داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ملکه بطحا

    ۱. بیست سال پس از عام‌الفیل بود. برخی از جوانمردان قریش دور هم جمع شدند. دست در آب زمزم کردند و باهم پیمان بستند که اگر بر کسی از اهالی مکه یا بیگانه‌ای در این شهر ستمی رود، او را یاری کنند تا حق خود را از ظالم بگیرد. پیمان “حلف‌الفضول” از شریف‌ترین پیمان‌های میان عربها بود.
    “اسد بن عبدالعزی بن قصی” یکی از آن جوانمردان حاضر در پیمان بود؛ پدربزرگِ خدیجه

    ۲. حاکم یمن آمده بود مکه. می‌خواست حجرالاسود را با خود به یمن ببرد. خویلد بن اسد که از طرفداران آئین ابراهیمی بود، جلوی او ایستاد و نگذاشت دستی به حجرالاسود بزنند. ایمان او آنقدر بالا بود که باعث شد از سپاه بزرگ یمن نترسد. خویلد پدرِ خدیجه بود.

    ۳. برخی تاریخ‌نویسان نوشته‌اند سه سال قبل از عام‌الفیل بدنیا آمد، برخی نیز می‌گویند ده یا پانزده سال. در آن روزگار جاهلیت آنقدر پاکدامن و درستکار بود که “طاهره” خطابش می‌کردند.

    ۴. از ثروتمندترین زنان قریش بود و با مالش تجارت میکرد. روزی ابوطالب به نزدش آمد و درخواست کرد، مقداری از مالش را به برادرزاده‌اش بدهد تا با آن سرمایه به صورت مضاربه برایش کار کند. نام “محمدامین” را به نیکی زیاد شنیده بود. قبول کرد.

    ۵. غلامش “میسره” را در سفر تجاری به شام، همراه “محمدامین” فرستاد. در آن سفر، از همیشه بیشتر سود کرده بود. میسره برایش از کرامات محمد در سفر تعریف کرد. بیش از قبل شیفته‌ی محمد شد‌.

    ۶. زیبا بود. ثروت فراوان داشت. زیرک و باهوش بود. خواستگاران فراوانی از طبقه ثروتمند داشت. اما دلش با “محمدامین” بود. جوانی یتیم و بدون‌مال، اما درستکار و بااصالت. آنقدر شیفته‌اش بود که برخلاف رسم و رسوم خودش پا پیش گذاشت و از محمد خواستگاری کرد.

    ۷. محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) که از حرا برگشت و شرح آنچه گذشته بود را گفت، خدیجه بی‌درنگ به او و دینِ جدید ایمان آورد. اولین بانوی مسلمان.

    ۸. یکی از ثروتمندترین افراد جزیره‌العرب بود. هشتاد هزار شتر داشت در چندین کاروان‌ تجاری. همه‌شان را در اختیار پیامبر گذاشت. تمام ثروتش در راه اسلام صرف شد. خاصتا سالهای محاصره‌ی اقتصادی در شعب ابیطالب. پیامبر جایی گفت “اسلام جز به شمشیر علی علیه السلام و ثروت خدیجه سلام الله علیها برپا نشد”

    ۹. ده سال از بعثت می‌گذشت. فاطمه‌اش پنج ساله بود. در محاصره‌ی اقتصادی شعب ابیطالب بودند که از دنیا رفت. رفتنش آنقدر بر محمد صل الله علیه‌و آله سخت بود که نام آن سال را عام‌الحزن گذاشت. (ابوطالب نیز چند ماه قبل فوت کرده بود) پیامبر با ردایی که از بهشت آمده بود، خدیجه همسرعزیزش را کفن کرد و در قبرستان معلاه مکه به خاک سپرد.

    این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشته‌ام.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۰ ق.ظ روز ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    آدم‎های خوب شهر

    این نوشته، روایت دو روز «ماشین‌نشینی» من است؛ ماشین‌نشینی همان خطی سوار شدن است، همان تاکسی نشستن شاید.
    روایت‌های واقعی از شهر؛
    از #آدمهای_خوب_شهر و مهربانی‌هایشان
    🌸
    فاصله مدرسه تا خانه، زیاد نیست؛ از مدرسه، پنج دقیقه‌ پیاده‌ می‌روم تا به اتوبان برسم؛ کنار اتوبان می‌ایستم و یک کورس می‌نشینم و بعد مجدد کمی پیاده‌ میروم؛ زمانی اگر بخواهم حساب کنم، بیست دقیقه تا نیم ساعت می‌شود؛ بنابر اینکه ماشین زود گیر بیاید یا نه.
    کرایه آن یک کورس، دو هزار تومان است.
    شنبه گذشته، راننده‌ ماشین مردجاافتاده‌ شصت‌‌ساله‌ای بود. نزدیک‌های مقصد، کیف پولم را درآوردم تا حساب کنم؛ دو ده تومانی در کیفم بود. یکی‌شان را به سمت راننده بردم و معذرت خواستم که پول خرد ندارم. حرفم هنوز تمام نشده بود که گفت:«صلوات چی؟ صلوات داری بفرستی؟» نفهمیدم منظورش چیست؛ گفتم «بله؟» گفت:« میگم صلوات که بلدی، صلوات بفرست جای پول»
    نمی‌دانستم چه بگویم؛ مجدد عذرخواهی و تشکر کردم و پیاده شدم.
    🌸
    دوشنبه، کنار اتوبان ایستاده بودم و منتظر؛ خانمی سوار بر پژو کمی جلوتر از من ایستاد. به خیال اینکه کاری دارد و مجبور شده کنار اتوبان بیاستد، نگاهم را از ماشینش گرفتم و به سمت ماشین‌هایی که به سمتم می‌آمدند برگرداندم. ثانیه‌ای نگذشته بود که متوجه شدم دنده عقب می‌آید. به سمتش رفتم با این تصور که حتماً سوالی دارد و دنبال آدرسی است. پنجره را که پایین کشید گفت «کجا می‌خوای بری؟» مقصدم را که گفتم، کمی مکث کرد و گفت: «بشین، میبرمت» از مکثَش و واژه “میبرم” مشخص بود که مسیرش نیست و اصلا مسافرکش نیست.
    تشکر کردم و گفتم مزاحم نمی‌شوم. گفت: «سوار شو، اینجا خیلی بد سوار میکنن. خودم چندبار ماشین نداشتم و مجبور شدم اینجا وایستم. خیلی بد مسیره» تشکر کردم و سوار شدم.
    به رسم معمول خانم‌ها، سرصحبت بینمان باز شد؛ من معلمی بودم که به خانه می‌رفت و او زن خانه‌داری که به خانه خواهرش.
    برای رساندن من، مسیرش را تغییر داد و طولانی کرد.
    اواسط راه، تلفنش زنگ خورد و از اینکه گفت «دارم میام. ده دقیقه دیگه میرسم» فهمیدم خواهرش پشت خط است و کمی عجله دارد.
    به مقصد که رسیدیم، تشکر کردم و عذرخواهی. خواستم کرایه بدهم که با لحنی کاملا جدی و دوستانه قبول نکرد و گفت «اصلا».
    چه می‌توانستم کنم؟ مجدد تشکر کردم و آرزوی سلامتی و پیاده شدم.
    🌸
    بیایید از خوبی‌های آدم‌های شهرمان بنویسیم.
    همین مهربانی‌های کوچک، امید تزریق میکند زیر پوستمان؛ زیر پوستِ شهر.
    بیایید مهربان باشیم؛ همین مهربانی‌های کوچکمان، امید تزریق میکند زیر پوست‌مردم‌ِشهر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ روز ۰۸ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۱)

    از خانه‌ی خودمان شروع کنیم

    چگونه از همسرمان بخواهیم برای برگزاری افطاری ساده ما را همراهی کند؟

    🙇‍♂🙇‍♀گاهی بین زوجین برای ساده یا تشریفاتی برگزار کردن افطاری‌ها، اختلاف‌نظر بوجود می‌آید. در این مواقع باید چه کنیم تا همسرمان را به پهن کردن سفره‌های ساده افطاری تشویق کنیم؟

    ☺قدم اول زبان خوش است. بهترین کار دنیا را هم بخواهید انجام دهید، اگر زبان تند و تیز داشته باشید، نمی‌توانید اثر خوبی بر مخاطبتان بگذارید. نظرتان را با لحن و زبان مهربان و با احترام و بدون تحکم به همسرتان بگوئید و از او هم نظرش را بخواهید. این زبان خوش را تا پایان گفتگوی بین حفظ کنید، حتی اگر موفق نشدید همسرتان را قانع کنید.

    🤔بررسی کنید اختلاف سلیقه‌تان در بقیه امور زندگی نیز وجود دارد یا خیر. اگر یک طرف همیشه به دنبال سادگی است و طرف دیگر دنبال آبرو و حرف دیگران، باید به دنبال حل این مساله به صورت ریشه‌ای باشید. اگر شما به دنبال سادگی هستید باید با احترام به نظر طرف دیگر در طی زمان سعی کنید همسرتان را کیفیت‌گرا کنید و از کمیت‌گرایی و تنوع‌طلبی و اسراف خارج کنید.

    ✅با همسرتان صحبت کنید. زمانیکه هر دو سرحال هستید و فراغ بال دارید، بهترین زمان برای صحبت و مشورت کردن است. از مزیت‌های مهمانی ساده بگویید. مثلا از زمان زیادی که باید برای خرید یا تهیه غذای زیاد صرف شود بگوئید. یا اینکه تمرکز برای تهیه یک مدل غذا، می‌تواند کیفیت آن را نیز بالا ببرد.

    🌷به همسرتان بگویید که نوع افطاری شما، الگویی برای دیگران می‌شود و چه بهتر که سادگی در عین زیبایی و صمیمیت الگو شود تا اسراف و بریزوبپاش. برایش یادآوری کنید که اگر افطاری ساده بدهید، می‌توانید تعداد در ثواب افطاری دادن به روزه‌داران بیشتری شریک شوید و درنتیجه ثواب بیشتری ببرید.

    ☕لازم نیست برای زیبا نشان دادن سفره، از تعداد بیشتری از غذاها استفاده کنید. سلیقه به خرج دهید و سفره افطارتان را زیبا بچینید. باسلیقه و منظم چیدن سفره، نشان می‌دهد چقدر برای شما این سفره بااهمیت است. سفره را به اندازه مهمانان بیاندازید تا جای خالی در سفره نماند. می‌توانید از گل یا شمع برای زیباتر شدن سفره‌تان استفاده کنید.

    🌸یادتان باشد سادگی به معنای خساست نیست. مخصوصا برای مهمان، نباید خساست به خرج داد و باید از آنچه در توان داریم، مایه بگذاریم ولی نه به صورتیکه باعث اسراف و تجمل‌ شود.

    این مطلب در خامنه‌ای‌ریحانه منتشر شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۵ ب.ظ روز ۱۷ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    تربیت به سبک امام علی علیه‌السلام

    با الگوگرفتن از امام علی (ع) روحیه‌ی دستگیری از فقرا و نیازمندان را در فرزندان خود پرورش دهید

    🏴 این روزها که ایام شهادت مولای متقیان امام علی (ع) است، خیلی از والدین از تک تک ویژگی‌های اخلاقی آن حضرت برای تربیت بچه‌ها کمک می‌گیرند چرا که نسل شیعه باید شبیه امام خود باشد. یکی از بارزترین ویژگی‌های حضرت علی ع کمک به نیازمندان و فقرا بود. اما چگونه می‌توانید دغدغه‌‌ی دستگیری از نیازمندان را در کودکان و نوجوانان خود پرورش دهید؟

    👨‍👩‍👧‍👦 بزرگترها الگوی عملی برای بچه‌ها هستند. اگر شما فرزندی دارید یا کودک خردسالی در اطرافتان هست، بدانید آنچه که خودتان در زندگی انجام می‌دهید و به آن عمل می‌کنید، فرزندان هم به آن پایبند می‌شود. پس سعی کنید در درجه اول، خودتان دست به خیر باشید.

    🌸 یک کار خیر با هدف و هیجان‌انگیز برای فرزندتان تعریف کنید و از او بخواهید خودش را برای مشارکت در آن کار آماده کند. مثلا می‌توانید بگوئید “عیدفطر می‌خواهیم به مرکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست برویم و برایشان کتاب ببریم، تا آن روز میتوانی از بین کتاب‌هایت آنهایی را که برای هدیه دادن مناسب هستند انتخاب کنی و یا قسمتی از پول توجیبی‌ات را برای خرید کتاب کنار بگذاری”

    💡 در انتخاب کاری که می‌خواهید انجام دهید، از فرزندانتان هم‌فکری بگیرید. بگذارید فکر کند و هرآنچه از نظرش کار خیر تعریف می‌شود را بگوید و بعد با مشارکت هم، یکی را انتخاب کنید. می‌توانید برای روشن شدن ذهنش، چند نمونه از کارهای خیر را برایش مثال بزنید. مثل کمک به همسایگان سالمند، درس دادن به بچه‌هایی که در درس‌ها ضعیف هستند و توان مالی خوبی ندارند، کمک به برگزاری افطاری‌های ساده در محله و مسجد و کمک مالی به انسان‌های نیازمند.

    👭 اکثر نوجوانان به فعالیت‌های گروهی علاقه خاصی دارند. اگر بتوانید با مشارکت دوستان فرزندتان، گروه‌هایی برای کمک به فقرا تشکیل دهید و برای هرکدام هدفی تعین کنید، برگ برنده را برده‌اید. مثلا بگوئید می‌خواهیم شب قدر برای خانواده‌های نیازمند افطاری تهیه کنیم. گروهی را مسئول جمع‌آوری پول و کمک‌های مردمی کنید. گروهی نقش تهیه کننده مواد اولیه را بر عهده بگیرند. و به گروهی دیگر مسئولیت پخش و توزیع‌ مواد غذایی را بدهید.

    💰 نوجوانان را ترغیب کنید که از پول‌های خودشان برای مشارکت در کار خیر استفاده کنند. این عمل اگر تداوم داشته باشد، باعث می‌شود کنار گذاشتن بخشی از پول برای رفع نیازِ نیازمندان در وجود فرزندان‌تان که جوانان آینده هستند، درونی شود و با آن انس بگیرند.

    📚 خواندن کتاب‌ها و داستان‌هایی با موضوع نیکوکاری و احسان از زندگی و سیره‌ی ائمه بزرگوارمان، یکی دیگر از روش‌هایی است که می‌تواند در تشویق فرزند شما به انجام کارهای خیر موثر باشد. با پرس و جو از دوستان اهل مطالعه یا با جستجو در اینترنت، می‌توانید با این دست کتاب‌ها آشنا شوید و تهیه کنید.

    این مطلب، برای خامنه‌ای‌ریحانه نوشته شده است.
    لینک مطلب در اینستاگرام +

    چگونه نوجوانان‌مان را برای شب‌های قدر آماده کنیم؟

    اگر شما جزو والدینی هستید که فرزند نوجوان دارید، توصیه میکنم این مطلب را بخوانید. در این مطلب درباره راه‌هایی که والدین می‌توانند اجرا کنند تا شب‌های قدر برای فرزند نوجوانشان خاطره‌انگیز شود و با اشتیاق در مراسم‌ها شرکت کند، صحبت می‌کنیم.

    این نکته را همیشه به یاد داشته باشید که بهترین راه برای جذب نوجوانان به کار یا مساله‌ای، خاطره‌سازی از آن مساله برای آنهاست. با ماندگار کردن یک ماجرا در ذهن فرزندتان، مطمئن باشید او در آینده همیشه نسبت به انجام آن کار علاقه خواهد داشت. این هنر شما است که علاقه فرزند خود را پیدا کنید و آن را اجرا کنید.

    👭 نوجوانان علاقه دارند بیشتر زمان‌شان را با گروه دوستی‌ و همسالان‌شان بگذرانند. اگر بتوانید با والدینِ دوستانِ فرزندتان هماهنگ کنید و باهم به یک مراسم بروید تا بچه‌هایتان پیش هم باشند، قطعا فرزندتان از مراسم شب‌های قدر استقبال بیشتری می‌کند.

    🏕 اگر فرزندتان به بیرون رفتن و نشستن در پارک و مکان‌های عمومی علاقه دارد، می‌توانید افطاری شبِ قدرتان را آماده کنید و با خانواده به پارک بروید و آن روز را در فضای باز افطار کنید. این تغییر در سبکِ افطاری خانواده‌تان در ذهن نوجوان میماند، مخصوصا اگر به او بگویید “بخاطر تو، برای افطار امروز بیرون آمدیم”

    💻 به فرزندتان پیشنهاد دهید فضیلت و آداب شب‌های قدر را از مفاتیح یا اینترنت پیدا کند و برای شما توضیح دهد. حتی اگر تمایل داشته باشد، می‌تواند آن‌ها را در برگه‌ای بنویسد یا تایپ کند و آن برگه را به دیوار عمومی ساختمان‌تان بزنید. شما نیز می‌توانید از آن عکس بگیرید و در شبکه‌های اجتماعی‌تان منتشر کنید.

    🕌 نوجوانان از اینکه طرف مشورت قرار بگیرند، خیلی خوشحال می‌شوند. می‌توانید انتخابِ مراسم شب قدر را به عهده فرزندتان بگذارید. بگوئید امشب تو باید بررسی کنی و مراسمی که مناسب است را پیدا کنی تا همگی به آنجا برویم. می‌توانید هنگام برگشت به خانه، با ذکر خوبی‌های مراسم و تشکر از او اعتماد به نفسش را تقویت کنید.

    📿 لازم نیست نوجوان شما همه‌ی اعمال این شب‌ها را اجرا کند. اگر خسته شد، به اجبار متوسل نشوید. می‌توانید به او پیشنهاد دهید کتاب مورد علاقه‌اش را با خود بیاورد و زمانی را به مطالعه کتاب بپردازد.

    ✅ سعی کنید چرایی مراسمِ شبهای قدر را برای فرزندتان شیرین جلوه دهید. با او دوستانه صحبت کنید و از احتیاجی که ما بندگان به خدا و ارتباط با او داریم، حرف بزنید. از فرزندتان درباره این ارتباط و چرایی‌اش بپرسید. بگذارید صحبت کند و سعی کنید با زبانِ خودش، تفکراتش را هدایت کنید.

    این مطلب را برای خامنه‌ای‌ریحانه نوشته‌ام.
    لینک مطلب در اینستاگرام +