قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • اللهم العنهم جمیعا

    یکی از اعمال شب نوزدهم ماه رمضون گفتن هفتاد بار اللهم العن قتله امیرالمومنین بود. هرسال شب نوزدهم هفتاد بار تکرارش میکردم و تو ذهنم همیشه ابن ملجم بود.

    ولی امسال یک مقدار روی کلماتش دقیق‌تر شدم؛ قتله، امیر المومنین …
    چرا به جای قاتل، قتله که جمع‌ه اومده؟ چرا علی ابن ابیطالب نیومده؟

    من به این نتایج رسیدم:

    کلمه قاتل نیومده چون کسی که حضرت علی را شهید کرد فقط یک نفر نبود، شاید از نظر مادی و مصداق جسمی فقط ابن ملجم قاتل حضرت بوده ولی باید کمی به عقب‌تر برگردیم و یادمون بیاد جریان سقیفه و چندین سال خانه‌نشینی حضرت و … قاتلین حضرت علی همه‌ی آنها بودند!

    شاید اینکه واژه امیرالمومنین آمده و نام حضرت علی خاصتا نیومده هم به این دلیل باشه که منظور همه امامان معصوم هستن که امیرِ مومنین و مسلمانان بوده‌اند؛ و با این جمله همه‌ی قاتلین امامان رو لعن می‌کنیم.

    وقتی روی دعاهامون دقیق میشم، میبینم چقدر تفکر و دعاهای شیعی دقیق و ریزه. مثل همین جمله سه کلمه‌ای که بدون اینکه مستقیم حرفی بزنیم و کسی رو مورد خطاب قرار بدیم، قاتلین و غاصبین حق ائمه رو لعنت می‌کنیم.

    اللهم العنهم جمیعا

    لطفا در دعاهای این شب‌ها، برای سربلندی دین‌مون و کشور اسلامی‌مون زیاد دعا کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۰ ق.ظ روز ۱۶ تیر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱۴)

    روزی که مهمان شهید احمدی‌روشن بودیم

    زمستان سال قبل، با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به دیدار خانواده‌ شهدای هسته‌ای برویم. توفیق دیدار با خانواده شهید احمدی‌روشن، شهید رضائی‌نژاد و شهید علی‌محمدی را پیدا کردیم. این نوشته حاشیه‌ایست بر دیدار با خانواده احمدی روشن.

    *روبروی پلاک ده ایستاده‌ایم و منتظر باقی دوستان تا برسند و همه با هم داخل خانه شویم. آقایی از درب خانه بیرون می‌آید، دعوتمان میکندکه داخل برویم و بنشینیم که می‌گوییم «منتظریم، مزاحم می‌شویم» .

    *بالای درب وردی خانه، پوستر بزرگی از شهید نصب شده که موقع ورود به منزل به ما لبخند می‌زند و خوش‌آمد می‌گوید.

    *اولین صحنه‌ای که بعد از ورود به خانه توجهم را جلب می کند، یکی از دیوارهای خانه است؛ ترکیب زیبایی از عکس‌ها؛ قاب عکس بزرگ شهید احمدی روشن، شهید عماد مغنیه و تصویر آقا، ترکیبی زیبا و پر معنا. عکسِ روزِ دیدار آقا با خانواده شهید هم در چند جای خانه به چشم می‌خورد.

    *همسر شهید می آید و کنارمان می‌نشیند، منتظریم تا مادر و پدر شهید هم بیایند و بعد صحبت‌ها را آغاز کنیم، از فرصت استفاده می‌کنم و از همسر شهید می‌پرسم «جائی هست که نماز عصرم را بخوانم؟» سجاده ای به دستم می دهد و اتاق روبرو را نشان می‌دهد، وارد اتاق می‌شوم، روی میز اتاق هم عکسی از روز دیدار با آقا گذاشته‌اند، علیرضا در بغلِ آقا.

    *خودمان را که معرفی می‌کنیم پدر شهید می‌پرسد از کدام خبرگزاری‌ها هستید؟ انگار این خانواده هم مثل خانواده‌ی قبلی حساس شده‌اند روی بعضی خبرگزاری‌ها!

    *یکی ازدوستانِ شهید در سمتِ دیگر خانه نشسته، عذرخواهی می‌کند و جمله‌ای از خصوصیات شهید می‌گوید «آقا مجید از دوستانِ دورانِ دبیرستان مصطفی است و با هم صمیمی بودند» اینها را مادر شهید می گوید و بعد بلند میشود برای بدرقه آقا مجید که خداحافظی کرده و دم درب است. از لحنِ صحبتِ «حاج خانم» با آقا مجید و بدرقه کردنش معلوم است که مجید را مثل مصطفی‌یش میداند و می‌بیند…

    *نشسته‌ایم و منتظرِ مادر شهید، سراغ علی را می‌گیریم، مادرش می‌گوید: «نمی‌آید، خیلی کم در اینطور جمع‌ها می‌آید، توی این مدت، فقط در یکی از مجلس‌ها آمد که آن هم همان دیدار با آقا بود» می‌پرسم: «اسمش علی‌است یا علیرضا؟» «توی شناسنامه علی‌ه، علیرضا صداش می‌کنیم» «چند سالشه الان؟» «چهار سال و نیم»

    *بحث درباره‌ی علیرضاست و روز دیدار با آقا. پدربزرگش می‌گوید: «علیرضا بغل من هم خیلی کم می‌آید و اگر هم بیاید وقتی‌است که به نفعش باشد، و گاهی اجازه می‌دهد سرش را بوس کنم، روز دیدار همه ما تعجب کرده بودیم که وقتی مادرش گفت برو پیش آقا، علی رفت و خیلی آرام بیست دقیقه‌ای روی پای آقا نشست»

    *پدر شروع می‌کند از کودکی پسرش گفتن، پسری که سال پنجاه و هشت در همدان به دنیا آمد و تا پایان دبیرستان همدان بود و بعد رشته مهندسی شیمی دانشگاه علم و صنعت قبول شد. پسری که تک پسرش بود بین چهار دختر، پسری که شهیدی جهانی شده و در کشورهای دیگر هم عکسش را در اعتراضات و راهپیمایی‌ها به دست می‌گیرند، پسری که پدر روزی پنج شش بار برایش دعا می‌کرده و از خدا طلب خیر در دنیا و آخرت برایش داشته و فکر می‌کرده بر اثر دعاهایش شاید روزی پسرش رئیس جمهور شود، ولی خدا بهتر از اینها را در این دنیا و آن دنیا برایش خواست؛ شهادت.

    *وقتی مادر شهید صحبت می‌کرد یاد مادر شهدای زمان جنگ می‌افتم، با صلابت، محکم و قوی. مادر می‌گوید :«خدا خودش را ما را انتخاب کرده بود و این هدیه را به ما داد و بعد خودش پس‌ش گرفت»

    *از داشتن یا نداشتن محافظ و احتمال خطر دادن که می‌پرسیم مادر می‌گوید مصطفی‌یش هیچ وقت از چیزی نمی‌ترسید و همیشه میگفت :«ترسو مُرد»

    *از چرایی دفن «مصطفیِ شهید» در چیذر می‌پرسیم، مادر می‌گوید «این را باید خانم‌ش بگه» و بعد رو می‌کند به سمتِ عروس‌ش؛ «شبِ قبل از شهادتش، تلویزیون داشت برنامه‌ای از چیذر نشون می‌داد، مصطفی تا حالا چیذر نرفته بود و چندباری از من پرسیده بود، گلزار شهدای چیذر کجا میشه؟ تصویر تلویزیون روی گلزار که رفت به مصطفی گفتم ببین چقدر اینجا قشنگه، بیا یه روز باهم بریم، مصطفی گفت باشه پنج شنبه میریم، مصطفی چهارشنبه شهید شد و پنج‌شنبه در چیذر دفن شد. برای دفنش پیشنهادهای مختلفی بود، امام‌زاده صالح، دانشگاه شریف، ولی یکدفعه به زبون من آمد گلزار شهدای چیذر، احساس می‌کردم مصطفی آنجا را دوست دارد.

    *از مادرِ علی میپرسیم احتمال شهادت ایشان را می‌دادید؟ می‌گوید: «من قبل از ازدواج‌م با ایشان، خواب دیدم که در جایی قدم می‌زنم، یک سنگ قبری را دیدم که رویش نوشته بود «شهید مصطفی احمدی روشن» که بعد از ازدواجمان هم این خواب را برای مصطفی تعریف کردم. سال پیش هم از مصطفی پرسیدم: «من میدونم تو شهید میشی فقط بهم بگو چند سالگی» که مصطفی گفت «سی سالگی» … مصطفی سی و دو سالش بود.

    *وقتی می‌گوید اوایل ازدواجمان مصطفی دوازده روز تهران بود و دوازده روز نبود، و چند سال اخیر هم فقط دو روز پیش ما بود و باقی هفته نبود، خودم را می‌گذارم جایش، جای همسرِ شهید؛ اینکه چطور این سختی‌ها را تحمل کرده، برایم سوال است به همسرش اعتراض هم می‌کرده یا نه؟ جواب می‌دهد: «اعتراض میکردم، ایشان می‌گفتند این کار را تمام کنم، می‌آیم بیرون و اینطور من را دلخوش می‌کردند. ولی یکبار بهم گفتند پیش عالمی رفتم و از این عالم درباره‌ی کارم و ماندن یا نماندن پرسیدم، بهم گفتند «اگر شما اینجا بمانید باعث تعجیل در فرج می‌شود» بعد از این حرف من دیگر هیچ نگفتم، هیچ شکایتی…»

    *از مادر شهید درباره رابطه‌اش با پسرش می‌پرسیم، می‌گوید: «من مادری بودم که اگر یکروز صدای مصطفی را نمی‌شنیدم، تحمل نمی‌کردم، مصطفی تا دبیرستان حتی یک شب هم بیرون از خانه خودمان، جائی نخوابیده بود، همیشه مراقبش بودم، علیرضای مصطفی را هم مثل مصطفی تربیت میکنیم.

    *می‌خواهیم خداحافظی کنیم ولی همچنان منتظر علیرضائیم که شاید بیاید… مادرش می‌گوید علیرضا از موضوع شهادت پدرش خبر نداشت تا روزی که آقا تشریف آوردند؛ آن روز فهمید پدرش شهید شده.

    *موقع خداحافظی به مادر شهید می‌گویم: «روز تشییع جنازه وقتی محکم و زینبی‌وار سخنرانی کردید، یکی از دوستانم که خودش سه پسر دارد از این همه صلابت و محکمی شما تعجب کرده بود و میگفت من هیچ وقت نمی‌توانم مثل ایشان باشم» مادر خنده‌ای تلخ کرد و گفت «سلام من را به این مادر برسان و بگو من آنروز باید محکم صحبت می‌کردم، من پسرم را از دست دادم ولی نمیخوام مادر دیگه ای تجربه من را داشته باشه»

    *نزدیک اذان مغرب میشدیم و پدر شهید آماده شد برای رفتن به مسجد. ما هم خداحافظی کردیم و از خانه بیرون آمدیم. میزبانان بدرقه‌مان کردند؛ مصطفی‌شهید هم میزبان‌مان بود…

    این مطلب قبلا در تریبون مستضعفین منتشر شده بود.

    ستاره‌های سحر

    نفسم بند می آید. سر بلند می کنم. می بینم که علی خیز بر میدارد سمت چپ. یک لحظه شنی تانک از حرکت وا می ایستدو تانک در جا می چرخد و با علی سینه به سینه می شود. علی گیج شده. لحظه ای می ایستد و بی دفاع و درمانده به تانک نگاه می کند. دستانم را دور دهان حلقه میکنم و فریاد میزنم ” علی برو کنار”. تانک مثل اسبی وحشی چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود. نعره ای که گمان نمی کنم از آن انسانی باشد از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش. دیوانه وار میدوم سمت علی. گویی در آسمان هستم و روی ابرها پا میذارم و هرگز به او نخواهم رسید از بس که این راه طولانی شده است. نیمه جان شدم؛ به او میرسم و بالای سرش می ایستم؛ این نگاه ناباور و هراسناک علی است که به من خیره شده است. می نشینم. تانک از روی کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می کند و چشم چپش می پرد. او نصف شده، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پائین در رد شنی تانک پخش شده. بوی خون از پائین تنه‌اش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب می‌خورد و رو به آسمان می‌رود. خون سرد خوش رنگی رو زمین پخش شده. در چهره‌اش خیره میشوم. رد دردی عظیم دردی به اندازه‌ی تمام دنیا بر چهره‌ی او نشسته. وقتی دست روی صورتش می‌کشم، لبش از رو دندان‌هایش کنار میرود و خرده دندان‌ها از تو دهانش می‌ریزد بیرون. می‌خواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه می‌شوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه….

    چند پاراگراف از کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان
    عکس: طلائیه، سه راهی شهادت. فروردین ۸۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)

    آجرک الله یا صاحب الزمان

    ظاهراً تشییع یک پیکر
    ولی
    باطناً تشییع زهرا و علی …

    استاد علی انسانی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۶ ق.ظ روز ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    من نمی دونم چی بگم . نظر شما چیه؟
    در روزهای اربعین به دیار حق شتافتگان در سانحه سقوط هواپیما بودیم که
    دوباره یه سقوط دیگه و یک سری شهید دیگه …
    .
    .
    .
    حرف من شکایت از هواپیمایی و دولت و هر جای دیگه که همه برای خالی کردن بار خودشون همه تقصیر ها را گردن آنها می اندازند نیست .
    حرف من با صدا و سیماست
    اگه یادتون باشه ( که مسلما هست ) در هواپیمای قبلی یکسری از کارمندان صدا و سیما هم حضور داشتند و بازم یادتان است که هر ساعتی هر کانالی (یا به قول بچگی هام کالان) که میزدی یا یکی گریه می کرد یا صحنه حادثه را نشان می داد یا افتخاری داشت یاران همه رفتند را می خواند .یا به هر حال این یه جوری غم و غصه و ناراحتی شان را از وقوع این حادثه به خورد مردم می دادند .
    حرفی ندارم …
    ولی داد من وقتی در می آید که بیشتر این برنامه ها برای همکاران خودشان است .
    شما بگید تا حالا تو کشور ما چند تا هواپیما سقوط کرده ؟
    از سقوط سال ۵۸ لشکرک ( که خیلی از ما به دنیا هم نیامده بودیم )بگیرید تا سقوط هواپیمای شهید ستاری ، حاج حاتم ، دادمان و …
    خداییش برای کدامیک از این سانحه های هوایی تلویزیون که یک رسانه جمعی است و تقریبا حدود ۶۰ میلیون بیننده دارد اینقدر برنامه گذاشته بود و به قول معمول شلوغ کرده بود ؟
    درست است که همکاران خودشان بودند و همه صدا سیمایی ها از زن و مرد و جوان و میانسال همه گریه می کردند ، ولی این درست است که یک رسانه جمعی چون جمعی از همکارانش فوت کرده اند نصف برنامه هایش را کنسل کند و …
    بازم میگم رسانه جمعی با حدود ۶۰ میلیون بیننده
    اون روزها (موقع سقوط هواپیما منظورم است) با خودم می گفتم شاید برای حوادث هوایی قبلی هم صدا سیما انقدر برنامه پخش می کرد ولی من یادم نیست ولی دیروز  که خبر یه سقوط دیگر را شنیدم با خودم گفتم: حالا ببینم صدا سیما چکار می کند … هم من دیدم هم شما … که ………………….
    نمی دونم     شاید من اشتباه می کنم     نظر شما چیه ؟؟؟
    **********************************
    راستی اعمال روز عرفه تان قبول باشه  و عید قربانتان هم مبارک
    حاجی ها الان منا هستند بعضی هایشان هم مکه …یادش بخیر 
                               اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۸ ب.ظ روز ۲۰ دی ۱۳۸۴ | دیدگاه (۰)