قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سرزمین مقدس

    ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

    اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

    قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

    نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

    آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
    البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

    کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



    پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۹ ق.ظ روز ۲۲ دی ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ماجراجویان بزرگ

    به عنوان یک زن مسلمان که طبعا یکسری محدودیت‌هایی داره، همیشه برام سوال بوده و سواله که تا حالا یک زن مسلمان جهانگرد داشتیم؟ تو اینستا یک مدت دنبالش گشتم ولی پیدا نکردم. از اون آرزوهایی‌ه که همیشه داشتم و گمونم فقط یکبار که تنهایی رفتم شیراز و اصفهان یک کم محققش کردم و سفرهای تنهایی و دانشجویی به عراق و عربستان که گاهی خودم کوچه ها و خیابون ها رو میگشتم. البته مقیاس خیلی خیلی کوچیکیه :))

    حالا چرا اینها رو در ریویو این کتاب نوشتم؟ چون کتاب درباره جهانگردها و ماجراجوهای مختلفه. افرادی که به شیوه های مختلف خودشون، جهان رو یا قسمتی از اون رو گشتن و دیدن و کتاب این افراد رو برای نوجوون ها معرفی میکنه و ترغیب میکنه به ماجراجویی. نترسیدن و دنبال کشف رفتن.

    حقیقتش یک مقدار تردید دارم که کتاب رو به خواهرزاده‌ام بدم بخونه یا نه! ممکنه تو آرزوها و آینده‌اش تاثیرگذار باشه. حالا تاثیر مثبت یا منفی، نمیدونم.

    کاش یک خانم مسلمان جهانگرد پیدا میکردم و خاطراتش رو میخوندم.

    پ‌ن: کتاب توسط نشر اطراف منتشر شده.
    در گودریدز سه امتیاز بهش دادم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۴ ب.ظ روز ۰۵ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    بهشتِ ناشناخته

    یکم: پنج سال پیش برای اولین‌بار سفری به زاهدان داشتم. البته اگر سفرهای دوران کودکی که چیزی از آنها در خاطرم نمانده را ندید بگیریم. یادم است در اینستا وقتی پستی از آنجا گذاشتم، چند نفر از دوستان پیام دادند «چرا زاهدان؟» «چطور جرأت کردی بری اونجا» «امنیت داره؟» و سوالاتی از این دست که نه انگار به شهری در کشور خودمان رفته، که انگار در اوج روزهای حمله طالبان به کابل رفته‌ام!
    و البته اعتراف می‌کنم آرامش و امنیت جاری در شهر از تصور خودم در قبل از سفر، بیشتر بود.

    دوم: حدود یکماه پیش که دوباره قصد سفر به زاهدان و البته کل استان را داشتم، از تهران که حرکت کردم در اینستاگرام استوری‌ای گذاشتم و با گزاره «گرمای زیاد» از مقصدم سوال پرسیدم.
    جواب‌ها اکثرا شهرهای کویری و جنوبی کشورمان بود. آن وسط چند نفری چابهار را نوشته بودند و یکی دو نفر «زاهدان» را؛ یعنی اگر از جواب‌ها درصد می‌گرفتم کمتر از پنج درصد ذهن و حدس‌شان به استان جنوب‌شرقی‌مان که از قضا دومین استان پهناور کشور است، رفته بود.

    الغرض اینکه #سیستان_بلوچستان ناشناخته است و آنقدر طبیعت بکر برای دیدن دارد که حیف است یکبار در عمرمان نبینیمش. کاش هم مسئولان یادشان باشد کشورمان چنین استانی دارد هم ما مردم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۵ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    ننه مریم کجایی؟

    درباره حافظ میگند برخلاف سعدی خیلی اهل سفر نبوده و اکثرا همون شیراز بوده. یه بار اصفهان رفته که ظاهراً خیلی هم ازش خوشش نیومده و گفته «اگرچه زنده‌رود آب حیات است، ولی شیراز ما از اصفهان به»
    حالا اینکه حافظ‌جان با این حالش چطور درباره #رود_ارس که هزاروپونصدوبیست‌ویک کیلومتر تا شیراز فاصله داره شعر گفته و به باد صبح میگه برو نفست رو اونجا خوشبو کن، جای سواله!
    «ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس … بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس»

    ولی حق گفته! ارس بشدت زیباست و زنده. فقط کاش میشد کنارش رفت و بهش دست زد. انقدر که کنار جاده تابلو زده بودن به حریم مرزی نزدیک نشید، ما ترسیدیم بریم پایین و مثل فیلمها با شلیک سربازای مرزی کشته بشیم!

    یادتونه رود ارس سر کدوم معامله شاه‌های قاجاری شد مرز بین ایران و شوروی (ارمنستان و آذربایجان و نخجوان امروز)
    آفرین! قرارداد ترکمنچای
    چند تا کلیسا هم اون نزدیکی‌ها بود.

    یه جا تابلو بزرگ زده بودن به سمت #کلیسای_ننه_مریم
    ما هم رفتیم، رفتیم، رفتیم. ولی کلیسایی نیافتیم، هرچی صدا زدیم «ننه، ننه مریم کجایی؟» پیداش نکردیم.
    برگشتیم، برگشتیم، برگشتیم تا رسیدیم به یه پایگاه مرزی. از سربازش پرسیدیم کلیسای ننه مریم کجاست؟ گفت همین‌جا، پایین دره! خراب شده، داره بازسازی میشه.
    ما😶
    سرباز 😏
    ننه مریم 😊


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۸ ب.ظ روز ۰۹ تیر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دهکده خاک بر سر

    هر دو کتاب، سفرنامه‌طور!
    هر دو نوشته شده توسط نویسنده زن.
    هر دو خاطراتِ نزدیک دو سال زندگی در کشوری اروپایی؛
    اولی، یک سال و چند ماه زندگی در لوزانِ سوئیس بخاطر درس، دومی سی ماه اقامتِ کاری در پراگِ چک.
    نویسنده “دهکده” خانمی با فوق‌لیسانس زیست‌دریایی، نویسنده “کوچه‌ها” خانمی با فوق‌لیسانس ادبیات‌فارسی
    #دهکده_خاک_بر_سر آنقدر روان و خوش‌خوان نوشته شده بود که خواندنش چند روز هم طول نکشید ولی #در_کوچه_های_پراگ چند ماه همراهِ کیف و وسایلم بود تا در فرصت‌های مُرده مترو و اتوبوس تمام شود و آخر هم فصل‌های آخر خوانده نشده رهایش کردم!
    دهکده، همان‌قدر که از لوزان و جغرافیا و فروشگاه‌ها و مردمش میگفت، از خود نویسنده و حال و هوا و زندگی‌اش نیز خواننده را مطلع میکرد و شاید همین باعث صمیمیت کتاب می‌شد؛ صمیمیتی که قلمِ روان و بی‌تکلفِ نویسنده، آن را بیشتر میکرد.
    کوچه‌ها، بنابر شغلِ نویسنده و معاشرتش با مردم مختلف در پراگ، بیشتر از حال و هوای آنها می‌گفت. فصل‌هایی بدون زمان. انگار نویسنده بعد از برگشت آنچه در خاطرتش مانده از شهر و مردمان نوشته. برعکس دهکده که خواننده انگار دارد دفتر خاطرات می‌خواند و ماه به ماه با فائضه قصه و علیرضایش همراه می‌شود.
    .
    در کوچه‌های پراگ مشاهداتِ اجتماعی، زنانه و ادیبانه زنی است با چمدانی از #زبان_فارسی که سی ماه در دانشگاه چارلز پراگ “ظاهراً” فارسی درس می‌دهد و خواننده را با مردمی سرد، مودب، محافظه‌کار و آرام آشنا میکند. اما آنقدر خواننده را محرم نمی‌داند که حتی دقیق بگوید سفر کاری‌اش برای چیست؟ همسرش کجاست؟ و تا آخر خواننده می‌ماند صدرایی که گاهی در سطور کتاب می‌آید تنهاست یا حورایی که یکبار سروکله‌اش معلوم نیست از کجا پیدا میشود، خواهرش است!

    دهکده خاک‌برسر اما عالی است. زنی که برای همراهی همسرش با پسر سه‌ساله‌شان عازم سوئیس می‌شود به همراه مهمانی یک ماهه در شکم.
    خواننده آنقدر محرم است که حتی با همسایه‌ها، دکتر زنان، مهدکودک‌ها و مراکز فعال برای زنان در لوزان، آشنا می‌شود. آنقدر که ممکن است شب تمام کردن کتاب، تا صبح خوابِ لوزان‌گردی ببیند.

    پ‌ن: البته تفاوت این دو کتاب فقط اطلاعات شخصی دادنِ دهکده نیست! همه بعدی بودن دهکده است و اینکه بعد تمام شدن کتاب، از لوزان اطلاعات خوبی نصیب خواننده می‌شود، ولی بعد از اتمامِ کوچه‌ها، پراگ هنوز ناشناخته در ذهن خواننده می‌ماند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۰ ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    سفر به شهر حافظ / روز اول

    چهارشنبه شش دی ۹۶

    فرصت بین دو ترم مدرسه که بچه‌ها مشغول امتحانات هستن، فرصت خوبی بود برای سفر زمستونه. احمد بشدت کار داشت و نمی‌تونست مرخصی بگیره؛ از هفته بعد هم دوباره ترم جدید مدرسه شروع میشد و خودم دیگه فرصت نداشتم. از طرف دیگه مرضیه و فاطمه چندین‌بار گفته بودن بریم شیراز و اصفهان؛ منم که از اردیبهشت پارسال که رفتم شیراز، بال‌بال میزدم تو پاییز یا زمستون یکبار دیگه برم شیراز و مسجد نصیرالملک عزیز رو تو این فصل ببینم.

    با فاطمه و مرضیه هماهنگ کردم و قرار شد چهارشنبه فاطمه از اصفهان بره شیراز و منم از تهران؛ تا شنبه شیراز باشیم و بعد باهم بریم اصفهان. مرضیه ولی نمی‌تونست مرخصی بگیره و باهامون بیاد اصفهان.

    برای چهارشنبه هفت صبح بلیط شیراز گرفتم. وقتی تو فرودگاه از احمد خداحافظی کردم و به سمت گیت پرواز حرکت کردم، حسی شبیه حسی که اول دبیرستان داشتم و برای اولین‌بار می‌خواستم مستقل از خانواده و با مدرسه برم مشهد، داشتم؛ حسِ استقلال که از یک طرف حسِ خوبیه و از طرف دیگه یک مقدار ترس و اضطراب داره؛ علاوه بر این، شبِ قبل تهران زلزله اومده بود و یک کم نگران بودم اگه دوباره زلزله بیاد و ریشتر زیادی داشته باشه و … من چطوری خودم رو به خونه و خانواده‌ام برسونم … قبل هر سفر، نگرانی‌های مختلف سراغ آدم میاد ولی با شروع سفر تقریبا به فراموشی سپرده میشن، مثل وقتی هواپیما اوج گرفت و بین ابرها پرواز کرد و چند ثانیه بعد فقط سفیدی بود که دیده میشد و هیچ نشونی از زمین نبود، سعی کردم اضطراب و نگرانی‌ها رو از خودم دور کنم.

    چهارمین سفرم به شیراز بود و تقریبا همه جاهای دیدنی شهر رو حداقل یکبار دیده بودم. این سفرم دو تا هدف داشت؛ دیدن مرضیه و دیدن مسجد نصیر تو آفتاب زمستونی 🙂 برای همین، زیاد اصراری به برنامه فشرده و رفتن به این سمت و اون سمت شهر، نداشتم. عصر با مرضیه رفتیم باغ ارم و دیدار سروناز. البته از هرکی پرسیدیم نمی‌دونست کدوم یکی از سروهای باغ، همون سروناز معروف هست؛ هیچ تابلویی و نوشته‌ای هم نبود. تا بالاخره موقع خروج از باغ، یکی از نگهبان‌های باغ بلندترین سرو باغ رو نشون‌مون داد و گفت سروناز مشهور ایشون هستن.

    باغ ارم، در واقع باغ گیاه‌شناسی شیراز هست و درخت و گیاه‌های مختلف رو میشه اونجا پیدا کرد. یادمه فروردین هفتاد و شش باغ ارم رو دیده بودم و فضای اون موقع با الان که زمستون بود و فصل سرد سال، خیلی فرق می‌کرد.
    دقیقا مشخص نیست این باغ برای اولین بار کِی و بدست چه کسی ساخته شده، ولی از دوران سلجوقی وجود داشته و معروفیتش بیشتر به دوره قاجار و ساختن عمارت وسط باغ برمیگرده که البته عمارت همیشه بسته است و امکان بازدید برای عموم وجود نداره 🙁
    فقط میشه تو خود باغ که باغ چرخید؛ سروناز معروف رو (اگه پیدا کرد) دید و حسرت دیدن عمارت سه طبقه ای که نصیرالملک ساخته و معروفه زیرش سردابی وجود داشته که از وسطش جوی آب میگذشته و محل زندگی اهل عمارت تو تابستون بوده رو کشید!

    بعد از دیدن باغ ارم، رفتیم دانشگاه شیراز و نماز مغرب عشا رو تو مسجد دانشگاه خوندیم. تصمیم داشتیم بریم دروازه قرآن. سوار تاکسی شدیم، راننده از مسیری رفت که از جلو آرامگاه حافظ رد میشد. دیدیم انگار حضرت لسان الغیب دعوت کردن به محضرشون شرفیاب بشیم؛ از ماشین پیاده شدیم و جهت فاتحه خوانی و تجدید دیدار! وارد حافظیه شدیم.
    حال و هوای شبهای حافظیه رو از روزهاش بیشتر دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی خلوت باشه و از بلندگوها هیچ آهنگ و صدایی پخش نشه و بتونی در آرامش و سکوت برای شاعر ” شب تار است و ره وادی ایمن در پیش، آتش طور کجا موعد دیدار کجاست” فاتحه بخونی.

    از حافظیه رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو کرمانی که بالای کوه کنار دروازه است.
    قبلا شیراز شش تا دروازه داشته که از اونها فقط دروازه قرآن مونده؛ البته دروازه قرآن هم چندبار خراب شده و دوباره تجدیدبنا شده. آخرین بار هشتاد و یکسال پیش، بخاطر اشتباه شهرداری با دینامیت ویران میشه و پونزده سال بعد یه بازرگان شیرازی دوباره دروازه رو میسازه و بعد از مرگش هم تو اتاقکهای کناری دروازه دفن میشه!
    زمان دیلمیان و زندیه( سازندگان دروازه) بالای دروازه، قرآنی خطی بوده برای اینکه مردم موقع خروج و ورود به شهر، از زیر قرآن رد بشن. بعدها قرآن خطی ب موزه سپرده میشه و نمیدونم قرآن دیگه ای جایگزینش کردن یا نه!
    دروازه قرآن برام یادآور خاطرات بیست سال پیش بود. فروردین هفتاد و شش؛ وقتی دخترکی ده ساله بودم و سرخوشی هام خیلی زیاد بود.

    با بابا رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو که تو کوه کنار دروازه بود. یه دختربچه ده ساله بودم که از دیدن یه طاووس بزرگ وسط میدون شهر ذوق زده شده بودم؛ از دیدن یه غار واقعی که میگفتن خواجو اونجا زندگی میکرده، شگفت زده بودم و سرخوش راه میرفتم؛ از خواهرم میخواستم با دوربینی که فقط ۳۶ تا عکس میشد باهاش گرفت و جیره کل سفرمون بود، یه عکس تکی ازم بگیره جوری که طاووس بزرگ پایین هم دیده بشه.
    هنوز هم وقتی آلبوم خانوادگی مون رو ورق میزنم و میرسم به عکس های دروازه قرآن اون سال، انگار یه حس خوشی تزریق میشه زیر رگم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
    دو سفر بعدی که سالهای بعد به شیراز داشتم، نشد بالای کوه و مقبره خواجو برم و خاطرات خوش ده سالگیم رو زنده کنم تا این سفر؛ با اینکه پرهای اون طاووس بزرگ وسط میدون نبود، با اینکه شب بود، با اینکه غار خواجو شده بود نمایشگاه خطاطی، با اینکه مجسمه بزرگ سر خواجو که یکی از خاطرات ده سالگیم بود، دیگه نبود، ولی همون حس خوش، قلب و روحم رو تسخیر کرد. حسی که نمیدونم چرا تو اون فضا برای من جاریه …

    خواجو تو ذهن من یه شاعرمرد مظلوم تجسم شده؛ نمیدونم چرا! شاید چون اشعارش و حتی خودش خیلی معروف نیستن

    چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۰۶ دی ۱۳۹۶ | دیدگاه (۳)

    نجف، شهرِ رویایی من

    شهر داره کم کم آروم میشه و خلوت.
    زوار اربعین دارن به شهر و کشورشون برمیگردن.
    حس دلتنگیِ عجیبی آدم رو میگیره وقتی تو خیابون و کوچه ها راه میره، وقتی از تفتیش ها سریع میگذره، وقتی بدون معطلی و هل و فشار وارد حرم میشه، وقتی به راحتی توی صحن جا برای نشستن و نماز خوندن پیدا میکنه؛

    حس دلتنگی از تموم شدنِ شور و شلوغی ایام اربعین

    خدایا این زیارت رو، آخرین زیارت زندگی مون قرار نده و هرساله نصیب همه شیعیان و عاشقان اهل بیت بگردان.

    صحن فاطمه الزهرا در نجف، که در روزهای قبل از اربعین، مالامال از جمعیت می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۲ ب.ظ روز ۲۳ آبان ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)