قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حجاب مجریان شبکه آی‌فیلم

    حضور زنان در عرصه‌ی رسانه در قالب مجری‌گری برنامه‌های مختلف، یکی از شاخص‌ترین انواع حضور رسانه‌ای زنان است. برنامه‌های متنوعی که در صدا و سیما پخش می‌شوند، از برنامه‌های کودک گرفته تا برنامه‌های مهمان‌محور، نمود حضور اجتماعی زنان ایرانی می‌باشد.

    در این میان پوشش این زنان در برنامه‌های مختلف یکی از ابعاد قابل بررسی این حضور است. انتخاب رنگ و مدل پوشش، بسته به نوع برنامه و مخاطبانش شکل می‌گیرد. مخاطبانی که گاه کودکان می‌باشند و گاه یک برنامه‌ی اجتماعی و یا سیاسی.

    آن‌چه که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی قابل توجه است، تنوع و تفاوت نوع پوشش‌های استاندارد در هر شبکه است. این تفاوت به خصوص در شبکه‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی از جمله العالم، پرس‌تی‌وی و آی‌فیلم مشهودتر است. پوشش در این شبکه‌ها به نحوی‌ست که شاید گاه، عنوان حجاب اسلامی را نتوان بر آن‌ها گذاشت.

    این شبکه‌ها که با هدف پخش برنامه به زبان‌های عربی و انگلیسی آغاز به کار کرده‌اند و در اصل شبکه‌هایی ماهواره‌ای و برون‌مرزی‌ هستند، بر روی آنتن‌های دیجیتال درون‌مرزی نیز قابل دریافت می باشند و علاوه بر موفق بودن و جذب بینندگان زیاد در بین کشورهای دیگر، بینندگان زیادی نیز در داخل کشور پیدا کرده اند؛ به خصوص شبکه‌ی آی‌فیلم، ایرانیان زیادی را به بهانه تماشای سریال‌های قدیمی و پخش شده در سال‌های گذشته پای تلویزیون نشانده است.

    شبکه آی‌فیلم به خوبی توانسته جایگاه ویژه‌ای بین صدها شبکه ماهواره‌ای پخش فیلم و سریال در بین خانواده‌های مسلمان و عرب‌زبان پیدا کند. این جایگاه خوب، به واسطه‌ی نوع پوشش زنان فیلم‌ها و هم‌چنین مضمون داستان‌ها و عدم ِ داشتن صحنه‌های غیر اخلاقی در آن‌ها است.

    این شبکه که به صورت بیست و چهار ساعته به پخش برنامه می پردازد در بین فیلم‌ و سریال‌هایش از مجری‌های خانمِ عرب‌زبانی برای معرفی فیلم‌ها و بازیگران و هم‌چنین خواندن پیامک‌های ارسال شده توسط بینندگان و اجرای مسابقه‌ها استفاده می‌کند، مجریانی که سابقه حضورشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بی سابقه است.

    نوعِ پوشش مجریان آی‌فیلم عموماً با رنگ‌های بسیار شاد و روشن، بعضاً مانتوهای کوتاه و تنگ و نامناسب برای یک بانوی مسلمان است. هم‌چنین است نوع ِ صحبت کردن و حرکات دست و بدن آن‌ها. این در حالیست که لباس‌ها و حرکاتی که در این شبکه از مجریان آن دیده می‌شود اگر توسط یکی از مجریان شبکه‌های داخلی دیده شود، ممکن است به اخراج آن مجری بینجامد و سیلِ عظیمِ انتقادات به صدا و سیما را به دنبال داشته باشد.

    پرسشی که در این میان مطرح است این است که آیا پوشش‌ و حجاب اسلامی، تعریف و مصداقی معیار و استاندارد دارد؟ آیا می‌توان به صرف این‌که یک پوشش در میان مردم یک کشور مرسوم است، آن را شرعی و اسلامی پنداشت؟ و هم‌چنین آیا حجاب و عفت زنان مسلمان فقط در پوشش و نوع و طرز لباس پوشیدن آنها خلاصه می‌شود یا رفتار و طرز صحبت آنها نیز باید نماد یک زن مسلمان باشد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۶ ب.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    “جوانان به عفاف روی می‌آورند” نامِ کتابی که بیست سال دیگر چاپ می‌شود
    • این روزها کتابی می‌خوانم به اسم «دختران به عفاف روی می‌آورند» که روایتِ دختران و پسران نوجوان و جوان آمریکائی‌ست که در جامعه‌ای مملو از تشویق و ترغیب به بی‌عفتی و روی آوردن به مسائل غیر اخلاقی زندگی می‌کنند ولی تصمیم دارند برخلافِ تعلیمات مدارس و بزرگ‌ترهایشان خود را از بی‌اخلاق‌ی‌ و هرزه‌گری‌ها پاک نگه دارند. وقتی خاطراتِ نویسنده این کتاب از نوجوانانِ آمریکائی و مصاحبه‌هایش با آنان را می‌خوانم، به جوانان و نوجوانانِ وطنم فکر میکنم.

    نوجوان و جوانی که هر روز زیرِ یک نوع تبلیغ و تشویق جدید به از بین بردنِ تابوهای اخلاقی و آموزه‌های دینی و انسانی‌اش است و شکستن و از بین بردن آنها را نوعی پیشرفت و امروزی بودن حساب می‌کند.

     در بسیاری از موارد، موج‌هایی که در جامعه‌ی ما می‌آید و می‌وزد و بعضی رفتارها را عوض می‌کند، متاثر از موج‌های چندین سالِ قبلِ کشورهای غربی‌ست. در جوامع غربی و آمریکائی چندین سال قبل فساد اخلاقی در خانواده‌ها و جوانان‌شان شکل گرفته و در سال‌های اخیر بسیاری از جوان‌ها و نوجوان‌هایشان از این فساد و بی‌عفتی ناراضی هستند و سعی دارند عفت و پاکی را در زندگی‌شان پیش بگیرند ولی در جامعه‌ی ایران این موج در حال پیش‌روی است و بی‌عفتی و کنار گذاشتنِ توصیه های اخلاقی و رعایت نکردنِ خطِ قرمزهای حیا، نوعی پیشرفت و امروزی بودن محسوب می‌شود و جوانان‌ به این‌ رفتارها، تشویق می‌شوند.

    تجربه‌هایی که در جوامع غیرمسلمان به جائی نرسیده است و حالا، شاید با غلظت کمتر، در جامعه مسلمان در حالِ پیش‌روی است…
    مسلماً توصیه‌هایی که در آن کشورها بوده است (مثلِ تشویقِ جوانان به ارتباط جنسی قبل از ازدواج و تقبیح کسانیکه چنین رابطه‌ای نداشته‌اند) در جامعه‌ی ما “هنوز” وجود ندارد! ولی خیلی از رفتارها و ایدئولوژی‌های دیگر که با فرهنگِ اسلامی و ایرانی و انسانیِ ما ناسازگار است، در حال رشد و بزرگ شدن است.

    اگر وضعِ فرهنگی و اجتماعی بین جوانان و نوجوانانمان به همین‌گونه پیش رود، شاید چند سال بعد کتابی به اسم “جوانان به عفاف روی می آورند” هم برای جامعه‌ی ایران نوشته شود!!

    این دو مورد را هفته پیش در مترو دیدم:

    • روی صندلی‌های ایستگاه مترو نشسته بودم؛ کنارم زنی با دختر نوجوان‌ش نشسته بود. مادر چادر سرش بود و حدود حجاب را رعایت کرده بود ولی دخترک مانتویی کوتاه داشت و موهایی که از روسری بیرون زده بود. داشتند درباره دخترکان خیابان حرف می‌زدند؛ دختر گفت: «آن دختره بود مانتو تنگ پوشیده بود با آرایش غلیظ، به نظرم باید اینارو بگیرن، واقعاً طرز لباس پوشیدنش زشت بود» مادرِ چادر به سر :«نه برا چی بگیرنش؟ هرکس باید خودش انتخاب کنه که چطوری بگرده و چی بپوشه. آن دختره هم دوست داشت آنطور مانتویی بپوشه، کسی نباید بهش کار داشته باشه دخترم» … تربیت می‌کرد و آموزش می‌داد دخترِ نوجوانش را
    • توی واگنِ سومِ مخصوص بانوان نشسته بودم، نصفِ واگن را آقایان پر کرده بودند. سه خانمِ چادری وارد واگن شدند؛ از نگاه‌های هر سه مشخص بود که تصور کرده‌اند وارد واگن آقایان شده اند؛ یکی‌شان گفت: «بیاین بریم واگن بانوان، اینجا خوب نیست» دوستش گفت: «نه، همین‌جا وایستیم. یه ذره روشنفکر باش. خانم و آقا نداره که»

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۰۲ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    حجاب باید زیبا باشه*

    تعریف می‌کرد:
    «یه مانتو دارم که یه گلوبند بلند به رنگ خودش بهش وصله، یعنی از اول که مانتو را خریدم، این گلوبنده هم بهش وصل بود. همیشه روسریمو طوری می‌بندم که گلوبنده کاملا بره زیر روسری و چون قشنگه و به قول معروف جینگولی وینگو‌لیه، کمتر دیده بشه. چند روز پیش سوار مترو که شده بودم، ایستاده بودم و دستم را به میله بالای سرم گره داده بودم، روسریم هم به خاطر این حالت بدن‌م رفته بود بالاتر و گلوبنده از زیرش زده بود بیرون، چون تو واگن خانم‌ها هم بودم، مشکلی نداشت و نپوشوندمش؛ همین‌طوری ایستاده بودم و آویزون میله که خانم روبروئیم که روی صندلی نشسته بود صدام کرد و گفت :«ببخشید خانم یه سوال داشتم، این گلوبنده برای خود مانتوتان‌ه یا جداست و خودتان گردنتون کردین؟» گفتم برای خوده مانتوئه. گفت :«همون، حدس زدم برای خود مانتو باشه، چون شما که چادری هستین، بعیده از این گلوبندهای بلند بندازین» یه نگاهی بهم کرد و گفت :«خیلی قشنگه، گردنبندت» یه لبخند مهربانانه بهش زدم و گفتم ممنون. دوباره یه نگاه به سر تاپام کرد و انگار تازه متوجه ست رنگ روسری و مانتو و گیره‌ی روسریم شد و گفت :«خیلی خوبه، چقدر خوبه شما انقدر مرتب هستین با چادر. آدم خوشش میاد، آخه اصولا چادری‌ها اینطوری نیستن» حالا معمولا از دیدش چادری‌ها چطوری هستن را نگفت دیگه …»

    این را که شنیدم، یاد پست کوثر افتادم و پست و کامنت‌های این مطلب خودم درباره حجاب و زیبائی‌اش و رنگ‌هایش؛ و اینکه چرا نباید نوع حجاب و پوشش خانم‌های با حجابِ ما مرتب و تمییز باشه (اصلا منظورم این نیست که گلوبند گردن‌شان بندازند، توجه کنید) طوری‌که آدم با دیدن آنها احساس خوبی بهش دست بده نه اینکه طوری باشه که فرد باحجاب را یک آدم شلخته و بی‌حوصله بدونه که برای زیبائی و آراستگی ظاهر خودش هیچ اهمیت و وقتی قرار نمیده. البته این فقط یک مصداق بود و حرف یک شخص ولی “مشت است نمونه خروار”

     قضیه وقتی مایه تاسف میشه که بعضی از دوستان، اهمیت ندادن به پوشش و پاکیزگی را به دستورات دینی برمی‌گردانند و میگند باید نسبت به دنیا بی‌اهمیت بود و به ظواهر دنیایی کاری نداشته باشیم و البته گاها به خاطر تنبلی و بی‌حوصلگی که دارند این مسائل را مطرح می‌کنند. این مساله ظاهر زیبا و مناسب فقط به خانم‌ها برنمی‌گردد و آقایون مذهبی هم در این دایره سهم بزرگی دارند و خیلی مسائل برای آنها مطرح میشه.
    این‌وقت‌ها بیشتر دلِ آدم برای اسلام “می‌سوزد”.

    *عنوان پست، عنوان پست وبلاگ کوثرانه است.

    + + +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ق.ظ روز ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵۲)

    درباره‌ی حجاب و پوشش

    دبیرستانی که می‌رفتم، قوانین و مقررات خاصی برای پوشش‌ دانش‌آموزهایش داشت، مثلا رنگِ مانتو و شلوار سرمه‌ای بود و مقنعه و جوراب، خارج از مدرسه حتما مشکی و در مدرسه روسری و جوراب سفید(همه‌ی مدرسه ما، جز حیاط‌مان فرش شده بود) یعنی اگر در مدرسه غیر روسری سفید و جوراب سفید داشتیم، از نمرهٔ انضباط‌مان کم میشد و بلعکس یعنی اگر موقع خروج از مدرسه مقنعه و جوراب‌مان مشکی نبود، انضباط‌مان نیم نمره ای از دست میداد. مقررات در حدی جدی بود که ناظم مدرسه گاهاً بعد از ظهرها دم در خروجی می‌ایستاد و رنگ جوراب و مقنعه‌ها را چک میکرد.

    جوراب سفید پوشیدن در بیرون از مدرسه به خاطر جلب توجه کردن ممنوع بود! فرقی هم نداشت کفش تو بندی و روباز باشد یا کتونی و کاملا پوشیده که هیچ اثری از جوراب و رنگش دیده نشود؛ قانون، قانون بود. از نظر مدیران مدرسه ما، جوراب و مقنعه سفید باعث جلب توجه میشد و دیده شدنش در خیابان و محیط مختلط، یک کار اشتباه و عامل توبیخ!

    این مقررات کلی بخاطر در نظر نگرفتن شرایط متفاوت افراد و بدون علت‌سنجی این رفتار برای بچه ها و درونی کردنش، باعث شده بود که یا از این قانون فرار کنیم و دورش بزنیم یا با زور و اجبار زیر بار آن برویم. نمونه‌اش خود نویسنده که چندبار مجبور شد به‌خاطر نداشتن جوراب مشکی، ساق دست مشکی‌اش را به جای جوراب به پا کند و با سختی از جلوی ناظم رد شود!! یا اگر بعضی از بچه ها هم آن را رعایت می‌کردند، بعد از اتمام دبیرستان و وارد شدن بیشتر به محیط‌هایی غیر از آن، خیلی از مقررات مدرسه که طی چهار سال ملکه ذهنشان شده بود و سعی می‌کردند در محیط‌های غیر مدرسه هم رعایت کنند و مثلاً دختر مومن و عفیفی باشند، کنار بگذارند و متوجه شوند، مومنی و عفیفی، در نپوشیدن جوراب سفید نیست.

    دبیرستان ما، سعی داشت با این مقررات خاصش، به ما بفهماند یک دختر مومن و یک حجاب کامل، حجابی است که سرتاپا مشکی و رنگ تیره باشد، حتی کفش‌ها هم نباید رنگ روشن داشتند ولی هیچ قانونی نبود که به اتو داشتن یا نداشتن چادر و مانتو و مقنعه‌هایمان یا تمییز بودنشان گیر دهد و به ما یاد دهد که یک دختر خوب و مومن، دختری‌ست که همیشه لباس‌هایش تمییز و اتو کرده است، دختری‌ست که نباید بوی عطر دهد ولی باید هیچ بوی دیگری هم ندهد. این‌ها را به ما تذکر و یادآوری نمی‌کردند. (این مطلب را بخوانید)

    به نظر من، اینکه رنگ مشکی و رنگ‌های کاملا تیره را نماد حجاب کامل بدانیم، یک اصل عرفی است که حتی ممکن است برای برخی از بانوان بیشتر عامل مورد توجه قرار گرفتن بشود، مثلا خانمی که پوست کاملا روشن دارد، با پوشیدن روسری مشکی در زیر چادر مشکی، صورتی جذاب‌تر پیدا می‌کند نسبت به وقتی که روسری با رنگ روشن معمولی می‌پوشد. رنگ‌های روشن هیچ مشکلی با پوشش قرار داده شدن ندارند به استثنإ رنگ‌های به شدت جیغ و به اصطلاح “شاد” که می‌توانند در جامعه کنونی ما مصداق “زینت” و “تبرج” قرار بگیرند.

    تصور کنید کشورهایی مانند مالزی یا هند را که عرف آنها در پوشش، رنگ‌های کاملا شاد و حتی در اصطلاح “جیغ” است ولی به خاطر استعمال همگانی، مایه‌ی توجه و جلب‌نظر نیست. + یا تجربه خود من در کشور عربستان که زنان از کشورهای مختلف و با پوشش‌های متنوع در خیابان و مکان‌های عمومی حاضر هستند و پوشیدن چادر با رنگ روشن هم عامل جلب توجه نیست چه رسد به روسری.

    پس می‌توانیم اینطور بگوئیم که رنگ پوشش در جلب توجه کردن یا نکردن، ربط کاملاً مستقیم‌ی با عرف جامعه دارد و با تغییر عرف، رنگ هم قابل تغییر است و این نیست بگوئیم که رنگ سیاه رنگ خنثی است و توجه را جلب نمی‌کند، چون همان رنگ سیاه می‌تواند در عرف و کشوری دیگر باعث جلب توجه شود.

    این مساله سر دراز دارد. باز هم خواهم نوشت ان‌شالله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۰ ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳۸)

    به بهانه ی طرح حجاب و عفاف

    حول و حوش ساعت نه و نیم صبح بود. در اتوبوس نشسته بودم و راهی محل کار.

    در ایستگاه بین راه، جمعی از دخترهای راهنمایی و دبیرستانی شاد! که سرگشته و خوشحال از جلسه امتحان بیرون آمده بودند، ایستاده بودند.

    نگاه‌شان می‌کنم.

    همه دخترکانی چهارده پانزده ساله؛ ابتدای شور جوانی و مستیبی خیال جوانک‌هایی که در خیابان آن‌ها را نگاه می‌کنند (شاید هم من فکر کردم بی‌خیال) با هم می‌خندند و‌گاه قهقهه می‌زنند. یونیفرم‌های هم رنگ طوسی مدرسه که دیگر خیلی گشاد نیستندمقنعه‌های مشکی که بلا استثنا – حتی تک دختر چادری بینشان – فقط نیمی از سرشان را گرفته. ابروهایی که برداشته یا تمیز شده.

    این‌ها نسل تازه جوان ما هستند. دخترکانی که فردا می‌شوند دانشجو و مادر و نماد زن جوان ایرانی

    جالبی قضیه این بود که منطقه تردد من حدود شرق و مرکز تهران بود و تصورم از مردمان این منطقه بهتر از مناطق شمال و غرب تهران است. دیگر انجا چه خبر است؟

    ر‌ها کردیم فرهنگ سازی را.

    وقتی هیچ کس نیامد برای ما بگوید چرا!!! باید حجاب داشته باشیم و فقط با شعار و زور خواستند برایمان حجاب را دورنی سازند!

    وقتی حجاب را فقط برای خانم‌ها معنا کردیم و یادشمان رفت برای آقایان هم حجاب و عفافی معنا شده است

    وقتی چادر را در مدارسمان اجباری کردیم و نگفتیم چرا چادر؟ چرا حجاب بر‌تر؟‌‌ همان شد که چادر‌ها در خانه به کیف رفت و یک کوچه مانده به مدرسه به روی سر، فقط برای انضباط

    همان شد که دختران فوتبالیستمان – البته به تبع کج فهمی مسئولین – نفهمیدند حجاب یعنی چه و برای محروم نشدن از فیفا به خاطر حجابشان، پوشش جدید انتخاب کردند.

    گاهی فکر می‌کنم به زنان مسلمان ِ کشورهای غیر اسلامی، که برای داشتن حجاب چه سختی‌هایی می‌کشند و از چه چیزهایی می‌گذرند – حتی جانشان – و اینکه ان‌ها در حجاب داشتن چه دیده‌اند که حاضرند برایش بجنگند.

    چه مفهومی از حجاب برای ان‌ها درونی شده که ما نتوانستیم و حتی نخواستیم برای دخترکانمان ارائه دهیم؟

    طرح حجاب و عفاف باز هم شروع شده؛ الحمدلله ولی مسئولین محترم فرهنگی، اجتماعی، ورزشی، اقتصادی، مدیریتی و و و از طرح‌های قبلی به کجا رسیدید و آیا در کنار آن به فکر مدارس و تولید محتوا و فرهنگ هم بوده‌اید؟

    یا فقط همین تذکر دادن در خیابان و بعضا گرفتن افراد را کافی می‌دانید و بیش از این وظیفه‌ای برای خود نمی‌بینید؟

    یادش بخیر. مدتی در ان جی یو «انجمن ایرانی اقدام برای عفاف» عضو بودم. آنجا هم توقف کردیم

    کم کاری از ماست.

    اینها را هم بخوانید. دوستانم نوشته اند + +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۰۵ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)