قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

پنج قدم فاصله

از کتاب‌هایی بود که دوست داشتم بخونم ولی حوصله‌اش رو نداشتم!

درواقع بعد از خوندن “خطای ستارگان بخت ما” یک نوجوون بهم این کتاب رو معرفی کرد و گفت مثل همون کتابه. علامت زدم تا از طاقچه بخونم ولی نخونده موند تا امروز که فیلمش رو دانلود کردم و دیدم.

داستان دختر و پسری که یک بیماری خاص دارند و نباید بیشتر از یک متر به هم نزدیک بشند ولی عاشق همدیگه میشند. مثل خطای ستارگان، یک داستان غمناک عاشقانه که پایان تراژدی هم داره. پس اگه حوصله غم و غصه ندارید، سراغش نرید!
بعد از دیدن فیلم، کتاب رو از طاقچه بینهایت گرفتم و دارم به صورت کلی نگاه میکنم و می‌خونمش تا اگه یکروز بخوام به نوجوونی توصیه کنم، بدونم دقیقا کتاب فارسی، چه تفاوت‌هایی با فیلمش داره

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

همسایگی

صدای زنگ در اومد.
از چشمی نگاه کردم، ولی کسی نبود.
در رو باز کردم.
مثل تو فیلم‌ها سرمو آوردم پایین تا ادم پشت در رو ببینم.
دختر کوچولو همسایه بود که یه دسته گل بزرگ به طرفم گرفته بود.
گفت “سلام، اینا برای شماست”
ذوق‌زده گفتم “برای منه؟”
گفت بله.
هول شدم! مطمئنم هول شدم. وگرنه وسط تشکر، اسمشو نمی‌پرسیدم؛ چون اسمشو می‌دونستم.
از اینکه یک نفر برام گل فرستاده بود، بی‌نهایت خوشحال بودم. اونم دقیقا گل‌هایی که زمانیکه سرکار و این‌ور اون‌ور میرفتم، خودم برای خونه می‌خریدم. و حالا که سه هفته است حتی آسانسور خونه رو ندیدم، همون گلها اومدن و نشستن تو گلدونم.

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • از روزهایی که می‌گذرد

    ‌وقتی پنج تا از گلدون‌هات رو آب میدی و بعد مجبور میشی بری دراز بکشی و بقیه رو بعدا آب بدی، یعنی مریضی!
    ‌وقتی برای طوطی‌هات زیاد دونه میریزی که برای دو روزشون باشه و نخواد هر روز بهشون سر بزنی، یعنی مریضی!
    ‌وقتی خودت دوشبانه روز، اندازه یک وعده غذا میخوری، یعنی مریضی!
    ‌وقتی تو اینستا استوری دعای‌عهد نمی‌ذاری، یعنی خیلی مریضی!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۸ ب.ظ روز ۰۲ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    احوالیات آبان نود و نه

    نمی‌دونم چرا زندگی اینطوریه!

    گاهی اوقات انقدر کار میریزه رو سرت که اصلا وقت سر خاروندن نداری، گاهی هم همه فعالیت‌هات خاموش میشه یا به حالت تعلیق درمیاد!

    همین یک ماه پیش، نمیدونستم به کارهای مدرسه برسم؟ به کارهای کمپین کتاب برسم؟ به فراخوان‌های باشگاه برسم؟ به کارهای خونه برسم؟ حالا الان یکی دو هفته است هم مدرسه بخاطر تصمیم‌گیری‌های مسخره‌ی آموزش پرورش رو هواست و فعلا کلاس‌ها برگزار نمیشه، هم باشگاه بخاطر تغییر مدیریت تعطیله هم خودم حال و هوای درست حسابی ندارم و حتی حوصله‌ی کارهای خونه هم ندارم. از شبکه‌ها زده شدم، در حد چند ثانیه هرکدوم رو باز میکنم. یکعالمه گفتگو جواب داده نشده دارم که هر روز که میگذره عذاب وجدان جواب ندادن بهشون بیشتر میشه و از طرفی انگار مثل یه غول بزرگ هستند و جواب دادن بهشون ازم انرژی زیادی میگیره. خلاصه که اوضاع روحی و کاری و اعصابی داغونی دارم.

    عزمم رو جزم کردم که امروز به چت‌های نصفه نیمه جواب بدم تا بیشتر از این آدم‌ها ازم ناراحت نشدن! واقعا مثل قورت دادن قورباغه است برام! خیلی عجیبه. خیلی عجیبه

    روزهای سختی داره میگذره برای همه. از یک طرف فشار خیلی زیاد اقتصادی و از طرف دیگه کرونا و قرنطینه و محدودیت‌هایی که به وجود آورده و خبر فوت دوست و آشنا. من که فقط آخر هفته‌ها با اسنپ میرم خونه مامانم و شب با سیداحمد برمیگردم خونه. باقی ایام هفته تو خونه‌ام و روزها رو می‌گذرونم. تازه منی که با خونه و بیرون نرفتن هیچ‌وقت مشکلی نداشتم و اصطلاحا “ددری” نبودم.

    خدایا بهمون رحم کن. پناهی به جز تو نداریم حبیب ما


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۰ ق.ظ روز ۱۰ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    منحوسی به نام کرونا

    ماشین‌لباسشویی را روشن میکنم تا لباس‌ها را بشوید.
    می‌خواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
    ماشین ظرفشویی که پر است از ظرف‌های شسته شده را خالی می‌کنم تا ظرف‌های کثیف را بگذارم؛ ماشین که خالی می‌شود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شده‌ام.
    سینک که خالی می‌شود، نوبت برنج‌ها می‌شود. شسته می‌شوند و داخل پلوپز می‌روند. بسته نمک و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشته‌ام باز میکنم و در ظرف نمک خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج می‌ریزم.
    به ماشین نگاه می‌کنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
    باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
    موبایل را چک می‌کنم.
    اولین خبر در همه شبکه‌ها و گروه‌ها #کرونا ست.
    در گروهی تصمیم گرفته‌اند دور هم حدیث‌کسا بخوانند. هرکس سهم روزانه‌اش را که خواند، می‌آید و در گروه تیک می‌زند.
    گروهی دیگر سر شوخی را باز کرده‌اند تا روحیه بگیرند و انرژی‌های منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکس‌ها و جوک‌های مرتبط با کرونا.
    گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
    گروهی دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوه‌ها و راه‌های پیشگیری و درمان و اسکرین‌شات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
    یکی از گروه‌ها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
    روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
    کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشی‌اش.
    این وقت‌ها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانای‌کل. همانکه در کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گفتند از همه جزئیات و شخصیت‌های داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا می‌رود و چه می‌کند و در سرش چه می‌گذرد و چه می‌گوید و در آخر چه می‌شود…

    ماشین بوق می‌زند. کارش تمام شده. می‌روم آشپزخانه.
    نگاهم به سینک و رنگ‌های ظرف‌هایم که می‌افتد، زندگی دوباره شره می‌کند به قلبم.
    با خودم می‌گویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بی‌خیال باش. زندگی‌ات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه 《او》بخواهد، همان می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    امید زندگی

    چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

    امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

    گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۷ ب.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حسرت

    دو سه هفته است از سفر سیستان بلوچستان برگشتم.
    امروز نشستم عکس‌های سفر رو برای خدام حرم فرستادم.

    یه چند تا ثواب زیارت و سلام مخصوص کاسب شدم! یکی از خدام هم مکه بود و گفت نائب‌الزیاره هستم

    الحمدلله … خودمون که حضوری نمی‌تونیم بریم، حداقل آدم‌های خوب یادمون هستن اونجا

    صفحه واتساپم هم شده: خادم. بیات / خادم. رحمانی / خادم. حسین‌زاده / خادم. سعیدی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    سلام دوباره به والیبال

    والیبال را از راهنمایی شروع کردم. روزهای سرخوشی نوجوانی. هر پایه یک تیم داشت و هر سال مسابقات بین مدارس مختلف برگزار میشد. آنقدر سرخوش بودیم که گاهی برای تقویت دستانمان، با توپ بسکتبال ساعد و پنجه تمرین می‌کردیم. دبیرستان و دو واحد تربیت بدنی دوره لیسانس نیز با والیبال گذشت و به ثبت‌نام در باشگاه نزدیک خانه رسید. تقریبا حدود سه سال مداوم باشگاه رفتم و نقش پاسور را در تیم بازی می‌کردم.

    سال نود و یک که ازدواج کردم و محله زندگی‌ام عوض شد، والیبال هم کنار گذاشته شد. چون محله جدید، باشگاه نداشت. من هم آدم راه دور رفتن برای یک ساعت ورزش کردن نبودم. روزهای خوش والیبال برایم تمام شد. تا فروردین امسال که خانه را عوض کردیم. محله جدید، به تلافی محله قبلی‌مان دو باشگاه دارد. بعد از پنج سال، برای مرداد ماه ثبت‌نام کردم.

    دوشنبه اولین جلسه بود. مهمان داشتم و نتوانستم بروم. امروز برایم جلسه اول بود. اولین چیزی که برایم جالب و البته ترسناک بود، کوچک بودن همه‌ی بچه‌ها از من بود. نهایت سنی که حدس میزدم داشته باشند ۲۵ سال بود. یعنی شش سال کوچکتر از من. هم‌باشگاهی و هم‌بازی شده بودم با حدود سی دختر چهارده تا بیست و پنج سال. مادربزرگشان بودم!

    شاید هیچوقت تا این مقدار بالا رفتن سنم را متوجه نشده بودم. انقدر سی و یک سالگی محکم به صورتم سیلی نزده بود که “نگاه کن دارد جوانی‌ات تمام می‌شود” سعی کردم به روی خودم نیاورم که غصه‌ام گرفته. اصلا مگر چه شده؟ تقصیر من نیست که هم‌سن‌هایم اکثرا دنبال ایروبیک و پیلاتس و فلان ورزش‌های غیرتوپی هستند. ولی وقتی آمدم خانه و اولین حرفی که به همسرم زدم همین تفاوت سنم با بقیه بود، و وقتی پشت تلفن برای مادرم قبل از گفتن از کبودی ساعدهایم، از دخترکان نوجوان هم‌بازی‌ام گفتم، ثابتم شد که غصه‌ام شده؛ که ناراحتم.

    چقدر دلم برای هم‌تیمی‌های دبیرستان تنگ شد! کاش میشد دوباره جمع شویم و تیم سی‌و‌یکساله‌ها را تشکیل دهیم!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۴ ب.ظ روز ۰۴ مرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    دوازده مهر نود و پنج

    تصمیم گرفتم برای شام خورش کرفس بذارم. از فریزر مرغ درآوردم ولی هرچی دنبال کرفس گشتم، چیزی نیافتم؛ کرفس‌هام تموم شده بود و یادم نبود!
    هم هوس کرفس کرده بودم، هم حوصله فکر کردن و یافتن یه غذای دیگه که تازگی نخوردیم رو نداشتم برای همین گفتم می‌رم از مغازه سرکوچه یه بسته کرفس بسته‌بندی آماده می‌خرم؛ هم به تصمیمم برای شام امشب می‌رسم و هم برای اولین‌بار این بسته‌بندی‌های فریزری آماده رو امتحان می‌کنم.
    بیست تومن گذاشتم تو جیب شلوارم و چادر سر کردم و رفتم بقالی سر کوچه؛ ولی کرفس فریزری آماده نداشت! گفتم برم تا مغازه دوتا کوچه اونور‌تر، شاید داشته باشه. وقتی فروشنده گفت تو یخچال آخر مغازه داریم، خوشحال شدم ولی وقتی بین بسته‌های تو یخچال گشت و گفت: خانم فقط سبزی قرمه و سبزی پلویی داریم، باز ناامید شدم؛ باخودم گفتم برگردم خونه، سبزی پلو بذارم! ولی باز «منِ هوس کرفس کرده» گفت حالا تا آن سوپربزرگه خیابون بعدی هم برو، اگه اون نداشت دیگه بیخیال! برای رسیدن به سوپربزرگه خیابون رو دور زدم و چشمم خورد به مغازه میوه فروشی که تازه باز شده بود و تابحال ندیده بودمش! داخل که شدم و چشمم به کرفس‌های تازه که افتاد، از اینکه پشیمون نشده بودم و برنگشته بودم خونه، خوشحال شدم. از فرصت استفاده کردم و خیار و گوجه و انگور هم خریدم! برای شام خورش کرفس تازه تازه داشتیم 🙂

    اصلا باید توی هر خیابون یه مغازه میوه فروشی و سبزی فروشی باشه، تا بشه میوه و سبزی تازه تازه خرید و مصرف کرد!

    img_20161004_200643

    پ ن: بیاین سبد ببریم برای خرید تا از مصرف پلاستیک جلوگیری کنیم و به محیط زیست کمک کنیم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ روز ۱۲ مهر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)