ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • همیشه خودمان باید بخواهیم!

    نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

    تاریخ تمدن، جلد اول

    ویل دورانت

    صفحه ۴۲


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    من یک زن خانه‌دار هستم

    ناخن‌های بلند برای خودتان

    انگار ما زنان خانه‌دار، ناخن بلند نداشته باشیم بهتر است؛بیشترین تلفات‌شان موقع ظرف شستن است.
    آخ از زمانی که برمی‌گردد …

     

    پ ن:ضمیر خودتان، نمی‌دانم دقیقا به چه کسانی برمی‌گردد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ | دیدگاه (۰)

    شب مادر

    در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
    در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

    با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ
    پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

    قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست
    شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

    هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
    یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

    یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان
    داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

    یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر
    ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

    او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
    یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را

    او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
    دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

    روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
    وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

    اما برای دخترش از عشق می‌گوید
    از بوسه‌‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را

    هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:
    یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

    مژگان عباسلو

    ما زن‌های متاهلِ ترسو

    زمان مجردی بارها اتفاق افتاده بود که درخانه تنها بمانم؛ یادم هست زمان به دنیا آمدن خواهرزاده‌هایم مادرم خانه خواهرم رفته بود و پدرم هم مسافرت و فاصله خانه خواهرم تا خانه ما زیاد بود و من که باید هرروز دانشگاه می‌رفتم و گاها سرکار، طی کردن هر روزه این راه برایم سخت بود و برای همین چند روزی تنها در خانه ماندم؛ در خانه‌ای بزرگ و حیاط‌دار. بدون هیچ احساس ترس و وحشتی. یادم است ترسِ یکی از دوستانم که ازدواج کرده بود از تنها ماندن در خانه بعد از تاریک شدن هوا را بی‌مورد می‌دانستم و فکر میکردم خودم خیلی شجاع هستم.

    ولی بعد از ازدواج انگارشجاعت‌م! کم شده؛ بعد  از تاریک شدن هوا حتی اگر ساعت شش عصر باشد، مدام به ساعت نگاه میکنم و منتظرم تا همسرم برسد، حتی از فکر تنها ماندن در شب هم می‌ترسم آن هم در خانه‌ای خیلی خیلی کوچیک‌تر از خانه پدری، خانه‌ای آپارتمانی که فقط با یک دیوار از همسایه‌ها جدا شده است وگاهی صدایشان را می‌شنوی، نه حیاطی دارد نه زیرزمینی؛ حالا شاید حالِ آن دوست قدیمی‌ام را درک می‌کنم.

    دلیل‌ش شاید این باشد که انسان، مخصوصاً زن‌ها، بعد از ازدواج به همسرشان وابسته می‌شوند، یک پناهگاه پیدا می‌کنند برای مواقع ترسیدن، ناراحت و خوشحال بودن، برای همه‌ی زمان‌هایشان و وقتی نباشد، می‌ترسند، هراس پیدا می‌کنند؛ انگار دلشان قرص شده است به کسی و بودن‌ش و وقتی نباشد، ترس و اضطراب پیدا می‌کنند. شاید یکی از مصداق‌های آیه لتسکنوا الیها همین‌جا باشد

    در این مواقع یاد کتاب‌هایی که از زندگی همسران شهید خوانده‌ام می‌افتم (مخصوصا دختر شینا) که آنها چه زن‌هایی بودند که آن هم نه در شرایط عادی که درشرایط جنگ وبمب‌باران، چطور روزها و شبها بدون همسرانشان تحمل می‌کردند؛ و اینکه اگر من هم در چنین شرایطی قرار بگیرم، می‌توانم تحمل کنم و بشوم همان دخترِ شجاع؟ که دلم قرص شود نه به بودن همسرم که به بودنِ خدای همسرم در کنارم و شرایط را تحمل کنم بخاطر آرمان‌های همسرم و دین‌مان؟

    بعدنوشت: این حسی‌ی که درباره‌اش نوشتم ترس نیست؛ حس دیگری است که در قالب ترس خودش را نشان می‌دهد.

    بازنشر در: لینک‌زن،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳۴)

    الهه‌ی درد

    همه میگن سلاح زن گریه‌س
    میگن اینم یه راه دلبریه
    نمی‌دونن  شبیه تنهایی
    اشک زن‌ها یه ارث مادریه

    کسی هیچ وقت باورش نمیشه
    سوختن توی ذات خورشیده
    که یه مادر بهای عاطفه شو
    با چروکای صورتش میده

    کَسی  باور نمی‌کنه؛ سخته
    روز و شب گرمِ سوختن بودن
    سخته، انقدر سخته که باید
    مرد باشی برای زن بودن

    سخته دیوار خانواده شدن
    زیرِ آوارِ درد خندیدن
    که بدونی همه فقط از تو
    دستپختِ لذیذتو دیدن!

    اینکه دلواپسِ همه باشی
    ولی هیچکس غمت رو نشناسه
    که عزیزات معتقد باشن
    نگرانیت یه جور وسواسه!

    تو دلت شور میزنه هر شب
    وقتی که خواب خونه شیرینه
    همه میخوابن و تو با دردات
    حبس  میشی توو این قرنطینه

    قِدمَتِ دردهات یک عُمره
    صحبتِ روز و ماه و سالش نیست
    شاهد گریه‌هات هیچ‌کس جز
    تارِ موهای روی بالِش نیست

    زن شدن امتحانِ سختی بود
    که تو با افتخار رَد کردی
    غمِ دنیا رو شونه‌های توئه
    مادرم تو الهه‌ی دردی

    حمیده سادات غفوریان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)

    حجاب مجریان شبکه آی‌فیلم

    حضور زنان در عرصه‌ی رسانه در قالب مجری‌گری برنامه‌های مختلف، یکی از شاخص‌ترین انواع حضور رسانه‌ای زنان است. برنامه‌های متنوعی که در صدا و سیما پخش می‌شوند، از برنامه‌های کودک گرفته تا برنامه‌های مهمان‌محور، نمود حضور اجتماعی زنان ایرانی می‌باشد.

    در این میان پوشش این زنان در برنامه‌های مختلف یکی از ابعاد قابل بررسی این حضور است. انتخاب رنگ و مدل پوشش، بسته به نوع برنامه و مخاطبانش شکل می‌گیرد. مخاطبانی که گاه کودکان می‌باشند و گاه یک برنامه‌ی اجتماعی و یا سیاسی.

    آن‌چه که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی قابل توجه است، تنوع و تفاوت نوع پوشش‌های استاندارد در هر شبکه است. این تفاوت به خصوص در شبکه‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی از جمله العالم، پرس‌تی‌وی و آی‌فیلم مشهودتر است. پوشش در این شبکه‌ها به نحوی‌ست که شاید گاه، عنوان حجاب اسلامی را نتوان بر آن‌ها گذاشت.

    این شبکه‌ها که با هدف پخش برنامه به زبان‌های عربی و انگلیسی آغاز به کار کرده‌اند و در اصل شبکه‌هایی ماهواره‌ای و برون‌مرزی‌ هستند، بر روی آنتن‌های دیجیتال درون‌مرزی نیز قابل دریافت می باشند و علاوه بر موفق بودن و جذب بینندگان زیاد در بین کشورهای دیگر، بینندگان زیادی نیز در داخل کشور پیدا کرده اند؛ به خصوص شبکه‌ی آی‌فیلم، ایرانیان زیادی را به بهانه تماشای سریال‌های قدیمی و پخش شده در سال‌های گذشته پای تلویزیون نشانده است.

    شبکه آی‌فیلم به خوبی توانسته جایگاه ویژه‌ای بین صدها شبکه ماهواره‌ای پخش فیلم و سریال در بین خانواده‌های مسلمان و عرب‌زبان پیدا کند. این جایگاه خوب، به واسطه‌ی نوع پوشش زنان فیلم‌ها و هم‌چنین مضمون داستان‌ها و عدم ِ داشتن صحنه‌های غیر اخلاقی در آن‌ها است.

    این شبکه که به صورت بیست و چهار ساعته به پخش برنامه می پردازد در بین فیلم‌ و سریال‌هایش از مجری‌های خانمِ عرب‌زبانی برای معرفی فیلم‌ها و بازیگران و هم‌چنین خواندن پیامک‌های ارسال شده توسط بینندگان و اجرای مسابقه‌ها استفاده می‌کند، مجریانی که سابقه حضورشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بی سابقه است.

    نوعِ پوشش مجریان آی‌فیلم عموماً با رنگ‌های بسیار شاد و روشن، بعضاً مانتوهای کوتاه و تنگ و نامناسب برای یک بانوی مسلمان است. هم‌چنین است نوع ِ صحبت کردن و حرکات دست و بدن آن‌ها. این در حالیست که لباس‌ها و حرکاتی که در این شبکه از مجریان آن دیده می‌شود اگر توسط یکی از مجریان شبکه‌های داخلی دیده شود، ممکن است به اخراج آن مجری بینجامد و سیلِ عظیمِ انتقادات به صدا و سیما را به دنبال داشته باشد.

    پرسشی که در این میان مطرح است این است که آیا پوشش‌ و حجاب اسلامی، تعریف و مصداقی معیار و استاندارد دارد؟ آیا می‌توان به صرف این‌که یک پوشش در میان مردم یک کشور مرسوم است، آن را شرعی و اسلامی پنداشت؟ و هم‌چنین آیا حجاب و عفت زنان مسلمان فقط در پوشش و نوع و طرز لباس پوشیدن آنها خلاصه می‌شود یا رفتار و طرز صحبت آنها نیز باید نماد یک زن مسلمان باشد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۶ ب.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    آسمانِ شهرم

    صبح وقتی مانتو و شلوار و چادرم را سر کرده بودم، از پنجره‌ی اتاق‌ نگاهی به حیاط کردم؛ برف می‌آمد؛ قلپ‌قلپ! رفتم سر کمد و چترم را برداشتم. نمی‌دانم از آماده شدنم تا بیرون رفتن‌م چقدر طول کشید، ولی وقتی در را باز کردم و پایم را در کوچه گذاشتم، هیچ نبود. یا چشم‌هایم اشتباه دیده بود اول صبحی یا برف سریع قطع شده بود. چتر در دستم بود، آماده‌ی باز شدن؛ ولی باز نشد، نه که نخواهد باز شود، احتیاجی نبود دیگر. با خودم بردمش، گفتم آسمان تهران این روزها حالِ خوشی ندارد، یک لحظه می گرید و می‌بارد چند دقیقه بعد آرام می‌شود و ساکت و حتی می‌خندند… نکند آسمانِ تهران زن است؟ چقدر مثلِ ما زن‌هاست این روزها …

    چتر در دست راه افتادم، در اتوبوس، مترو هیچ‌کس چتر نداشت، حتی یک نفر، یعنی چشم‌هایم اشتباه دیده بود آن تکه‌های درشت و سفید را؟ احساس می‌کردم نگاه‌هایی که کمان‌ه می‌شوند به طرف‌م، پرسشگرند، نگاه‌هایی کنجکاو و پر از تعجب. از چتر در دستم؟ از شالِ پشمی سرکرده‌ام زیرِ چادر؟ هرچه باشد سوال … چشم‌های من دروغ نگفتند؛ … راستی آسمانِ تهران زن است؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز ۰۷ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵)