ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دیگر اسمت را عوض نکن

    سرباز وظیفه ق.ه در منطقه مرزی خین بین ایران و عراق دوران سربازی‌اش را می‌گذراند. در کنارِ نیزارهای کنار رود خین، داخل قوطی کمپوت‌ی، یک کاغذ پیدا میکند که با زبان شکسته فارسی، جملاتی نوشته و تقاضای کمک کرده! نویسنده‌ی نامه کیست؟ فواد صابر یک سرهنگ عراقی که در جنگ ایران و عراق و سقوط خرمشهر حضور داشته و حال دنبال گمشده‌ای در ایران است.  این می‌شد همه‌ی داستانِ “دیگر اسمت را عوض نکن”

    چندسال پیش کتاب “از،به” امیرخانی را خواندم، نامه‌های چند خلبان به هم بود اگر درست یادم باشد. از سبک کتاب خیلی خوشم آمد، از نامه‌نویسی‌ها؛ و از اطلاعاتِ خلبانی‌ای که از بین نامه‌ها یاد گرفتم. بعداً فیلم “مری و مکس” را دیدم. یک انیمیشن استرالیایی که موضوعش نامه‌هایی بود که مری هشت ساله ساکن ملبورن برای مکس چهل و چهار ساله ساکن نیویورک می‌نوشت بدون اینکه او را بشناسد. گذشته از مفهوم و جملات فیلم، موضوع این فیلم را هم دوست داشتم؛ نامه‌نگاری، آن هم برای یک غریبه که اصلا نمی‌دانی کیست و فقط روابط انسانی نقطه اشتراک‌شان می‌شود.

    vaadi.ir

    “دیگر اسمت را …” هم داستانش را در غالب نامه‌نگاری‌های ق و فواد تعریف میکند، داستان‌ی که مثل اکثرِ آثارِ مجید قیصری، رنگ و بوی جنگ دارد.

    داستان حول و حوش سال شصت و نه می‌گذرد. ایران قطعنامه را پذیرفته و جنگ تمام شده. نیروهای مرزی هردو کشور در منطقه “خین” حضور دارند. (خین اسم رودی‌ست در غرب خرمشهر) یک سرباز ایرانی وسط نیزارها نامه‌ای پیدا میکند از یک سرباز عراقی! ابتدا شک می‌کند که نویسنده عراقیست یا ایرانی؟ جواب می‌نویسد و فردایش جواب نامه‌اش را دریافت میکند؛ می‌نویسد و جواب می‌گیرد …  کمک میکند به سرباز عراقی، که حالا فهمیده سرهنگ است، برای پیدا کردنِ گمشده‌اش! و حالا ق درگیر ماجرایی شده که دقیقاً نمی‌داند چیست و حق با کیست. جنگ عراق و کویت می‌شود و …

    انتهای داستان را دوست‌تر داشتم، پایان‌ی که بازگذاشته شده تا خواننده‌ خودش برای شخصیت فوادصابر تصمیم بگیرد وآدم خوبه داستان بسازتش یا نه. و من هنوز نتوانسته‌ام  برای فوادم تصمیم‌ی بگیرم.

    پ.ن: این کتاب، توسط نشر چشمه منتشر شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۱ ب.ظ روز ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۰)

    راه خانه‌ات را به من نشان بده

    کتاب «راه خانه‌ات را به من نشان بده» داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد. داستان از زبان «امیر حسین» و جملات و صحبت‌های ظاهراً بی ارتباطی که به خودش می‌گوید شروع می‌شود.
    دنبال دو عدد «دوزاری» گشتن، قایم کردن چیزی زیر سنگ‌ها و ناراحتی بابت این کار، اعتراف گرفتن از کسی، نگرانی برای یک بچه رشتی و صحبت با او، تکه تکه کردن کاغذی و خوردن آن، مسائلی هستند که خواننده از بین صحبت‌های درهم امیرحسین می‌فهمد و در بین آن‌‌ها و ارتباطشان با هم گم می‌شود.

    دومین راوی «علیرضا» است که در کوهستان‌های غرب و بین برف و بوران مأمور دیده‌بانی از جبههٔ عراق شده است. اوایل اعزام به جبهه، آرزو داشته با جنازهٔ بدونِ سر از جبهه برگردد، ولی بعد از سپری شدن چند ماه و زیاد شدن درگیری‌های ذهنی‌اش، آروزی برگشت به عقبه و مرخصی را دارد.
    علیرضا در طول قصه درگیر بین رفتن و ماندن است و نمی‌تواند تکلیفش را با خودش مشخص کند.

    «حمید» همشهری و دوست قدیمی و دوران کودکی امیرحسین است که هر دو از رشت اعزام شده‌اند و آن قدر به هم نزدیک هستند که شهادت حمید، باعث به هم ریختگی و از دست رفتن تعادل روحی امیر حسین می‌شود.
    روح حمید در طول قصه با دوستانش همراه است ولی فقط امیر حسین او را می‌بیند و با او صحبت می‌کند.

    یکی دیگر از راویان داستان «مجتبی» است که با حمید و امیرحسین سه قلوهای اطلاعات عملیات را تشکیل می‌دهند و بعد از شهادت حمید و اختفای جنازه‌اش زیر سنگ‌ها، اسیر عراقی‌ها می‌شوند ولی موفق به فرار و رسیدن به نیروهای خودی و دیدگاه علیرضا می‌شوند.
    مجتبی مدام با محبوبش و دربارهٔ یک «قرار» و سرنرسیدن آن صحبت می‌کند.

    داستان با روایت‌های کوتاه کوتاه این چهار نفر جلو می‌رود و مخاطب هر لحظه از زبان یکی از آن‌‌ها با قصه جلو می‌رود.
    بیان کردن حالات و احوالات مختلف رزمندگان در جبهه از زبان حال راویان داستان یکی از نکات زیبای «راه خانه‌ات را به من نشان بده» است. حمید که شهید شده است و با دوستانش از آزادی‌اش و «دیدنش» و ندیدن آن‌‌ها صحبت می‌کند و آروزی پیوستن دوستانش به خود را دارد و تا پایان قصه آن‌‌ها را برای رسیدن به «ساعت سیب» همراهی می‌کند.
    امیرحسین  که شاید فقط جسمش در این دنیا وجود دارد ولی روحش دیگر مثل قبل در این دنیا نیست، چیزهای غیر معمولی در این جا می‌بیند و می‌شنود.
    مجتبی که روحش برای رفتن و کنده شدن از این دنیا لحظه شماری می‌کند ولی هنوز درگیر این دنیا و جسمش است و علیرضایی که شاید فقط شعار می‌داده و حال در میدان عمل «کم» آورده است.

    کامران سحرخیز به خوبی توانسته بدون وصف‌های محیط و فضای آن روزهای جبهه، خواننده را با احوالیات این چهار نفر همراه کند.
    اگر چند صفحهٔ اول کتاب را با صبر بخوانید و از روایت‌های مختلف چند راوی کلافه و گیج نشوید، کم کم داستان و نقش‌ها دستتان می‌آید و تا آخر قصه در بین برف و بوران‌های کوهستان‌های غرب کشور همراهشان می‌شوید.

    این کتاب در سال هشتاد و یک به عنوان «کتاب برگزیده دفاع مقدس» انتخاب شد.

    بخشی از کتاب:

    هیچ کس هیچ وقت مرا پیدا نخواهد کرد. بهتر. وقتی در او گم شدم، میخواهم چه کار کنم پیدا شدن را. اصلا پیدا شدن به چه دردی میخورد. پیدا که نمیشوم یعنی این‌ که برای دیگران نیستم و من الان نیستم. پیدا که نمیشوم فکر میکنند گم شده ام. اما وقتی که بودم گم شده بودم. حالا، فقط حالاست که پیدا شده ام. پیدا شدنم مبارک.

    مجتبی! امیرحسین! شما گم شده‌اید . گم شده که پیدا را نمی‌تواند پیدا کند. شما چشم گذاشته‌اید ، اما گرگ منم. شما هیچ وقت مرا پیدا نخواهید کرد. چه حیف که گم شده‌اید . چه حیف که علیرضا گم شدنش را با مرخصی رفتن تکمیل کند. چه حیف که بعضی بله را نیم بند گفتند. چه حیف. کاشکی جز بله کلمه‌ای نبود در همهٔ اوقات. بله و بلا. بلا و بله

    پ.ن: این نوشته را چهار سال قبل برای خانه کتاب اشا نوشته بودم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۰)

    چشمِ دل

    سوم خرداد سال۱۳۶۱ بود که حدود ساعت ۳ عصر رادیو خبر آزادسازی خونین شهر را اعلام کرد.
    من کلاس سوم دبیرستان بودم و مشغول مطالعه درس بینش‌دینی که فردای آن روز امتحانش بود. با‌‌ همان کتاب که دستم بود از خانه زدم بیرون و رفتم میدان شهدا. ماشین‌ها و موتور‌ها چراغ روشن و بوق زنان در سطح خیابان‌ها حرکت می‌کردند و پیاده‌رو‌ها پر از جمعیت بود که از این پیروزی خوشحال بودند، گاهی نیز بچه‌های کمیته تیر هوایی شلیک می‌کردند. همه جا گل و شیرینی و شربت پخش می‌کردند.

    امتحانات پایان سال را که دادم، چند روز بعد در ۴ تیر ماه ۱۳۶۱ از طریق بسیج به دوره آموزش نظامی و سپس به جبهه رفتم؛ افسوس که سرانجام از جبهه برگشتم!
    در اولین اعزام به عنوان تخریب‌چی (گردان تخریب) به سرپل ذهاب رفتیم.

    یکی از برادران گردان تخریب در جبهه‌های غرب، برادر احمد مرودشتی بود. از بچه‌های با صفا و شوخ تهرانی بود که همیشه با حضورش شادی و نشاط را به جمع رفقا می‌آورد که بسیار باهوش و زرنگ بود. دوم دبیرستان در رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان را تمام کرده و عازم جبهه شده بود. از دوران آموزش در پادگان امام حسین (ع)  تهران تا اولین اعزام به قرارگاه نجف اشرف در پادگان ابوذرِسرپل‌ذهاب با هم بودیم و بعد در عملیات مسلم بن عقیل (ع) به سومار رفتیم.

    در منطقه سومار هنگام خنثی‌سازی میدان مین بود که احمد بر اثر انفجار یک مین به شدت مجروح شد و چشمان سر را با چشمان دل عوض کرد. زمانی که به تهران برگشتم،  احمد هنوز در بیمارستان ساسان تهران بستری و تحت درمان بود. عصر جمعه‌ای بود که به ملاقاتش رفتم. دقایق اول وقت ملاقات بود و هنوز از خانواده و دوستان، کسی به ملاقاتش نیامده بود و تنها بود.

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    به نظر می‌رسید که از تنهایی حوصله‌اش سررفته است، لذا از میز کنار تختش با لمس کردن، مجله‌ای را برداشته و مشغول تورق آن بود؛ در حالی که هردو چشمش هنوز باند‌پیچی بود تا زخمش خوب شود. شاید به این مساله فکر می‌کرد که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا امیدی به بینایی مجدد هست یا نه؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند این مجله را بخواند؟
    از آنجا که با خلق و خوی او آشنا بودم که در هر شرایطی اهل مزاح بود، لذا قبل از سلام و احوالپرسی، گفتم: احمد داری مجله می‌خونی؟ صدایم را شناخت. خندید و بدون تأمل گفت: درست است که نمی‌تونم بخونم، ولی عکساشو که می‌تونم ببینم!

    گفتن این حرف خیلی راحت بود، ولی جز خود او هرگز کسی درک نخواهد کرد که محرومیت از هر دو چشم، تا چه اندازه سخت و دشوار است. ممکن است کسی خدای ناکرده به صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده باشد، این هم خیلی سخت است، لکن به هیچ وجه قابل مقایسه با حالت کسی نخواهد بود که از نعمت دو چشم برخوردار بوده و از زمانی به بعد از هردوی آن‌ها محروم گشته است. حتی مشکل و تبعات از دست دادن برخی دیگر از اعضای بدن مانند دست و پا، هرگز به اندازه از دست دادن هر دو چشم نخواهد بود. اما هیچ چیز نمی‌تواند این روحیه را در جانبازان عزیز حفظ کند، مگر اینکه باور دارند که با خدای خویش معامله کرده‌ و مابه‌ازای بسیار ارزشمندتری که رضایت حق تعالی است را کسب کرده‌اند و لذا انتظاری هم از انقلاب یا دیگران ندارند و بر تمام سختی‌های آن صبورند.

    همین روحیه بالای احمد موجب شد، علیرغم آنکه هر دو چشم خود را تقدیم این انقلاب کرد، مع الوصف با عزم و اراده بالا پس از أخذ دیپلم وارد دانشگاه شده و تا جایی که خبر دارم، فوق لیسانس رشته علوم سیاسی را نیز گرفته و در دانشگاه تدریس هم می‌کند. البته سالهاست که توفیق دیدارش را نداشته‌ام، اما یاد و خاطره‌اش همواره برایم زنده است.

    پ.ن: نوشته‌ی بالا از جناب دکتر محمدتقی محبی از رزمندگان سپاه اسلام در دوران جنگ تحمیلی است.

    ان‌شالله خدا توانایی و شجاعت دفاع از دین‌ش را به ما بدهد و بتوانیم ادامه دهنده راه مجاهدین و  شهدا باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۴ ق.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)

    پ به جای چ

    از روزی که شنیدم ابراهیم حاتمی‌کیا فیلمی میسازد درباره‌ی شهید چمران، دوست داشتم هرچه زودتر فیلم را ببینم؛ فیلمی درباره‌ی یک ابرمرد. روزِ فروش اینترنتی بلیط‌های جشنواره فجر هم فقط به خاطر “چ” سری دوم فیلم‌ها را خریدیم ولی بعد از تماشای فیلم، فهمیدم آنچه تصور کرده بودم از این فیلم اشتباه بوده است. شاید اشتباه در این بود که فیلم را یک فیلم درباره چمران معرفی کرده‌ بودند نه یک فیلم درباره پاوه! یعنی اگر با این دید و پیش‌زمینه که این یک فیلم در موضوع دفاع‌مقدس و قائله پاوه است و چند روز از درگیریها و جنگ درپاوه و بین کردها را روایت میکند که در آن سه روز شهیدچمران از طرف دولت به پاوه می‌رود، در آخر فیلم ناراضی نمی‌بودم.

    چمران‌ی که در چ روایت شده بود، همه‌ی چمران‌ ذهنِ من که شکل گرفته از کتاب‌هایشان و روایت‌هایی که از ایشان شنیده بودم نبود؛ چمرانِ چ، بیشتر بعد عاطفی و آرام‌ آقامصطفیِ ذهن بود؛ و درست است که به گفته هم‌رزمان شهید، چمران در آن برهه از تاریخ کاملاً چنین شخصیت منعطف و آرامی با چنین عملکردهایی داشته، و  من به عنوان یک تماشاگر توقع نداشتم آقای کارگردان شخصیتِ دیگری بسازد وجعل کند اما گلایه دارم که چرا اولین فیلم‌ از این ابرمرد باید این برهه از زندگی چهل و نه ساله ایشان باشد؟ چرا مقاطع دیگرِ زندگی‌شان روایت دوربین‌های حاتمی‌کیا نشد؟ چرا اسمِ فیلم را می‌گذاریم “چ” ولی بیشتر از اینکه اندازه حرفِ چ از چمران ببینیم و بشناسیم از پاوه میبینیم؟ کاش اسم فیلم را “پ” گذاشته بودند!

    vaadi.ir

    اگر این روزها برای دیدن “چ” به سینما می‌روید با دیدِ تماشایِ یک فیلمِ خوش‌ساختِ دفاع‌مقدس‌ی بروید نه یک فیلم درباره شهیدچمران.

    پ.ن: شنیده‌ام جلیل سامان مشغول نگارش سریالیست درباره شهیدچمران؛ مشتاقانه منتظر ساخت و تماشای این سریال هستم.

    چاشنیِ شب قدر

    چندسال پیش، در وبلاگ قبل‌ی‌ام خاطره‌‌ی یکی از اقوام‌مان از سال های جنگ و یکی از شب‌های قدرش را گذاشته بودم. دیشب موقع افطار یاد همان خاطره افتادم و برای خانواده‌ی همسرم تعریف‌ کردم؛ امروز صبح وقتی ایمیل‌م را چک کردم، از نویسنده و گوینده‌ی این خاطره یک ایمیل داشتم که فایل ورد همان خاطره بود؛ این اتفاق برایم جالب بود و شیرین!

    اینجا می‌گذارمش هم برای دوستان‌ی که قبلا نخواندند و هم برای تبرک !

    چنگوله دشت وسیعی است در استان ایلام که بعد از عملیات والفجر ۳ و آزادسازی‌شهر مهران، این دشت هم  از لوث وجود بعثی‌های کافر پاک شد.
    عراقی‌ها بخش عظیمی از این دشت را میدان مین کاشته بودند. گروهی از برادران تخریب بعد از آزادسازی مهران، این میدان‌های مین را خنثی‌کرده  و مین‌ها را به زاغه مهمات منتقل کرده بودند. اما چاشنی  تمام این مین‌ها در سنگری در همان دشت باقی مانده بود که می‌بایست به زاغه مهمات منتقل می‌شد.( جهت اطلاع افرادی که با مین آشنایی ندارند عرض می کنم که چاشنی بخش کوچکی از مین است که از مواد منفجره بسیار حساسی ساخته می‌شود که با اندک ضربه یا فشاری که توسط سوزن به آن وارد می‌شود، چاشنی منفجر می‌شود و با انفجار خود ماده اصلی مین که عمدتا تی ان تی است را منفجر می‌کند. بنابر این حمل و نقل چاشنی‌ها بسیار خطرناک است ولی مین بدون چاشنی خطری ندارد)

    در آن زمان ما در گردان تخریب در پادگان ابوذر سرپل ذهاب مستقر بودیم که از قرارگاه  دستور دادند که آن چاشنی‌ها را به زاغه مهمات منتقل کنیم. فرمانده گردان تخریب شهید ناصر نریمانی اهل فریدون‌کنار بود که معلم ریاضی بود و بسیار دوست داشتنی و منظم بود. ایشان به بنده و یکی دیگر از بچه‌های تخریب که رانندگی هم می‌کرد برادر مسعود بابایی ماموریت داد تا با یکی از وانت تویوتاهای گردان این ماموریت را انجام دهیم. تعداد زیادی جعبه مهمات خالی، چند گونی خاک اره و مقداری مقوا تهیه کردیم و با هم از سرپل ذهاب عازم چنگوله در استان ایلام شدیم. نزدیک غروب آفتاب بود که به سنگر مذکور که  در قرارگاه کوچکی بود و چند نگهبان داشت رسیدیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و لقمه ای‌شام خوردیم و دو نفری مشغول بسته بندی چاشنی‌ها شدیم. کار بسیار حساسی بود. اگر یک چاشنی از دستمان می افتاد کل سنگر به هوا می رفت. همان حادثه‌ای که مدتی قبل در خود پادگان ابوذر و در گردان تخریب اتفاق افتاد که تمام دیوارهای طبقه اول یک ساختمان پنج طبقه پادگان فرو ریخت و دو نفر که با چاشنی‌ها کار می‌کردند شهید شدند که نام یکی از آنها  که یادم مانده است، شهید کریم‌آبادی بود که او هم اهل فریدون کنار بود.

    به هرحال در هر جعبه مهمات مقداری خاک اره ریخته و چاشنی‌های مشابه را آمارگیری می‌کردیم و روی خاک اره‌ها می‌چیدیم. بعد یک لایه مقوا روی آن می‌گذاشتیم و دوباره خاک اره و بعد چاشنی و همینطور تا یک جعبه پر شود. چاشنی‌های هر مین هم با مین‌های دیگر فرق دارد. لذا می بایست به صورت مجزا بسته بندی می‌شد. این کار تا طلوع آفتاب طول کشید که ما یکسره کار کردیم و حدود ده هزار چاشنی مین‌های مختلف را شمارش و بسته بندی‌کردیم تا صبح شد و آن شب لحظه‌ای پلک بر هم ننهادیم؛ چون آن شب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و شب قدر بود که این گونه احیاء گرفتیم.

    ……

    التماس دعا

    از زمین راه کربلا بسته است

    به بهانه ۱۶ دی؛ سالروز شهادت سید حسین علم الهدی

    شب آخر هنوز یادم هست
    خیمه زد عطر سیب در سنگر
    خیمه تاریک شد، و این یعنی
    روضه‌خوان گفت از شب آخر

    گفت: این راه و این سیاهی شب
    عشق چشمان خویش را بسته است
    ما سحر قصد آسمان داریم
    از زمین راه کربلا بسته است

    خشک می‌شد گلوی او کم‌کم
    روضه‌خوان تشنه بود در باران
    یک نفر استکان آب آورد
    السلام علیک یا عطشان

    استکان را بلند کرد، ولی
    عکس یک مشت روی آب افتاد
    مشک لرزید و محو شد کم‌کم
    اشک سید که توی آب افتاد

    نفست گرم روضه‌خوان! آن شب
    دل به دریای آن نگاه زدی
    دم گرفتی میان خون خودت
    چه گریزی به قتلگاه زدی

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    صفرِ مرزی

    از آب گذشتیم از نان گذشتیم از حق ولی نه
    از تن گذشتیم از جان گذشتیم از حق ولی نه

    سلطه‌ستیزیم این گوی و میدان، بر ما گلوله پایان ندارد
    گویی که ظالم سرگرم خویش است، اما خبر از ایمان ندارد

    هربار دشمن جنگ‌آوری کرد، کارون به اروند زنجیر می‌شد
    سنگر به سنگر، همبستگی‌مان، بُرنده مثل شمشیر می‌شد

    سکوی پرتاب، سوی شهادت، روی دوکوهه دلباز می‌شد
    فتح المبین و والفجر آنک، با رمز زهرا آغاز می‌شد

    وقتی هویزه، دربند می‌رفت، گویی که قران، در زیر تانک است
    این صحنه ها را، هر کس که می‌دید، نارنجکش را، بر سینه می‌بست

    وقتی شلمچه، در زیر هر بمب، از شیمیایی، فریاد می‌شد
    شهر اسیرم، تا صفر مرزی، با جان‌فشانی، آزاد می‌شد

    ما چون درختیم پربرگ و باریم، با تکیه برخاک ما استواریم
    در قلب تاریخ تا زنده هستیم، از هر تبرزن ترسی نداریم

    آتش حریفِ دریایمان نیست، چون جامه‌ات سوخت پرچم تنت کن
    در تنگه باید رزم‌آوری کرد، چزابه را پاک از دشمنت کن

    صفر مرزی

    این شعر، یکی از ترانه‌های آلبوم “بازی عوض شده” علیرضا عصار است. آلبومی که حدود دو ماه پیش عرضه شد، خرید این آلبوم را به همه دوستانی که دنبال موسیقی و شعر در حوزه دفاع مقدس و شهدا هستند، توصیه میکنم.

    ابیاتی که نوشتم، آنچه بود که از گوش دادنِ موسیقی شنیدم و یادداشتشان کردم و احتمالِ زیاد، چند کلمه‌ای را اشتباه شنیده و نوشته باشم، مخصوصاً دو بیت آخر! عذرخواهی می‌کنم از آقای افشین مقدم، اگر شعرشان را نادرست یادداشت کرده‌ام.
    و تشکر می‌کنم از علیرضا عصار برای این آلبوم؛ هربار به قطعات این آلبوم گوش می‌دهم، نیرویی خاص و حسی قوی در سلول سلول وجودم حس می‌کنم.