قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چشم‌هایش چمدان است

    پیش‌دانشگاهی که بودیم، با زهرا و راضیه، برای حفظ کردنِ آثار بزرگ علوی یک بیت شعر گفتیم؛
    “چشمهایش چمدان است گیله‌مرد
    علوی، میرزا سالار است پیرمرد”
    یادم است کلی خندیدیم و از شانسِ خوب ما، در کنکور درباره بزرگ علوی سوال هم آمده بود.
    امروز وقتی در مرکز تبادل کتاب، کتاب‌های علوی را دیدم، لبخند زدم و زیر لب تک بیتِ سروده‌مان را خواندم؛ بیتی که بعد از پانزده سال هنوز در خاطرم مانده و طعمِ خوشِ روزگار نوجوانی می‌دهد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ روز ۲۲ آبان ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    دوست

    هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی‌توان شناخت.
    آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.
    آن‌ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند.
    تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

    شازده کوچولو
    آنتوان سنت اگزوپری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۵ ق.ظ روز ۰۳ شهریور ۱۳۹۴ | دیدگاه (۵)

    دور منو خط بکش!
    اگر زمان به عقب برگردد، دلتان می‌خواهد طعم کدام رفاقت را دوباره بچشید؟ سراغ کدامیک از دوستان‌تان دیگر نمی‌روید؟ عمر کدام دوستی‌تان طولانی و ماندگار بوده و چرا؟

    وقتی به دوستی‌هایتان فکر می‌کنید، کدام دوره و رفاقت‌هایش را بیشتر دوست دارید؟ کی و کجا اتفاق افتاده که از دوستی با بعضی‌ها پشیمان بشوید؟ کدام رابطه دوستی به شما و زندگی ضرر زده است؟ آیا تا‌کنون به‌ علت ماندگاری یا قطع رابطه‌های دوستی فکر کرده‌اید؟ فکر می‌کنید مشکل کار کجاست؟ بیشتر آدم‌ها حواس‌شان نیست که با چه آدم‌هایی نباید دوست شوند. شاید یکی از اصلی‌ترین مسائلی که می‌تواند رابطه‌های دوستی را منتهی به ضرر و پشیمانی کند همین نکته باشد. گاهی انتخاب اشتباه افراد برای دوستی منجر به اتفاقات بد و ناراحت‌کننده‌ای می‌شود که جبران‌ناپذیر است. چه خانواده‌ها که بنیان‌شان به ‌خاطر همین انتخاب به‌ظاهر ساده و معمولی از هم پاشیده شده؛ بنابراین بهتر است هر آدمی قبل از اینکه با افراد ارتباط دوستانه برقرار کند به این نتیجه رسیده باشد که بهتر است دور چه کسانی خط بکشد!

    • مامان و بابا خوب هستن؟

    گاهی به آدم‌هایی برمی‌خورید که از خانواده‌ خود جدا شده‌اند و هیچ ارتباطی با آنها ندارند؛ حتی با پدر و مادرشان هم قهر کرده‌اند و سال‌هاست آنها را ندیده‌اند. یا اینکه حس بدی نسبت به خانواده و پدر و مادر خود دارند. دلیل جدایی آنها از خانواده‌شان مهم نیست، آنچه در این مسیر اهمیت دارد این است که آنها نتوانسته‌اند با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ خود ارتباط صحیحی برقرار کنند؛‌ در مشکلات و سختی‌های مدیریت رابطه با خانواده خود کم آورده‌اند و آنها را ترک کرده‌اند؛ یعنی به بیان دیگر مهارت ارتباط با افرادی که تا این حد به آنها نزدیک هستند را ندارند. اینطور آدم‌ها اغلب توانایی حل مشکلات را ندارند و ترجیح می‌دهند هنگام بروز سختی‌ها و اختلاف‌نظرها به جای حل مشکل، ارتباط را قطع ‌و صورت مسئله‌ها را حذف کنند که مجبور به حل آنها نباشند.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    اگر شما با چنین فردی رابطه صمیمانه و دوستانه پیدا کنید علاوه بر اینکه نمی‌توانید امیدوار باشید که روزی در مشکلات ارتباطی شما با خانواده‌تان بتواند به شما کمک و راهنمایی کند، حتی ممکن است در اختلاف‌نظرهای احتمالی بین خودتان هم راه‌حل را در حذف شما و رابطه با شما دنبال کند. فردی که نمی‌تواند اصطکاک به وجود آمده در رابطه میان خود با خانواده‌اش را مدیریت کند، قطعا در ارتباط‌گیری با دوستانش هم دچار مشکل می‌شود.

    • مگس‌ها را از اطرافتان بپرانید

    بعضی از افراد هستند که می‌خواهند فقط رفیق خوشی‌ها باشند؛ هر وقت جشن و مهمانی و سفر و شادی در میان است حضور این آدم‌ها قطعی است و شما را رها نمی‌کنند؛ حتی بهترین خاطره‌ها را از آن روز برای شما می‌سازند. ولی فقط کافی است شما به مشکلی در زندگی‌تان برخورد کنید و احتیاج به کمک روحی، فکری یا حتی مالی داشته باشید؛ دقیقا در همین موقعیت‌ها دوست همیشه در صحنه‌تان مریض می‌شود، غیب می‌شود و حتی آنقدر سرش شلوغ می‌شود که فرصت یک تلفن زدن به شما و احوالپرسی از شما را ندارد! البته ممکن است دوست مورد نظر شما واقعا مشکلی داشته باشد و نتواند در شرایطی که به او احتیاج داشته‌اید، در کنار شما باشد اما اگر چند بار این اتفاق تکرار شده باشد شما حتما باید در رابطه دوستی با این فرد تجدید نظر کنید؛ ضمن اینکه حتما لازم نیست افراد در مواجهه با شما چنین برخوردی از خود نشان بدهند. وقتی می‌بینید فردی درباره بقیه دوستان خود این اخلاق را دارد بدانید که در این میان هرگز شما استثنا نمی‌شوید.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    این دیگر تصمیم شماست زیرا وضعیت این دوستی مشخص است! شما رفیقی برای همه لحظات زندگی‌تان می‌خواهید. اصلا رفاقت برای روزهای سختی است. رفیق، کسی است که هم در شادی‌ها کنارتان باشد هم در مشکلات. ولی چنین رابطه دوستانه‌ای باعث می‌شود بعد از گذشت مدتی، احساس سرخوردگی داشته باشید و شاید ضرب‌المثل «این دغل دوستان که می‌بینی، مگسانند گرد شیرینی» را با خودتان زمزمه کنید. آن وقت احساس منفی افسردگی ناشی از ‌تنهایی شما را رها نخواهد کرد.

    • عیب‌ کسان منگر

    آیا تابه‌حال با آدم‌هایی که همیشه دنبال پیدا کردن نقاط ضعف دیگران هستند و آن را در جمع و با دیگران مطرح می‌کنند، برخورد کرده‌اید؟ مثلا با جمعی از دوستانتان به یک مهمانی می‌روید. بعد از تمام شدن مهمانی و در راه برگشت، یکی از دوستان شما مدام از عیب‌ها و بدی‌های رفتار صاحبخانه صحبت می‌کند؛ نقاط ضعف او را در برخورد با مهمانان و مهمانداری‌ بازگو می‌کند و هیچ حرفی درباره خوبی‌های مهمانی و رفتارهای مثبت صاحبخانه به زبان نمی‌آورد؛ حتی باعث می‌شود افکار و تصورات شما هم از نقطه قوت‌ها و نکات مثبت مهمانی منحرف شود و ذهنتان نقص‌های احتمالی مهمانی را پررنگ‌تر ببیند.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    فردی که این اخلاق ناپسند عیب‌جویی و منفی‌نگری را دارد، نمی‌تواند یک دوست خوب باشد. این افراد غالبا به‌خاطر حسادت یا دشمنی که با دیگران دارند، فقط عیوب آنها را می‌بینند. شما بالاخره آدم بی‌نقص و کاملی نیستید. اگر دوست شما، یعنی کسی که باید به او اعتماد داشته باشید، مدام به‌دنبال عیب‌جویی از شما باشد حتما به شخصیت و آبروی شما آسیب می‌زند زیرا عیوبی از شما را نزد دیگران آشکار می‌کند که تصور بقیه را نسبت به شما تغییر می‌دهد. اگر دوست شما در رابطه با دیگران این منفی‌نگری‌ها را دارد شک نکنید که شما هم روزی طعمه عیب‌جویی‌های او خواهید شد؛ آن‌وقت باید به فکر آبروی ریخته‌شده باشید.

    • هیزم‌ها را کجا می‌بری؟

    بعضی‌ از آدم‌های اطراف شما سخن‌چین هستند. یعنی درباره آدم‌ها سخنان بی‌اساسی برای بقیه می‌گویند؛ از زندگی آدم‌ها شایعه می‌سازند و برای دیگران نقل می‌کنند یا اینکه حرف‌های بین آدم‌ها را که ممکن است موجب دشمنی بین افراد شود به آنها منتقل می‌کنند. ‌دین اسلام سخن چینی را از گناهان کبیره می شمارد. سعدی هم حکایتی در مذمت سخن‌چینی دارد و آدم سخن‌چین را به کسی که برای آتش روشن کردن هیزم می‌برد، تشبیه کرده. یکی از سرگرمی‌های آدم سخن‌چین، یک‌کلاغ چهل‌کلاغ کردن و بازگو کردن حرف‌های خصوصی دیگران و نقل آنها برای شماست.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    مطمئن باشید اگر شخصی با این خصوصیت اخلاقی در اطراف‌تان باشد، شما امنیت کلامی‌ خودتان را از دست می‌دهید زیرا هر لحظه ممکن است از حرف‌های شما برداشتی داشته باشد و همان برداشت اشتباه خود را به بقیه اطرافیان شما منتقل کند. در این صورت شما هر لحظه باید منتظر به‌ هم خوردن رابطه با یکی از اطرافیان‌تان به‌ دست و زبان این فرد باشید.

    • چرا رفتی؟چرا من بی‌قرارم

    کسی تابه‌حال به شما خیانت کرده است؟ اصلا با شنیدن لفظ خیانتکار یاد چه چیزی می‌افتید؟ یاد آدمی که مال و یا امانت دیگری را پس نداده یا فقط در تصور شما نقش زن و شوهری زنده می‌شود که به یکدیگر وفادار نبود‌ه‌اند؟ یا یاد دوستی که در دوستی‌اش به شما خیانت کرده؟ اگر چنین دوستی داشته‌اید تابه‌حال به اوایل دوستی‌تان و رفتارهای آن شخص فکر کرده‌اید؟ آن رفیقتان برای برقراری رابطه دوستانه با شما، در حق دیگران و دوستان خود چه رفتاری داشت؟ دروغگویی و افشای اسرار دیگران نزد شما از مصادیق خیانتکار بودن آن فرد است.

    دوستم باشه، چی میشه؟
    حتما دوست ندارید روزی خبردار شوید که اسرار زندگی شما نزد بقیه فاش شده است یا اینکه از صمیمی‌ترین دوست خود دروغی شنیده‌اید که در تصور شما نبوده! نخستین و مهم‌ترین حق شما در رابطه دوستی این است که دوست مورد نظر با شما صادق باشد و دروغی در کار نباشد.

    vaadi.ir

    • چگونه بشناسم؟

    بزن بریم سفر
    در سفر به ‌خاطر مشکلات و شرایط غیرعادی‌ای که نسبت به روزهای معمولی وجود دارد، میزان صبر و تحمل آدم‌ها فرق می‌کند؛ رفتار واقعی‌ آنها در برابر مشکلات و نوع ارتباطشان با دیگران مشخص می‌شود. شما می‌توانید با دوستانتان طرح یک سفر گروهی را بریزید و برای چند روز یا حتی یک‌روز با یکدیگر به مسافرت بروید. مطمئن باشید کسی که در سفر نتواند با شما ارتباط برقرار کند و فقط خواسته‌های خودش را ببیند و نظر و پیشنهاد شما برایش ارزشی نداشته باشد یا بخواهد همه‌جا و همیشه حرف خودش را به کرسی بنشاند، قطعا نمی‌تواند رفیق خوبی برای شما باشد و رابطه دوستی‌ شما در مواقع دشوار زندگی به بن‌بست می‌خورد.

    عصبانی شو ببینم!
    چند بار تابه حال از دوستان خود ناراحت شده‌اید؟ آیا تابه‌حال پیش آمده که عملی از شما سر بزند که موجب ناراحتی دوستان شما بشود؟ تا به حال به عکس‌العمل‌های زمان عصبانیت دقت کرده‌اید؟ در آن شرایط با یکدیگر چطور صحبت کرده‌اید؟ با چه کلماتی یکدیگر را مخاطب قرار داده‌اید؟ در شرایطی که افراد عصبانی و خشمگین می‌شوند کنترل زبان و حرف‌هایی که از دهان بیرون می‌پرد سخت می‌شود تا جایی که ممکن است طرفین دعوا به یکدیگر ناسزا بگویند و با کلمه‌های زشتی یکدیگر را خطاب کنند. ولی یک دوست واقعی حتی در زمان عصبانیت و ناراحتی دوستش را با لحن و واژه‌های بد خطاب نمی‌کند و احترام او را نگه می‌دارد. سعی کنید چنین کسانی را از دست ندهید و دوست خوبی برای آنها باشید.

    منو می‌خوای؟
    یادتان هست که در کتاب‌های دوران دبستان روایتی می‌خواندیم که هرچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند؟ همین اصل را می‌توانید در روابط دوستانه‌تان امتحان کنید. ببینید آیا دوستان شما آنچه را برای خود دوست دارند و به نفع خود می‌دانند به نفع شما هم می‌دانند؟ وقتی که اکراه دارند رفتاری از دیگران ببینند، در برخورد با شما مواظب انجام ندادن آن هستند تا شما هم ناراحت نشوید؟ مثلا رفیقتان دوست دارد خانه‌اش همیشه تمیز باشد و زمانی که شما به خانه‌ او می‌روید مرتب به کودک شما تذکر می‌دهد ولی وقتی مهمان شما هستند، اصلا آن حساسیت‌ها را مراعات نمی‌کند و مراقب وسایل خانه شما نیست. این افراد به رضایت دوستان خود اهمیت نمی‌دهند و هیچ‌وقت نمی‌توانند یک رابطه دوستی سالم و طولانی با کسی داشته باشند. خودخواهی ویژگی قابل تحملی در رابطه دوستانه نیست.

    • فوت کوزه‌گری

    همه شرایط ذکر‌شده برای این بود که شما در ایجاد رابطه با دیگران چشم و گوش بسته عمل نکنید. ذات دوستی این است که شما بتوانید راحت و بی‌دغدغه و بر اساس اعتماد رفتار کنید. این نکته‌ها هرگز نمی‌خواهد شما را ترغیب کند که با دوستان خود قطع رابطه کنید بلکه اتفاقا شما در نقش یک دوست خوب در برخورد با این ویژگی‌های اخلاقی اطرافیان خود وظایف مهمی دارید. یکی از این وظایف این است که به این فکر بیفتید که دوست خود را از شر ویژگی‌های بد اخلاقی نجات بدهید و به او کمک کنید که خود را اصلاح کند. در این زمینه باید صبر داشته باشید و نیت‌تان خیرخواهانه و خداپسندانه باشد.

    این مطلب برای روزنامه همشهری  در تاریخ ۲۱ اردیبهشت نوشته شده


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۹ ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۱)

    ولیکن یار جانی را نگه دار*

    هفته پیش با دوستانِ دورانِ دبیرستان، قرار دوستانه‌ای گذاشته بودیم در یکی از پارک‌های بانوان تهران تا بعد از مدتی همدیگر را ببینیم.

    جمع‌شدن‌های دوستانه با دوستانِ دوران دبیرستان و دانشگاه‌ام را خیلی دوست دارم و همیشه بعد از این دیدارهای چند ساعته، احساس می‌کنم همه‌ی انرژی و شوری که دوران نوجوانی و اوایل جوانی داشتم، دوباره برایم زنده می‌شود.

    با یکی از دوستان نسبتاً صمیمی‌ام صحبت می‌کردم و وسط صحبت حرف از موبایل شد و گفت که شماره‌ی من را از گوشی‌اش پاک کرده و وقتی با تعجب علتش را پرسیدم گفت «هرچی بهت پیامک می‌زدم، جوابم را نمیدادی، منم یه روز از دستت ناراحت شدم و شماره‌ات را کلا حذف کردم» و من باز فحش‌ی مودبانه نثار موبایل‌م کردم و علتِ جواب ندادن‌هایم را برای دوستم توضیح دادم. +

    یکی دیگر از دوستان‌م که از مهدکودک تا پیش‌دانشگاهی با هم درس خواندیم و دوستان سیزده ساله‌ی تحصیلی بودیم و کنکور و قبولی در دانشگاه‌های مختلف ما را از هم جدا کرد با دخترِ دوساله‌اش آمده بود و من برای اولین بار دخترِ دوستم که از پنج شش سالگی می‌شناختمش و با هم بودیم را دیدم!‍

    خبرِ دوقلودار شدن یکی از بچه‌های دانشگاه، حامله بودنِ یکی دو نفر دیگر، قبولی سه چهار تا از بچه‌ها درمقطع دکترا را هم بچه‌ها دادند و اطلاعات‌مان درباره‌ی دوستانی که روزگاری صبح تا عصر با هم بودیم آپدیت! شد.

    مساله‌ای که همیشه ذهن‌م را درگیر کرده و این پست را نوشتم این است که چطور می‌شود دوستی‌ها را مدیریت کرد؟ از نظر میزان رابطه، وقت و زمان. مثلا من گستره‌ی دوستان‌م خیلی زیاد است و اکثر اوقات به قول مادرم «محال است جای شلوغی برویم و فاطمه یک آشنا نبیند و سلام‌علیک نکند» دوستان مدرسه دبستان و راهنمائی و دبیرستان، دوستان دوران کارشناسی، دوستان دوران ارشد، دوستان فضای مجازی، دوستان محل کارهای مختلف، دوستان خانواده‌ی خودم، دوستان خانواده‌ی همسر، دوستانِ خواهرانم، دوستان طرح‌ها و برنامه‌هایی که خارج از کار و تحصیل بوده‌ام و به همه‌ی اینها اضافه کنید خویشاوندان دور و نزدیک خودم و همسرم؛ چطور می‌توانم وقت و توان‌م را در بین این افراد مدیریت کنم؟ در خیلی از دیدارها بعضی از دوستان از بی‌خبر بودن گلایه می‌کنند و ابراز ناراحتی و باز در ذهنم سوال‌ تکرار می‌شود که باید چه کنم؟ چطور باید رابطه‌ام را با دوستانم حفظ کنم و ادامه دهم؟

    یقیناً نوع ارتباط همه ی دوستان با هم یکی نیست، بعضی‌ها دوستان خیلی صمیمی و نزدیک هستند، بعضی‌ها دوستان نزدیک و بعضی دوست عادی؛ و نوع ادامه رابطه با آنها هم فرق می‌کند؛ بعضی را باید هرچند ماه یکبار حتما حضوری دید، برخی درحد تلفن زدن و برخی در حد پیامک و باخبر شدن از احوالشان؛ تا بشود دوستی‌های خوب را در این زمانه ادامه داد. سعی کرده‌ام هرچندوقت یکبار برای دوستانم پیامک بفرستم و از حالشان جویا شوم، با چند نفر از دوستان صمیمی نیز تصمیم گرفتیم هر ماه یا هر چند ماه یکبار در خانه یکی‌مان جمع شویم و دورهم باشیم. چند سال پیش هم با چندنفر از دوستان دانشگاه چنین برنامه‌ای را داشتیم و هرماه یک موضوع برای بحث و صحبت انتخاب می‌کردیم تا جمع شدن‌هایمان فقط صرف دیدن و گپ‌و‌گفت نباشد، ولی متاسفانه چند ماه بیشتر طول نکشید و بخاطر مشکلات‌ی که هرکدام داشتیم، جلساتمان کنسل شد.

    شما برای مدیریت و حفظ دوستی‌هایتان چه می‌کنید و چه راه‌حل‌هایی دارید؟ در بین تمام مشکلات و زمان‌های کمی که این دوران برای‌مان ایجاد کرده، چطور از دوستانتان باخبر میشوید؟

    *عنوان، مصرعیست از چند بیت شعر که از دفترخاطرات دوران راهنمائی‌ام که دوستان‌م برایم نوشته‌اند در ذهنم مانده است:
    رفیقانت سه نوعند گر بدانی؛ زبانی‌اند ونانی‌اند و جانی
    به نانی، نان بده از در برانش؛ زبانی را روا کن مهربانی
    ولیکن یار جانی را نگه دار؛ به پایش جان بده تا می‌توانی

    پ.ن:  یکی از مزیت‌های دوستان فضای مجازی مخصوصا شبکه‌های اجتماعی این است که تقریبا هرکس هرروز، درباره خودش و اتفاقات پیرامون‌ش مینویسد و شما خود به خود از حال دیگران باخبر می‌شوید و هرروز به راحتی می‌توانید با دوستانتان، کامنت و لایک ردوبدل کنید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز ۰۲ مهر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)

    به انتظار هفته آینده

    موبایل‌م زنگ زد؛ شماره‌اش ثبت نشده بود توی گو‌شی‌م، حوصله جواب دادن به آدم‌های ناشناس را نداشتم ولی حس‌ی بهم گفت جواب بده! برداشتم و صدای طاهره را آنور خط شنیدم. هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. آخرین‌باری که با طاهره حرف زدم اواخر سال قبل بود که برای عروسی‌م دعوت‌ش کردم و طاهره گفت استراحت مطلقه و نمی‌تونه بیاد و تا یک ماه دیگه مامان میشه؛ چقدر خوشحال شدم از مامان شدن‌ش و چقدر ناراحت شدم از نیومدن‌ش؛ چند ماه بعد خبر به دنیا آمدن بچه‌اش را از بچه‌های دیگه شنیدم ولی نشد که زنگ بزنم و بهش تبریک بگم، کلا توی زنگ زدن خیلی تنبل‌م و از تلفن زدن اصلا خوشم نمی‌یاد مگر در مواقع خیلی ضروری و لازم. خجالت کشیدَن‌َم هم برای همین خاطر بود؛ برای اینکه بعد از نه ماه از به دنیا آمدن بچه‌اش، نشد یه زنگ بزنم و بهش تبریک بگم! کمی حرف زدیم و بنده‌خدا دعوت کرد هفته دیگه خونه‌اش. با کلی شرمندگی و البته خوشحالی گفتم که حتما میام، آن بنده خدا هم لطف کرد و به روی خودش نیاورد که من چقدر بی‌معرفت‌م. خودم همه‌ی این بی معرفت بودن‌م را گردن اینترنت میگذارم و البته بی‌حوصلگی‌هام. ولی الان خیلی خیلی خوشحال‌م که هفته دیگه می‌تونم دوستام را ببینم، انقدر دلم براشون تنگ شده بود که دیشب یکسره خواب شون را می‌دیدم؛ بچه‌های دبیرستان و دانشگاه … و فکر کنم تا هفته دیگه هم هرشب خواب مهمانی را ببینم که با بچه‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم.

    نمی‌دونم این درد ارتباط برقرار نکردن با تلفن و پیامک را فقط من دارم یا دردِ فراگیری‌ه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۴)

    توی سینه‌ام نهنگِ دوست است

    دوستی به من
    یک نهنگ هدیه داد
    یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب
    یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده‌ی نجیب

    یک نهنگ را ولی،کجا می‌شود نگاه داشت
    توی حوض و تُنگ که نمی‌شود نهنگ را گذاشت
    هیچ جا نداشتم؛

    آخرش نهنگ را، توی قلب خود گذاشتم!

    جا نبود!
    تُنگِ قلبِ کوچکم شکست

    زیرِ رقصِ باله‌هایِ آن نهنگِ مست
    سالهاست
    تُنگِ قلبِ من شکسته است و این
    یادگاریِ قشنگ دوست است

    هیچ کس
    باورش نمی‌شود ولی به جای قلب

    توی سینه‌ام نهنگِ دوست است!

    عرفان نظرآهاری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۷ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)