ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • گوش‌هایش

    فاطمه طبقه پایین خواب بود. من و بهار، دخترش، روی تخت‌های بالا نشسته بودیم. خسته بودم. از سفر ده روزه و سختِ سیستان و بلوچستان برمی‌گشتیم. بهار با چند عروسکی که از آنجا خریده بودیم مشغول بازی بود و گاهی با من حرف میزد و شریک بازی‌اش میکرد.
    خوابم می‌آمد؛ گفتم: “بهار بسه خاله؟ بخوابیم؟”
    برخلاف تصورم قبول کرد. تختش را مرتب کرد و دراز کشید. چند ثانیه نگذشته بود که صدایم کرد و گفت: “خاله میتونی #گوشواره‌هامو دربیاری؟” در تاریکی و با چشمان نیمه‌باز سعی کردم گوشواره‌‌ها را درآورم، ولی نتوانستم.
    گفتم “با اینا نمیتونی بخوابی؟” گفت “نه، دراز میکشم میره تو گوشم.”
    چراغ را روشن کردم. نشستم کنارش و آرام سعی کردم از گوشش دربیاورم. لاله گوشش نرم بود و نازک آنقدر که میترسیدم برای درآوردن قلاب گوشواره، کمی فشارش دهم، مبادا گوش بهارِ پنج ساله زخم شود؛ آخر مثل برگ گلی لطیف بود.
    دستانم لرزید. از وسط بیابان‌های مسیر زاهدان تهران، پرت شده بودم به بیابان‌های کربلا. سعی میکردم از گوش دخترکی پنج ساله به آرامی گوشواره‌اش را دربیاورم و ذهنم رفته بود جایی دیگر…
    گفتم: “نمیتونم بهار، نمیتونم.” سعی کردم اشک‌هایم را از چشمانش پنهان کنم. گفت: “مامانم همیشه گوشواره‌هامو برام درمیاره.” گفتم “مامانت بلده. گوش کوچولو خوشگلت خیلی لطیفه. من نمیتونم” و در دلم گفتم “من میترسم بهار. میترسم گوشِت پاره بشه و خون بیاد.”
    بهار سرش پایین بود و آرام نشسته بود تا گوشواره‌هایش را دربیاورم. من دوست مادرش بودم. از من نمی‌ترسید. شب بود. وسط بیابان بودیم. ولی چراغ کوپه روشن بود. قطار امن بود…
    و بهار نفهمید آن شب چه روضه‌ای برای من بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۰ ب.ظ روز ۱۲ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    صوت الحسین

    من روضه‌خوانی بلد نیستم. امروز که این نوحه را گوش میدادم، گفتم بگذارمش اینجا شاید کسی شنید و معنی‌اش را خواند و اشکی ریخت و …

    صوت را می‌توانید از اینجا+ دانلود و گوش دهید و متن و ترجمه‌اش را بخوانید.

    یسکت العالم بأسره و نستمع صوت الحسین
    سلام الله على صوتک حبیبی یا حسین
    تمام دنیا سکوت میکند و به صدای حسین گوش میدهند
    درود خدا بر صدای تو؛ ای محبوبم ای حسین

    آنا أنظر على أصحابی من هووا مثل النجوم
    سلام الله على أصحابک حبیبی یا حسین
    من به یارانم نگاه میکنم که مثل ستاره می افتند
    درود خدا بر اصحابت؛ ای محبوبم حسین

    روحی شبه الطیر فرت بمصرع الأکبر تحوم
    سلام الله على الأکبر حبیبی یا حسین
    روح من مانند پرنده بر قتلگاه اکبر بال و پر میزند.
    درود خدا بر علی‌اکبرت؛ محبوبم ای حسین

    و الـ ذبح جاسم ذبحنی و انذبح حلم الشباب
    سلام الله على القاسم حبیبی یا حسین
    با بریده شدن سر قاسم، سر من را بریدند و آرزوی جوانی به باد رفت
    درود خدا بر قاسم؛ ای محبوبم حسین

    من عطش قلبی أشاهد النهر یجری تراب
    سلام الله على قلبک حبیبی یا حسین
    از شدت تشنگی، قلبم درون نهر به جای آب فقط خاک می‌بیند
    درود خدا بر قلبت ای محبوبم حسین

    ع النهر طاحن عیونی یم أبو الغیره انحنیت
    سلام الله على عیونک حبیبی یا حسین
    کنار آن غیورمرد (عباس علیه السلام) چشمانم به نهر آب افتاد و کمرم خم شد
    درود خدا بر چشمانت محبوبم ای حسین

    ها یـَ کافل خدر زینب تترک حسین و مشیت
    سلام الله على الکافل حبیبی یا حسین
    ای سرپرست کاروان زینب، حسین را ترک میکنی و میروی
    درود خدا بر آن سرپرست؛ ای محبوبم حسین

    شقد صعب تودیع زینب أسرع و ترکض ورای
    سلام الله على زینب حبیبی یا حسین
    چقدر وداع با زینب سخت است. من می‌روم و او به دنبالم می‌دود
    سلام خدا بر زینب؛ محبوبم ای حسین

    و الطفل مد ایده یشرب یعتقد دم نحره مای
    سلام الله على طفلَک حبیبی یا حسین
    کودک دستش را به سوی خون گردنش بُرد تا بنوشد، فکر یکرد آب است.
    درود خدا بر کودک تو؛ محبوبم ای حسین

    ما أرید أشبک رقیه أدری تشبکنی و تموت
    سلام الله على رقیه حبیبی یا حسین
    نمی‌خواهم رقیه را در آغوش بگیرم، می‌دانم در آغوش من می‌میرد
    درود خدا بر رقیه؛ محبوبم ای حسین

    ها یـَ سکنه یطول ونّج ونه الخدّر سکوت
    سلام الله على سکنه حبیبی یا حسین
    ای سکینه ناله‌ات طولانی است و ناله زن عفیف و پاک، سکوت است
    سلام و درود خدا بر سکینه، محبوبم ای حسین

    دمعه الأطفال کلمه کلمه وحده لا تروح
    سلام الله على أطفالک حبیبی یا حسین
    اشک کودکان یک کلمه است کلمه ای که می‌گوید مرو
    درود خدا بر کودکانت؛ محبوبم ای حسین

    و العلیل بعینه نظره نظره أکبر من جروح
    سلام الله على علیلک حبیبی یا حسین
    در چشم بیمار (امام سجاد علیه السلام) نگاهیست، نگاهی بزرگتر از زخم
    سلام خدا بر بیمار تو، محبوبم ای حسین

    صابنی سهم المثلث و الجبد نصین صار
    سلام الله على جبدک حبیبی یا حسین
    تیر سه شعبه به من خورد و جگرم را دو تکه کرد
    درود خدا بر جگر تو، محبوبم ای حسین

    من خرز ظهری سحبته و انطفى بعینی النهار
    سلام الله على ظهرک حبیبی یا حسین
    از پشت کمرم تیر سه شعبه را کشیدم و روز در چشمانم تاریک شد
    درود خدا بر کمر تو؛ محبوبم ای حسین

    من طحت من المطهّرعینی ظلّت ع الخیام
    سلام الله على خیامک حبیبی یا حسین
    وقتی از اسب افتادم، نگاهم به خیمه‌ها ماند
    درود خدا بر خیمه‌هایت؛ محبوبم ای حسین


    و المهر یحمل جراحی یحمل لزینب سلام
    سلام الله على جراحک حبیبی یا حسین
    اسب، زخم‌ها و سلام مرا به زینب رساند
    درود خدا بر زخم‌هایت؛ محبوبم ای حسین

    الشمر لمّن رفسنی التوى جسمی النحیل
    سلام الله على جسمک حبیبی یا حسین
    وقتی شمر به من لگد زد، جسم بی‌جان من بر زمین غلطید
    درود خدا بر جسمت، ای محبوبم حسین

    و اثنعش طبره طبرنی و ظلت دمای تسیل
    سلام الله على دمّک حبیبی یا حسین
    دوازده ضربه به من زد و خونم جاری شد
    سلام خدا بر خون تو؛ ای محبوبم ای حسین

    من تربع فوق صدری صحت یا عباس وین
    سلام الله على صدرک حبیبی یا حسین
    وقتی شمر بر سینه ن نشست، فریاد زدم عباس کجاست؟
    درود خدا بر سینه‌ات؛ ای محبوبم حسین جان

    و اسمع الزهرا تنادی وا حسیناه وا حسین
    سلام الله على الزهرا حبیبی یا حسین
    و شنیدم که مادرم زهرا فریاد می‌زند وا حسین، وا حسین
    سلام خدا بر فاطمه مادرت؛ ای محبوبم حسین

    ظل یحز نحری اعلى کیفه یقهر بزینب یرید
    سلام الله على نحرک یا حسین
    گردنم را می‌برید و می‌خواست زینب را برنجاند
    سلام خدا بر رگ گردنت؛ ای محبوبم حسین جان

    من نهض و الراس بیده صاحت الحق یـَ العضید
    سلام الله على راسک حبیبی یا حسین
    وقتی سرم را با دستانش بلند کرد، زینب فریاد زد ای برادر به فریادمان برس
    سلام و درود خدا بر سر تو ای محبوبم حسی

    ع الأرض جسمی توزع صار ملعب للخیول
    سلام الله على أوصالک حبیبی یا حسین
    جسمم روی زمین تکه‌تکه و میدانی برای تاختن اسب‌ها شد
    درود خدا بر تکه‌های بدن تو؛ محبوبم ای حسین

    و انقطع من جفی خنصر ظلت تدوره البتول
    سلام على الخنصر حبیبی یا حسین
    انگشتی که مادرم بتول به دنبال آن میگشت از دستم بریده شد
    سلام بر انگشت تو؛ محبوبم حسین جان

    نادوا یا شیعه سلاما و اذکروا الشیب الخضیب
    و الشفاه الذابلات و نوحوا عَ الجسم السلیب
    ای شیعیان بر من درود بفرستید و محاسن خون‌آلود مرا یاد کنید
    لب‌های تشنه مرا یاد کنید و بر جسم غارت شده‌ام ناله کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۷ ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۱)

    روضه پسر برای پدر

    کتاب همراهم بود.
    رفتم و روبرویشان نشستم.
    کنج دیوار، روی دو پا. سلام کردم؛ به هر سه نفرشان.
    گفتم «آمده‌ام برایتان روضه بخوانم. روضه‌خوان نیستم اما. کتابم را آورده‌ام. بلند می‌خوانم، شما گوش دهید.»
    اذن دادند، یعنی حتماً اذن دادند که من کتاب را باز کردم و روبرویشان شروع کردم به خواندن.
    ذوالجناح هم آمده بود؛ راوی او بود و داشت برای «ما» روضه می‌خواند. داستان از زبان ذوالجناح بود.
    خواندم و اشک ریختم.
    خواندم وحتماً اشک ریختند.
    خواندم و اشک ریختیم.

    فصل به فصل روضه خواندم و اشک ریختم؛ کنارشان، روبرویشان
    و اطمینان داشتم روبرویم نشسته‌اند و گوش می‌دهند و همراهی‌ام می‌کنند در بکاء برای علی‌اکبرشان.

    خاطره‌اش شد یکی از بهترین زیارت‌هایم.
    و مگر زیارت غیر از این است؟
    بروی خانه‌شان.
    سلام کنی.
    سلامت کنند.
    بنشینی روبرویشان.
    حرف بزنی و
    گوش بدهند.

    کتابی که روبروی ضریح برای حضرتشان خواندم #پدرعشقپسر بود. که بعد از آن سال دیگر نتوانستم بخوانمش جز برای خودشان.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ روز ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بفرمائید روضه

    گاهی اوقات از عینکی بودنم خوشحال میشوم؛ از اینکه بدون عینک، “دور” را مبهم میبینم. از اینکه وسط روضه، بین گریه های مجلس، وقتی روضه خوان می‌خواند “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد” سرم را که بالا می‌آورم بدن‌های سیاه پوش و نور سبز خیمه را تار می‌بینم و می‌توانم تجسم کنم جایی دیگرم؛ جایی به دوری و نزدیکی هزار و سیصد و هفتاد و نه سال قبل.
    نشسته‌ام گوشه‌ای از خیمه های برپا شده در صحرای طف؛ آنقدر محرم نیستم که واضح ببینم. حرکات و رفتن و آمدن زنهای خیمه برایم تار است. فقط صدای گریه دخترکان و زنان را میشنوم. مینشینم گوشه‌ای و آرام زمزمه میکنم “سقای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفضل” زمزمه میکنم و آرام اشک میریزم.
    صدای گریه ها و مویه ها بیشتر میشود؛ کودکی از گریه زنان ترسیده و جیغ میکشد؛ دخترکی با وحشت میدود و کمی جلوتر با صورت بر زمین میخورد؛ خاک بلند میشود. چشمانم تارتر میبیند. صدای بلندی می آید و روبرویم علم بلند خیمه ای بر زمین می افتد؛ شیون زنان بلندتر میشود.
    بویی می آید؛ بوی پارچه ی سوخته. سرم را میچرخانم تا ببینم چیست که میسوزد؛ خیمه ها، خیمه ها … آتش است که شعله میکشد؛ دود است که به آسمان میرود و خاک است که با دویدن زنان و کودکان به هوا بلند میشود. کف دستانم را ناخودآگاه به دوطرف صورت میکوبم. نمیدانم باید چه کنم. کودکی میدود و گوشه آتش گرفته پیرهنش، شعله ورتر میشود. آن یکی پاهای برهنه اش به روی خارهای بیابان میرود. دیگری از گوشش خون میچکد. چشمان تارم دسته ای مرد قرمزپوش مشعل بدست میبیند. قلبم محکم میکوبد؛ دیگر طاقت نمیکنم. عینکم را بر چشم میگذارم؛ میگذارم تا همه چیز “عادی” شود؛ تا بیایم به سال هزار و چهارصد و چهل، زیر خیمه عزا. کودکی در کنارم آرام در آغوش مادرش خوابیده. مادر سینه میزند و آرام اشک میریزد و با مداح تکرار میکند “صحرای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفض
    ل


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ روز ۲۸ شهریور ۱۳۹۷ | دیدگاه (۲)

    درباره برخی منبر و مداحی‌ها

    رفته بودیم روضه! بعد از گذشت ده دقیقه از سخنرانی، احساس کردم بعضی از حرف‌هاش عجیب‌ه! یا تابحال چنین صحبت‌هایی درباره محرم نشنیده بودم یا حتی برعکس و نقیض‌ش رو از سخنرانهای معروف دیگه شنیده یا تو کتاب‌ها خونده‌ام. مثلا اسم یه عالمی رو آورد و کلی ازش تعریف و تمجید کرد و یه داستانی از کربلا رو به نقل اون عالم گفت و من یادم بود تو کتاب حماسه حسینی شهید مطهری دقیقا درباره این عالم گفته بودن اکثر حرف‌هاش خرافات‌ه و سندی برای حرفاش نیست! بعد از اتمام روضه و تو راه برگشت به احمد گفتم نظرت درباره سخنرانی چی بود؟ احمد هم نظرش مثل من بود و گفت: “همون موقع هرحرفی که میزد و اسمی که میبرد رو توی اینترنت سرچ میکردم؛ حرف‌هاش یا ناقص بود یا کاملا اشتباه و خرافه”

    حالا دارم فکر میکنم وظیفه ما در این مواقع چیه؟ چیکار باید بکنیم؟ وقتی از یک مداح یا سخنران مطلبی شنیدیم و با منبع موثق مطمئن هستیم این مطلب اشتباهه یا کامل نیست، به عنوان یک انسانی که وقت گذاشته و آمده هیئت و دغدغه‌ی مطلب درست و بدور از اغراق شنیدن برای خودش و باقی مردم داره، باید چه کنیم؟

    میشه بعد از هیئت، رفت با اون مداح و سخنران صحبت کرد و حتی اگه وقت داشتن، منابع صحیح رو بهشون نشون داد. یا اگه وقت نداشتن، تلفن یا ادرس ایمیل یا حتی ادرسی برای دیدار حضوری ازشون گرفت و بعدا سرفرصت باهاشون صحبت کرد.

    میشه با صاحب مجلس و کسی که آن فرد را دعوت کرده صحبت کرد و درباره مطالبی که گفته میشه و اینکه صاحب مجلس هم مسئول‌ه و باید مراقب باشه که چه نوع مطالبی برای مردم گفته میشه، بحث کرد.

    میشه بعد سخنرانی با چند نفر از کسائیکه تو هیئت کنارمون نشستن، درباره سخنرانی و مداحی صحبت کرد و نظر آنها رو پرسید.

    چه راه‌های دیگه‌ای به ذهن شما میرسه که برعهده‌ی من و شما به عنوانِ یک آدم عادی که پای سخنرانی و مداحی نشسته، هست و می‌تونیم، و وظیفه داریم، در راه مبارزه با ورود شایعات و غلوها روضه‌خوانی انجام بدیم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۳ ق.ظ روز ۱۶ آبان ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    ام‌الحسین

    وبلاگ فاطمه را مثل خیلی وبلاگ‌های دیگه در گودر می‌خوندم، چند ماه پیش یک مطلبی نوشت که در ذهن‌م حک شد … مطلبِ زیبایی که وقتی برای اولین‌بار حضوری دیدم‌ش، این نوشته‌اش به یادم آمد:

    خدا یک پسر به من بدهد
    اسمش را بگذارم «حسین»
    بعد من بشوم «ام‌الحسین»
    و او بشود «حسین ِ فاطمه»

    که از ته دلم صدایش کنم: «حسین»‌م، مادرم، عزیزم..

    به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند
    خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند
    صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند
    یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم

    یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند..

    و «حسین»‌م بشود برای من روضه‌ی مصور…


    پستِ فاطمه، روضه‌ایست …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ روز ۱۰ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    حی علی البکاء

    از کجا شروع کنم
    که واژه‌ها تاب بیاورند.

    وقتی نامت
    دیوارهای شهر را سیاهپوش کرده است،

    کدام بخش روزگار را تسخیر کرده‌ای
    که شیدایی‌اش این‌گونه عالم و آدم را به اسارت کشانده است

    حسین…

    راضیه مس فروش

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۱ ب.ظ روز ۱۵ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)