می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • خوش آمدید ای زائران‌م، خوش آمدید

    وقتی این مطلب منتشر میشه، نمی‌دونم خودم دقیقاً کجا هستم و دارم چیکار می‌کنم، احتمالا بین راه نجف و کربلا باشم. دعا کنید برام، دعا کنید که زائر باشم. دعاگوی همه هستم.

    این پست، شعریست احساسی که شاعر از زبان امام حسین علیه السلام خطاب به زوارشان سروده است:

    تِزورونی اَعاهِـدکُم . تِـعِـرفـونی شَفیـعْ اِلکُم. أسامیـکُم اَسَـجِّـلْـهِه أسامیکُم . هَلِه بیکُم یا زِوّاری هَلِه بیکُم .
    زیارتم می کنید به شما قول می دهم . شما مرا می شناسید شفیع برایتان هستم . اسامیتان را ثبت می کنم اسامیتان را. خوش آمدید ای زائرانم . خوش آمدید .

    وَ حَـگّ چَفِّ الکَفیل و الجود وَ الرّایه . أنا وْ عَبّاسْ وَیّاکُم یَا مَشّایه . یا مَن بِعْـتو النُفوسْ و جِئتـو شَرّایه .
    قسم به حقّ دست ضامن و بخشش و پرچم او .من و عبّاس با شما هستیم ای پیادگان . ای کسانی که جان‌هایتان را فروختید و برای خرید زیارتم آمدید . (بیشتر…)

    بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود

    یک نفر داشت از ابلیس حمایت می‌کرد
    وَلَدِ کفر ِ بشر، غصب ولایت می‌کرد

    سایهٔ شب زده‌اش را به جهان می‌پاشید
    زندگی داشت به این فاجعه عادت می‌کرد

    شهر در سلطهٔ تاریکی و وحشت می‌سوخت
    ماه، در هیئت خورشید، وصیت می‌کرد

    به خداوند قسم، معجزه بر شانهٔ ماست
    ذهن ِ مسموم‌ی زمین را پر ِ بعثت می‌کرد

    ذوالفقار از تپش ِ شوق به خود می‌لرزید
    عاشقی باز به این قصه سرایت می‌کرد

    قصدم از عزم سفر، دفع ِخطر، رفع بلاست
    روح ِآزادگی از هاویه صحبت می‌کرد

    پرتگاه‌ست در این فرصت بی‌نور، سکوت
    امر معروف ِخدا، ذکر ِ مصیبت می‌کرد

    حق ِمغصوب خلافت به تن ِ شیطان‌ست
    نهی از منکر ِ بی‌دین ِ سیاست می‌کرد

    این چه دینی ست که لبریز شراب ست و فساد
    نور، از بیعت تزویر، برائت می‌کرد

    می‌روم زنده کنم دین خدا را با خون
    طلب ِ تشنگی از جام ِشهادت می‌کرد

    بیرق ِ سبز خدا در کف ِ اولاد ِ علی ست
    عزم به رفتن و تبیین رسالت می‌کرد

    بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود
    وخدا داشت بر این صحنه نظارت می‌کرد

    تشنگی از لب ِ عطشان حرم می‌بارید
    و عمو، علقمه را غرق ِ رشادت می‌کرد

    وعده دادند که شق القمری در راه ست
    و عمودی به سر ِ عشق اصابت می‌کرد

    مشک سوراخ شد و دست علمدار چکید
    آب از این خبر تلخ، شکایت می‌کرد

    سرو ِ صد پارهٔ عباس به خاک افتاده ست
    نور ِ تنها شده، احساس غرابت می‌کرد

    و اذان گفت کسی روح ِ پیمبر تابید
    علی ِاکبر ِ خورشید، قیامت می‌کرد

    ارباء، ارباء، تن پاکش به حرم بر می‌گشت
    آسمان را به شگفت، اینهمه هیبت می‌کرد

    ظهر تقدیر رسیده‌ست وبلا می‌بارد
    جبرئیل آمده، دعوت به ضیافت می‌کرد

    وقت ِهفتاد و دو پرواز شد و قرآن را
    سر ِ بر نیزهٔ ِ خورشید، تلاوت می‌کرد

    خواهری با دل خون سمت اسارت می‌رفت
    مادری مویه کنان قصد زیارت می‌کرد

    مریم حقیقت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۹ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    همسفر

    بـاور نمی‌کنم که تـویی خـم کمر شدی
    من مانده‌ام، تو با چه کسی همسفر شدی

    پـرپـر نـزن که بند دلم پاره می‌شود
    پـرپـر نـزن اگرچه که بی‌بال و پر شدی

    من را ببخش، با همه دریا دلی ولی
    از گریه‌های کودک من خون جگر شدی

    یک عمر هست مـاه بنی‌هاشمی ولی
    آنقدر ماه و خوب که آخر نظر شدی

    با فرق زخم خورده و با خون صورتت
    این لحظه‌ها چـقدر شبیه پدر شدی

    پهلو و دست و صورت و بازوت زخمی است
    مـانند حال مادرمان پـشت در شدی

    شمشیر و تیر و نیزه و… کافی نبود که
    مضروب هرچه سنگ در این دور و بر شدی

    بعد ازتو من چه بی‌کس وبی یار می‌شوم
    حتماً بـه این دلیل تو هـم چشم تـر شدی

    علی اصغر ذاکری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۸ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

    ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
    مثل تیری که‌‌ رها می‌شود از دست کمان

    خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
    بعد یک عمر‌‌ رها از قفس تن شده بود

    مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
    مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود

    روح او از همه دل کنده، به او دل بسته
    بر تنش دست یدالله حمایل بسته

    بی‌خود از خود، به خدا با دل و جان می‌آمد
    زیر شمشیر غمش رقص کنان می‌آمد

    یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
    آمده باز هم از جا بکند خیبر را

    آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
    معنی جمله در پوست نگنجیدن را

    بی‌امان دور خدا مرد جوان می‌چرخید
    زیرپایش همه کون و مکان می‌چرخید

    بار‌ها از دل شب یک تنه بیرون آمد
    رفت از می‌سره از می‌منه بیرون آمد

    آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
    گفت: لاحول و لاقوه الا بالله

    مست از کام پدر،‌ زاده لیلا، مجنون
    به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

    آه در مثنوی‌ام آینه حیرت زده است
    بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

    رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
    پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

    نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
    به تماشای نبرد تو خداوند آمد

    با‌‌ همان حکم که قرآن خدا جان من است
    آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

    ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
    دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

    آه آیینه در آیینه عجب تصویری
    داری از دست خودت جام بلا می‌گیری

    زخم‌ها با تو چه کردند؟ جوان‌تر شده‌ای
    به خدا بیشتر از پیش پیمبر شده‌ای

    پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
    از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

    غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
    آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

    گوش کن خواهرم از سمت حرم می‌آید
    با فغانِ پسرم، وا پسرم می‌آید

    باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
    ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!

    کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
    یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

    مثل آیینهء در خاک مکدر شده‌ای
    چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شده‌ای؟!

    من تو را در همه کرب و بلا می‌بینم
    هر کجا می‌نگرم جسم تو را می‌بینم

    ارباْ اربا شده چون برگ خزان می‌ریزی
    کاش می‌شد که تو با معجزه‌ای برخیزی

    مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
    باید انگار تو را بین عبا بگذارم

    باید انگار تو را بین عبایم ببرم
    تا که شش گوشه شود با تو ضریحم، پسرم

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

    قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
    یک دم سپر شوند برای برادرش

    این دو ز کودکی فقط آیینه دیده­‌اند
    «آیینه‌­ایی که آه نسازد مکدّرش»

    واحیرتا! که این دو جوانان زینب­‌اند
    یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش

    با جان و دل دو پاره جگر وقف می­‌کند
    یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

    یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم­هاش
    مشغول عطر و شانه­ زدن دست دیگرش

    چون تکیه­‌گاه اهل حرم بود و کوه صبر
    چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

    زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
    تا که خدا نکرده مبادا برادرش…

    زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
    زینب که در مدینه قرق بود معبرش

    زینب همان که فاطمه از هر نظر شده­‌است
    از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

    زینب همان که زینت بابای خویش بود
    در کربلا شدند پسرهاش زیورش

    گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
    وقتی گذشته ­بود دگر آب از سرش

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۶)

    سیب سرخی سر نیزه ست…

    زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
    باید این‌بار به غوغای قیامت برسم

     من به “قد قامت” یاران نرسیدم، ای کاش
    لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

    آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
    که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

    طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
    نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

    سیبِ سرخی سر نیزه ست، دعا کن من نیز
    اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

    محمد مهدی سیار


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۹ ق.ظ روز ۳۰ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۶)

    سلام من دلخسته‌ی مجنون شده را نیز به شیرین غزل‌های خداوند به معشوق دو عالم برسان

    یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی. سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی. دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش‌گر احساس که می‌گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می‌روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه‌ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی‌تاب‌تر از مرغ مهاجر. به کجا می‌روم اقلیم به اقلیم خدا هم‌سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه  مرا تیشه‌ی فرهاد صدا زد :«نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می‌دهم ای دوست سلام من دلخسته‌ی مجنون شده را نیز به شیرین غزل‌های خداوند به معشوق دو عالم برسان.» باز دلم شور زد آخر به کجا می‌روی ای دل که چنین مست و رها می‌روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می‌روی ای دل نکند باز به آن وادی … مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.

    چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا، عرش خدا، کرب‌وبلا، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم. چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره‌ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم، و نوشتم “فقط ای اشک امانم بده تا سجده‌‌ی شکری بگذارم” که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته‌ی باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده‌ی در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه‌ی معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و تماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم و غصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سرانجام گرفتم.

    بحر طویلی از سید حمید‌رضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۱ ق.ظ روز ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳)