می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

    ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

    ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

    تعز من تشاء و تذل من تشاء
    بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
    جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۱ ق.ظ روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)

    پدر و فرزندان عزیزش

    تلاشم برای زود رسیدن به برنامه، به ساعت ۸:۱۵ منتهی میشود، صف ورود خانم‌ها را که میبینم امیدوارم میشوم که خیلی هم دیر نرسیده‌ام ولی هرچه نگاه میکنم اکثر چهره‌ها شبیه ایرانیهاست حتی به فارسی سلیس صحبت میکنند، از انتظامات میپرسم مگر دیدار طلاب خارجی نیست؟ میگوید: «از ساعت سه صبح یکسری آمده بودند و از پنج وارد حرم شدند، الان هم اجازه دادیم ایرانیها وارد شوند» عجب همتی دارند طلاب خارجی.

    چهره‌ها متفاوت است، یاد مکه می‌افتم و مسجد النبی که هر طرف را نگاه می‌کردی چهره متفاوتی را می‌دیدی؛ یکی صورت سیاه و لب‌های کلفت، یکی سفید با چشمان سبز، یکی سبزه و نمکی. آنجا هم با همه‌ تفاوت‌ها کنار هم نشسته بودند برای زیارت، اینجا هم؛ زیارت و دیدار.

    ساعت ۸:۳۰ است که مجری برنامه را شروع می‌کند؛ اعلام میکند که همه به سمت حرم حضرت معصومه برگردند و زیارت‌نامه را بخوانند، جمعیت که بلند می‌شود یکعده از فرصت استفاده می‌کنند و خودشان را به صف‌های جلو می‌رسانند، انگار این اشتیاق و زرنگ‌بازی‌ها مخصوص ایرانی‌ها نیست؛ جهانی است. دختر سیه‌چرده‌ای که چادر سیاهی هم به سر دارد، چند ردیف میتواند برود جلو، با خوشحالی و احساس پیروزی برمی‌گردد و برای دوستش که عقب مانده است، دست تکان می‌دهد.

    معلوم است از کسانی هستند که ساعت پنج آمده‌اند، ردیف‌های اول نشسته‌اند؛ از پوست سیاه رنگشان معلوم است که آفریقایی هستند. به چهره‌اش می‌خورد بیست و هفت سال داشته باشد ولی ۲۳ ساله است، مریم خانم هفت سال پیش با همسرش از بورکینافاسو به ایران آمده‌اند و هر دو هم طلبه هستند. سه‌شنبه هم در مراسم استقبال بوده و می‌گفت : «خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمش و اشکم جاری شد، خدا به هرکسی توفیق دیدن رهبر را نمی دهد» خدا را شکر می‌کند به‌خاطر همه توفیق‌هایی که پیدا کرده، درس خواندن در قم و حالا هم دیدار آقا.

    از دوستش می‌پرسم شما از کجا آمدید؟ یک ماه است از نیجریه آمده و هنوز فارسی را خوب بلد نیست، انگلیسی صحبت می‌کنیم. وقتی از “عایشه” پرسیدم «چرا آمدی رهبر ایران را ببینی؟» عصبانی شد و با اخم و به انگلیسی گفت : «ایشان رهبر همه جهان است نه فقط ایران» وقتی فهمید از سؤالم منظور خاصی نداشتم خندید و گفت : «از دیدن ایشان بسیار “هپی” هستم»

    می‌روم سمت راست شبستان، چند نفری کنار هم نشسته‌اند و می‌گویند از بنگلادش هستند، خوش‌صحبت‌ترین‌شان “سیده اشرف” است، می‌گویم : «مگر بنگلادش هم سید دارد؟» می‌گوید : «خیلی‌کم، ما جدمان به امام رضا علیه السلام می‌رسد» بیست و چهار سالش است، چهارده سالگی ازدواج کرده و همراه همسرش آمده‌اند ایران برای درس خواندن. الان هم گاهی برای تبلیغ به بنگلادش می‌روند. این چند سال که ایران زندگی کرده، هیچ‌وقت نتوانسته رهبر را ببیند و همیشه منتظر چنین روزی بوده تا این آقای خوب و مهربان را ببیند.

    دوستش هم یازده سال است که آمده ایران و بنت‌الهدی درس میخواند. از هرکدام که می‌پرسم چرا امدی رهبر ایران را ببینی، عصبانی می‌شود و اعتراض که ایشان فقط رهبر ایران نیست، رهبر مسلمین جهان است، اشرف هم می‌گوید : «شاید ایشان رهبر ایران باشد ولی نائب امام زمان است پس رهبر ما هم می‌شود چون ما محب اهل بیت هستیم. ایشان نشانه‌ای از امام زمان هستند» بعد هم می‌گوید «ما هرجا که هستیم باید رهبرمان را همراهی کنیم و ایشان را تنها نگذاریم» مثل ایرانی استفاده می‌کند و می‌گوید : «دوست نیمه راه نباشیم» بعد هم یکی از دوستانش را که وسط جمعیت نشسته نشانم میدهد و می‌گوید : «برو پیش او، خیلی خوب صحبت می‌کند»

    دختر هشت – نه ساله‌اش روی پایش خوابیده. اجازه می‌گیرم و کنارش می‌نشینم. اسمش “سری سیتی” است و هفت سال است از اندونزی با همسر و بچه‌اش آمده‌اند ایران. می‌گوید دو سال پیش برای دیدار آقا با مردم قم، به تهران آمده و اولین‌بار آنجا اقا را دیده است. می‌گویم : «چرا الان آمدی» می‌گوید : «برای پشتیبانی از انقلاب اسلامی، برای پشتیبانی از رهبر انقلاب، برای فراهم کردن حکومت مهدی (عج)، می‌خواهم به جهان نشان دهم که ما هستیم، آگاه هستیم. به مستکبرین نشان می‌دهیم که نمی‌توانند به اسلام ضرر بزنند…» بعد از هر جمله‌اش چند ثانیه‌ای مکث می‌کند با برای فکر کردن یا به‌خاطر من که همه صحبت‌هایش را روی کاغذ بنویسم. ازش می‌پرسم «وقتی به کشورت برگردی، درباره‌ی ایران و مردمش به مردمت چه می‌گویی؟» جواب می‌دهد: «اول از همه می‌گویم همه حرف‌ها و تبلیغاتی که رسانه‌های غربی درباره ایران و شیعه بودنش گفته‌اند، درست نیست و دروغ است» پر از انرژی مثبت است. دخترک بنگلادشی راست گفت، “سری” خیلی خوب صحبت می‌کرد.

    می‌روم آخر شبستان، فکر می‌کنم معجزه شده، چون به اندازه نشستن چهار نفر جای خالی است. با خیال راحت می‌نشینم ولی وقتی به طرف جایگاه نگاه میکنم تازه می‌فهمم چرا آن قسمت خالی مانده! ستون بزرگی روبرو است و هیچ دیدی به سمت جایگاه، باقی نذاشته است. نگاه می‌کنم به کل سالن، پشت ستون‌ها اکثرا خالی است و خانم‌ها هرطور شده در قسمت‌هایی که جایگاه دیده می‌شود نشسته‌اند. حق دارند؛ همه میخواهند آقا را ببینند.

    ساعت ۹:۵۵ است. مجری دوباره شروع کرده به تمرین شعر. میگوید : «وقتی آقا تشریف آوردند، این شعر را بخوانید» همان جمله اولش کافی بود تا مردمی که دیگر تحمل نداشتند فکر کنند آقا آمده اند و همه بلند شوند و به سمت جلو بروند تا آقا را ببینند. مجری خودش میفهمد چه شده و می‌گوید : «آقا هنوز نیامده‌اند، گفتم هروقت آقا آمدند» مردم می‌خندند.

    ساعت ده و پنج دقیقه است که آقا می‌آیند، جمعیت بلند می‌شود و این‌بار همه به سمت جلو حرکت می‌کنند. یک عده گریه می‌کنند، از فرصت استفاده می‌کنم و جائی که جایگاه دیده شود پیدا می‌کنم و می‌شینم. سمت چپم چند خانم لبنانی نشسته‌اند و راستم یک مادر و دختر که با چادر سفید نشسته‌اند، از چهره سفید و چشمان رنگی‌شان مشخص است که اروپایی هستند. خانم‌های لبنانی مدام به نفرات جلوئی‌شان، که ایرانی هستند، اصرار میکنند که بنشینند تا آنها هم آقا را ببینند ولی اصرارها فایده‌ای ندارد. در دلم می‌گویم هنوز مانده تا ایرانی جماعت را بشناسد. سر صحبت را با یک‌نفرشان باز می‌کنم. دوازده سال است که ایران درس میخواند و اولین‌بار است به دیدار رهبر آمده است. می‌گوید : «وقتی برگردم لبنان، اولین چیزی که به خانواده و دوستانم می‌گویم همین دیدار است و بین آنها افتخار می‌کنم که من رهبر را دیده‌ام. ان‌شالله خدا رهبر ما را حفظ کند تا امام زمان بیاید»

    هنوز صحبت‌های آقا شروع نشده، فرصت را غنیمت می‌دانم و برمی‌گردم به سمت راست. حدسم درست بود، بوسنی‌یایی هستند و با یک گروه زنانه یک هفته است برای گردش و زیارت به ایران آمده‌اند، امروز هم به قم آمده بودند و وقتی فهمیدند رهبر ایران را میتوانند ببینند خیلی خوشحال شدند، نه او فارسی بلد است نه من بوسنیایی، برای همین دوستش که خودش لبنانی – بوسنیایی است و چند سالیست ایران زندگی می‌کند، شده مترجممان. تصور کنید، یک نفر بوسنیایی حرف بزند بعد یک نفر دیگر که نه فارسی نه بوسنیایی زبان اصلی‌اش است ان را به فارسی ترجمه کند! داشتیم حرف می‌زدیم که صحبت آقا شروع شد، مترجممان ساکت شد برگشت به سمت جایگاه نگاه کرد و آرام لبخند زد، میدانستم می‌خواهد گوش دهد با دقت، تشکر کردم و از هر دو خداحافظی. دختر بوسنی‌یایی به انگلیسی گفت : «بیا بوسنی، مثل ما که الان آمدیم ایران» از دعوتش تشکر می‌کنم و بلند می‌شوم تا جائی پیدا کنم و به سخنان آقا گوش بدهم. اخر سالن خالی است، میروم همان‌جا.

    آقا می‌گویند : «شما در ایران غریبه نیستید، حتی مهمان هم نیستید، شما صاحب‌خانه‌اید، شما فرزندان عزیز من هستید» صدای گریه‌ی شوق طلاب خارجی بلند می‌شود. شوق دارد که آقا خطاب به آنها بگویند “فرزندان عزیز من” حسودی‌ام می‌شود.

    کنارم دختری نشسته و گریه می‌کند، می‌پرسم «چرا گریه میکنی؟» اول جواب نمی‌دهد ولی وقتی مهربان‌تر با او حرف می‌زنم، می‌گوید : «خیلی دوست داشتم آقا را ببینم، الان هم  بعضی چیزها یادم افتاده، مردم قدر این نعمت‌ها را نمی‌دانند، خیلی خوب بود مردم همه جهان همچین رهبری داشتند» از چشمان سبز یشمی و صورت سفیدش معلوم بود او هم از یک کشور اروپائی است، بوسنیایی بود و اسمش “آرمینا”، میگفت : «یک‌سال و نیم پیش با دو نفر از دوستانم به ایران آمدیم و در بنت الهدی درس می‌خوانیم، یکسال در کشور خودم رفتم دانشگاه و روابط بین‌الملل خواندم ولی دیدم هیچ چیز دینی ندارد، تمام دانشگاه‌های دولتی کشورمان هم غیر دینی و به شیوه اروپایی است و برای همین تصمیم گرفتم بیایم ایران برای تحصیل. آدم وقتی جائی باشد که اعتقاد مردمش مثل خودش است، می‌تواند اعتقاداتش را عمیق‌تر کند»

    وسط سالن یک خانم چفیه‌اش را بالای سرش تکان می‌دهد، به نظر من هوا خوب است و اگر ان خانم، هوای حسینیه امام خمینی تهران را تجربه کرده بود، اینجا برایش بهشت حساب می‌شد!

    صحبت‌های آقا مثل دیدار طلاب خیلی طولانی نیست، وقتی تمام می‌شود دوباره همان شور اول بین مردم می‌افتد، بلند میشوند شعار می‌دهند دست تکان می‌دهند، گریه می‌کنند، شکر می‌کنند خدا را به خاطر این نعمت. حتما خیلی‌هایشان در خواب هم چنین روز و دیداری را تصور نمی‌کردند.

    قسمت مردانه خیلی زودتر خالی می‌شود ولی خانم‌ها، خیلی ها تازه یادشان افتاده نامه بنویسند. به مردم نگاه میکنم. هرکس به یک زبان با دوستانش صحبت می‌کند، دو نفر در بغل هم رفته‌اند و گریه می‌کنند یکی‌شان می‌گوید : «دیدی آقا چه گفتند، گفتند شما فرزندان عزیز من هستید. ما فرزندان آقا شدیم» انتظامات هم از همین جمله استفاده میکند و مدام می‌گوید : «فرزندان عزیز آقا، بروید بیرون. نماز اول وقت. اقا الان روی چه تاکید کردند؟ نماز اول وقت»

    یک دختر حدود بیست ساله می‌آید و می‌پرسد شما ایرانی هستید؟ می‌گویم بله، خبرنگارم. می‌پرسم شما از کجائی و وقتی می‌گوید استرالیا، تعجب می‌کنم. دو دوست دیگرش هم از ترکیه و پاکستان هستند. می‌گویم : «چطور خانواده‌ات اجازه دادند از استرالیا بیایی ایران؟ برایشان سخت نبود؟» گفت : «سخت که خیلی بود مخصوصاً برای مادرم که مریض است. ولی برای تبلیغ دینم آمده‌ام درس بخوانم» وقتی میپرسم چند سالت است؟ می‌خندند و می‌گوید : «اوه، مای گاد» نمی‌دانستم برای خانم‌های استرالیایی هم نگفتن سن مهم است.

    یک خانم تاجیکستانی می‌اید طرفم و می‌خواهد که نامه‌اش را به رهبر برسانم، انتظامات را نشانش می‌دهم و می‌گویم به آنها بده. از فرصت استفاده میکنم و از فرزانه می‌پرسم وقتی برگشتی تاجیکستان به مردم کشورت و دوستانت درباره این دیدار چه می‌گویی؟» می‌گوید: «مردم کشور من چهار امامی هستند، وقتی برگشتم حتماً بهشان می‌گویم که اسلام را خوب بشناسند، دوازده امام را بشناسند، امام زمان را بشناسند. من سال دیگر به کشورم بر می‌گردم» برایش آروزی موفقیت می‌کنم.

    انتظامات دیگر دارد عصبانی می‌شود. می‌آیم بیرون؛ آنجا هم هنوز ملت در حال نامه نوشتن هستند! تصور می‌کنم اگر قرار بود خود آقا این حجم نامه را می‌خواندند چه می‌شد. می‌نشینم گوشه‌ای و نکته‌هایی که دیده بودم را سریع می‌نویسم. یک دختر آفریقایی به طرفم می‌آید و می‌گوید : «شما خبرنگارید؟ می‌شود چیزهایی که من می‌گویم را بنویسید؟» می‌گویم بگو فقط زود : «بنویسید، بسم الله الرحمن الرحیم. من فاطمه خلیفه از کشور نیجریه از جامعه‌المصطفی تشکر میکنم که ما را دعوت کردند برای دیدن این آقای مهربان. جانم فدای رهبر. خونم برای آقا». خواهرش زینب هم می‌آید و همان حر‌ف‌های فاطمه را تکرار می‌کند و اصرار دارد که اخرش حتماً بنویسم “والسلام” حتما برای اینکه یک کلمه بیشتر از خواهرش گفته باشد.

    همه می‌روند وضو بگیرند و به سفارش رهبرشان برای نماز اول وقت، گوش دهند؛ و من فکر می‌کنم به این همه شور و اراده و عزم؛ و به تک‌تک حرف‌هایی که امروز از «فرزندان رهبر» شنیدم.

    این متن در دیدار رهبر با طلاب خارجی در سفر قم، برای سایت خامنه‌ای‌دات‌آی‌آر نوشته شده است.

    می‌شویم عَمّارت آقا…

    * جور می‌شود کارت برایمان یا نه؟
    از چند روز قبل سؤال شده بود برایم و الحمدلله به دستمان رسید
    دیدار “آقا” با دانش‌جویان

    * ساعت چهار نیم با دوستانم قرار گذاشته بودیم تقاطع نوشیروان و فلسطین. تا رسیدیم و از سه خان گشت‌ها رد شدیم، حوالی پنج بود که وارد حسینیه شدیم.

    * از سر کوچه‌ی اشکبوس تا اولین گشتی که می‌خواستیم وارد شویم، جمعیت دانش‌جو، ایستاده بود، اول فکر کردم منتظر دوستانشان هستند تا با هم وارد شوند ولی وقتی چندین نفرشان که کارت‌ها را در دستمان دیده بودند، تقاضای کارت اضافه برای ورود کردند، فهمیدم به امید پیدا کردن کارت و اجازه ورود است که آنجا ایستاده اند؛ شرمنده‌شان می‌شدیم.

    * «برگه و مداد می‌خوام ببرم داخل برای یادداشت»
    «نه خانم اجازه‌ی ورود هیچی ندارید. فقط خودتان و لباس‌هایتان. همین»
    مثل دفعات قبل. کلاً گشت خانم‌ها خیلی “گیر” هستند. ناراحت می‌شوم و نمیدانم می‌توانم به حافظه‌ام اعتماد کنم و آنچه که می‌بینم را به یاد نگه دارم یا نه. کمی ناامید هستم البته.

    * وارد حسینیه که شدیم، تقریباً نصف بیش‌تر پر شده بود، جایمان را طوری انتخاب کردیم که پشت ستون نباشیم و بتوانیم “آقا” را ببینیم.

    * دیدار دانش‌جویان بود. آمار دانش‌گاه‌هایمان هم که تقریباً شصت درصد خانم‌ها به نسبت چهل درصد آقایان است ولی برایم جالب بود که یک سوم، شاید هم کم‌تر، از فضای حسینیه را به خانم‌ها اختصاص داده بودند و بیش‌ترش سهم آقایان بود.
    انصاف این بود که حداقل نصف – نصف بود.

    * قسمت آخر حسینیه هم با پانل جدا شده و از سرو صداهایی که می‌آید و بوی سبزی که در هوا پیچیده، معلوم است سفره‌های افطار انتظارمان را می کشند تا سه ساعت دیگر.

    * ظاهراً بین جمعیت برگه شعر پخش کرده‌اند، آقایی وسط جمعیت آقایان ایستاده و ریتم خواندن را با بقیه تمرین می‌کند. با خودم می‌گویم الان تمرین می‌کنند ولی وقتی آقا بیایند عمراً جمعیت مثل الان هماهنگ شود و بتوانند شعر را بخوانند.

    * وقتی در دست آقایان، کاغذ، دفترچه، خودکار، خودنویس می‌بینم، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که به دوستانم اعتراض کنم و بگم «ببینید، آقایان کاغذ و خودکار آورند، یعنی چی آخه؟»

    * هنوز جاگیر نشده بودیم که یکدفعه جمعیت بلند شد و شروع به شعار دادن کرد، چند دیداری که قبلاً بودم همیشه حداقل یک ساعت انتظار کشیده بودم تا ورود “آقا”، و وقتی فهمیدم جمعیت به خاطر ورود “آقا” بلند شده‌اند، خوشحال شدم.

    * سعی می‌کنم در نهایت نوک انگشتان پایم بیاستم تا بتوانم “آقا” را ببینم. جمعیت که شعارشان تمام می‌شود و می‌نشینند راحت می‌شود “آقا” را دید. آرام نشسته‌اند بر روی صندلی. مثل همیشه آرامش است که از دیدن ایشان می‌گیرم.

    * همه شروع می‌کنند به خواندن همان شعری که تمرینش کرده بودند و من ضایع میشوم؛ شاید فراموش کرده بودم که دیدار دانش‌جویان است بلاخره، باید تفاوتی داشته باشد.

    * “ای، رهبر من. بی‌قرار بی‌قرارم. باز، آمدم تا روی پایت سر گذارم. دستی بکش روی سر ما. هم رهبری هم دلبر ما
    ای عزیز مادر ما یابن الزهرا . یابن الزهرا
    با عشق مولا از همه عالم گسستیم. ما، پیرو این مکتب اسلام هستیم. ما آمدیم، دیدارت آقا. از دور این، رخسارت آقا. می‌شویم عمارت آقا . می‌شویم عمارت آقا . یابن الزهرا . یابن الزهرا
    در، ماه رحمت. بر لبم دارم دعایی. کاش، با تو آقا. من شوم کرب‌وبلایی. در سایه، اسلام و قرآن. در هر کجا،از خاک ایران. ذکر ما شد یا حسین جان . یابن الزهرا. یابن الزهرا.
    یا حجت‌الله. با زبان روزه دارت، خود دعا کن. جان دهم من در کنارت. یابن الحسن، هستی امیرم. آقا بیا، تا جان بگیرم. در رکاب تو بمیرم. یابن الزهرا. یابن الزهرا ، یابن الزهرا  یابن الزهرا”

    * مراسم با قرائت قرآن، شروع می‌شود و بعد مجری برنامه از “آقا” می‌خواهد که مراسم این افسران جنگ نرم را ایشان شروع کنند. “آقا” سلام می‌کنند و خوشامدگویی و ابراز خوشحالی از واژه افسران جنگ نرم.
    یاد خیلی چیزها می‌افتم…

    * دانش‌جویانی که باید در مراسم صحبت کنند یک یکی و با معرفی مجری برنامه شروع به صحبت می‌کنند و بعد از اتمام حرف‌هایشان می‌روند سمت سن و چند دقیقه‌ای با “آقا” صحبت می‌کنند و حسرت به دل دانش‌جویانی می‌گذارند که دارند آن‌ها را نگاه می‌کنند.

    * “خانم فهیمی پور” اولین نماینده‌ی خانم‌هاست. بغل دستی‌ام سرش را می‌کشد تا بتواند او را ببیند و بعد می‌گوید «ئه، مانتو‌ای ام هست» حرف‌هایش را که مختصر می‌زند، هم تشکر مجری را به دنبال دارد و هم “پز” ما که خانم‌ها همیشه دقیق هستند و سر موقع. احسنت.

    * دو خانم بعدی که برای صحبت آمدند، خودشان را کوچک‌تر از آن دانستند که در این جمع صحبت کنند و این‌طور صحبت‌ها. اصلاً خوشم نیامد راستش. نمی‌دانم چرا.

    * همه دنبال ساعت می‌گردند. سمت چپمان و بالای سر ساعت بزرگی نصب است. با انگشت ساعت را به بقیه نشان می‌دهم.

    * دخترکی که شاید سال اول یا دوم کارشناسی باشد، تکیه داده به نرده‌های بین خانم‌ها و آقایان. وسط صحبت‌های نفر دوم است که چشم‌هایش روی هم ‌می‌افتد و خوابش می‌برد.

    * تقریباً شش یا هفت نفری صحبت کرده‌اند ولی هنوز چفیه “آقا” بر گردنشان بود. یاد آقای مفتاح می‌افتم و نوشته‌شان از دیدار دو سال پیش. به دوستم می‌گویم: «چرا هیچ‌کس چفیه آقا را نگرفته است؟ جالب است.» هنوز پنج دقیقه از حرفم نگذشته که خانم ” فاطمه فیاض” چفیه‌ی آقا را می‌گیرد. همه صلوات می‌فرستیم.

    * پر حاشیه‌ترین سخنران دیدار “آقای افکانه” بود. از همان اول که با جمله‌ی «آقای خامنه‌ای! سلام. می خواهیم برای یک بار هم که شده همان گونه که می‌خواهید صدایتان کنیم.» شروع کرد تا اعتراضش به رئیس جمهور و نزدیکانش و آخر هم با جمله‌ی «مشتاق بذل جانیم؛ سر ما و فرمان شما».
    حاشیه‌های جالب‌تری هم در یک دقیقه رفتن‌شان در کنار “آقا” بوده که بعداً در سایت‌ها خواندم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890603_115045.jpg

    * حدود دو ساعت است که صحبت‌ها ادامه دارد. جمعیت روزه، با گرمای هوای وحشتناک حسینیه دیگر طاقتشان تمام شده ولی انگار هنوز نماینده اردوهای جهادی باید صحبت کند. آه از نهادمان بلند می شود.

    * از اول برنامه، هر یک ربع یکبار تکان می‌خورد و طرز نشستنش را عوض می‌کند. عادت به آرام نشستن ندارد. دوستش می‌خندد با هربار تکان‌هایش.

    * بوی غذا می‌آید. بغل دستی‌ام می‌گوید: «قیمه است» بو می‌کنم و می‌گویم: «نه، مرغ است» گشنه‌ام می‌شود.

    * بالاخره صحبت ها تمام می‌شود و سه ربعی مانده به اذان، “آقا” شروع می‌کنند به صحبت.
    دخترک از خواب بیدار شده  و صاف می‌نشیند و گوش می‌کند.

    * “آقا” جلسه با دانش‌جویان را از شیرین‌ترین جلساتشان می‌دانند و جلسه امروز را با طرح مسائل عمیق‌تری توسط دانش‌جویان عنوان می‌کنند.

    * وقتی “آقا” از جوانی ما می‌گویند و پاکی مان، پشت سرم صدایی آرام به دوستش می‌گوید: «آره جون …مان، خیلی پاکیم» من هم شرمنده میشوم از اینکه شاید مصداق صحبت “آقا” نباشیم.

    * وقتی از نقدپذیری می‌گویند و اینکه دانش‌جویان هم  باید نقدپذیر باشند، امیدوارم به اینکه این حرف “آقا” مثل خیلی از صحبت‌هایشان از یادمان نرود و اجرائی‌اش کنیم و فقط خنده‌ی بعد از جمله‌ی « قبا هم ندارید که به گوشه‌اش بربخورد.» در یادمان نماند.

    * «بعضی کارهای اجرایی را ناچار خودم انجام داده‌ام.» این هم جمله‌ای بود که سر تکان دادن ها و افسوس خوردن های عده‌ای را داشت.  افسوس افسران جنگ نرمی که چند سال دیگر مسئولیت‌ها به عهده‌ی خود انهاست و ان شالله این‌ها این طور نباشند.

    * از پنجره بیرون را نگاه می کنم، تاریک است و نزدیک اذان. برای اطمینان نگاهی به  ساعت بالای سرمان می‌اندازم. حدود هشت است. شاید برای همین است که وقتی یکی از آقایان، که فاصله شان تا جائی که نشسته‌ام دو متر است، بلند شعار داد “ای ره‌بر، آزاده”  آقا می‌گویند «خیلی ممنون، متشکرم» و جمعیت است که می‌خندد.
    آقا البته تشکر هم می‌کنند. بنده‌ی خدا؛ تا پنج دقیقه بعد هم  هنوز با دوستانش میخندیدند و حتماً تا مدت‌ها سوژه اذیت و خنده است بین خودشان.

    * تا صحبت‌های “آقا” تمام می‌شود و جمعیت بلند می‌شود، مؤذن هم شروع می کند به اذان گفتن
    ابتدای ورود به حسینیه، مهر برداشته بودم و در صف‌های نماز می‌ایستم. نمی‌دانم چرا بعد از هیچ کدام از نماز‌ها دعای “یا علی و یا عظیم” خوانده نمی‌شود.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_139917.jpg

    * نماز که تمام می‌شود خانم‌ها باید اول از پانل برداشته شده، خارج شوند. خانم وحید دستجردی را می بینم که چند دانش‌جو، ظاهراً رشته‌ی پزشکی یا رشته های مربوطه باید باشند، دورشان را گرفته‌اند و صحبت می‌کنند.

    * جز‌ء اخرین نفراتی هستیم که از پانل خارج می شویم آن هم با جملات «سریع‌تر سریع‌تر زود باشید خانم‌ها» دلیل این همه سرعت را وقتی میفهمم که جمعیت مشتاق!!! آقایان که می‌خواهند به سفره‌ها هجوم بیاورند ولی توسط چند نفر جلویشان گرفته شده، را می بینم. خدا را شکر می‌کنم. مسلماً زیر دست و پایشان له می شدیم اگر کمی دیرتر جنبیده بودیم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_229917.jpg

    * سر سه تا از سفره‌ها، خانم‌ها نشسته اند و دیگر جائی نیست؛ ما باید به طبقه‌ی بالا برویم.
    “آقا” ابتدای یکی از سفره‌ها نشسته اند و افطار می کنند.

    * طبقه‌ی بالا هم کامل سفره انداخته شده ، سر اخرین سفره می‌نشینم. گرم است هوا و فن‌ها اصلاً کفایت نمی‌کنند.

    اولین‌بار بود که مهمان سفره‌ی افطار بیت بودم. الحمدلله. خدا را شکر.


    بیانات عکس صوت فیلم دیدار

    زیرا که در این وادی بس بیم خطر باشد

    چند روز قبل، در بین گوگل‌ریدر خواندن‌هایم به وبلاگی رسیدم که با ادبیاتی صمیمانه !!! بیست‌و‌چهارم تیر را به آقای خامنه‌ای تبریک گفته بود.
    صمیمانه اش در حدی بود که اگر در چند خط پائین‌تر ننوشته بود “امام خامنه‌ای” فکر می کردم پستش را برای تولد پسرخاله یا برادرش نوشته است.

    لا یری الجاهل الا مفرطا او مفرطا

     ظاهرا چند سالیست، علاقمندان به “آقا” روز تولد شناسنامه‌ای ایشان را جشن می‌گیرند؛ یکبار خود ایشان فرمودند:

    “اولاً، مولود این حقیر در تیرماه نیست و ثانیاً؛ من و روز تولدم ارزش این محبت ها را نداریم و اینها موجب شرمندگی من است، در عین حال لازم است از همه آنها تشکر شود”

    “این کار غلط است، این تولد و امثال آن هیچ جشنی ندارد، برگزارکنندگان مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می شود. من از کسی که برای تولد من جشن می گیرد به هیچ وجه متشکر نمی شوم و او را مسئول زیان های این کار هم می شناسم”

    امسال هم ظاهرا حرکت وبلاگی! راه افتاده برای تبریک این روز در وبلاگ‌ها و ما نیز دعوت شده‌ایم.
    شاید وبلاگ‌نویسان این روز را بهانه‌ای کرده اند برای عرض ارادت مجدد به ره‌بری و این فی‌نفسه خوب است ولی یادمان نرود ادب و احترام را در صحبت‌ها و نوشته‌هایمان

    هر صمیمیتی در هرجائی، شایسته نیست.
    گاهی بعضی مسائل را برای دیگران بد میدانیم و وقتی نوبت به خودمان رسید، با تحلیل و چه و چه، خوب جلوه می‌دهیم و ادامه‌ی ماجرا

    الحمدلله مسلمانیم و در نوشته‌ها ودستورات دینی‌مان آنقدر توصیه و دستور داریم که جای توجیه نداشته باشیم، مگر …


    *همیشه وقتی چیزی می‌نویسم اول با خودم هستم. کاش “ناسی” بودن از وجودمان کم شود.

    * فمن اشعر التقوی قلبه برز مهله و فاز عمله، فاهتبلوا هبلها و اعملوا للجنه عملها

    *اینجا +

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۳ ب.ظ روز ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    جمعه چهاردهم خرداد هزار و سیصد هشتاد و نه

    *ساعت ده سوار مترو شدم. هرچه به ایستگاه حرم نزدیک تر میشدیم جمعیت بیشتر میشد و تنفس داخل واگن سخت تر.
    یاد روزهای قبل سال نو افتادم و شلوغی های مترو
    تفاوتش این بود که هر چند دقیقه یکبار یکی از بین جمعیت جمله ای میگفت و بقیه صلوات میفرستادند.

    * به ایستگاه حرم که میرسیم و از پله ها که بالا میروم تازه میفهمم جمعیت مترو اصلا زیاد نبود.
    گیج میشوم که کجا باید بروم. درست سه چهار روز پیش با مترو حرم امده بودم، ولی الان نمیدانستم دقیقا کدام سمت باید بروم و اگر گنبد را به عنوان شاخص انتخاب نمیکردم، حتما اشتباه راه را رفته بودم.
    هیچ تابلو و علامتی نبود که نشان دهد به کدام سمت باید برویم.

    * کمی که میروم از مقابل یک عده بر خلاف جهت حرکت من می آیند، ساعت را نگاه میکنم ده و نیم است. مسلما برنامه تمام نشده و من دیر نرسیده ام.
    شک میکنم که راه را اشتباه آمدم.
    از یک خانم بچه بغل میپرسم : “ببخشید؛ مراسم کدام طرف است؟” همان راه را نشان میدهد.
    کنجکاوی ام را مطرح میکنم و میگویم “پس چرا شما دارید برمیگردید؟”  میگوید” خیلی شلوغ است. خیلی گرم است. خسته شدیم. بچه اذیت میشود” 

    * صدای احمدی نژاد از خیلی دور می آید. خیلی دورش بخاطر سیستم بد صوتی در این قسمت است. جمعیت زیادی این قسمت از محوطه ( قبل از اولین بازرسی) نشسته اند ولی صدای مبهمی از بلندگوها شنیده میشود و برای آن فکری نشده است.

    * “بازرسی خانم ها” آن طرف است. بازرسی؟؟؟ در کیف را باز میکند و یک نگاه سرسری و برو به سلامت. چه بازرسی خوبی
    کاش بازرسی های مراسم بیت هم همینطور بود .

    * ایستگاه های صلواتی شهرداری گوشه و کنار برپاست.
    پذیرایی به نظر من برای شهرستانی هاست که بندگان خدا از راه های دور آمده اند، نه من که یک ساعت پیش از خواب بیدار شده ام و از خانه  حرکت کرده ام.

    از آشغال هایی که روز زمین ریخته میتوانم محتویات پذیرایی را حدس بزنم. پرتقال، ساندیس، کیک
    نگاه میکنم شاید سطل آشغالی ببینم ولی دریغ. همان سطل آشغال های کوچک که همیشه ی سال در بعضی از نقاط محوطه حرم، نصب هستند و با ده آشغال ساندیس پر میشوند. کمی به مردم حق میدهم.

    * قید نزدیک شدن به ساختمان و صحن را بالکل باید زد. دنبال سایه میگردم تا بنشینم ولی سایه ای نیست.
    خورشید ظاهرا میخواهد حضور گرم خودش را نشان دهد. حضورش خیلی زیاد هم گرم است و همه را کلافه کرده.

    هر گوشه ای که اندازه ی یک آدم سایه وجود داشته باشد، مردم نشسته اند. تکه تکه . تصور میکنم اگر کسی از بالا زمین را نگاه کند، شبیه گوسفندی میبیند که پشم هایش را تکه تکه چیده اند و هر گوشه ی بدنش یک تکه پشم قلمبه شده است.
    سهم من هم میشود یک درخت که کلی خانم زیر سایه اش نشسته اند و دیگر جائی پیدا نمیشود برای نشستن. همان جا مینشینم و تصور میکنم در سایه هستم.

    * احمدی نژاد دارد سخنرانی میکند. خیلی طولانی شده است به نظرم. من که خسته شده ام شروع میکنم با پیرزنی که کنارم نشسته، صحبت کردن.
    از اسفراین آمده با دخترش – که کنارمان نشسته – خودش میگه شصت و یک سال داره ولی به نظر من هشتاد را باید داشته باشد. میگوید “برای مراسم امام امده است و نماز جمعه ی آقا.”
    میگویم “خوب از همان خانه خودتان مراسم را میدید و این همه راه تا تهران نمی امدید.” نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکند و میگوید: ” خیلی فرق دارد دخترم خیلی. این که بیایی از نزدیک و در مراسم شرکت کنی توفیر دارد تا از خانه” بعد هم کلی حسرت میخورد که چرا نتوانسته داخل برود و “آقا” را از نزدیک ببیند. شروع میکند با شوق از دیدار بیست و خورده ای سال پیشش در مشهد با آقا تعریف میکند. زمانیکه هنوز امام زنده بودند و آقا رئیس جمهور. چشمانش برق میزند.

    دخترش از بی نظمی های مراسم شکایت میکند. از نبود راهنما. میگوید “اگر تانکر های آب یخ میگذاشتند خیلی به‌تر بود تا قوطی های آب معدنی.” میگوید “ما این همه راه آمده ایم برای اینکه بتوانیم نماز جمعه را بخوانیم، ولی الان با این وضعیت، اصلا معلوم نیست بتوانیم نماز را اقتدا کنیم یا نه.” باز هم میگوید “اگر آب بود خیلی به‌تر از کیک و پرتغال بود.”

    * سخنرانی احمدی نژاد که تمام میشود، سید حسن خمینی می آید. هنوز شروع نکرده که مردم شعار میدهند. نمیگذارند صحبتش را ادامه دهد.  من با این حرکت مردم موافق نبودم. (اینجا قرار نیست دلیل بیاورم که چرا )

    * ساعت دوازده و نیم بود که آقا آمدند. ما که چیزی نمیدیدیم و فقط بعد از پنج دقیقه شنیدیم صدای اقا را. ” و الحمد للَّه ربّ العالمین نحمده و نستعینه و نتوکّل علیه و نستغفره و نتوب الیه‌

    همیشه در اول هر دو خطبه امام جمعه مردم را به تقوا دعوت میکند. نمیدانم چرا اینبار با دقت گوش دادم که آقا درباره ی تقوا داشتن چه میگویند.
    تقواى الهى را در رفتار، در گفتار، حتّى در پندار خود باید رعایت کنیم؛ یعنى مراقب باشیم در رفتار خود، در کردار خود، در گفتار خود، ذره‌اى از رضاى الهى و حق، تعدى و تجاوز نکنیم
    .

    * مردم نگران صف نماز هستند. خانمی پشت من نشسته و میگوید “هیچ کس صف ها را درست نمیکند؟”  از آقایی که با بی سیم آنجا ایستاده بود، میپرسم. میگوید:” هنوز وقتش نشده، زمانش که رسید می‌آیند و صف ها را درست میکنند”
    تجربه نشان داده به حرف ان اقا اطمینان زیادی نمیتوان کرد. به ان خانم میگویم : “صبر کنید خطبه دوم بشود، اگر کسی نیامد، خودمان درست می کنیم” ولی انقدر هوا گرم شده که اواسط خطبه اول بلند میشوم و اینبار واقعا دنبال سایه میگردم. از آفتاب مستقیم همیشه سردرد میگیرم. امروز باز بدنم بیشتر همراه‌ی کرد ولی دیگر نمیتواند
    🙂

    کنار اتوبوسی کنار چند خانم که مشخص است از تهران نیامده اند میشینم و خدا را شکر میکنم که بالاخره توانستم از آفتاب فرار کنم.

    آقا شاخص های حرکت صحیح در مسیر انقلاب را میگویند با توجه به سیره ی امام.
     
    من یک روز، در مورد یکی از چهره های معروف اسلام که نزدیک به زمان ما هم هست از امام (ره) سوال کردم. امام در جواب من گفتند: نمی شناسم و بعد یک جمله مذمت آمیزی نسبت به آن شخص گفتند. فردای آن روز که خدمت امام رسیدم، به مجرد اینکه وارد شدم، امام فرمودند: “راجع به آن کسی که دیروز پرسیدید ،همین؛ نمی شناسم”. یعنی امام آن جمله مذمت آمیز را حذف کردند. آن جمله ی مذمت آمیز نه فحش بود نه دشنام نه تهمت. درباره زیدی که شما او را قبول ندارید، دو جور برخورد می شود کرد: یک جور، آنچنانی که مطابق حق است. یک جور هم آمیزه ای از ظلم وجود دارد. آن چیزی را بگویید که در دادگاه عدل الهی می توانید توضیح دهید نه بیشتر.”

    سرم را پائین میاندازم.

    بخصوص به جوانها عرض میکنم: بروید وصیتنامه‌ى امام را بخوانید. امامى که دنیا را تکان داد، امامى است که در این وصیتنامه منعکس است، در این آثار و گفتار منعکس است.

    یاد واحد “وصیت” دانشگاه می افتم که ترم بعد باید بگیرم. یاد درس هایی که برای نمره میخوانیم.

    * آقا از میسر نبودن ادعای پیرو خط امام بودن و قرار داشتن با مخالفان انقلاب و اسرائیل و آمریکا در یک جبهه میگویند. طرف صحبت کاملا مشخص است. مردم شعار میدهند و تکبیر میگویند.
    دخترکی هفت هشت ساله که کنار مادرش نشسته و با مردم شعار میدهد، یک لحظه فردیاد میزند “ای ره‌بر آماده. آزاده ایم آزاده” همه ی ما که انجائیم میزنیم زیر خنده. دخترک خجالت میکشد.

    * خانمی کنارم نشسته است، با دختر سه ساله و همسرش و مادر شوهرش، امروز صبح از شهریار آمده اند. میگوید “خیلی دوست داشتم بروم داخل و آقا را از نزدیک ببینم.”
    میخواهم بدانم فقط خودم شاکی از  بی نظمی برنامه هستم یا نه، برای همین رضایتش را از برنامه می‌پرسم. می‌گوید: “همه چیز مراسم خوب بود فقط آب نبود. چهل و پنج دقیقه همه ی این اطراف راگشتم ولی برای دخترم آب پیدا نکردم.”
    خانم دیگری که چهارشنبه از شیراز به سمت تهران راه افتاده اند و کنارمان نشسته وقتی گفت گوی ما را میشوند میگوید: “آدم وقتی زائر است باید همه چیز را بپذیرد. همه چیز مراسم خوب بود.عالی”
    خانم شهریاری میگوید:”بله ما راضی هستیم ولی مسئولین برنامه هم باید به فکر مردم باشند.”
    مردم خوبی داریم به خدا

    همان خانم اهل شهریار میگوید: “ما هر سال می آئیم برای مراسم. امسال جمعیت خیلی بیشتر از سالهای قبل است. شاید برای همین بی نظمی ها بیشتر است، ولی می ارزد.شرکت در مراسم، به سختی هایش می ارزد. ادم جمعیت را می بیند ذوق میکند”

    * جایی که نشسته ام روبرویم تا صد قدم به خاطر حضور مستمر خورشید، هیچ آدمی بر روی زمین دیده نمیشود، ولی  فراوان آشغال پرتغال و ساندیس و روزنامه و کیک دیده میشود. مادر شوهر ِ هم صحبتم میوه اش را که میخورد، آشغالش را به نوه اش میدهد و می‌گوید :”برو اینها را در سطل بنداز دخترم” دخترک از روی تمام آشغال ها میدود و جعبه ی مادربزرگ را در سطل میاندازد. همان سطل های کوچک که آشغال ها از سرش سرازیرند.

    * خطبه ی اول تمام میشود.
    من که هیچ وقت در یک نقطه آرام نمیگیرم، دوباره بلند میشوم و بین مردم راه می افتم. اینبار جای نشستن پیدا نمیکنم و می ایستم. (حقم است اصلا )
    چهره های مختلف. حتی پوشش های مختلف، از هر نقطه ایران، بهترین موقعیت است برایم که عشق مردم و ایمان به اعتقادشان را برای خودم ثابت کنم.
    از خانمی که کنارم ایستاده میپرسم از کجا امده . میگوید:” از روستاهای شیراز، چهارشنبه راه افتادیم و دیروز قم بودیم. دیشب هم در مدرسه ای اسکان داشتیم. امروز پنج صبح حرم بودیم ولی نتوانستیم داخل برویم.”
    تعجب میکنم . پنج صبح؟؟؟ میگوید “از همان صبح جمعیت خیلی زیاد بود. نه مثل الان، ولی زیاد بود”
    سومین سالی بود که برای مراسم چهارده خرداد با خانواده اش به تهران می آید، مراسم امسال هم به نظرش خیلی خوب بوده و راضی است از همه چیز !!!

    * دو دختر نوجوان کنارمان ایستاده اند، فکر میکنند من خبرنگارم، میگویند “ما هم میتوانیم حرف بزنیم” لبخند میزنم، میگویم “بگوئید” “امروز صبح از بوئین زهرا راه افتادیم تهران. درب های ورودی خیلی شلوغ بود. زن و مرد قاطی شده بودند. خیلی بد بود. کاش ورودی ها و مسیر رفت و امد خانم ها و آقایان از هم جدا بود” از سرویس های بهداشتی هم مینالد که خیلی کم بودند و شلوغ.
    میپرسم :”برای شرکت در مراسم سالگرد امام آمده اید یا نماز جمعه ی آقا” یکی شان میگوید:‌”خب برای نماز جمعه آقا. اوووم مراسم امام. هردو” دوستش میگوید” همان قدر که امام را دوست داریم، آقا را هم دوست داریم”
    خودم شرمنده میشوم از سوال نامربوطی که پرسیده ام.

    * خطبه ی دوم خیلی کوتاه تر از خطبه ی اول بود، چند نکته درباره غزه و اسرائیل و حمله به کاروان آزادی و گردهمائى طولانى مربوط به ان.پى.تى در نیویورک.

    بین حرف هایشان درباره اسرائیل،میگویند ” صهیونیستها ادعا میکنند که ما براى بازرسى یا براى اینکه بگوئیم به سمت غزه نیائید، وارد کشتى‌هاى اینها شدیم – که البته مثل سگ دروغ میگویند! براى حمله رفتند، نقشه‌ى حمله کشیدند، اهدافشان هم مشخص است
    تعجب میکنم. از اینکه  این جمله را از زبان آقا شنیده ام. خنده ام هم میگیرد.
    چند خانمی که کنارم هستند هم عکس العمل نشان میدهند. متعجب هستند. یکی شان میگوید:” ببینید آقا هیچ وقت این جمله را برای کسی نگفته است، الان هم برای اسرائیل گفت”
    یاد سخنرانی هایی می افتم که از امام شنیده ام، در ادبیات امام از این جملات، شنیده میشد ولی از آقا برای اولین بار بود میشنیدم.

    * ساعت دو و پنج دقیقه است که خطبه دوم هم تمام میشود.

    * مردم بلند شده اند برای بستن صف.
    از مسئولی که بیاید و صف ها را درست کند خبری نیست. خود مردم کنار هم می ایستند و صف ها را وصل میکنند.
    وای از صف ها … مشکل همیشگی حرص خوردن.
    قبله های گاهی شصت درجه متفاوت

    * چند نفری روی زمین دنبال سنگ هستند برای نماز. چند نفر دستمال کاغذی گذاشته اند.
    روی چمن روئیده از زمین، دستمال کاغذی گذاشته اند!!!
    خودم را سرزنش میکنم. میگویم خیر سرت فقه خوانده ای. مسئولیت داری.

    * نماز دوم را هم خود آقا میخوانند. بر خلاف اکثر نماز جمعه ها.
    دلیلش را نمیدانم. حدس میزنم یا بخاطر عدم مشکل بازگشت که با هلی کوپتر است نه مثل دانشگاه تهران با ماشین و در خیابان، است یا سیاست های خاص آقا.

    * دو و بیست و پنج دقیقه است که نماز تمام میشود و جمعیت بلند میشود برای بازگشت. سعید حدادیان شروع میکند به خواندن یاد امام و شهدا.

    * فکر میکنم کمی تعلل کنم برای برگشت به‌تر است و خلوت تر میشود. مینشینم کنار خانواده ای که از قم آمده اند. از وسائلی که همراه دارند معلوم است یا از دیشب حرم بوده اند یا امشب را قصد ماندن دارند.
    مادر خانواده میگوید “دیروز از قم راه افتادیم با اتوبوس.” میپرسم “خودتان یا با کاروان؟”
    میگوید :” نه خودمان با اتوبوس. نفری هزار و پانصد دادیم و آمدیم.”  دخترش تاکید میکند که راننده بهمان تخفیف داد و انقدر گرفت.
    ظاهرا برنامه هرساله شان است که از قم برای مراسم سالگرد امام بیایند ولی امسال انگیزه شان قوی تر بوده. “نماز آقا را نباید از دست داد”

    * دلم نمی اید برگردم در حالیکه داخل نرفته ام و از نزدیک سلام نداده ام.
    میروم سمت درب ورودی حرم.
    جمعیت زیاد است و درب ها بسته.
    آقایان با لباس فرم – که نمیدانم مال بسیج است یا سپاه یا حتی ارتش 🙂
    – جلوی درب ایستاده اند و اجازه نمیدهند کسی جلو برود.
    از زمان باز شدن درب که میپرسم، میگویند ساعت چهار . یعنی حدود یک ساعت و نیم دیگر

    * افراد جمع شده روبروی درب، اکثرا افرادی هستند که با کاروان آمده اند و میخواهند قبل از برگشتن به شهرشان، زیارت امام هم بروند.
    از دختر فاروجی حدود ۲۵ ساله ای همان سوالات کنجکاوانه ام را میپرسم و میفهمم دیروز از فاروج حرکت کردند و دوشنبه برمیگردند. میگوید ۲۵ تااتوبوس بودیم از شهرمان.
    بیست و پنج اتوبوس از فاروج !!! یاد تخمه های فاروج می افتم
    🙂
    از هزینه آمدنشان میپرسم، میگوید هزینه ی اصلی را خودمان دادیم و بسیج فقط برایمان اتوبوس گذاشت. میگوید اگر هماهنگی بسیج هم نبود، خودمان شخصا برای شرکت در مراسم می آمدیم.

    * کمبود آب و آبسرد کن کافی هم چنان به چشم می‌آید و آزار دهنده است.
    آنقدر آبسرد کن ها و تانکر ها شلوغ است که ترجیح میدهم یا ابا عبدالله الحسینی بگویم و بی خیال آب شوم.

    * مراسم که تمام شده، جنب و جوش دو گروه خیلی دیده میشود. یکی بچه های امدادگر هلال احمر که برانکارد به دست از این طرف به ان طرف میدوند یکی هم ستاد گمشدگان. خدا خیرشان دهد

    * میروم سمت مترو. به امید برگشت ولی …
    آنقدر جمعیت زیاد است و ازدحام شده که درب های ورودی مترو را بسته اند تا جمعیت داخل مترو و پائین کمتر شود و دوباره درب ها را باز کنند.
    فکر میکنم بروم گلزار شهدا و بعد از ساعتی که مترو خلوت تر شد برگردم.

    *اصلا تصورش را نمیکردم که جمعیت و ترافیک تا خیابان های بهشت زهرا هم باشد.

    میروم هفتاد و دو تن. جمعیتی است که در ساختمان شهدای هفتاد و دو تن جمع شده است.
    خستگی از چهره های همه پیداست ولی همراه با رضایت .

    * ساعت شش است که برمیگردم. هنوز خیابان های بهشت زهرا و اطراف حرم ترافیک است ولی مترو الحمدلله خلوت است.
    تکیه میدهم به صندلی و فکر میکنم به تمام خاطرات قشنگ امروز
    به ره‌برم و سخنانش
    به مردم
    و به مسئولین‌ی که نباید فراموش کنند برای این مردم هستند.


    پ.ن : این پست را تقدیم میکنم ب دوست عزیزم مریم که قرار بود با هم باشیم ولی نشد.

     

    روایتی از حاشیه های حضور رهبر در منطقه عملیاتی فتح المبین

    قبل از سفر، خبر امدن آقا را می‌دانستم و شاید یکی از دلیل‌های رفتنم به این سفر، همین دیدار بود. ولی روز و وقتش را نمی‌دانستم و از ابتدای سفر منتظر خبر جدید بودم. روز سوم سفر بود؛ غروب را در شلمچه بودیم و بعد از نماز سوار بر اتوبوس‌ها آمادهٔ حرکت، که مسئول اردو، خبر دیدار فردا با رهبری را داد. خوشحالی و بهت بچه‌ها – مخصوصا کسانی که تا به حال اقا را از نردیک ندیده بودند – برایم زیبا بود.

    گفتند ساعت چهار ونیم باید بیدار شویم و راه بیافتیم و این حرف باعث شد اکثر بچه‌ها فکر کنیم دیدار خصوصی با آقا داریم و خوشحالیمان مضاعف شود. دیدار مقام ره بری با فعالین نت و وبلاگ نویسان.
    چه آرزوی قشنگی ولی صبح وقتی شش و نیم بیدارمان کردند فهمیدیم این چنین دیداری برایمان آرزو خواهد ماند.

    حرکت کردیم به سمت یادمان فتح المبین و منطقهٔ عملیاتی دشت عباس مسئولین اردو چندین بار تذکر دادند که موبایل و دوربین و وسائل غیر ضروری نیاوریم – خودمان و لباس تنمان – از خاطرهٔ دیدار‌های تهران و بیت، حتی خودکار و کاغذ را هم در کیف گذاشتم و راه افتادم سمت یادمان.

    نمی‌دانم چرا هنوز امید داشتم دیدار خصوصی باشد؛ حداقل ما هشتاد نفر باشیم با دو سه کاروان دیگر. ولی جمعیت ورودی گشت را که دیدم کامل امیدم ناامید شد. از دو گشت – که در مقایسه با گشت‌های تهران، آماتور بودند!!! – گذشتیم، ساعت هشت بود و هنوز جمعیت زیادی نیامده بود. با جایگاه فاصلهٔ خیلی زیادی نداشتیم و خوشحال از این قضیه. به خودم می‌گفتم ایندفعه دیگر داستان مهر ماه و دیدار اقا با بانوان تکرار نمی‌شود ولی…

    ***صدای مردانه و با اقتداری از قسمت مردانه می‌آید ولی صحبت‌هایشان مفهوم نیست. سعی می‌کنم بشنوم ولی همهمهٔ جمعیت اجازه نمی‌دهد. جمعیت کم کم زیاد می‌شود. کاروان‌های راهیان نور و بیشتر از انان مردم بومی منطقه در سفرهای اردوئی کمتر فرصت صحبت و دیدن مردمان بومی منطقه پیش می‌‌اید و این فرصت خوبی بود برای آشنائی با مردمان خوزستان. البته بخاطر صبح زود بودن، کمتر حوصلهٔ صحبت داشتند و البته شوق دیدار آقا، اجازهٔ تفکر به چیزهای دیگر را گرفته بود.

    ***ساعت می‌گذشت و انتظار مردم منتظر بیشتر می‌شد.

    هوا خنک است و اذیت نمی‌کند و نم نم بارانی که برای لحظاتی آمد، مطبوع ترش می‌کند. یاد مازندران افتادم و سخنرانی آقا، که هنوز هم وقتی گوش می‌دهم بدنم می‌لرزد.

    ***خادمین خانم اصرار دارند که همه باید بنشینند و هیچ کس ایستاده نباشد تا نظم جمعیت حفظ شود. فکر می‌کنم کاش موقع ورود آقا هم بتوان نظم را کنترل کنند. زن پا به سن گذاشته‌ای وسط جمعیت ایستاده و ارتوروز پایش را بهانه کرده برای ننشستن. بندهٔ خدا را مجبور می‌کنند کنار می‌له‌ها بیاید و آنجا بنشیند. معلوم است ناراحت است و ناراضی.

    ***در قسمت خانم‌ها یک جایگاه برای فیلمبردار تعبیه شده و در قسمت آقایان تا جائی که دیدم دو جایگاه؛ فیلمبردار‌ها که در جایشان مسقر می‌شوند، امیدوار می‌شویم که به زودی آقا می‌آیند. ولی یعد از گذشت یک ساعت، فیلمبردار هم بر مکان چوبی تعبیه شده برایش می‌نشیند تا خستگی در کند.

    ***فردی پشت جایگاه می‌‌اید و شروع به خواندن قران می‌کند و بعد از آن سخنرانی نیم ساعته سردار محبی دربارهٔ منطقه و عملیات فتح المبین و روایت‌گری از زمان جنگ و خاطرات ان زمان.

    ***خورشید خوزستان خودش را حسابی نشان داده و تحمل مردم منتظر – البته مسافران وگرنه مردم خونگرم خوزستان که عادت دارند و مثل ما کم طاقت نیستند – با گرمای زیاد هوا دیگر سر امده. همه منتظر اعلام ورود ره بر هستند.

    ***نمیدانم چه می‌شود که جمعیت تصور می‌کند اقا آمده‌اند، جمعیت از عقب بلند می‌شوند و موج وار سرریز می‌شوند به قسمت جلو. مجبور می‌شویم برای له نشدن زیر دست و پا بلند شوم. اصرار‌ها برای اینکه جمعیت جلو نیاید و جای نشستن باقی بگذارند بی‌فایده است. گردباد‌هایی هستند که به غیرت درآمده‌اند حتما.

    ***نمیتوانم رفتار مردم را در ذهنم هضم کنم. از طرفی این هول دادن‌ها حق الناس است و غیر اخلاقی و از طرف دیگر شوق دیدن آقا برای مردم – که خیلی‌ها بار اولشان بود –… پارادوکسی که هیچ وقت برایم حل نمی‌شود.

    دخترکی پانزده شانزده ساله سعی می‌کند خودش را از بین جمعیت به ردیف‌های جلو برساند. صدای اعتراض چند نفر بلند شد و از همه قاطع‌تر خانمی که یک ضربهٔ دست به پشت دخترک می‌زند و می‌گوید، مثلا امده‌ای زیارت، اخلاقت را درست کن.

    ***برای آرام کردن جمعیت، لیدر از پشت بلندگو شعار می‌دهد و خانم‌ها و آقایان تکرار. از اقایانی که از می‌له بالا رفته‌اند و به بلندگو‌ها تکیه داده‌اند، می‌خواهند که پائین باییند تا خدائی نکرده، برای سیستم صوتی مشکلی پیش نیاید.

    ***نمیدانم استرس بود یا کلافگی و گرما که هر نیم ساعت یکبار از دوستم ساعت را می‌پرسم؟ آخرین بار ولی حدود یازده و نیم بود که چهار هلیکوپ‌تر از سمت راست آسمان دیده شدند و در منتهی الیه شمال از دید ناپدید. حساب کردم زمان پیاده شدن از هلیکوپ‌تر و سوار بر ماشین از آن نقطه تا اینجا آمدن، حدود یک ربعی حتما طول می‌کشد. دختر سیاه چرده کنار دستم پرسید: یعنی از تهران با هلیکوپ‌تر می‌ان؟ خیلی طول می‌کشه که.

    ***جمعیت دیگر حتی با شعار‌ها هم آرام نمی‌شود و صبر چند ساعته‌شان با دیدن هلیکوپ‌تر‌ها تمام شده است. ساعت نزدیک دوازده است که پردهٔ پشت سن کنار می‌رود و مقام معظم ره بری در جایگاه ظاهر شدند. همراه امام جمعهٔ اهواز اقای جزائری، سردار رحیم صفوی، سردار عزیز جعفری و سردار سید محمد باقرزاده!!! و چند نفر دیگر که نمی‌شناختمشان.

    جمعیت شور گرفته. یکی شعار می‌دهد یکی گریه می‌کند. یکی دست تکان می‌دهد. دیگری سعی می‌کند از بین جمعیت راهی پیدا کند و چند لحظه آقا را ببیند. بعد از ده دقیقه‌ای شعار دادن و شروع صحبت‌های آقا سعی کردیم جمعیت را بنشانیم ولی… ازدحام در ردیف‌های جلو آنقدر زیاد بود که جای نشستنی باقی نگذاشته بود. جمعیت روی پا ایستاده و سعی می‌کردند! به صحبت‌ها گوش دهند.

    ***در ردیف‌های عقب جائی برای نشستن پیدا کردم و روی سنگ‌های کمی باران خورده نشستم و سعی کردم از بین همهمه‌ای که هنوز کم و بیش در بین جمعیت بود به سخنان گوش دهم. باز هم پارادوکس سراغم امد. بعضی از مردم که فقط به فکر دیدن چند لحظه‌ای آقا بودند و از بقیه می‌خواستند کنار بروند تا ان‌ها هم آقا را ببینند، ولی زمان صحبت‌های آقا شروع کردند به صحبت باخودشان. فقط دیدن شخص مهم است یا شنیدن حرف‌هایش هم مهم است؟ شنیدن فقط و نه حتی گوش دادن

    *** «آن کسى که کشور شما را نجات داد، همین جوانهاى فداکار و مبارز بودند؛ همین بسیج، همین ارتش، همین سپاه، همین رزمندگان فداکار، که امروز هم بازماندگان آن‌ها در مناطق گوناگونى از کشور حضور دارند؛ بعضى از آن‌ها هم به شهادت رسیده‌اند؛ «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا.» شنیدن آیهٔ مورد علاقه‌ام در بین سخنرانی آقا، آرامش خاصی برایم داشت. آرامشی که همیشه با شنیدن این آیه احساس می‌کنم و البته شنیدنش از زبان ره بر حس دیگری داشت.

    ***وقتی آقا فرمودند: «ملت ایران نشان داد که در جنگ عرصه‌هاى سیاسى و امنیتى، بصیرتش و ایستادگى‌اش از ایستادگى در جنگ نظامى کمتر نیست. لذا جوانهاى ما بحمداللَّه جوانهاى لایق، ساخته و پرداخته‌اى هستند که باید به این مقدار هم اکتفا نکنند؛ همت مضاعف، کار مضاعف. همتتان را بلند کنید. ملت ایران باید عقب‌افتادگى‌هاى دورانهاى طولانى استبداد در این کشور و دخالت خارجى و نفوذ خارجى را جبران کند. بنده اطمینان راسخ دارم به اینکه جوان امروزِ کشور عزیزِ ما در سطح عالم، کم‌نظیر یا بى‌نظیر است. و این، نوید آینده‌ى کشور است» می‌دانستم خطاب مستقیم به ماست و با خودم فکر کردم کاش دیدار خصوصی بود.

    ***صحبت‌ها که تمام شد دوباره‌‌ همان شور و شعار‌های بیست دقیقهٔ قبل شروع شد. همه می‌خواستند ره برشان را بدرقه کنند. آقا مثل همیشه دستشان را بلند کردند و رو به جمعیت با خنده‌ای بر لب، نگاه می‌کردند. دستم را بلند کردم تا من هم خداحافظی کنم… ره برم خوش آمدی

    آقا که رفتند نگاه کردم به دور و برم. خیلی‌ها نشسته بودند و برای اقا نامه می‌نوشتند. خیلی دوست داشتم نامه‌ها را بخوانم. نامه‌هایی که همه از دل‌های پاک نوشته می‌شد. چند نفری هنوز گریه می‌کردند و در بهت دیدار آقا بودند. چند نفری دنبال لنگه کفش و دمپائی و حتی جورابشان بودند که در فشار جمعیت از پایشان در امده و گم شده بود. قالب‌های یخ به اندازهٔ کف دست، در دست بعضی‌ها بود و از شدت گرما آن را بر دهانشان گذاشته بودند.

    جمعیت شرکت کننده انقدر زیاد بود که ماشین‌ها در ترافیک خارج شدن از منطقه مانده بودند. ظهر بود و اذان تصمیم بر ماندن در منطقه و خواندن نماز و خوردن ناهار در حسینیه شد. ولی بعد از پرس و جو و حتی پیگیری با مسئولین، پلمپ درهای حسینیه باز نشد و مه‌مان هشت شهید گمنام شدیم. زیارتمان قبول

    ۱- آخرین باری که آقا به خوزستان و مناطق جنگی سفر کرده بودند فروردین هشتاد و پنج بود که در دهلاویه سخنرانی کردند، چهار سال قبلش نیز فروردین هشتاد و یک در دوکوهه و سه سال قبل‌تر فروردین هفتاد و هشت در شلمچه و نخستین بار اسفند هفتاد و پنج در هویزه
    ولی هیچ وقت توفیق زیارت اقا در مناطق دست نداده بود که امسال قسمت شد.

    ۲- اگر هنوز صحبت های آقا را نخوانده اید از اینجا و اگر میخواهید بشنوید اینجا و اگر میخواهید ببینید اینجا میتوانید پیدا کنید

     

    حواشی یک دیدار با مقام معظم رهبری
    ساعت هفت بود که  از ماشین پیاده شدم.
    مقداری پیاده رفتم تا رسیدم به جمعیت بیست نفری خانمهایی که کنار یک کانکس ایستاده بودند و به ترتیب داشتن از درب رد میشدن، گفتم خوب حتما اینا هم برای ملاقات آمدن و رفتم بینشان ایستادم.
    ساعت هفت بود و ورود این ساعت و گشتن کمی برام عجیب بود ،به هر حال ایستادم ولی وقتی نوبتم رسید ،فهمیدم خانم های حفاظت و گشت بیت هستند و  من اشتباه حتی جالبی! کرده بودم.
    هدایتم کردند به خیابون فلسطین و درب ورودی که همیشه مخصوص آقایان است ولی چون ملاقات کننده های امروز همه خانم هستند، این درب هم داده بودند به ورود خانم ها

    ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!!
    راهمو کشیدم و رفتم آخر صف. درست کنار در ورودی دبستان دخترانه فلسطین
    مقنعه های سفید که روش تل زده بودند!!! با مانتو و شلوار های صورتی…دلم رفت برای دوران دبستان خودم .روز دختر بود و دخترها توی صف صبحگاهی مدرسشون جیغ میزدند و شعر میخوندند.

    اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم)  و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه 🙂

    vaadi.ir

    بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی
    کاغذ و مداد با خودم برده بودم تا بعضی از نکته ها و صحبت ها رو برا گزارش بنویسم ولی همون خانم گشت اول گفت که اجازه نمیدن ببرمشون داخل حسینیه و باید بذارم تو پلاستیک کفش هام
    به حرفش گوش ندادم و گفتم حالا یه مداد چیه که بهش گیر بدن ولی وقتی گشت دومی هم کاغذ و هم مداد را ازم گرفت، فهمیدم حرفش جدی بود…. پکر شدم

    قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند )
    برای اولین بار از در اصلی و سبز رنگ بزرگ آخر حسینه وارد شدم آخه  این درب همیشه مخصوص ورود اقایان بود .

    جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم…
    کاش لااقل میذاشتن کتاب بیاریم داخل تا حوصلمون سر نره … وقتی یادم افتاد حتی کاغذ سفید را هم ازم گرفتند به این فکر خودم خندیدم

    توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم  بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم.
    از نه و نیم خانم ها شروع کردند به  شعر خوندن و شعار دادن
    هر گروه برای خودش یک شعری میخوند و از هر طرف حسینیه صدای یک شعار می اومد
    خدا خیر بده ان خانمی را که بلند شد و رهبری شعار ها را به عهده گرفت تا جمعیت کمی نظم بگیرند.
    کم کم التماس ها برای یک کم جمع نشستن و جا دادن به فقط یک نفر!!! شروع شد. خانم هایی که ساعت ده تازه آمده بودند و می خواستند در فاصله بیست متری با جایگاه بنشینند .

    حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود.

    khamenei-880728-029

    خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود .
    ساعت حدودهای ده بود که پرده های کرم رنگ کنار رفت و آقا وارد حسینیه شدند و همزمان هجوم خانم های محترم به سمت جلو و شعار دادن… تقریبا حدود سی چهل نفر از کسانیکه پشت سری دوم میله ها بودند با سرعت خودشان را رساندند به ردیف های جلو و بعد از یک دقیقه شعار دادن، همه با هم نشستند… اما کجا… روی دست و پای بقیه
    بعضی از خانم ها دقیقا روی هوا نشسته بودند و با اصرار سعی میکردند برای خودشان جایی باز کنند.
    مراسم شروع شده بود و قاری شروع به خوندن قران کرده بود ولی متاسفانه خانم ها بکه با این حرکتشان جا و فضا را برای بقیه تنگ کرده بودند، مشغول جرو بحث و احیانا بعضی صحبت های ناشایسته 🙂
    جالبیه قضیه اینجا بود که حاضر نبودند برگردند ردیف های عقب و همان جا روی پای بقیه به صورت دو طبقه نشسته بودند.
    بنده خدا خانمی که کنار من نشسته بود، هشت ماهه باردار بود و از ساعت هشت اومده بود و کنار ستون و کنج جای امنی نشسته بود تا خطری تهدیدش نکنه ولی با این برنامه ای که به وجود آمد، مجبور شد بلند بشه و بره آخر حسینیه بنشینه… خدائیش خیلی حرف زوره که انقدر وقتت را گذاشته باشی و آخر هم مجبور بشی دورترین نقطه بنشینی

    خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟

    از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!!
    سه خانم قران پژوه دیگر هم صحبت کردند و بعد آقا شروع کردند به سخنرانی
    از جمله آغازین حرفاشون خوشم اومد : “
    حقیقتاً امروز با دیدن این جمع متراکم و فرزانه و همه دلبسته‌ى قرآن، براى من یک روز عید محسوب میشود”

    بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه… ان شالله
    حرف های آقا بیست دقیقه به دوازده تموم شد… تقریبا طبق همان برنامه ریزی ذهنی من 🙂

    بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد… زیلو های ساده و آبی