می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

فرهنگ فارسی خردسال

یکی از سوالات متداول کودکان، معنی و مفهوم کلماتی است که می‌شنوند. والدین با آموزش صحیح معنای کلمات به کودک به او در فهم و یادگیری آنها و بکارگیری‌شان در جملاتش کمک می‌کنند.

کتاب “فرهنگ فارسی خردسال”معنی حدود چهارصد واژه که کودکان زیر هفت سال با آنها مواجه می‌شوند، توضیح و شرح داده است. واژه‌های این فرهنگ در موضوعاتی مانند خانه، شهر، روستا، جنگل، دریا و … تنظیم شده است. این موضوعات کمک می‌کنند کودکان با لایه‌های اساسی محیط اجتماعی و طبیعی خود بیشتر آشنا شوند.

بعضی واژگان ممکن است برای کودک کاملا تازه و ناآشنا باشند و خواندن این کتاب، او را با این واژگان جدید و معنایشان آشنا می‌کند. بسیاری از واژگان کتاب نیز برای کودک آشنا هستند و او از آنها در مکالماتش استفاده می‌کند. ولی مرور دوباره آنها باعث تمرین و تفکر بیشتر کودک در کاربرد آنها و درک معنایشان می‌شود. و این تمرین و مرور باعث ایجاد اعتماد بنفس در کودک به هنگام صحبت کردن و استفاده از واژگان و کلمات می‌شود. این استفاده درست از کلمات و دایره لغات و معانی زیاد به کودک  در تفکر و اندیشیدن بیشتر، کمک می‌کند.

برای خواندن کتاب ابتدا شخصیت‌های کتاب که در صفحه پنجم معرفی شده‌اند را به کودک معرفی کنید. کتاب را به فرزندتان بدهید و از او بخواهید یک تصویر را انتخاب کند. یا با توجه به علاقمندی‌هایش، کلمه‌ای را انتخاب کنید. از فرزندتان بخواهید آنچه درباره آن واژه می‌داند، بگوید. بعد توضیحات کتاب را آرام و شمرده بخوانید. بعد از خواندن توضیحات، درباره آن واژه با کودک صحبت کنید. سوال مطرح کنید. سعی کنید قدرت تفکرش را هرچه بیشتر فعال کنید. مثلا درباره واژه آسمان می‌توانید چنین سوالاتی بپرسید: آسمان چه رنگی است؟ چرا شبها رنگ آسمان عوض می‌شود؟ چه چیزهایی در آسمان می‌بینی؟

از کودک بخواهید اگر توصیف و تعریفی در ذهنش درباره آن واژه دارد بیان کند و اگر اشتباه اطلاعاتی دارد، با توضیح برایش رفع کنید.

تصویرگری کتاب جذاب و زیباست. می‌توانید بدون توجه به واژگان، بازی دیگری با توجه به تصاویر داشته باشید. مثلا تصاویر صفحات را بهم ربط دهید و داستان برایشان بسازید. از کودک بخواهید درباره تصاویر و جزئیات آن صحبت کند. دقت کنید کودک در توضیحاتش به واژه مورد اشاره آن تصویر میرسد یا خیر. این بازی می‌تواند میزان توجه کودک به جزئیات و تصاویر را نشان بدهد و با تشویق و کمک بزرگترها، در آن پیشرفت کند.

کتاب علاوه بر موارد بالا، بعلت اندازه بزرگ حروف، کتاب مناسبی برای تمرین روان‌خوانی کودکان کلاس اول می‌تواند باشد.

این مطلب یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری، چاپ شده است

نویسنده: مهناز عسگری
تصویرگر: کیوان اکبری
انتشارات: محراب قلم
مناسب برای کودکان دو تا هفت سال

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

نهاد کتابخانه‌ها سلام!

چند ماه پیش و بعد از اسباب‌کشی، رفتم به نزدیکترین کتابخونه و عضو شدم. همون موقعِ ثبت‌نام بهشون گفتم “من بیشتر کتاب‌های کودک نوجوان می‌خوام امانت بگیرم، اشکال که نداره؟” متصدی گفت “نه. میتونید هرکتابی امانت بگیرید.” یک هفته بعد که کارتم آماده شده بود، دو تا کتاب کودک دادم دست خانم کتابدار و گفتم “لطفا اینها رو برام ثبت کنید” خانم کتابدار که دقیقا همون خانم هفته قبل بود کتابها را گرفت و گفت “اینها که کتاب کودک هستن، شما با کارت بزرگسال نمی‌تونید اینها رو امانت بگیرید” گفتم “ولی هفته پیش موقع ثبت‌نام من دقیقا همین سوال رو از شما کردم و گفتید اشکال نداره” با چند دقیقه مکث و مشورت با همکارش، کتاب‌ها را برام ثبت کرد و به دستم داد.

دیروز برای امانت گرفتن کتاب به کتابخونه رفتم. متصدی محترم گفتند تا سه چهار ماه دیگه کتابخونه بخاطر تعمیرات تعطیل‌‌ه و کتابی امانت داده نمیشه! گفتم “حق عضویت ما چی میشه؟ تمدید میشه؟” گفتن “نه! تمدید نمیشه، اگه بخواین میتونید این سه چهار ماه با کارت عضویت این کتابخونه، برید کتابخونه‌های دیگه تهران که مثل ما برای نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هستند، لیست‌شون رو به تابلو زدیم” رفتم به سمت تابلو و لیست رو نگاه کردم؛ حدود چهل تا کتابخونه بودن که نزدیک‌ترینشون به این کتابخونه اون هم با ماشین شخصی حدود یکربع – بیست دقیقه راه بود!

یعنی پنج هزار تومنی که حق عضویت یکساله دادم، عملا برای هشت ماه قابلیت استفاده داره! مگر اینکه برای هربار سرزدن به کتابخونه دیگه‌ای یکربع بیست دقیقه با ماشین تو راه باشم! کاش حداقل این سه چهار ماه تعطیل بودن کتابخونه رو، به زمان پایان مهلت عضویتمون، اضافه می‌کردند نه اینکه بخاطر تعمیرات، مراجعه‌کننده را به کتابخونه‌های دیگه‌ی نهاد هدایت کنند!

کاش صدای ما را بشنوید!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تقدیم به پیشگاه تمامی عموزادگان شهیدم

    وقتی به زیارت شما می آیم، شمایی که در بالای کوه یا وسط صحرا یا در یک منطقه خارج از شهر و حتی روستا آرمیده اید؛ مدام به این فکر میکنم که چرا اینجا؟ اینجایی که بالای یک کوه است؛ آدم عادی که اینجا زندگی نمیکند؛ اینجایی که از مرکز شهر و روستا و ده دور است؛ اینجایی که “پرت” است، پرت از ما آدم ها! ما آدمهایی که هزار و خرده ای سال پیش زندگی میکردیم. حالا چه فرقی میکند من آن آدم باشم یا چند نسل قبل از من! مهم این است که شما از آدمها فرار کرده اید! پناه برده اید به دل کوه ها، به وسط جنگل و صحراها.
    از “من” انسان فرار کرده اید!
    چرا آمده بودید این سرزمین؟ به دنبال رضا (که سلام خدا بر او باد) آمده بودید؟ میخواستید پسر موسی بن جعفر را ببینید یا به زیارت قبرش بروید؟ نتوانستد وجود شما و نام شما را که به”اسد الله الغالب” میرسید تحمل کنند؟ دنبالتان کردند تا بالای کوه؟ تا وسط جنگل؟ تا دورترین نقطه از آبادی و شهیدتان کردند؟
    کاش که سرگذشت تک تکتان را میدانستم؛ میدانستم چگونه شهیدتان کردند؛ میدانستم بعد از شهادت با جنازه تان چه کردند؟ کفن کردند؟ یا مثل آقایمان حسین (که سلام و درود خدا بر او و اهل و اصحابش باد) بدون غسل و کفن رهایتان کردند و شاید چند روز بعد، چوپانی، زنی، کودکی به جنازه غرق در خونتان رسیده باشد و بر مظلومیتتان اشک ریخته و خاک را میزبان تن دیگری از اولاد علی کرده باشد.
    سلام خدا و فرشتگانش بر شما؛ بر امامزادگان مظلوم

    امامزادگان سلطان گروه آباد
    در پای کوه های کرکس، روستای اوره، شهرستان نطنز، استان اصفهان

    میلادتان مبارک آقای شهیدم 🌸🌹
    افتخارم این است نامم جزو فرزندان شماست، هرچند فرزند خلفی نیستم! دعا کنید برایم که دعای پدر در حق فرزند گیراست.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    داستانک

    چشمانم را می‌بندم و خودم را در صد و سی و پنج سال پیش که این خانه تازه ساخته شده بود، تصور میکنم؛
    محمدرضاخان قوام الملک سوم در تالار آیینه چند مهمان خانوادگی دارد! همهمه حرف زدن ها، صدای خنده های ریز زن ها و قهقهه مردها، آوای ریخته شدن شربتها در جام و قرچ قرچ صدا کردن دهان صاحبخانه موقع خوردن میوه های پوست کنده … می آید. تصویر مهمانان در آیینه های دورتادور اتاق افتاده و در هم منعکس شده و جمع ده نفری آنها را شلوغتر نشان میدهد.
    قوام در حال توضیح کارهای دوازده سال ساخت خانه به باجناقش است که ناگهان صدای افتادن شیئی بر زمین و شکستنش می آید! تالار ثانیه ای ساکت میشود و همه با نگرانی به سمت درب ورودی نگاه میکنند، از آینه روبروی درب ورود کنیزکی را میبینم که گنگ و منگ ایستاده و نمیداند چه کند! انگار تمام ترس و وحشت و مظلومیت رعیتهای تاریخ در چشمانش موج میزند؛ جلوی پایش بر روی فرش ابریشمی سینی بزرگ مسی غذا دمر افتاده و ظرفهای چینی پر از برنج و خورش شکسته و لب پر شده اطراف سینی افتاده اند! از بوی قیمه و بادمجان و ترشی و پررنگتر شدن قرمزی گلهای قالی و تکه های ریز کلم و هویج و لپه بر روی قالی میشود حدس زد شام چه بوده است، تکه های چینی سفیدی نیز کنار میز عسلی کوچکی افتاده و معلوم است سینی موقع افتادن گلدان سفید را هم باخود همراه کرده و همه باهم به زمین افتاده و شکسته اند …
    سکوت چند ثانیه ای تالار با صدای جیغ مانند زن قوام شکسته میشود! ظرفهای چینی از فرنگ آورده اش شکسته؛ گلدان سفید از جنس عاج فیل شان که از سفر هند باخود آورده بودند چندپاره شده … صدای خشدار و مردانه قوام در تالار میپیچد که به سمت کنیزک یورش میبرد … آخرین صحنه ای که میبینم همان چشمان پر از دلهره و وحشت و مظلوم تمام رعیت های تاریخ است که در چشم کنیزک جمع شده… دیگر تحمل ندارم چشمانم را باز میکنم و دختری چادر به سر و دوربین در دست را مقابلم در آیینه میبینم …

    vaadi.ir

    پ‌ن: این را برای یکی از عکس‌های اینستاگرام نوشتم! یکدفعه و بدون هیچ فکر خاصی و بدون هیچ ویرایش و تصحیحی! اینجا میگذارمش تا اگر روزی خواستم جدی‌تر به داستان‌نویسی فکر کنم از تصحیح همین داستان شروع کنم!

    پ‌ن۲: عکس متعلق به تالار آیینه در خانه زینت الملک شیراز است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۱ ق.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    دلم برایشان تنگ شده

    اسمش علی بود؛ از آواره های ترکمان شمال عراق. با چشمهای معصوم و لبخندی به لب.
    نزدیک یکسال بود خانه و زندگیشان را رها کرده و اواره شده بودند.
    شش ماه زندگی و خواب و بازی‌اش مشترک شده بود با چند بچه‌ی هم سن و سال خودش و مادرهایشان در یک حسینیه‌ی کوچک در شهر کربلا.

    جارو دستساز گرفته بود دستش و آشغالهای روی زمین را جارو میزد؛ صدایش کردم؛ نگاهش که به دوربین افتاد خندید و سرش را انداخت پایین و با همان لبخند جارو زد.
    《علاوی!* مطمئن باش به زودی به شهر و خانه‌ات
    برمیگری و دوباره با اسباب بازیهایت بازی میکنی و مدرسه میروی. نگذار لبخند معصومانه‌ات هیچوقت از صورتت پاک شود. فاستقم کما امرت 》
    vaadi.ir


    ورده، ورده شوف اهنا* ….
    هرچه صدایش میکنم، سرش را بالا نمی‌آورد، فهمیده میخواهم عکس بگیرم و بی‌محلی میکند.
    ورده، تنها بچه ای بود که نتوانستم با هیچ روشی دوست‌ش شوم و ارتباط بگیرم. مثل اسمش زیبا بود و ناز داشت … ورده یعنی گل یا گل رز

    vaadi.irده دقیقه نشد که با هم دوست شدیم. نه من حرف‌های عربی و ترکی‌شان را درست می‌فهمیدم، نه آنها حرفهای عربی فارسی من را؛ ولی دوست شدیم باهم. زینب ( دخترک سفیدروی مقنعه به‌سر وسط عکس) از بقیه خونگرم‌تر و اجتماعی‌تر بود، اسم بقیه را برایم گفت. علی، رقیه، زهرا، فاطمه … رقیه کوچک‌ترینشان بود، یکسال هم نداشت. خواستم بپرسم شما یکسال است آواره شده‌اید، رقیه کجا دنیا آمده؟ رویم نشد …. گفتم جمع شوید یک عکس دسته‌جمعی بگیرم. “آلا” دختر شروشور پانزده ساله‌ای بود، رفت از کنار دیوار چند کاسه بشقاب آورد و جلوی بچه‌ها گذاشت، گفت این ظرفها هم در عکست باشد. عکس را که گرفتم، گفت دوربینت را بده، دستش دادم و طرز کار با دوربین و لنز را یادش دادم، شروع کرد به عکس گرفتن از بچه ها و در و دیوار. رقیه را بغل کردم و گفتم از ما عکس بگیر و بعد با مادر رقیه که هم سن خودم بود یک عکس سه نفره گرفتیم  … گفتم دوربین را بده تا از خودت عکس بگیرم قبول نکرد و خندید و فرار کرد.
    چند روز است عکس هایشان را زیاد نگاه میکنم و دلم تنگ میشود برای خنده هایشان. برای زینب، علی، رقیه و آنهای دیگری که اسمشان را فراموش کردم.

    10932314_753359174748089_1423016420_n*عربها وقتی می‌خواهند پسربچه‌ای که اسمش علی است را با مهربانی صدا کنند، “علاوی” یا “علوچ” خطابش میکنند.

    * شوف یعنی ببین، اهنا هم یعنی اینجا

    پ ن: این عکس نوشته‌های سفر اربعین به عراق را در اینستاگرام گذاشته بودم، حیفم آمد اینجا نباشند.

    داعش که به شمال عراق حمله کرد، هزاران خانواده شیعه، سنی، غیر مسلمان ساکن شهرهای شمالی عراق از خانه و شهرشان فرار کردند و آواره شدند. بچه‌های در عکس، چند خانواده ترکمن عراقی بودند که شش ماه بود در حسینیه‌ای در کربلا ساکن بودند.

    بازنشر این مطلب: فارس نیوز  فرنگ‌نیوز


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۴ ق.ظ روز ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ | دیدگاه (۷)

    انارت را دو قسمت کن

    هر آدمی سرنوشت و قصه‌ای دارد؛ شاید بهتر است بگویم همه‌ی موجودات قصه و سرنوشتی دارند؛ مثل این انارها …
    اوایل مهر بود به گمانم که از انارهایی که از یزد فرستاده بودند، دوتایش رسید به ما. انارهای شیرین و خوشمزه یزدی. همان موقع ها راهی سفر شدیم. مشهد و بعد هم گلستان و مازندران؛ دوتا انار را هم بردیم تا طی راه بخوریم. یکی از انارها همان روز اول خورده شد ولی دومی ماند. ماند و خورده نشد و با ما برگشت تهران و داخل یخچال رفت. همانجا ماند تا دیروز که بالاخره برداشتم، دونش کردم و خوردیم. انار شیرین و خوشمزه ای بود.
    انگار که قسمت این انار این بود. از یزد بیاید تهران، برود مشهد و گرگان و ساری و… دوباره برگردد تهران و بعد از پنج شش ماه خورده شود.
    مثل سرنوشت بعضی از ما انسانها، سرنوشت پیچیده‌ای داشت.

    vaadi.ir

    عنوان، مصرعی از شعر آقای حافظ ایمانی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۹۳ | دیدگاه (۷)

    لعنت به مرز

    رفته بودیم مشهد؛ با ماشین خودمان.
    گاهی برای پیدا کردن خیابان‌ها و راحت رسیدن به مقصدی که داشتیم از جی‌پی‌اس استفاده می‌کردم، گاهی هم برای اینکه حسِ جغرافیایی‌ام آرام شود که الان کجا هستیم و چپ و راست خیابانی که داریم در آن حرکت می‌کنیم چه ساختمان‌هایی است و چقدر مانده تا برسیم به فلان‌جا جی‌پی‌اس موبایل را روشن می‌کردم.

    در راه برگشت، نقشه را نگاه کردم تا ببینم تا شهر بعد چقدر فاصله داریم؛ نزدیک قوچان بودیم و شهر دیگری به نام “عشق‌آباد” پایتخت ترکمنستان. کمتر از مقدار راهی که از مشهد آمده بودیم، راه بود تا عشق‌آباد! شاید یک ساعت، یک ساعت‌و‌نیم.

    vaadi.ir

    به همسر گفتم اگر مرزی نبود، اگر عبور و مرور به کشور همسایه راحت بود می‌توانستیم برویم عشق‌آباد و مردم‌ش را، زندگی‌شان را ببینیم؛ اما نمی‌شد.

    جهان بدون مرز، جهان زیباتری‌ست.
    ان‌شالله روزی چنین جهان‌ی را ببینیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    و یرزقنی من حیث لااحتسب
    از اول‌َش، همان اول اول که اولین قدم را برداشتیم، همه چیز یک‌دفعه‌ای بود؛ همه چیز. انگار هیچ‌چیز دست من نبود. حتی تصمیم‌هایی که گرفتم، کن فیکون شد و نفهمیدم چه شد که نشد!
    یک ماه پیش بود که تصمیم گرفتیم برای اربعین بریم، تصمیمی که در عرض ۵ دقیقه گرفتیم و سریع پاسپورت‌ها را فرستادیم برای گرفتن ویزا، بعد چند روز من پشیمون شدم از رفتن و گفتم میمونم تا کار مونده‌ای که داشتم را به سرانجام برسونم، پیگیری کردیم برای صادر نشدن ویزای من ولی گفتن دیگه نمیشه و وسط کارهاست و کنسلی نداریم، گفتیم اشکال نداره چه میشه کرد دیگه! پولمون سوخت.
    هفته پیش پیگیری کردم و فهمیدم برای انجام آن کار عقب افتاده دو ماهی فرصت دارم، به سرم زد که خوب یک هفته از این دو ماه را میرم سفر! تصمیم گرفتم برم ولی صبح که از خواب بیدار شدم دوباره منصرف شدم و دیدم نرم بهتره.
    ساعت ده یازده بود که یکی از دوستان بهم گفت چرا نمیری؟ ویزا که داری. دوباره هوای شدم. مثل خاکستری بودم که هی بادش میشدن و شعله ور میشد و دوباره اروم اروم خاموش میشد و سرد؛ و باز دوباره شعله ور … دوراهی سختی گیر کرده بودم … زنگ زدم مهتاب که تجربه دوبار رفتن را داشت و امسال هم راهی بود … پرسیدم میتونم نجف تا کربلا را با آنها باشم؟ شرایط آنحا و سفر را پرسیدم؛ وقتی مهتاب دل‌گرمی های لازم را بهم داد دیگه مصمم شدم یعنی دلم را زدم به دریا و بلیط گرفتم … بعد از بلیط گرفتن یاد یکی از کارهایی که یکی از دلایل نرفتنم بود افتادم ولی دیگه بلیط قابل برگشتن نبود … نمیدونم چرا قبلش فراموشش کرده بودم … و اینجوری در دقیقه نود! یعنی دو روز قبل از حرکت، من هم راهی شدم.
    چند ساعت مونده به حرکتمون و این را مینویسم و زمان بندی میکنم تا چند روز دیگه منتشر بشه … وقتی این نوشته منتشر میشه، ان شالله ما حرکت کردیم از نجف به سما کربلا… اولین روز پیاده روی … لطفا برام دعا کنید
    حلالم کنید

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲۵)

    می آید پرده دار کعبه

    آدم‌هایی که هم زیارت حرمین شریفین قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می‌شوند که «کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره کجا بری؟»

    خود من شخصا هیچ وقت نمی‌تونستم به جواب دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را دارد.
    ولی در طول این سفر نظرم فرق کرد.

    تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است.
    حضور در مسجدی که هزاران سال است خوارج و کفار آن را اداره می‌کنند و خود را خادم حرمین شریفین می‌دانند، اذیتم می‌کند.

    وقتی به یاد می‌آورم حسین علیه السلام برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده‌اند، خود، مال و خانواده‌اش را فدا کرد و امروز نمی‌توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده‌اش، زیارت عاشورا بخوانم، وقتی می‌بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می‌کنند و هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می‌گویند را، کفر و شرک می‌دانند و پیروان و عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می‌دانند، قلبم درد می‌گیرد.

    قلبم درد می‌گیرد وقتی آوای خوش قران را با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت‌های وهابی مکه و مدینه می‌شنوم، کسانیکه قران ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند.

    دلم می‌گیرد، می‌گیرد و دلتنگی می‌کند برای کربلا

    برای آن صحن و سرا
    وقتی در مدینه کنار بقیع و حرم ختم الانبیا می‌ایستادم، دلم برای بین الحرمین حسین علیه السلام و عباس علیه السلام پرپر می‌زد.
    وقتی کبوترهای بقیع را می‌دیدم یاد کبوترهایی می‌افتم که بعد از نماز صبح کنار حرم حضرت عباس علیه السلام جمع می‌شدند.

    دلم تنگ است.

    می‌آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و تمام این دلتنگی‌ها و غصه‌ها تمام شود
    می‌آید منتقم خون حسین علیه السلام

    می‌آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)