قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

طرح جلد بازی

یکی از سرگرمی‌هایم در سایت گودریدز این است که بروم طرح جلدهای مختلف کتابی که خوانده‌ام (کتاب خارجی ترجمه شده) را ببینم. اینکه در هر کشور و زبانی چه طرح جلدی برای کتاب‌ها زده‌اند، برایم جالب است.

مثلا اینجا را ببینید. همه‌ی طرح جلدهای کتاب “غرور و تعصب” است.

یا اینجا طرح جلدهای “بر باد رفته است.

جالب است؛ مگر نه؟

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

سی و چهار سالگی

عنوان را که نوشتم چند ثانیه‌ای نگاهش کردم؛ سی و چهار، سی و چهار سال …
خوشحالم؟ ناراحتم؟ غمگینم؟ مبهوتم؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید اصلا برایم مهم نباشد. یعنی انگار از سی که رد شدم، دیگر برایم یکانِ عدد سنم مهم نیست. واقعا چه فرقی میکند؟
بگذارید اعتراف کنم من امروز زن سی و چهار ساله‌ای هستم که بی‌حوصله‌ترینم! از مدرسه قبلی استعفا داده‌ام و یک هفته‌ای است مدرسه جدیدی خواسته طرح درسی به عنوان نمونه برایشان بفرستم تا بعد خواندن طرحم، جلسه‌ای بگذارند و حضوری صحبت کنیم. چهار روز است فایل ورد طرح درسم روی لپ‌تاپ باز است و هر روز میگویم امروز می‌نویسم، فردا می‌نویسم.
دو هفته‌ای است برای پرونده ازدواج ریحانه قول نوشتن مطلبی را داده‌ام، فایل ورد آن هم باز است و چند خط بیشتر سهم صفحات سفید آن ورد هم نشده است.
از یک طرح پژوهشی که یک ماه پیش قبول کردم انجامش دهم هم دیگر هیچ نمی‌گویم.
انگار زمان برایم متوقف شده. انگار در استخری افتاده‌ام و زیر آب همه‌چیز کند و بی‌صدا از نظرم می‌گذرد و من فقط نظاره‌گر هستم.
ذهنم همراهی‌ام نمیکند؛ چرا؟ دقیق نمی‌دانم. شاید خسته‌ام؛ دلسردم، از مرگ منور غمگینم، اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور به همم ریخته است، وضعیت سلامت مامان و بابا نگرانم کرده است. نمی‌دانم؛ شاید همه شاید هیچ‌کدام.
خلاصه خواستم بگویم سی و چهار سالگی طفلک، چه بدموقع آمده‌ای ولی خوش آمدی
تولدم مبارک

پ‌ن: امسال بعد از این همه سال فهمیدم من در واقع متولد ۲۴ تیر هستم؛ ساعت‌های آخر بیست و چهارم دنیا آمده‌ام و چون کادر بیمارستان فردایش آمده‌اند و فرم ولادت را پر کرده‌اند، تاریخ همان روز را زده‌اند. تشکر میکنم از این همه دقت و توجه کادر بیمارستان

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • روضه پسر برای پدر

    کتاب همراهم بود.
    رفتم و روبرویشان نشستم.
    کنج دیوار، روی دو پا. سلام کردم؛ به هر سه نفرشان.
    گفتم «آمده‌ام برایتان روضه بخوانم. روضه‌خوان نیستم اما. کتابم را آورده‌ام. بلند می‌خوانم، شما گوش دهید.»
    اذن دادند، یعنی حتماً اذن دادند که من کتاب را باز کردم و روبرویشان شروع کردم به خواندن.
    ذوالجناح هم آمده بود؛ راوی او بود و داشت برای «ما» روضه می‌خواند. داستان از زبان ذوالجناح بود.
    خواندم و اشک ریختم.
    خواندم وحتماً اشک ریختند.
    خواندم و اشک ریختیم.

    فصل به فصل روضه خواندم و اشک ریختم؛ کنارشان، روبرویشان
    و اطمینان داشتم روبرویم نشسته‌اند و گوش می‌دهند و همراهی‌ام می‌کنند در بکاء برای علی‌اکبرشان.

    خاطره‌اش شد یکی از بهترین زیارت‌هایم.
    و مگر زیارت غیر از این است؟
    بروی خانه‌شان.
    سلام کنی.
    سلامت کنند.
    بنشینی روبرویشان.
    حرف بزنی و
    گوش بدهند.

    کتابی که روبروی ضریح برای حضرتشان خواندم #پدرعشقپسر بود. که بعد از آن سال دیگر نتوانستم بخوانمش جز برای خودشان.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ روز ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

    ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
    مثل تیری که‌‌ رها می‌شود از دست کمان

    خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
    بعد یک عمر‌‌ رها از قفس تن شده بود

    مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
    مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود

    روح او از همه دل کنده، به او دل بسته
    بر تنش دست یدالله حمایل بسته

    بی‌خود از خود، به خدا با دل و جان می‌آمد
    زیر شمشیر غمش رقص کنان می‌آمد

    یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
    آمده باز هم از جا بکند خیبر را

    آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
    معنی جمله در پوست نگنجیدن را

    بی‌امان دور خدا مرد جوان می‌چرخید
    زیرپایش همه کون و مکان می‌چرخید

    بار‌ها از دل شب یک تنه بیرون آمد
    رفت از می‌سره از می‌منه بیرون آمد

    آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
    گفت: لاحول و لاقوه الا بالله

    مست از کام پدر،‌ زاده لیلا، مجنون
    به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

    آه در مثنوی‌ام آینه حیرت زده است
    بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

    رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
    پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

    نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
    به تماشای نبرد تو خداوند آمد

    با‌‌ همان حکم که قرآن خدا جان من است
    آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

    ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
    دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

    آه آیینه در آیینه عجب تصویری
    داری از دست خودت جام بلا می‌گیری

    زخم‌ها با تو چه کردند؟ جوان‌تر شده‌ای
    به خدا بیشتر از پیش پیمبر شده‌ای

    پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
    از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

    غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
    آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

    گوش کن خواهرم از سمت حرم می‌آید
    با فغانِ پسرم، وا پسرم می‌آید

    باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
    ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!

    کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
    یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

    مثل آیینهء در خاک مکدر شده‌ای
    چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شده‌ای؟!

    من تو را در همه کرب و بلا می‌بینم
    هر کجا می‌نگرم جسم تو را می‌بینم

    ارباْ اربا شده چون برگ خزان می‌ریزی
    کاش می‌شد که تو با معجزه‌ای برخیزی

    مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
    باید انگار تو را بین عبا بگذارم

    باید انگار تو را بین عبایم ببرم
    تا که شش گوشه شود با تو ضریحم، پسرم

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    پدر، عشق و پسر

    دوبار با خودم بردم‌ش کربلا، میرفتم حرم، روبروی ضریح اباعبدالله، قسمتِ شش گوشه ضریح می‌شستم و می‌گفتم: «آقا، بابا، می‌خوام براتون روضه بخونم، روضه پسرتان را، علی اکبرتان را، اجازه میدید؟» بعد کتاب را باز می‌کردم، شروع می‌کردم به خوندن؛ می‌خوندم و اشک می‌ریختم؛ اشک میریختم و ضجه می‌زدم ….. از بهترین روضه‌های عمرم بود سطر سطر این کتاب؛ پدر عشق، پسر

    کتاب از زبانِ اسبِ علی اکبر “عقاب” برای “لیلا” مادرِ ایشان ماجرای کربلا را تعریف می‌کند.

    در کتاب اینگونه نوشته شده که “عقاب” را “سیف بن ذی‌یزن” وقتی پیامبر صل الله علیه و آله پنج ساله بودند، به ایشان داده است و بعد از پیامبر این اسب به امام علی سپس امام حسن و بعد از ایشان به امام حسین علیه السلام رسیده و امام چون ذوالجناح را داشتند، عقاب را علی اکبر می‌سپارند. «یعنی دوباره پیامبر، چراکه شبیه‌ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود»

    در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودم … انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید و من در همه‌ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم. در این چند صباح پس از عاشورا عمرِ همه اسبهای تاریخ را بر دوش می‌کشم. این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته‌ام و فکر می‌کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

    کتاب در ده مجلس نوشته شده و عقاب قدم به قدم، وقایع روز عاشورا و اتفاقاتی که بر اهل حرم و علی اکبرِ لیلا افتاده را برای لیلای غایب در صحرای کربلا، تعریف می‌کند.از عشقِ پدر و پسر به هم، از به میدان فرستادنِ اکبر، از رابطه ی بین این محب و محبوب، از جنگیدن و رجز خواندن‌های سوارش، از حلقه سپاهیان دشمن، از فروآمدن رگبار تیرها به آنها، از اربا اربا شدن … از امام بر بالای پیکرِ پسرش …

    یادت هست لیلا ! یکی از این شبها را که گفتم : ” به گمانم امام ، دل از علی اکبر (ع) نکنده بود . ” به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود !
    اگر علی اکبر (ع) این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی اکبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند ، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود .
    پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد ؟! نمی شود . و این بود که نمی شد . و … حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند .
    امام برای التیام خاطر علی اکبر (ع) ، جمله ای گفت . جمله ای که علی اکبر (ع) را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد : “پسرم! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول الله در چندقدمی است. چشم بپوش از این چشمه!”
    این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟کدام کلام بود که باید حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
    باز هم خودِ او و باز هم کلامِ خود او: «به زودی من نیز به شما می پیوندم.»

    کتاب، روضه‌ی خوبی است برای این روزها … گوشه‌ای بشینی، کتاب را بخوانی…

    پدر از سر جنازه پسر برخاست، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می‌کشید … امام با خود زمزمه می‌کرد و چون کبوتر پرو بال شکسته‌ای به سمت خیام می‌رفت. من امام جرات نکردم به خیمه‌ها نزدیک شوم. جوابی برای زینب نداشتم. به سکینه چه باید می‌گفتم؟ اگر رقیه ی کوچک به پای من می‌آویخت و از من برادر می‌خواست من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم میمانم تا با پشت خالی و یالِ خونین‌آلودم قاصد شهادتِ سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشتِ خمیده‌ی امام حاملِ این پیام باشدیگذار واقعه را چشم های گریان او بیان کند. هرچه باشد او مظهرِ سکینه و آرامش است.

    نمی‌دانم امام چه گفت و چه کرد فقط دیدم در حلقه ای از جوانانِ بنی‌هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می‌آید. اگر پیکر تکه تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ … این قرانی که ورق ورق شده بود و شیرازه‌اش از هم دریده بود به هم‌برآمدنی نبود. چه تلاش عبثی می کردند این جوانان که می‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌ای یکپارچه و به هم پیوسته به نمایش بگذارند. اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم! دلیلِ من قطعه قطعه و چاک چاک بر روی دست‌های هاشمیین پیش می رفت و به خیمه‌ها نزدیک می‌شد. سنگینی خبر اکنون نه بر دوشِ من که بر دوشِ جوانانِ هاشمی بود.

    کتاب را سید مهدی شجاعی نوشته و انتشارات نیستان چاپ کرده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۳۰ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که رویش
    به درخشندگی ماه که عباس عمویش

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که مجنون
    پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

    پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
    روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

    (بیشتر…)