و باران آمد

وهو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته
او کسى است که باران سودمند را پس از آنکه مایوس شدند نازل میکند و رحمت خویش را میگستراند.

سوره مبارکه شوری آیه ۲۸

(بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

گرسنگان کتاب

هفته پیش یکسری کتاب برای کتابخونه تازه تاسیس مدرسه خریدم. سعی کردم با بودجه محدودی که داشتیم، بیشترین تعداد کتاب رو با تنوع سلیقه‌ای مختلف بخرم.

صبحی که کتاب‌ها رو بردم مدرسه و داشتم تو قفسه‌ها میذاشتمشون، چند تا از بچه‌ها اومدن و با ذوق کتابها رو تند تند درمی‌آوردن و اسماشون رو میخوندن. گفتم “بچه‌ها بِهَمِشون نزنید.” یکی‌شون گفت: “خانم ما الان مثل گرسنه‌هایی هستیم که چند ماه بهمون غذا نرسیده و حالا به غذا رسیدیم!”

بهش خندیدم و ته دلم ذوق کردم که انقدر به کتاب علاقه دارن و به غذا و گرسنگی تشبیهش میکنن؛ و ته دلم غصه خوردم که چرا کتاب‌های بیشتری نتونستم براشون بخرم.

عنوان ندارد!

برایش تعریف کردم چه شد و چرا این راه را انتخاب کردم.
حرف هایم که تمام شد، گفت: “الان به نظرت ارزشش رو داشت؟”
بدون معطلی و فکر کردن، فقط گفتم “آره”

ولی با خودم که تعارف ندارم! حالا که مدام یکی در مغزم میکوبد و تکرار می‌کند و میپرسد “ارزشش رو داشت؟” جوابی ندارم؛ برای وجدان و روح خودم جوابی ندارم و نمی‌توانم مصمم و با اطمینان بگویم “ارزشش را داشت”.

کاش ارزشش را داشته باشد…

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عنوان ندارد!

    برایش تعریف کردم چه شد و چرا این راه را انتخاب کردم.
    حرف هایم که تمام شد، گفت: “الان به نظرت ارزشش رو داشت؟”
    بدون معطلی و فکر کردن، فقط گفتم “آره”

    ولی با خودم که تعارف ندارم! حالا که مدام یکی در مغزم میکوبد و تکرار می‌کند و میپرسد “ارزشش رو داشت؟” جوابی ندارم؛ برای وجدان و روح خودم جوابی ندارم و نمی‌توانم مصمم و با اطمینان بگویم “ارزشش را داشت”.

    کاش ارزشش را داشته باشد…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۲ ق.ظ روز ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    دقیقه نود

    از خواب بیدار شده و نشده، کامپیوتر رو روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن؛ تو ذهنم باید امروز صبح مطلب دوهزار و پانصد کلمه‌ای رو تحویل بدم و فقط سیصد کلمه نوشته‌ام. حدود ساعت ده با سردبیر صحبت می‌کنم و میگم تا ظهر مطلب رو می‌رسونم. سردبیر میگه یکی دو روز دیگه هم مهلت داری هنوز! و انگار منتظر همین حرف بودم تا ورد را رها کنم و سراغ کارهای دیگه‌ام برم.

    دو هزار کلمه دیگه رو تا شب می‌نویسم خوب …
    انگار مجبورم دقیقه نودی باشم 😐


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ روز ۰۴ شهریور ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲)

    گاهی به عقب برگردیم

    بیایید گاهی به عقب برگردیم … مثلا به یک یا دو سال پیش یا حتی یک یا دو ماه پیش؛ به زمانی که امکانات الان را نداشتیم، برگردیم و برای چند ساعت یا دقیقه مثل قبل زندگی کنیم؛ مثلا اینترنت پرسرعت را قطع کنیم و با دایال‌آپ وصل شویم! لپ‌تاپ یا تبلت را خاموش کنیم و با پی‌سی قدیمی وارد نت شویم؛ کلید ماشین را بگذاریم خانه و با اتوبوس و مترو به سر کار برویم؛ مسیر راحت مترو را بی خیال شویم و با مسیر شلوغ و طولانی اتوبوس و تاکسی به دانشگاه برویم؛ برای گرم کردن غذا ماکروویر را روشن نکنیم و روی گاز غذا را گرم کنیم … و خیلی خوشی و راحتی‌های دیگر که در زندگی‌مان داریم و بدست آوردیم را کنار بگذاریم و مثل قبل زندگی کنیم؛ جدا از لذت چند دقیقه‌ای نوستالژیانه‌ای که این کار دارد، قطعا قدر زندگیمان و چیزهایی که داریم بهتر می‌دانیم و خدارا بیشتر شکر می‌کنیم.

    تجربه‌های افراد و زندگی‌ها متفاوت است، شماخودتان دقیق شوید در زندگیتان و موفقیت‌هایتان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲۱)

    پاشنه شکسته

    تصور کن بعد از غروبه و داری برمیگردی خونه، همین‌طوری که از در مترو آمدی بیرون و داری تو خیابون راه میری تا برسی به ایستگاه اتوبوس، با خودت فکر می‌کنی به کارهایی که باید انجام بدی؛

    «طرحی که باید بنویسم، مطلبی که باید می‌نوشتم، آن کتاب‌ها، برنامه‌ریزی برای آن کار، اشکال‌گیری آن یکی، وای تحقیقم را چه کنم، برای مهمونی هم باید به چند نفر خبر می‌دادم ای بابا یادم رفت، خوب به فلانی و فلانی هم باید این را بگم، یادم نره فردا آن ایمیل را بفرستم، اوووم یادم رفت بازم هاست وبلاگ‌م را درست کنم، هی ثبت نام این ترم را هم که نکردم، موضوع پایان‌نامه را هم که هنوز انتخاب نکردم بچه ها حتما فصل یک و دویشان را نوشتن و ….»

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    “مادرجان”

    بعضی از مکان‌ها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق می‌مونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت می‌کند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …

    امروز در صحن آزادی که راه می‌رفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.

    صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائی‌هایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.

    آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.

    همه این‌ها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آن‌روز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
    روحش شاد.

    همیشه وقتی می‌آمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان می‌شدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی می‌آییم “این‌جا” بیشتر و بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کنم.
    روحت شاد مادرجان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۵)

    عند ربهم یرزقون

    کربلای هشت با هم بودیم.
    از بچه های دبیرستان سپاه بود.
    هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
    حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

    مدتی ازش خبری نداشتم .
    من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
    آخرای جنگ بود.
    یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

    تو شلمچه شهید شده بود .

    اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
    گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
    تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
    یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
    یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
    حالم گرفته شد.

    کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
    خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
    گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

    راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
    نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

    حال نوشت:
    چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
    اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
    دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
    جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
    سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

    دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


    این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
    حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

    من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

    ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
    ….

    برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
    خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

    تابستان رسید

     

    عنوان ندارد

    ساعت ها و روزها و ماه و سال میگذرد .
    به سرعت

                                و تو باید عادت کنی به  “زندگی”

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۶ ب.ظ روز ۰۲ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)