قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دربی

یه معرفی کتاب نوشتم، آماده‌ی انتشار تو اینستا.
تلویزیون روشنه و داره گزارش فوتبال دربی میده.
این دو گزاره شاید به همدیگه بیربط باشن ولی متاسفانه کاملا مرتبطن.
برای اینکه پستِ معرفی کتابم بیشتر دیده و احیانا خونده بشه، منتظرم سوت نیمه اول زده بشه تا پست رو منتشر کنم. چون آدم‌های زیادی بین دو نیمه موبایل‌ دست می‌گیرند برای کری خوندن و دیدن! اون وسط شاید چند نفر هم به کتاب علاقه نشون بدن؛ اون هم چه کتابی! سفرنامه‌ی فلسطین🙄

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ما فرزندان آخرین نسلیم

    کنار نام کاربری‌ام می‌نوشتم:
    We are the children of last generation
    در فیس‌بوک و توئیتر و فرندفید؛ سال هشتاد و هفت بود به گمانم.
    از این عبارت، کیف می‌کردم. با افتخار می‌نوشتم و می‌خواندمش. “ما فرزندان آخرین نسلیم”. از اینکه در زمانه‌ای زندگی می‌کردم که احتمال آخرالزمانی بودنش است، خوشحال بودم. سرخوش بودم. فکر می‌کردم مثل همین شعار دادن راحت است و ساده می‌گذرد.
    حالا، این چند سال، که زمانه رویِ آخرالزمانی‌اش را بیشتر نشان داده است و تازه کمی، فقط کمی، حوادث و اتفاقات و دردهای آخرالزمان را درک کردم، متوجه شده‌ام که همان‌قدر که افتخار و هیجان دارد، ترس هم دارد؛ سستی هم دارد؛ جا زدن دارد؛ کم آوردن دارد.
    چه خوش ‌به حال آن کسی است که تا آخر محکم می‌ایستد و زمین نمی‌خورد. حتی اگر آخرِ او، آخرِ زمان نباشد.

    پ‌ن: آن جمله‌ی انگلیسی، دیالوگی بود از فیلم “سیصد و سیزده” که همان سالها توسط چند شیعه‌ی عرب و پاکستانی در انگلیس ساخته شده بود و درباره‌ی ظهور بود.

    الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عینا ابدا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۶ ب.ظ روز ۰۲ بهمن ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    روز ناگزیر

    این روز ها که می گذرد،
    هر روز احساس می کنم که کسی در باد
    فریاد می زند

    احساس می کنم که مرا
    از عمق جاده های مه آلود
    یک آشنای دور صدا می‌زند

    آهنگ آشنای صدای او
    مثل عبور نور
    مثل عبور نوروز
    مثل صدای آمدن روز است

    آن روز ناگزیر که می آید
    روزی که عابران خمیده
    یک لحظه وقت داشته باشند
    تا سر بلند باشند
    و آفتاب را
    در آسمان ببینند

    روزی که این قطار قدیمی
    در بستر موازی تکرار
    یک لحظه بی بهانه توقف کند
    تا
    چشم‌های خسته خواب آلود
    از پشت پنجره
    تصویر ابرها را در قاب
    و طرح واژگونه جنگل را
    در آب بنگرند

    آن روز
    پرواز دست های صمیمی
    در جستجوی دوست
    آغاز می شود

    روزی که روز تازه پرواز
    روزی که نامه ها همه باز است

    روزی که جای نامه و مهر و تمبر
    بال کبوتری را
    امضا کنیم
    و مثل نامه ای بفرستیم
    صندوق های پستی
    آن روز آشیان کبوترهاست

    روزی که دست خواهش، کوتاه
    روزی که التماس گناه است
    و فطرت خدا
    در زیر پای رهگذران پیاده رو
    بر روی روزنامه نخوابد
    و خواب نان تازه نبیند

    روزی که روی درها
    با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

    و زانوان خسته مغرور
    جز پیش پای عشق
    با خاک آشنا نشود

    و قصه های واقعی امروز
    خواب و خیال باشند
    و مثل قصه های قدیمی
    پایان خوب داشته باشند

    روز وفور لبخند
    لبخند بی دریغ
    لبخند بی مضایقه چشمها

    آن روز
    بی چشمداشت بودن لبخند
    قانون مهربانی است

    روزی که شاعران
    ناچار نیستند
    در حجره های تنگ قوافی
    لبخند خویش را بفروشند

    روزی که روی قیمت احساس
    مثل لباس
    صحبت نمی کنند

    پروانه های خشک شده، آن روز 
    از لای برگ های کتاب شعر
    پرواز می کنند

    و خواب در دهان مسلسل ها
    خمیازه می کشد

    و کفش های کهنه سربازی
    در کنج موزه های قدیمی
    با تار عنکبوت گره می خورند

    روزی که توپ ها
    در دست کودکان
    از باد پر شوند

    روزی که سبز، زرد نباشد

    گل ها اجازه داشته باشند
    هر جا که دوست داشته باشد
    بشکفند

    دل ها اجازه داشته باشند
    هر جا نیاز داشته باشند
    بشکنند

    آیینه حق نداشته باشد
    با چشم ها دروغ بگوید

    دیوار حق نداشته باشد
    بی پنجره بروید

    آن روز
    دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
    تنها
    پرچینی از خیال
    در دوردست حاشیه باغ می کشند
    که می توان به سادگی از روی آن پرید

    روز طلوع خورشید
    از جیب کودکان دبستانی

    روزی که باغ سبز الفبا
    روزی که مشق آب، عمومی است

    دریا و آفتاب
    در انحصار چشم کسی نیست

    روزی که آسمان
    در حسرت ستاره نباشد

    روزی که آرزوی چنین روزی
    محتاج استعاره نباشد

    ای روزهای خوب که در راهید!
    ای جاده های گمشده در مه!
    ای روزهای سخت ادامه!
    از پشت لحظه ها به در آیید!

    ای روز آفتابی
    ای مثل چشم های خدا آبی!
    ای روز آمدن!
    ای مثل روز، آمدنت روشن!

    این روزها که می گذرد، هر روز
    در انتظار آمدنت هستم!
    اما  با من بگو که آیا ، من نیز
      در روزگار آمدنت هستم؟

     

    زنده یاد قیصر امین پور


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۴ ق.ظ روز ۰۹ آبان ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    سلام بر بهار دل‌ها

    حیف نیست؟
    بهارِ، از سر اتّفاق
    بغلتد در دستم
    آن وقت تو نباشی؟

    vaadi.ir
    سلام بر حجت خدا در زمین،
    سلام بر مولا و آقایم مهدی
    از خدا میخواهم مرا از منتظران و پیروان و یاوران تو در برابر دشمنانت
    و از شهداى در آستانت در شمار شیفتگانت قرار دهد.


    vaadi.ir
    قسمت اول، شعری از شمس لنگرودی و قسمت دوم برداشتی از زیارت امام زمان در روز جمعه
    عکس‌ها را نوروز امسال گرفته‌ام؛ برای دیدن در سایز بزرگ روی آنها کلیک کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ فروردین ۱۳۹۴ | دیدگاه (۰)

    کجایی؟

    گفته اند روز نیمه شعبان مستحب است زیارت شما در هر زمان و هرمکان و تاکید کرده اند در سرداب سر من رای باشد.

    اما این روزها، سرداب و سامرا محاصره است … و دلهای ما در تب و تاب

    کجایی آقا جان؟ کجایی

     ۲۰۱۴۰۶۱۳۰۳۴۱۱۳_IMG_3470


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۲)

    لعنت به مرز

    رفته بودیم مشهد؛ با ماشین خودمان.
    گاهی برای پیدا کردن خیابان‌ها و راحت رسیدن به مقصدی که داشتیم از جی‌پی‌اس استفاده می‌کردم، گاهی هم برای اینکه حسِ جغرافیایی‌ام آرام شود که الان کجا هستیم و چپ و راست خیابانی که داریم در آن حرکت می‌کنیم چه ساختمان‌هایی است و چقدر مانده تا برسیم به فلان‌جا جی‌پی‌اس موبایل را روشن می‌کردم.

    در راه برگشت، نقشه را نگاه کردم تا ببینم تا شهر بعد چقدر فاصله داریم؛ نزدیک قوچان بودیم و شهر دیگری به نام “عشق‌آباد” پایتخت ترکمنستان. کمتر از مقدار راهی که از مشهد آمده بودیم، راه بود تا عشق‌آباد! شاید یک ساعت، یک ساعت‌و‌نیم.

    vaadi.ir

    به همسر گفتم اگر مرزی نبود، اگر عبور و مرور به کشور همسایه راحت بود می‌توانستیم برویم عشق‌آباد و مردم‌ش را، زندگی‌شان را ببینیم؛ اما نمی‌شد.

    جهان بدون مرز، جهان زیباتری‌ست.
    ان‌شالله روزی چنین جهان‌ی را ببینیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    این المنتقم

    گفت: در می زنند مهمان است
    گفت: آیا صدای سلمان است؟
    این صدا، نه صدای طوفان است
    مزن این خانه ی مسلمان است
    مادرم رفت پشت در، اما

    گفت: آرام ما خدا داریم
    ما کجا کار با شما داریم
    و اگر روضه ای به پا داریم
    پدرم رفته ما عزاداریم
    پشت در سوخت بال و پر، اما

    آسمان را به ریسمان بردند
    آسمان را کشان کشان بردند
    پیش چشمان دیگران بردند
    مادرم داد زد بمان! بردند
    بازوی مادرم سپر، اما

    بین آن کوچه چند بار افتاد
    اشک از چشم روزگار افتاد
    پدرم در دلش شرار افتاد
    تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
    گفت: یک روز یک نفر اما…

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۰۶ ق.ظ روز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    بحق الحسین

    یا رب الحسین
    ب‌حق الحسین
    اشف صدر الحسین

    بظهور الحجه

    +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۵۸ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)