داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • زنی که دوست نداشت منفعل باشد

    🔻در کاظمین متولد شد، دو سالش بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن او مانده بود و دو برادرش، سیدمحمدباقر و سیداسماعیل. آمنه اسم‌اش بود. وقتی یازده ساله شد، همراه برادران‌ش به نجف رفت. او هم می‌خواست درس دین بخواند. آن‌سال‌ها حوزه نجف قسمت خواهران نداشت، این بهانه باعث شد که استاد اصلی آمنه، برادرش سیدمحمدباقر شود. آمنه حیدر صدر، مشهور به بنت‌الهدی آن‌قدر با جدیت و تلاش درس خواند که تا درجه اجتهاد پیش رفت.

    🔹درس خوانده بود و فعال وقتش را گذاشته بود برای کار فرهنگی، از کلاس قرآن و امور دینی برای دختران جوان گرفته تا نوشتن داستان و رمان برای مجله‌ی الاضواء. شمشیر بسته بود که دخترها در مورد الگوها و غربی‌ها اصل ماجرا را بدانند و زود خودشان را نبازند. مدارس الزهرا(س) در شهرهای بغداد شعبه‌های مختلفی داشت. این مدارس وابسته به صندوق خیریه اسلامی بود. بنت‌الهدی سرپرست این مدارس شد. او برای آموزش بیشتر معلمان کلاس برگزار می‌کرد، چیزی شبیه به همین دوره‌های ضمن خدمتی که این روزها ما داریم. اما او در سال‌های ۱۳۵۰ یعنی ۱۳۱۰ شمسی، در روزهایی که رضا پهلوی تلاش می‌کرد به بهانه‌های مختلف بین نمد جمهوری و دیکتاتوری برای خودش کلاه جذابی بدوزد، این کار را انجام داد.

    🔸️به دانشجوها اهمیت می‌داد. برایشان وقت مشخص می‌گذاشت و سوالات‌شان را بی‌جواب نمی‌گذاشت. بهانه‌ای شد و مدارس را تحویل وزارت تعلیم و تربیت عراق داد. اما اسحله‌اش را زمین نگذاشت. نوشتن، وسیله‌ و ابزارش بود.

    🔹️زنان و دختران عراق را رها نکرد. اولین زن شیعه‌ای بود که برای دختران نوجوان داستان نوشت. او آن‌ها را ناخواسته وادار به تفکر می‌کرد. فعالیت سیاسی و روشنگری را با استاد، برادر، یار غارش، محمدباقر دنبال می‌کرد. قطعا شما هم تعجب کردید که در آن دوره از خفقان حزب بعث چنین روحیه‌ای چطور فعال مانده بود. برادرش را دستگیر کرده بودند. او هم زینب‌وار برای حسین‌ش سخنرانی و روشنگری کرد.

    🔸️بنت‌الهدی به حرم امیرالمومنین(ع) رفت و در خطابه‌ای غرا در خصوص دستگیری سیدمحمدباقر صحبت کرد. او با این سخنرانی آتشی روشن کرد که دامنه‌ آن از نجف شروع شد و تا بغداد، کاظمین، فهود، نعمانیه، حتی لبنان و بحرین و ایران … کشیده شد.

    🔹️دولت بعث برای خاموشی این آتش دست به کار شد و او را دستگیر کرد و به شهادت رساند؛ آمنه به برادرش رسید. این خواهر و برادر طاقت دوری هم را نداشتند و هر دو در ۲۴جمادی‌الاول ۱۴۰۰ قمری به دست رژیم بعث عراق به شهادت رسیدند.

    این مطلب را برای مجله واو به مناسبت سالروز شهادت بنت‌الهدی صدر نوشته‌ام.

    روضه‌ای زنانه

    زینب، ام‌کلثوم، رباب، فاطمه، ام‌وهب و بانوان دیگری که اسم‌تان را نمی‌دانم، سلام بر شما.
    می‌دانید، امروز فکر و خیالم، مدام پیش شما بود.
    آمده بودم مدینه؛ ماه رجب بود و من نشسته بودم کنج خانه‌تان.
    شما داشتید آماده رفتن می‌شدید.
    حسین علیه‌السلام گفته بود باید برویم، باید از این شهر هجرت کنیم.
    می‌خواستند بیعت بگیرند از نوه رسول‌الله برای نوه شراب‌خوار ابوسفیان؛ و حسین گفته بود بار ببندید که از این شهر می‌رویم.
    «فخرج منها خائفاً یترقب. قال رب نجنی من القوم الظالمین»*

    کز کرده بودم کنج خانه و نگاه‌تان می‌کردم.
    بچه‌ها را آماده می‌کردید.
    خانه را مرتب می‌کردید.
    وسایل سفر را جمع می‌کردید؛ لباس‌ها، خوردنی‌ها … زره‌ها و کلاه‌خودها؛ وقتی دست می‌کشیدید روی زره و خاکش را پاک می‌کردید نمی‌دانم چه در دلتان گذشت… سکوت شد و چشم‌تان به جایی خیره ماند.
    نگاه می‌کردید به بازی و خنده بچه‌ها در خانه؛ به بالا و پایین پریدن‌هایشان؛ به لباس‌هایشان؛ به گوشواره دخترکان‌تان.
    ما زن‌ها وقتی می‌خواهیم به سفر رویم، وقتی می‌خواهیم خانه‌مان را ترک کنیم، خانه را تمیز می‌کنیم، مرتب می‌کنیم تا وقتی برمی‌گردیم دل‌مان قرص باشد؛ تا کدبانو بودنمان را نشان همسرمان دهیم؛ اما شما وقتی برگشتید… آه… اصلا برگشتید؟

    کز کرده بودم کنار خانه و نگاه‌تان می‌کردم.
    کاروان آماده حرکت بود و شما، و شما آخرین نگاه مصمم‌تان را به خانه کردید. خانه‌ای که پدر داشت، پسر داشت، عمو داشت، برادر داشت، رقیه و اصغر داشت…
    در بسته شد. شما رفتید؛ با قلبی لبریز از اعتقاد به امام‌تان رفتید و منِ کز کرده در کنج خانه، زانوهایم را در بغل گرفتم و های‌های گریستم. برای دلِ لرزان خودم گریستم. گریستم و گریستم.

    *آیه بیست و یک سوره قصص که در تاریخ آمده امام موقع خروج از مدینه، این آیه را خواندند. موسی در حالیکه ترسان بود و منتظر حادثه‌ای بود از شهر خارج شد و گفت خدایا از قوم ظالم مرا نجات ده.

    پ‌ن: خیال است دیگر، هرجا میرود، هرجایی را تصور می‌کند. حتی اگر در دنیای واقع نبوده باشد. خُرده مگیرید به خیالی که برای دل‌ش پرواز میکند و می‌گِرید.

    خیال شده در تاسوعا حسینی مطابق با هجده شهریور نود و هشت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۰ ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    من مانده بودم و مهربانی صاحبخانه

    ستونهای کنار جاده از نجف تا کربلا را شماره گذاری کرده‌اند. از یک تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو. قبل از رسیدن به عمود یک، حدود دویست عمود را در خود شهر نجف باید طی کنید، از کنار وادی الاسلام بگذرید تا از شهر خارج شوید و به عمود یک برسید!
    عصر چهارشنبه نوزدهم آذر از مولا خداحافظی و از خیابان «بنات امام حسن» پیاده روی را شروع کردیم. چند ستون مانده تا رسیدن به عمود یک، به دعوت «ام فاطمه» به خانه‌شان رفتیم برای نماز، شام و خواب. وسایل  ساکم را گرفت و هرچه اصرار کردم بدهد تا خودم بیاورم‌شان قبول نکرد و خودش تا خانه‌شان که پنج دقیقه‌ای تا جاده فاصله داشت برد.
    غیر از ما، چند خانوادهٔ عرب، یک خانواده مشهدی و یک خانواده اهوازی که از «دیوانیه» پیاده آمده بودند، مهمانشان بودند. آب خانه قطع بود و صاحبخانه عذرخواهی می‌کرد که باید با پارچ وضو بگیریم و امکان حمام رفتن نداریم.
    نماز را که خواندیم، سفره شام را پهن کردند؛ ماش پلو و کاسه‌ای پر از گوشت. ترشی و دسر…
    برای خواب به طبقه بالا رفتیم، اتاق‌ها پر بود از تشک و لحافهای پهن شده برای استراحت زوار… بگذریم که ما دختران ایرانی با دختران جوان خانواده میزبان در یک اتاق جمع شدیم و تا ساعت دوازده بیدار بودیم و صحبت می‌کردیم و عکس و فیلم گوشی‌هایمان را به هم نشان می‌دادیم و سر به سر دختر جوان خانواده می‌گذاشتیم که تازه عقد کرده بود و گاهی داخل کمد لباس‌ها پیدایش می‌کردیم در حال صحبت با نامزدش…

    خانه‌شان

    صبح برای نماز، آب وصل شده بود ولی برق رفته بود! دوباره عذرخواهی صاحبخانه… راه پله‌ها و دستشویی را با چراغهای شارژری کوچک روشن کرده بودند.
    نماز را خواندیم و به دعوت صاحبخانه نشستیم پای سفره صبحانه که با یک شمع روشن شده بود. صمون، پنیر، تخم مرغ محلی، ارده شیره و چای.
    خدیجه، زیتون، ایمان و (اسمش یادم نیست) چهار خواهر اهوازی زود‌تر از همه خداحافظی کردند و صبحانه نخورده، رفتند. فاطمه و زهرا و بقیه دختران صاحبخانه خواب بودند، چاره‌ای نبود باید می‌رفتیم. از خانمهای مهربان خانه خداحافظی و تشکر کردیم و راهی شدیم.
    پ. ن: شب قبل، خانم مشهدی از‌ام فاطمه تقاضای ساک کرد،‌ام فاطمه از زیر تخت دو ساک بزرگ بیرون آورد و گفت هرکدام را خواستی بردار. یک ژاکت مشکی نو را هم از کمد درآورد و هدیه کرد به دخترش. خانواده مشهدی هرچه اصرار کردند که نمی‌خواهد، قبول نکرد. صبح نیز ایمان تقاضای یک روسری سیاه از‌ام فاطمه کرد و دقیقه‌ای بعد خواسته‌اش اجابت شد.
    و من مانده بودم از مهربانی صاحبخانه و بزرگی قلبش

    vaadi.ir

    بازنشر: اربعین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۷ ق.ظ روز ۰۹ دی ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    لطم‌؛ مراسم عزاداری زنان عرب

    مراسمِ عزاداری در شهرها و فرهنگ‌های مختلف، مدل و آئین خاص خود را دارد. مثلا مردم شهر یزد، ظهر عاشورا مراسم نخل برداری دارند، مردم زنجان در هشتم ماه محرم همگی در مسجد جامع این شهر جمع می‌شوند و در یک دسته بزرگ در خیابان اصلی شهر حرکت می‌کنند؛ یا مراسم شمع به دستان مردم تبریز، یا مشعل‌گردانی اعراب، یا مراسم خاصِ مردم بیجار و خرم‌آباد، همگی نمونه‌هایی از مراسم خاص عزاداری سیدالشهدا هستند.

    عزاداری زنان عرب نیز تعاریف مخصوص خود را دارد که بدان “لطم” می‌گویند. لطم در لغتنامه دهخدا به معانی طپانچه زدن، بر رخسار و اندام زدن، سیلی زدن، پنجه بر روی زدن آمده است.

    مراسم لطم‏ تنها مختص دهه‏‌ی عاشورا و عزاداری‌های مذهبی نیست و اعراب در سوگواری و عزاداری‏‌های غیرمذهبی و عمومی نیز مراسم لطم را اجرا می‌کنند و تنها تفاوت آن، در مضمون و نوحه و مرثیه‌ایست که خوانده می‌شود.

    مراسم لطم بدین‌گونه است که همه‌ی زنان حاضر در مجلس بلند می‌شوند و به صورت دایره‌وار کنار هم می‌ایستند، به این کار “ثکیله” می‌گویند، اگر مجلس غیرعمومی و زنانه باشد همگی روسری و حجاب خود را در می‌آورند، “ملا” که همان مداح مجلس است شروع به نوحه‌خوانی می‌کند و زنان به سمت راست خود شروع به حرکت می‌کنند و با برداشتن یک قدم سر و نیم تنه خود را به سمت پائین دایره می‌آورند و خم می‌شوند و موهایشان به سمت پائین پریشان می‌شود و سپس سر و نیم تنه به بالا می‌رود و قدم دیگری به سمت راست برداشته می‌شود؛ به این پریشان شدن موها “نفحی” می‌گویند.
    هنگام خم شدن به سمت پائین انگشتان هر دو دست را در حرکاتی پشت‌سرهم و مکرر به پیشانی می‌زنند که به این حرکت “جولی” می‌گویند، گاهی اوقات هنگام لطم بر پیشانی، بدن یک بار به‏ طرف راست و یک بار به چپ برمی‏‌گردند.

    زنان مسن و آنهایی که توانایی چرخیدن و اجرا کردن مراسم نفحی را ندارند، در بیرون از دایره می‌ایستند و مراسم “جولی” و سینه‌زنی را انجام می‌دهند.
    بعضی از زنان برای این مراسم لباس خاصی می پوشند که شبیه یک عبای گیپورمانند است و به آن “هاش‌می” می‌گویند.

    نوع خواندن اشعار عربی ملا، مانند مداحان ایرانی سبک و ریتم‌های خاصی دارد،مثل هوسه و فزاعیه؛ گاهی اوقات ملا چند بیت را تکرار می‌کند و زنان نیز با صوت آحا، آحا که معادل همان واویلا فارسی است، و کوبیدن بر سرو شانه‌هایشان او را همراهی می‌کنند و جمله را تکرار می‌کنند.تقریبا چهار بیت مصیبت‏ چهار بار خوانده می‏‌شود و جمعیت هربار بیت نوحه را تکرار می‏‌کنند. بیت آخر نام امام حسین(علیه‌السلام) آورده می‌شود و  جمعیت همان‏طور که بر سر می‌‏زنند، به‏ طرف بالا می‏‌پرند و این بیت را بارها تکرار می‏کنند.
    مراسم با تکرار نام امام حسین علیه‌السلام و جمله “ابد‌والله ماننس حسینا” تمام می‌شود.

    هرسال در دهه اول محرم این مراسم در حسینیه‌ی نجفی‌های تهران(حیدریه نجفی ها) در خیابان ایران و حسینیه کربلائی‌ها در چهارراه گلوبندک برگزار می‌شود و بانوان و خانم‌های علاقمند به دیدن این برنامه، میتوانند در این مراسم شرکت کنند.

    این مطلب برای زنان‌پرس نوشته شده است.
    بازنشر این مطلب: باشگاه خبرنگاران، شفاف،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۲ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲۰)

    ‫کد کیدک، اسع سعیک، والله لا تمحو ذکرنا‬

    فاصبر … ان وعد الله حق …‬


    ‫ریحانه بمان و زینبی باش …‬


    ‫در مقابل شلاق‌های ابالهب و روچیلد …‬


    ‫بمان … که وعدۀ نابودی از خدای بود و نبود برای آنان آمده است

    معنای تیتر: حیله‌ات را به کار گیر و تلاشت را بکن، که به خدا نمی‌توانی نام ما را محو کنی.
    جملۀ حضرت زینب (سلام‌الله علیها) خطاب به یزید بن معاویه‬


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۶ ق.ظ روز ۱۲ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    تغییرات فرهنگی و اجتماعی کشور عراق طی سال‌های اخیر

    اولین باری که به کشور عراق سفر کردم، سال هشتاد و پنج بود، عراق‌ی که سه سال از حمله آمریکا به کشورش می‌گذشت و هنوز ناامن و کشوری جنگ‌زده بود. علاوه بر جنگی که در این کشور صورت گرفته بود و زندگی شهری را کمی از حالت نرمال و عادی خارج کرده بود، سال‌های حکومت صدام و خفقان و جلوگیری از هرگونه پیشرفت و رفاه شهری، چهره شهرهای این کشور را، کثیف و کمی دور از تمدن امروز نشان می‌داد.

    یادم هست در همان سال یا سال‌های بعدش، در یکی از خیابان‌های اصلی شهر نجف گوسفندی ایستاده بود و مشغول شیر دادن به بزغاله‌اش بود یا چندین‌بار شاهدِ حرکتِ قاطر و الاغ در خیابان‌ها‌ی نجف بودم.

    غیر از چهره‌ی زندگی شهری و خیابان‌ها و ساختمان‌ها، نوع لباس و پوشش مردم این شهرها هم کمی متفاوت بود، زن‌ها اکثراً چادرهای مشکی عربی نه چندان تمییز و نو بر سر و دمپایی مشکی بر پا بودند و مردان هم اکثراً با دشداشه عربی و دمپایی بودند. چهره‌ی مردم شهر بیشتر تداعی‌گر اعراب بادیه بود تا عرب‌های شیخ‌نشین و متمول.

    در طیِ سفرهای دیگرم به شهر عراق تا سفر آخرِ چند ماه قبل‌م به این کشور، به غیر از عمران و آبادی در شهرها و خیابان‌های این کشور، متوجه تغییر در نوع پوشش و تعاملات اجتماعی مردم سرزمینِ بین‌النحرین شدم؛ پوشش زنان در شهرهای نجف و کربلا گرچه هم‌چنان چادر مشکی است ولی رنگِ روسری‌ها از مشکی به رنگ‌های روشن و غیرتیره تغییر کرده بود، آبی، سبز، کرم، بنفش. رنگ‌های روشن و خیلی خوبی بود که به وفور در زیرچادرهای عربی و تمیز زنانِ عرب دیده میشد.
    در شهرهای کاظمین و بغداد نیز پوشش غیرِ چادر مثل مانتوهای بلند یا کت و دامن، بلوز و دامن خیلی بیشتر از سال‌های قبل دیده میشد. لباس‌هایی با رنگ های روشن و متفاوت.

    بالتبع پوشش مردان هم در کنارِ دشداشه‌های بلند عربی به کت و شلوار، تی‌شرت و شلوار، بلوز و شلوار تغییر کرده بود.

    این تغییرِ سبک زندگی و پوشش در بین مردانِ سرزمین نخل‌ها که البته نظرِ شخصی من از مشاهدات‌م است و نه یک تحقیق جامعه‌شناختی و دقیق بر روی مردم این سرزمین، از نگاهِ خودم دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد:

    1. در زمانِ حکومتِ صدام، بسیاری از مردمِ اصیل و بافرهنگِ عراق به دلیل سخت‌گیری‌ها و اخراج‌ و تبعید‌ها و کوچ‌های اجباری حکومت از شهرهای اصلی و مذهبی و حتی از کشور عراق خارج شدند و به جایِ آنها عرب‌های بادیه با فقر فرهنگی در شهرها ساکن شدند. این کوچِ اجباری و تخریبِ بافت‌های شهری یکی از نقشه‌های صدام بود که از توسعه پیدا کردنِ شهرهای مذهبی به عنوان مراکزِ فرهنگی جلوگیری کتد. در آن سال‌ها صدام حتی به عتبات اجازه داشتن کتابخانه را نمی‌داد و کتابخانه‌های حرم‌ها طی چند سالِ اخیر شروع به فعالیت و جمع‌آوری کتب کرده‌اند. خانواده‌های فعال و فرهنگی آن زمان توسط حکومت بعث یا کشته میشدند یا طرد و اخراج، جدای از این مساله آن نوعِ تربیت و مسیر فرهنگی در سال‌های حکومت بعث، هرنوع فرهنگ و پیشرفت فرهنگی را در بین مردم از بین می برد و برای همین مردمان این کشور از تربیت صحیح و اسلامی محروم بودند. (یادم هست آن سال های اول، اکثر مردم نماز جماعت را بلد نبودند و وقتی در حرم‌ها نماز جماعت برپا میشد، اصلا نمی‌دانستند چطور باید چنین نمازی بخوانند). با پایان حکومت صدام و حزب بعث، بسیاری از خانواده‌های اصیل که از شهر و کشورشان دور افتاده بودند به شهرها برگشتند و بافت شهری به بافت مطلوب تغییر پیدا کرد؛ می‌توان بازگشت مردمانِ اصیل و بافرهنگ به شهر‌ها را یکی از دلایل تغییر در نوع پوشش‌ها و فرهنگِ مردم عراق دانست.
    2. یکی دیگر از علل این تغییر به نظر من، تبلیغاتِ فرهنگی آمریکا و غرب در این کشور است که ممکن است در پوشش‌های مختلف به مردم این سرزمین تزریق شود و ذره ذره و کم‌کم باعث تغییر و تحولات فرهنگی و اجتماعی بشود.
    3. علت دیگر از نظر من، زیاد شدن رفت‌و‌آمد و مسافرت بین مردم این سرزمین و کشورهای مسلمان دیگر و بالاخص ایران است؛ سفرِ زنان و مردان ایرانی با پوشش و رنگ‌های مختلف و هم‌چنین سفرِ عراقی ها به ایران و دیدنِ مردم سرزمینِ مسلمان و شیعه‌نشین ایران، می‌تواند یکی از علل اصلی این تغییر در پوشش مردم عراق باشد.

    این تغییر در نوعِ رفتار و پوشش و فرهنگ، طی پنج سال سفر به عراق و شهرهای این کشور، برای من به عنوان یک شهروندِ مسلمان ایرانی جالب بود و البته جای سوال داشت و امیدوارم اکثرِ این تغییرات به علتِ اول مرتبط باشند تا علت دوم و سوم.
    عکس‌های بیشتر در رابطه با این موضوع +