قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

من خنگ ترین دختر روی زمینم

دو داستان اولش رو دوست داشتم و باهاش خندیدم با اینکه پایان‌باز بود و روایت ساده‌ای داشت ولی همین روایت ساده‌اش رو دوست داشتم
دو داستان بعدیش، زیاد برام جالب نبود، مخصوصا سومی

کتاب قوی‌ای نیست ولی سرگرم‌کننده است. اگه یه شب پاییزی خواستید برای گذران‌وقت کتابی ورق بزنید و کمی بخندید، پیشنهاد میکنم دو داستان اولش رو بخونید

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

دهه‌ات گذشته مربی

یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک

این روزها

لا نَحتاجُ الفرح بقدر ما نحتاج السَکینه

اونقدر که به آرامش احتیاج داریم به شادی احتیاج نداریم!

نیمینه

اگه خواستید، می‌تونید خاگرو هم صداش کنید. از جمله صبحونه‌های “من‌درآوردی” برای تنوع.

زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا کردم. تو سفیده یک کم رب گوجه زدم و با نمک و ادویه خوب زدمش تا رب باز بشه و سفیده‌ها قرمزه بشن!
تو ماهیتابه روغن ریختم و یک کم که داغ شد، قرمزه رو ریختم و ماهیتابه رو دورانی چرخوندم که کامل پخش بشن. بعد زرده‌ها رو با قاشق گذاشتم رو قرمزه‌ها که داشتن کم‌کم خودشون رو میگرفتن.

یک کم جعفری خرد شده هم ریختم اطراف زرده و قرمزه. (حیف بود تو این جشن رنگ‌ها، سبز حضور نداشته باشه)

در ماهیتابه رو گذاشتم در حدود پنج دقیقه و تمام. یه ترکیبی شد از نیمرو و خاگینه که اسمشو گذاشتم “نیمینه”


نکته: در رو بذارید تا سفیده‌های بالا هم خوب بپزن. تو عکس سوم، هنوز کامل نپختن و شل هستن.
می‌تونید برای تنوع بیشتر، سوسیس حبه‌قندی کنید و تفت بدید و سفیده‌ها رو روی اونا بریزید

  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دهه‌ات گذشته مربی

    یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
    یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

    منم الان یه بزرگترم!
    چه خوب و چه غمناک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۹ ب.ظ روز ۰۶ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    راننده خوش‌خیال

    هفته‌ی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
    سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم‌. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
    گفتم: بخاطر کرونا.
    گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
    گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
    گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.

    امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسی‌ران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
    کاش همانطور بود که تاکسی‌ران فکر میکرد؛ کاش.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    ۲۲ شهریور ۰۰

    امروز لپ‌تاپمو روشن کردم. بعد از چندوقت؟ گمونم چهار ماه، شایدم بیشتر. حتی یادم رفته بود تصاویر کیبوردش رو عوض کردم. تا بازش کردم، گفتم عه! این این شکلی بود؟

    حدود یک ماه از شبکه‌های اجتماعی هم دوری کردم. توئیتر که اصلا سر هم نمیزدم. اینستا رو گاهی باز میکردم، چهار تا استوری دوستام که اولین استوری‌ها بود رو میدیدم و تمام. حتی واتس رو هم کم چک میکردم. در حد مکالمات یا گروه‌هایی که همون‌موقع بالا بودن. حوصله اسکرول کردن و پایین رفتن نداشتم.
    اسیر زندگی مجازی شدیم و اسیر رسانه

    شبکه‌ها رو باز میکنی میبینی ملت هر خبر و هر اطلاعاتی رو باور میکنند و پخشش می‌کنند. از اطلاعات مذهبی تا سیاسی و اجتماعی و پزشکی و …
    یعنی کافیه یه چیزی بنویسی، یه عکس هم بچسبونی تنگش و استوری کنی، یا بذاری تو گروه‌هات. بعد نگاه کنی به چرخشش. گمونم فردا نشده همون خبر الکی که نوشتی، به خودت میرسه! کافیه سیاسی و دری‌وری باشه، خیلی سریعتر حتی گمونم بچرخه! اگه انسانیت و اسلام دست و پامو نبسته بود، واقعا اینکار رو میکردم تا نتیجه چرخشش رو ببینم.

    دوره‌ی بدی شده. رسانه اومده وسط زندگی مردم، بدون اینکه درست حسابی بلدش باشن.
    البته خود بلدهاش هم گاهی بازیشو می‌خورن! بگذریم

    لپ‌تاپ رو باز کردم دوست داشتم بنویسم. بدون دغدغه. اینکه اینجا خواننده نداره دیگه خیلی خوبه 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۴۹ ق.ظ روز ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۲)

    نهِ‌نهِ‌نودونه

    هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

    هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

    حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

    خدایا یک یک یک چطوریه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۱ ب.ظ روز ۰۹ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    از روزهایی که می‌گذرد

    ‌وقتی پنج تا از گلدون‌هات رو آب میدی و بعد مجبور میشی بری دراز بکشی و بقیه رو بعدا آب بدی، یعنی مریضی!
    ‌وقتی برای طوطی‌هات زیاد دونه میریزی که برای دو روزشون باشه و نخواد هر روز بهشون سر بزنی، یعنی مریضی!
    ‌وقتی خودت دوشبانه روز، اندازه یک وعده غذا میخوری، یعنی مریضی!
    ‌وقتی تو اینستا استوری دعای‌عهد نمی‌ذاری، یعنی خیلی مریضی!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۸ ب.ظ روز ۰۲ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    احوالیات آبان نود و نه

    نمی‌دونم چرا زندگی اینطوریه!

    گاهی اوقات انقدر کار میریزه رو سرت که اصلا وقت سر خاروندن نداری، گاهی هم همه فعالیت‌هات خاموش میشه یا به حالت تعلیق درمیاد!

    همین یک ماه پیش، نمیدونستم به کارهای مدرسه برسم؟ به کارهای کمپین کتاب برسم؟ به فراخوان‌های باشگاه برسم؟ به کارهای خونه برسم؟ حالا الان یکی دو هفته است هم مدرسه بخاطر تصمیم‌گیری‌های مسخره‌ی آموزش پرورش رو هواست و فعلا کلاس‌ها برگزار نمیشه، هم باشگاه بخاطر تغییر مدیریت تعطیله هم خودم حال و هوای درست حسابی ندارم و حتی حوصله‌ی کارهای خونه هم ندارم. از شبکه‌ها زده شدم، در حد چند ثانیه هرکدوم رو باز میکنم. یکعالمه گفتگو جواب داده نشده دارم که هر روز که میگذره عذاب وجدان جواب ندادن بهشون بیشتر میشه و از طرفی انگار مثل یه غول بزرگ هستند و جواب دادن بهشون ازم انرژی زیادی میگیره. خلاصه که اوضاع روحی و کاری و اعصابی داغونی دارم.

    عزمم رو جزم کردم که امروز به چت‌های نصفه نیمه جواب بدم تا بیشتر از این آدم‌ها ازم ناراحت نشدن! واقعا مثل قورت دادن قورباغه است برام! خیلی عجیبه. خیلی عجیبه

    روزهای سختی داره میگذره برای همه. از یک طرف فشار خیلی زیاد اقتصادی و از طرف دیگه کرونا و قرنطینه و محدودیت‌هایی که به وجود آورده و خبر فوت دوست و آشنا. من که فقط آخر هفته‌ها با اسنپ میرم خونه مامانم و شب با سیداحمد برمیگردم خونه. باقی ایام هفته تو خونه‌ام و روزها رو می‌گذرونم. تازه منی که با خونه و بیرون نرفتن هیچ‌وقت مشکلی نداشتم و اصطلاحا “ددری” نبودم.

    خدایا بهمون رحم کن. پناهی به جز تو نداریم حبیب ما


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۰ ق.ظ روز ۱۰ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    منحوسی به نام کرونا

    ماشین‌لباسشویی را روشن میکنم تا لباس‌ها را بشوید.
    می‌خواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
    ماشین ظرفشویی که پر است از ظرف‌های شسته شده را خالی می‌کنم تا ظرف‌های کثیف را بگذارم؛ ماشین که خالی می‌شود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شده‌ام.
    سینک که خالی می‌شود، نوبت برنج‌ها می‌شود. شسته می‌شوند و داخل پلوپز می‌روند. بسته نمک و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشته‌ام باز میکنم و در ظرف نمک خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج می‌ریزم.
    به ماشین نگاه می‌کنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
    باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
    موبایل را چک می‌کنم.
    اولین خبر در همه شبکه‌ها و گروه‌ها #کرونا ست.
    در گروهی تصمیم گرفته‌اند دور هم حدیث‌کسا بخوانند. هرکس سهم روزانه‌اش را که خواند، می‌آید و در گروه تیک می‌زند.
    گروهی دیگر سر شوخی را باز کرده‌اند تا روحیه بگیرند و انرژی‌های منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکس‌ها و جوک‌های مرتبط با کرونا.
    گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
    گروهی دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوه‌ها و راه‌های پیشگیری و درمان و اسکرین‌شات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
    یکی از گروه‌ها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
    روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
    کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشی‌اش.
    این وقت‌ها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانای‌کل. همانکه در کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گفتند از همه جزئیات و شخصیت‌های داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا می‌رود و چه می‌کند و در سرش چه می‌گذرد و چه می‌گوید و در آخر چه می‌شود…

    ماشین بوق می‌زند. کارش تمام شده. می‌روم آشپزخانه.
    نگاهم به سینک و رنگ‌های ظرف‌هایم که می‌افتد، زندگی دوباره شره می‌کند به قلبم.
    با خودم می‌گویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بی‌خیال باش. زندگی‌ات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه 《او》بخواهد، همان می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)