ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

بفرمائید روضه

گاهی اوقات از عینکی بودنم خوشحال میشوم؛ از اینکه بدون عینک، “دور” را مبهم میبینم. از اینکه وسط روضه، بین گریه های مجلس، وقتی روضه خوان می‌خواند “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد” سرم را که بالا می‌آورم بدن‌های سیاه پوش و نور سبز خیمه را تار می‌بینم و می‌توانم تجسم کنم جایی دیگرم؛ جایی به دوری و نزدیکی هزار و سیصد و هفتاد و نه سال قبل.
نشسته‌ام گوشه‌ای از خیمه های برپا شده در صحرای طف؛ آنقدر محرم نیستم که واضح ببینم. حرکات و رفتن و آمدن زنهای خیمه برایم تار است. فقط صدای گریه دخترکان و زنان را میشنوم. مینشینم گوشه‌ای و آرام زمزمه میکنم “سقای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفضل” زمزمه میکنم و آرام اشک میریزم.
صدای گریه ها و مویه ها بیشتر میشود؛ کودکی از گریه زنان ترسیده و جیغ میکشد؛ دخترکی با وحشت میدود و کمی جلوتر با صورت بر زمین میخورد؛ خاک بلند میشود. چشمانم تارتر میبیند. صدای بلندی می آید و روبرویم علم بلند خیمه ای بر زمین می افتد؛ شیون زنان بلندتر میشود.
بویی می آید؛ بوی پارچه ی سوخته. سرم را میچرخانم تا ببینم چیست که میسوزد؛ خیمه ها، خیمه ها … آتش است که شعله میکشد؛ دود است که به آسمان میرود و خاک است که با دویدن زنان و کودکان به هوا بلند میشود. کف دستانم را ناخودآگاه به دوطرف صورت میکوبم. نمیدانم باید چه کنم. کودکی میدود و گوشه آتش گرفته پیرهنش، شعله ورتر میشود. آن یکی پاهای برهنه اش به روی خارهای بیابان میرود. دیگری از گوشش خون میچکد. چشمان تارم دسته ای مرد قرمزپوش مشعل بدست میبیند. قلبم محکم میکوبد؛ دیگر طاقت نمیکنم. عینکم را بر چشم میگذارم؛ میگذارم تا همه چیز “عادی” شود؛ تا بیایم به سال هزار و چهارصد و چهل، زیر خیمه عزا. کودکی در کنارم آرام در آغوش مادرش خوابیده. مادر سینه میزند و آرام اشک میریزد و با مداح تکرار میکند “صحرای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفض
ل

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بفرمائید روضه

    گاهی اوقات از عینکی بودنم خوشحال میشوم؛ از اینکه بدون عینک، “دور” را مبهم میبینم. از اینکه وسط روضه، بین گریه های مجلس، وقتی روضه خوان می‌خواند “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد” سرم را که بالا می‌آورم بدن‌های سیاه پوش و نور سبز خیمه را تار می‌بینم و می‌توانم تجسم کنم جایی دیگرم؛ جایی به دوری و نزدیکی هزار و سیصد و هفتاد و نه سال قبل.
    نشسته‌ام گوشه‌ای از خیمه های برپا شده در صحرای طف؛ آنقدر محرم نیستم که واضح ببینم. حرکات و رفتن و آمدن زنهای خیمه برایم تار است. فقط صدای گریه دخترکان و زنان را میشنوم. مینشینم گوشه‌ای و آرام زمزمه میکنم “سقای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفضل” زمزمه میکنم و آرام اشک میریزم.
    صدای گریه ها و مویه ها بیشتر میشود؛ کودکی از گریه زنان ترسیده و جیغ میکشد؛ دخترکی با وحشت میدود و کمی جلوتر با صورت بر زمین میخورد؛ خاک بلند میشود. چشمانم تارتر میبیند. صدای بلندی می آید و روبرویم علم بلند خیمه ای بر زمین می افتد؛ شیون زنان بلندتر میشود.
    بویی می آید؛ بوی پارچه ی سوخته. سرم را میچرخانم تا ببینم چیست که میسوزد؛ خیمه ها، خیمه ها … آتش است که شعله میکشد؛ دود است که به آسمان میرود و خاک است که با دویدن زنان و کودکان به هوا بلند میشود. کف دستانم را ناخودآگاه به دوطرف صورت میکوبم. نمیدانم باید چه کنم. کودکی میدود و گوشه آتش گرفته پیرهنش، شعله ورتر میشود. آن یکی پاهای برهنه اش به روی خارهای بیابان میرود. دیگری از گوشش خون میچکد. چشمان تارم دسته ای مرد قرمزپوش مشعل بدست میبیند. قلبم محکم میکوبد؛ دیگر طاقت نمیکنم. عینکم را بر چشم میگذارم؛ میگذارم تا همه چیز “عادی” شود؛ تا بیایم به سال هزار و چهارصد و چهل، زیر خیمه عزا. کودکی در کنارم آرام در آغوش مادرش خوابیده. مادر سینه میزند و آرام اشک میریزد و با مداح تکرار میکند “صحرای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفض
    ل


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ روز ۲۸ شهریور ۱۳۹۷ | دیدگاه (۲)

    دو دقیقه زندگی

    بعد چندشب استقرار در موکب، امشب آخرین شبی است که اینجا هستیم. فردا بعدازظهر باید با تمام خاطرات این چندروز خداحافظی کنیم و برویم.
    تجربه امسال برایم با سالهای قبل بسیار فرق میکرد؛ از نجف سوار ماشین شده و به موکب آمدیم؛ چهار روز اینجا مستقر بودیم. از تهران برنامه های مختلفی برای این چندروز کشیده بودم ولی اکثرش را نتوانستم انجام بدهم؛ اما …
    میدانم دلم تا همیشه برای این چندشب و چند روز تنگ خواهد شد، همه آدمهایی که آمدند، رفتند و رسیدند… حتی دلم برای باحسرت نگاه کردن پیاده روها تنگ میشود…
    این دو دقیقه را ضبط کردم برای لحظات دلتنگی ام؛ بنشینم و درحالیکه چشم هایم بسته است تصور کنم خودم را در ساعت دوازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب پنجشنبه هجده آبان ۹۶ در کنار موکب شباب امیرالمومنین …

    گوش دهیم

    اللهم ارزقنا توفیق زیاره المعصومین فی الدنیا و شفاعتهم فی الاخره

    بازیِ دخترکان

    پشت محوطه‌ی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانواده‌ی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی می‌کنند و اتاق‌ها می‌شود محل زندگی ده بیست روزه‌ی آشپزها و خدامِ موکب.

    امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیش‌مان ماندند و استراحت کردند.
    خانواده‌ی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جمله‌ی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

    بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار ساله‌ی مهمان‌هایم را بردم پشتِ موکب تا کبوتر‌ها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ می‌زدند؛ با لبخندی نگاهشان می‌کردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدن‌هایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظاره‌گر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …

    لایوم کیومک یا اباعبدالله

     

     

    نفاخه

    به چندتا از بچه های آواره ترکمن، بادکنک دادیم؛ حالا چندنفر چندنفر میان پشت در موکب و درخواست “نفاخه” میکنن 🙂 هدی و زینب و حسین
    بچه هایی که سه سال و نیم از عمرشون رو اینجا، وسط بیابونهای اطراف کربلا گذروندن. هرسال که میایم، بزرگتر شدن؛ نمیدونم آرزو کنم سال دیگه اگه بیام مجدد، ببینمشون همین جا یا نبینمشون و برگشته باشن شهر خودشون.

    امروز با شادی دستکش یکبار مصرف دست کردن و کمک کردن برای جمع کردن زباله های اطراف موکب.

    آداب عاشقی
    ایام عزاداری اباعبدالله فرا رسیده است. دوستداران اهل‌بیت سعی می‌کنند در این ایام با روش‌های مختلف عشق و ارادتشان به این خاندان را نشان دهند.

    شرکت در عزاداری‌ها، برپایی مراسم در خانه یا محل کار، سیاه پوشیدن و سیاهپوش کردن منازل و کوچه‌ها، دادن نذری و… ازجمله کارهایی است که مردم برای نشان دادن محبتشان به این خاندان انجام می‌دهند. ولی گاهی کارهایی انجام می‌شود که توسط یک عزادار حسینی، نباید صورت بگیرد. یک محب و شیعه واقعی سعی می‌کند مسیری را طی کند که خدا و ائمه از آن راضی هستند. در این نوشته بعضی از کارهایی را که یک هیئتی و عزادار واقعی نباید انجام دهد، بررسی می‌کنیم.

    • تمیز مثل همیشه

    اگر قصد برپایی تکیه یا چادری برای پخش نذری یا چای در شب‌های محرم را دارید، حتما قبل از اقدام، از اهالی محل و صاحبان خانه‌ها یا مغازه‌ای که می‌خواهید خیمه‌تان را آنجا برپا کنید، اجازه بگیرید و رضایتشان را کسب کنید. درست است که کوچه و خیابان مکانی عمومی است اما اگر مزاحم رفت‌وآمد کسبه و اهالی محل شود، حق‌الناس است. قطعا شما نمی‌خواهید ثواب یک کار مستحب را با انجام کاری حرام که مزاحمت برای دیگران است، از دست بدهید.

    اگر به‌عنوان نذری شربت یا چای می‌دهید، حتما کنار خیمه‌تان، چند سطل بزرگ آشغال نیز بگذارید تا عزاداران لیوان‌های مصرف‌شده‌شان را درون سطل بیندازند. حواستان به سطل‌ها باشد و هروقت دیدید تا نیمه پر شده، محتویاتشان را خالی کنید. این کار باعث می‌شود خیابان‌ها و کوچه‌ها کمتر کثیف شوند و ظروف یک‌بار مصرف سطح شهر را آلوده و نازیبا نکنند.

    اگر به‌عنوان نذری، غذا می‌دهید نیز می‌توانید در فواصلی از محل پخش غذا، سطل یا حتی جعبه‌های خالی میوه بگذارید. اکثر مردم اگر سطل یا مکانی برای جمع‌آوری آشغال‌هایشان ببینند، سعی می‌کنند نظافت شهر را رعایت کنند و زباله‌هایشان را در محل‌های تعیین‌شده بریزند. یادتان باشد که قرار دادن سطل یک مسئله است و خالی کردن و جلوگیری از جمع شدن زباله‌ها، مسئله‌ای دیگر.

    شب یازدهم محرم یا شام‌غریبان، عده‌ای از هموطنان رسم دارند به یاد غربت خانواده امام حسین(ع) شمع روشن ‌کنند. بعضی از حسینیه‌ها و مساجد، چند سالی است که در شب شام‌غریبان محلی را برای روشن کردن شمع اختصاص می‌دهند. این کار باعث می‌شود همه جای خیابان و مسجد از شمع و پارافین کثیف نشود و خادم مسجد یا مسئولین نظافت محوطه، برای تمیز کردن به سختی نیفتند.

    شما هم اگر اهل روشن‌کردن شمع هستید، حواستان به این نکته باشد. تمیز کردن محل روشن کردن شمع و جمع‌کردن باقیمانده شمع‌های سوخته و کبریت‌های آتش‌گرفته، به‌عهده خود شماست. اینکه به‌خاطر یک رسم که حتی استحبابی نیز در متون دینی برایش نیامده، زحمت رفتگران شهر یا مسئولین نظافت هیئت‌ها زیاد شود، از عزادار اباعبدالله نباید سر بزند. اگر می‌توانید، تا انتهای خاموش شدن شمع در کنارش بمانید. همه شمع‌ها و کبریت‌های مصرفی را جمع کنید و در سطل آشغال بریزید. محل اتصال پارافین شمع با زمین را نیز تمیز کنید. اگرهم می‌خواهید شمعی روشن کنید و نمی‌توانید تا تمام‌شدنش صبر کنید، در جاهایی که برای این کار معین شده است و آدم‌های دیگر نیز آنجا شمع روشن کرده‌اند، شمعتان را روشن کنید.

    در جایی که سیم برق یا وسیله‌ای وجود دارد که ممکن است آتش بگیرد، یا کنار دیوار که ممکن است سیاه و کثیف شود، شمع روشن نکنید.

    شمع‌ها را روشن رها نکنید. علاوه بر مسئله تمیزی، ممکن است شمع روشن رهاشده، باعث آتش گرفتن اشیای نزدیکش یا حتی چادر یا لباس عابران پیاده شود.

    • هدف اصلی را فراموش نکنیم

    اگر هیئت و مراسم برگزار می‌کنید، هرشب قرائت صفحه‌ای از قرآن را جزو برنامه‌هایتان قرار دهید. اگر قرائت جمعی باشد، مثلا بین عزاداران قرآن پخش شود و همگی با قاری، آیات را بخوانند، خیلی بهتر است. فراموش نکنید که علت اصلی قیام امام‌حسین(ع)، زنده نگه‌داشتن قرآن و دین اسلام بوده است، پس قرآن باید در مراسم عزاداری ما جایگاه ویژه‌ای داشته باشد.

    بعضی از شب‌ها، ممکن است ساعت پایان هیئت و مراسم دیرتر از نیمه‌شب شود. موقع خداحافظی با دوستانتان، اگر در کوچه یا جلوی منزل و منطقه مسکونی هستید، حواستان به همسایه‌هاباشد چون قطعا عده‌ای از آنها خواب هستند. با صدای بلند صحبت و خداحافظی نکنید. اینکه عزاداری شما طولانی شده، نباید موجب اذیت و بدخوابی باقی مردم شود. زمان حرکت در کوچه‌ها و خیابان‌ها و نیز موقع پارک کردن ماشین یادتان باشد شما عزادار امام‌حسین علیه‌السلام هستید و نباید با رفتارتان بقیه را اذیت کنید. برعکس باید در این شب‌ها بیشتر از زمان‌های دیگر مراقب حق‌الناس و رعایت حقوق دیگران باشید.

    اگر در آپارتمان زندگی می‌کنید، موقع رسیدن به خانه و در راه‌پله یا آسانسور، یاد همسایه‌ها باشید که سروصدا موجب بیدار شدن یا اذیت آنها در نیمه‌شب و زمان استراحت نشود. آرام راه بروید و صحبت کنید. حتی اگر همسایه‌هایتان در شب‌های قبل سروصدا کرده یا مهمانی پرسروصدا گرفته بودند و مزاحم خواب و استراحت‌تان شده بودند، شما رعایت کنید. قرار نیست هرکس کار اشتباهی کرد ما نیز همان کار اشتباه را انجام دهیم. مدام به‌خودتان یادآوری کنید که شما عزادار و سیاهپوش حسین علیه‌السلام هستید و باید سعی کنید رفتار و حرکات‌تان نیز مانند ایشان باشد.

    * حضرت علی‌(ع) در وصیت‌نامه‌شان می‌فرمایند: از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش کرده و پیوسته درباره آنان توصیه می‌فرمودند، به اندازه‌ای که ما گمان کردیم برای همسایگان از همسایه خود ارث قرار می‌دهد و حرمت آنان به حدی است که سهمی در مالشان برای همسایه تعیین کرده!

    • کمی آرام‌تر

    اگر در ماشین‌تان ضبط روشن می‌کنید و دوست دارید در این ایام، مداحی و سینه‌زنی گوش دهید، سعی کنید صدای آن را خیلی بلند نکنید. صدای ضبط را به اندازه گوش‌دادن خودتان در ماشین زیاد کنید تا مزاحم بقیه افراد در ماشین‌ها نشوید؛ مخصوصا شب‌ها و در خیابان‌های مسکونی و کوچه‌ها که صدای زیاد و بلند ضبط باعث شکستن سکوت شب و بیدار شدن مردم می‌شود. باز هم این نکته را یادآوری می‌کنم که شما عزادار اباعبدالله هستید و نباید کارها و حرکات‌تان باعث اذیت و آزار دیگران شود.

    بعضی از مجالس و هیئت‌ها، صدای روضه و مداحی‌شان را خیلی بلند می‌کنند که باعث اذیت همسایگان می‌شود. اگر برگزارکننده مجلسی هستید، سعی کنید صدای بلندگوها را در حد شنیدن در داخل منزل یا محل هیئت بلند کنید. اگر هیئت شلوغی دارید و مجبورید در کوچه نیز بلندگو نصب کنید، روز قبل از شروع مراسم، با همسایه‌ها صحبت کنید و آنها را در جریان بگذارید و حلالیت بطلبید. سعی کنید مجلستان قبل از نیمه‌شب تمام شود تا صدای زیاد، مزاحم خواب و استراحت همسایگان نشود؛ مخصوصا اگر نزدیک هیئت شما بیمارستان و مراکز درمانی شبانه‌روزی هست، حتما مراقب این موضوع باشید.

    • همه را با یک چشم ببینید

    اگر شما صاحب هیئت یا مراسم عزاداری هستید، خیلی مراقب اعمال و رفتارتان باشید. مردم از شما به‌عنوان برگزارکننده مجلس عزای حسینی الگوبرداری می‌کنند. در برخورد با عزاداران گزینشی برخورد نکنید.‌همه مراجعه‌کنندگان را محب و دوستدار اهل‌بیت ببینید و تفاوتی بین فقیر و غنی، کوچک و بزرگ مذهبی و غیر مذهبی و… در برخورد با عزاداران قائل نشوید و با همه، رفتار یکسانی داشته باشید. فراموش نکنید همه برای امام حسین(ع) آمده‌اند و تبعیض بین مردم، باعث کدورت و رنجش اکثریت خواهد شد.

    • نماز قضا نشود

    بعضی از شب‌ها، مخصوصا شب‌های نهم و دهم، هیئت و مراسم عزاداری طولانی‌تر از شب‌های دیگر می‌شود و عزاداران نیز دیرتر به منزل و محل استراحتشان می‌رسند. این شب‌ها حواستان به نماز صبحتان باشد. نماز خواندن واجب است. مراقب باشید به‌خاطر عمل مستحب عزاداری، نمازتان قضا نشود. می‌توانید چند ساعت و موبایل را کوک کنید. از دوستانتان بخواهید موقع اذان به موبایلتان زنگ بزنند. یا اگر بعد از نماز امکان خوابیدن دارید و تا اذان صبح زمان کمی مانده، بیدار بمانید و بعد از خواندن نماز بخوابید. امام حسین علیه‌السلام در روز عاشورا، یکی از علل قیامشان را برپایی نماز ذکر کردند. اگر عزادار و شیعه واقعی امام هستیم، باید مراقب نمازمان باشیم.

    این مطلب در تاریخ سوم مهر ۹۶ در روزنامه همشهری چاپ شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۲۸ ب.ظ روز ۰۵ مهر ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    مجموعه شعر کودکان کربلا

    واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

    انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

    اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

    حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

    نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

    رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

    این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

    مجموعه ده جلدی
    شاعر: محمد کامرانی اقدام
    تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
    ناشر: حدیث نینوا

    یا ابا عبدالله

    گرچه هنگام سفـر، جاده‌ها جانکاه‌اند
    روی نقشه، همهٔ فاصله‌ها کوتاه‌اند!

    فاصله بین من و شهر شما یک وجب است
    نقشه‌ها وقتی از این فاصله‌ها می‌کاهند

    karbala

    مسیر تهران تا کربلا

    شعر کامل


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۹ آبان ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳)