، این بلند است، این کوتاه است… مثل اینکه می‌خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟»

    غاده یادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد. حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست. تو اشتباه می‌کنی.» دوستش فکر می‌کرد غاده دیوانه شده است که تا حالا این را نفهمیده.

    آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی؟» و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفی، تو کچلی؟ من نمی‌دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می‌گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۹ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۶)