ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سفر به شهر حافظ / روز اول

    چهارشنبه شش دی ۹۶

    فرصت بین دو ترم مدرسه که بچه‌ها مشغول امتحانات هستن، فرصت خوبی بود برای سفر زمستونه. احمد بشدت کار داشت و نمی‌تونست مرخصی بگیره؛ از هفته بعد هم دوباره ترم جدید مدرسه شروع میشد و خودم دیگه فرصت نداشتم. از طرف دیگه مرضیه و فاطمه چندین‌بار گفته بودن بریم شیراز و اصفهان؛ منم که از اردیبهشت پارسال که رفتم شیراز، بال‌بال میزدم تو پاییز یا زمستون یکبار دیگه برم شیراز و مسجد نصیرالملک عزیز رو تو این فصل ببینم.

    با فاطمه و مرضیه هماهنگ کردم و قرار شد چهارشنبه فاطمه از اصفهان بره شیراز و منم از تهران؛ تا شنبه شیراز باشیم و بعد باهم بریم اصفهان. مرضیه ولی نمی‌تونست مرخصی بگیره و باهامون بیاد اصفهان.

    برای چهارشنبه هفت صبح بلیط شیراز گرفتم. وقتی تو فرودگاه از احمد خداحافظی کردم و به سمت گیت پرواز حرکت کردم، حسی شبیه حسی که اول دبیرستان داشتم و برای اولین‌بار می‌خواستم مستقل از خانواده و با مدرسه برم مشهد، داشتم؛ حسِ استقلال که از یک طرف حسِ خوبیه و از طرف دیگه یک مقدار ترس و اضطراب داره؛ علاوه بر این، شبِ قبل تهران زلزله اومده بود و یک کم نگران بودم اگه دوباره زلزله بیاد و ریشتر زیادی داشته باشه و … من چطوری خودم رو به خونه و خانواده‌ام برسونم … قبل هر سفر، نگرانی‌های مختلف سراغ آدم میاد ولی با شروع سفر تقریبا به فراموشی سپرده میشن، مثل وقتی هواپیما اوج گرفت و بین ابرها پرواز کرد و چند ثانیه بعد فقط سفیدی بود که دیده میشد و هیچ نشونی از زمین نبود، سعی کردم اضطراب و نگرانی‌ها رو از خودم دور کنم.

    چهارمین سفرم به شیراز بود و تقریبا همه جاهای دیدنی شهر رو حداقل یکبار دیده بودم. این سفرم دو تا هدف داشت؛ دیدن مرضیه و دیدن مسجد نصیر تو آفتاب زمستونی 🙂 برای همین، زیاد اصراری به برنامه فشرده و رفتن به این سمت و اون سمت شهر، نداشتم. عصر با مرضیه رفتیم باغ ارم و دیدار سروناز. البته از هرکی پرسیدیم نمی‌دونست کدوم یکی از سروهای باغ، همون سروناز معروف هست؛ هیچ تابلویی و نوشته‌ای هم نبود. تا بالاخره موقع خروج از باغ، یکی از نگهبان‌های باغ بلندترین سرو باغ رو نشون‌مون داد و گفت سروناز مشهور ایشون هستن.

    باغ ارم، در واقع باغ گیاه‌شناسی شیراز هست و درخت و گیاه‌های مختلف رو میشه اونجا پیدا کرد. یادمه فروردین هفتاد و شش باغ ارم رو دیده بودم و فضای اون موقع با الان که زمستون بود و فصل سرد سال، خیلی فرق می‌کرد.
    دقیقا مشخص نیست این باغ برای اولین بار کِی و بدست چه کسی ساخته شده، ولی از دوران سلجوقی وجود داشته و معروفیتش بیشتر به دوره قاجار و ساختن عمارت وسط باغ برمیگرده که البته عمارت همیشه بسته است و امکان بازدید برای عموم وجود نداره 🙁
    فقط میشه تو خود باغ که باغ چرخید؛ سروناز معروف رو (اگه پیدا کرد) دید و حسرت دیدن عمارت سه طبقه ای که نصیرالملک ساخته و معروفه زیرش سردابی وجود داشته که از وسطش جوی آب میگذشته و محل زندگی اهل عمارت تو تابستون بوده رو کشید!

    بعد از دیدن باغ ارم، رفتیم دانشگاه شیراز و نماز مغرب عشا رو تو مسجد دانشگاه خوندیم. تصمیم داشتیم بریم دروازه قرآن. سوار تاکسی شدیم، راننده از مسیری رفت که از جلو آرامگاه حافظ رد میشد. دیدیم انگار حضرت لسان الغیب دعوت کردن به محضرشون شرفیاب بشیم؛ از ماشین پیاده شدیم و جهت فاتحه خوانی و تجدید دیدار! وارد حافظیه شدیم.
    حال و هوای شبهای حافظیه رو از روزهاش بیشتر دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی خلوت باشه و از بلندگوها هیچ آهنگ و صدایی پخش نشه و بتونی در آرامش و سکوت برای شاعر ” شب تار است و ره وادی ایمن در پیش، آتش طور کجا موعد دیدار کجاست” فاتحه بخونی.

    از حافظیه رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو کرمانی که بالای کوه کنار دروازه است.
    قبلا شیراز شش تا دروازه داشته که از اونها فقط دروازه قرآن مونده؛ البته دروازه قرآن هم چندبار خراب شده و دوباره تجدیدبنا شده. آخرین بار هشتاد و یکسال پیش، بخاطر اشتباه شهرداری با دینامیت ویران میشه و پونزده سال بعد یه بازرگان شیرازی دوباره دروازه رو میسازه و بعد از مرگش هم تو اتاقکهای کناری دروازه دفن میشه!
    زمان دیلمیان و زندیه( سازندگان دروازه) بالای دروازه، قرآنی خطی بوده برای اینکه مردم موقع خروج و ورود به شهر، از زیر قرآن رد بشن. بعدها قرآن خطی ب موزه سپرده میشه و نمیدونم قرآن دیگه ای جایگزینش کردن یا نه!
    دروازه قرآن برام یادآور خاطرات بیست سال پیش بود. فروردین هفتاد و شش؛ وقتی دخترکی ده ساله بودم و سرخوشی هام خیلی زیاد بود.

    با بابا رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو که تو کوه کنار دروازه بود. یه دختربچه ده ساله بودم که از دیدن یه طاووس بزرگ وسط میدون شهر ذوق زده شده بودم؛ از دیدن یه غار واقعی که میگفتن خواجو اونجا زندگی میکرده، شگفت زده بودم و سرخوش راه میرفتم؛ از خواهرم میخواستم با دوربینی که فقط ۳۶ تا عکس میشد باهاش گرفت و جیره کل سفرمون بود، یه عکس تکی ازم بگیره جوری که طاووس بزرگ پایین هم دیده بشه.
    هنوز هم وقتی آلبوم خانوادگی مون رو ورق میزنم و میرسم به عکس های دروازه قرآن اون سال، انگار یه حس خوشی تزریق میشه زیر رگم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
    دو سفر بعدی که سالهای بعد به شیراز داشتم، نشد بالای کوه و مقبره خواجو برم و خاطرات خوش ده سالگیم رو زنده کنم تا این سفر؛ با اینکه پرهای اون طاووس بزرگ وسط میدون نبود، با اینکه شب بود، با اینکه غار خواجو شده بود نمایشگاه خطاطی، با اینکه مجسمه بزرگ سر خواجو که یکی از خاطرات ده سالگیم بود، دیگه نبود، ولی همون حس خوش، قلب و روحم رو تسخیر کرد. حسی که نمیدونم چرا تو اون فضا برای من جاریه …

    خواجو تو ذهن من یه شاعرمرد مظلوم تجسم شده؛ نمیدونم چرا! شاید چون اشعارش و حتی خودش خیلی معروف نیستن

    چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۰۶ دی ۱۳۹۶ | دیدگاه (۳)

    نجف، شهرِ رویایی من

    شهر داره کم کم آروم میشه و خلوت.
    زوار اربعین دارن به شهر و کشورشون برمیگردن.
    حس دلتنگیِ عجیبی آدم رو میگیره وقتی تو خیابون و کوچه ها راه میره، وقتی از تفتیش ها سریع میگذره، وقتی بدون معطلی و هل و فشار وارد حرم میشه، وقتی به راحتی توی صحن جا برای نشستن و نماز خوندن پیدا میکنه؛

    حس دلتنگی از تموم شدنِ شور و شلوغی ایام اربعین

    خدایا این زیارت رو، آخرین زیارت زندگی مون قرار نده و هرساله نصیب همه شیعیان و عاشقان اهل بیت بگردان.

    صحن فاطمه الزهرا در نجف، که در روزهای قبل از اربعین، مالامال از جمعیت می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۲ ب.ظ روز ۲۳ آبان ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    چهار روز بخصوص

    امسال تصمیم گرفتیم پیاده‌روی اربعین متفاوتی داشته باشیم. متفاوت از این جهت که برخلاف سال‌های قبل که سه الی چهار روز از نجف پیاده میرفتیم تا به کربلا برسیم، از نجف سوار ماشین شدیم تا عمود ۱۰۴۱ و سه روز و نیم در موکب شباب امیرالمومنین که توسط سیدهادی شیرازی ساخته و مدیریت می‌شود، ماندیم. در کارهای موکب و پذیرایی از زوار و مشایه‌ها و برخی کارهای موکب کمک کردیم، و ظهر روز چهارم پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم و بعد از غروب به شهر رسیدیم.

    و چه چهار روز قشنگی بود … تنفس در هوای زوار اباعبدالله و شاهد آمدن و رفتن‌شان بودن

    شبها گاهی با سیداحمد از دم موکب راه می‌افتادیم و بین پیاده‌ها حرکت می‌کردیم و بیست سی ستون جلو میرفتیم و دلمان پر می‌کشید برای سختی راه و پیاده رفتن‌های با کوله و نشستن‌ها و …

    نوشته‌ها و عکس‌های سفر امسال را می‌توانید با برچسب اربعین۹۶ دنبال کنید

     

    دو دقیقه زندگی

    بعد چندشب استقرار در موکب، امشب آخرین شبی است که اینجا هستیم. فردا بعدازظهر باید با تمام خاطرات این چندروز خداحافظی کنیم و برویم.
    تجربه امسال برایم با سالهای قبل بسیار فرق میکرد؛ از نجف سوار ماشین شده و به موکب آمدیم؛ چهار روز اینجا مستقر بودیم. از تهران برنامه های مختلفی برای این چندروز کشیده بودم ولی اکثرش را نتوانستم انجام بدهم؛ اما …
    میدانم دلم تا همیشه برای این چندشب و چند روز تنگ خواهد شد، همه آدمهایی که آمدند، رفتند و رسیدند… حتی دلم برای باحسرت نگاه کردن پیاده روها تنگ میشود…
    این دو دقیقه را ضبط کردم برای لحظات دلتنگی ام؛ بنشینم و درحالیکه چشم هایم بسته است تصور کنم خودم را در ساعت دوازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب پنجشنبه هجده آبان ۹۶ در کنار موکب شباب امیرالمومنین …

    گوش دهیم

    اللهم ارزقنا توفیق زیاره المعصومین فی الدنیا و شفاعتهم فی الاخره

    بازیِ دخترکان

    پشت محوطه‌ی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانواده‌ی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی می‌کنند و اتاق‌ها می‌شود محل زندگی ده بیست روزه‌ی آشپزها و خدامِ موکب.

    امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیش‌مان ماندند و استراحت کردند.
    خانواده‌ی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جمله‌ی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

    بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار ساله‌ی مهمان‌هایم را بردم پشتِ موکب تا کبوتر‌ها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ می‌زدند؛ با لبخندی نگاهشان می‌کردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدن‌هایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظاره‌گر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …

    لایوم کیومک یا اباعبدالله

     

     

    نفاخه

    به چندتا از بچه های آواره ترکمن، بادکنک دادیم؛ حالا چندنفر چندنفر میان پشت در موکب و درخواست “نفاخه” میکنن 🙂 هدی و زینب و حسین
    بچه هایی که سه سال و نیم از عمرشون رو اینجا، وسط بیابونهای اطراف کربلا گذروندن. هرسال که میایم، بزرگتر شدن؛ نمیدونم آرزو کنم سال دیگه اگه بیام مجدد، ببینمشون همین جا یا نبینمشون و برگشته باشن شهر خودشون.

    امروز با شادی دستکش یکبار مصرف دست کردن و کمک کردن برای جمع کردن زباله های اطراف موکب.

    سلام بر پدر و پسرِ آقای غریب

    از پنجره هتل که فاصله زیادی تا حرم نداشت، مشغول عکاسی از گنبد پدربزرگ و نوه بودم. تنظیمات دوربین رو تغییر میدادم و عکس میگرفتم. گاهی دستم تکون میخورد و عکس خراب میشد، گاهی هم تنظیمات مناسب نبود و عکسها پرنور یا کم نور و کج و معوج میشد … یکی از عکسهایی که گرفتم دستم تکون خورد، مطمئن بودم عکسی که ثبت شده خوب نیست و دوربین رو که پایین بیارم یه عکس با خطوط کج و معوج تو مانیتور دوربین میبینم، دستمو گذاشتم رو دکمه دلیت که تا عکس نمایش داده شد حذفش کنم و عکس بعدی رو بگیرم، ولی وقتی عکسو دیدم از حذف کردنش پشیمون شدم. انگار دستم تکون خورده بود تا این عکس اینطوری ثبت بشه؛ دوتا گنبد مثل دوتا کبوتر طلایی کنار هم در حال پرواز بودن!

    شاید به سمت مشهد

    ۲۵ ه-.ش. - 1


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۴ ق.ظ روز ۱۹ خرداد ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱)