ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • خاطراتِ قدیمی

    مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
    اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
    از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
    هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
    همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

    چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
    گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

    مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    یخ‌زده‌ام

    ذهنم هنوز در روزهای برفی تهران مانده. هنوز وقتی در کوچه هایی که روزهای برفی راه رفته، راه میروم یا از خیابانهایی که آن روزها عبور کرده، عبور میکنم، ذهنم ناخودآگاه صحنه ها را برفی میبیند؛ سفید و سرد و زیبا.
    برای من که فصل مورد علاقه ام بهار است و گرما را بیشتر از سرما دوست دارم، عجیب است که امسال بعد از دیدن شکوفه های درختچه حیاط، قبل از اینکه ذوق صورتی ملیحشان را بکنم و دلم برای برگ های کوچکشان غنج برود، ذهنم یاد دو ماه پیش افتاد و برفی که آنقدر زیاد بود که درخچه را مدفون کرده بود و کپه ای سفید شده بود وسط حیاط.
    یا هروقت از خانه خارج میشوم و در کوچه قدم میزنم، تصور آن شب برفی که شال و کلاه کردم و برای نماز مغرب به مسجد رفتم، و برف گاهی تا زیر زانویم میرسید در ذهنم نقش میبندد. به جای برگهای سبز جوانه زده درختهای خیابان، برف میبینم که روی شاخه هایشان نشسته و شاخه ها زیر سنگینی اش، خم شده اند.
    نمیدانم چرا، انگار زمستان و برف امسال، چیزی را در قلبم منجمد و حک کرده که نقشش از ذهنم پاک نمیشود. شاید حس سرخوشی دیدن برف سنگین بعد از سالهاست، شاید حس های دیگر. نمیدانم؛ نمیدانم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ب.ظ روز ۲۵ اسفند ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    عنوان ندارد!

    برایش تعریف کردم چه شد و چرا این راه را انتخاب کردم.
    حرف هایم که تمام شد، گفت: “الان به نظرت ارزشش رو داشت؟”
    بدون معطلی و فکر کردن، فقط گفتم “آره”

    ولی با خودم که تعارف ندارم! حالا که مدام یکی در مغزم میکوبد و تکرار می‌کند و میپرسد “ارزشش رو داشت؟” جوابی ندارم؛ برای وجدان و روح خودم جوابی ندارم و نمی‌توانم مصمم و با اطمینان بگویم “ارزشش را داشت”.

    کاش ارزشش را داشته باشد…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۲ ق.ظ روز ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    دقیقه نود

    از خواب بیدار شده و نشده، کامپیوتر رو روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن؛ تو ذهنم باید امروز صبح مطلب دوهزار و پانصد کلمه‌ای رو تحویل بدم و فقط سیصد کلمه نوشته‌ام. حدود ساعت ده با سردبیر صحبت می‌کنم و میگم تا ظهر مطلب رو می‌رسونم. سردبیر میگه یکی دو روز دیگه هم مهلت داری هنوز! و انگار منتظر همین حرف بودم تا ورد را رها کنم و سراغ کارهای دیگه‌ام برم.

    دو هزار کلمه دیگه رو تا شب می‌نویسم خوب …
    انگار مجبورم دقیقه نودی باشم 😐


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ روز ۰۴ شهریور ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲)

    گاهی به عقب برگردیم

    بیایید گاهی به عقب برگردیم … مثلا به یک یا دو سال پیش یا حتی یک یا دو ماه پیش؛ به زمانی که امکانات الان را نداشتیم، برگردیم و برای چند ساعت یا دقیقه مثل قبل زندگی کنیم؛ مثلا اینترنت پرسرعت را قطع کنیم و با دایال‌آپ وصل شویم! لپ‌تاپ یا تبلت را خاموش کنیم و با پی‌سی قدیمی وارد نت شویم؛ کلید ماشین را بگذاریم خانه و با اتوبوس و مترو به سر کار برویم؛ مسیر راحت مترو را بی خیال شویم و با مسیر شلوغ و طولانی اتوبوس و تاکسی به دانشگاه برویم؛ برای گرم کردن غذا ماکروویر را روشن نکنیم و روی گاز غذا را گرم کنیم … و خیلی خوشی و راحتی‌های دیگر که در زندگی‌مان داریم و بدست آوردیم را کنار بگذاریم و مثل قبل زندگی کنیم؛ جدا از لذت چند دقیقه‌ای نوستالژیانه‌ای که این کار دارد، قطعا قدر زندگیمان و چیزهایی که داریم بهتر می‌دانیم و خدارا بیشتر شکر می‌کنیم.

    تجربه‌های افراد و زندگی‌ها متفاوت است، شماخودتان دقیق شوید در زندگیتان و موفقیت‌هایتان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲۱)

    پاشنه شکسته

    تصور کن بعد از غروبه و داری برمیگردی خونه، همین‌طوری که از در مترو آمدی بیرون و داری تو خیابون راه میری تا برسی به ایستگاه اتوبوس، با خودت فکر می‌کنی به کارهایی که باید انجام بدی؛

    «طرحی که باید بنویسم، مطلبی که باید می‌نوشتم، آن کتاب‌ها، برنامه‌ریزی برای آن کار، اشکال‌گیری آن یکی، وای تحقیقم را چه کنم، برای مهمونی هم باید به چند نفر خبر می‌دادم ای بابا یادم رفت، خوب به فلانی و فلانی هم باید این را بگم، یادم نره فردا آن ایمیل را بفرستم، اوووم یادم رفت بازم هاست وبلاگ‌م را درست کنم، هی ثبت نام این ترم را هم که نکردم، موضوع پایان‌نامه را هم که هنوز انتخاب نکردم بچه ها حتما فصل یک و دویشان را نوشتن و ….»

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    “مادرجان”

    بعضی از مکان‌ها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق می‌مونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت می‌کند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …

    امروز در صحن آزادی که راه می‌رفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.

    صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائی‌هایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.

    آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.

    همه این‌ها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آن‌روز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
    روحش شاد.

    همیشه وقتی می‌آمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان می‌شدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی می‌آییم “این‌جا” بیشتر و بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کنم.
    روحت شاد مادرجان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۵)