ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چند ساعتی مهمانم بود

    مشغول کارهایم بودم که دیدم تبلتم را برداشته و بازی مورد علاقه‌اش را بازی می‌کند! نگاهش کردم و گفتم اجازه گرفتی؟ تبلت را گذاشت زمین، سرش را انداخت پایین و با لبخندی ملیح گفت اجازه میدی بازی کنم؟ گفتم نه! سرش خم‌تر شد و لبخندش محو … با خودم گفتم نیم ساعت دیگر خودم تبلت را میدهم دستش و میگویم الان اجازه داری بازی کنی. ولی نیم ساعت بعد یادم رفت؛ مادرش آمد دنبالش و رفتند …

    الان یادم افتاد که فراموش کردم تبلت را بدهم تا بازی کند و عذاب وجدان از شکستن دل یک بچه پنج ساله رهایم نمی‌کند … کاش از یادش رفته باشد … یعنی یادش می‌ماند؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۷ ق.ظ روز ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲)

    گالری وادی – اردیبهشت ۹۳

    یک  حبه قند

    یک حبه قند

    تنها ماند

    تنها ماند

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)

    تولدت مبارک

    تولدش بود. داشتم باخودم فکر می‌کردم و با کمک انگشت‌هام حساب می‌کردم که چند سالش شده؛ هفتاد و چهار تا هفتاد و هشت یه سال تا هفتاد و نه دو سال … تا نود و یک هفده سال،هفده سال؟؟؟ وقتی رسیدم به عدد هفده مکث کردم، نتونستم باور کنم؛ باخودم گفتم: «یعنی هفده‌اش تموم شد و وارد هجده سالگی شد؟! نههه، چقدر زود» باورش برام خیلی سخت بود. یه حسِ دل‌تنگی آمد سراغ‌م؛ حسی که خودم‌م دلیل‌ش را نفهمیدم.

    یادم آمد روزی را که دنیا آمد؛ دوشنبه بود و من چقدر دوست داشتم آن‌روز نرم مدرسه، چهارم دبستان بودم. وقتی زنگ یکی مونده به آخر آمدن دم کلاس و صدام کردن که وسائلت را جمع کن آمدن دنبالت، چقدر خوشحال شدم. جلوی در مدرسه ماشین ایستاده بود و خواهرهام تو ماشین، منم سوار شدم و رفتیم بیمارستان. پرستار آمد و یه نوزاد کوچولو را که لای یه پتو صورتی پیچیده شده بود، بهمون نشون داد. اولین نوزادی که حسِ نزدیکی زیادی باهاش داشتم، یه دوست خوب برای من، یه سارای نازنین که من را خاله کرده بود.

    این هفده سال مثل یه فیلم از جلو چشم‌هام رد میشه؛ همه‌ی خاطرات‌م با خواهرِ کوچک‌م … اشک‌هامو پاک می کنم و گوشی رابرمیدارم و زنگ می‌زنم بهش. تولدت مبارک عزیزِ دلِ خاله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۷ ب.ظ روز ۲۵ مهر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۵)

    بوسه‌ی کودکانه

    آماده شده بودم و مشغول درست کردن روسری که صداش آمد :”باطمه، تودا میلی؟”¹  گفتم: “دارم میرم بیرون، سرکار”، “منم بیام؟”، “نه خاله جون، تو بمون خونه پیش مامانی، من زود برمی‌گردم”، “ژود میای؟”، “اوهوم، زود میام”

    در خونه رو که خواستم ببندم باز صداش آمد “باطمه، بیها” خم شدم تا ببینم چیکارم داره که گفت: “بوست کنم” و هم‌زمان جای دو لب کوچیک را روی چونه‌ام احساس کردم.

    سه ساعت میگذره که از خونه خارج شدم، هنوز حس قشنگ و شیرین محبت “علی” را توی وجودم حس می‌کنم، روز خوبی را برام آغاز کرد این فرشته‌ی دو ساله.

    ¹. “فاطمه، کوجا میری”


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۴ ق.ظ روز ۰۵ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۸)

    فاطمیه‌ام، محرم شده

    این روزها همه از فاطمیه و مادر میگویند و مینویسند ولی من این روزها مدام با خودم میگم :
    ” ای وای از دل رباب”

    فاطمه سادات و علی؛ شش ماهه شده اند.

    نوزاد شش ماهه


    وقتی با چشمان معصومشان به آدم خیره میشوند.
    وقتی کودکانه و ملیح میخندند.
    وقتی …

    وقتی گرسنه هستند و گریه میکنند.
    وقتی از شدت گرسنگی انگشتشان را میمکند.
    وقتی بی تابی میکنند.
    وقتی ضجه میزنند.

    وقتی زیر گلویشان را بوس ه میزنم.
    وقتی نرمی و نازکی پوستشان را لمس میکنم.
    وقتی مادرانشان را میبینم که چه عاشقانه کودکشان را بغل میکنند.
    وقتی میبینم مادر و پدرانشان برای کوچک ترین ناراحتی نوزاد، غمگین میشوند.

    وقتی … وقتی … وقتی

    لا یوم کیومک یا ابا عبدالله (علیه السلام)

    گوش کنید

    سهم لب آفتاب را باید داد
    تاوان دل رباب را باید داد
    لب تشنه و چشم بسته و دست جدا
    این گونه جواب آب را باید داد


    پ. ن: این روزها خیلی پیامک می آید که روزهای شهادت مادرت است، برایمان دعا کن.
    و من به این می اندیشم که فرزند رو سفیدی هستم یا خیر.

    برایم دعا کنید

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۸ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    دنیای مسئولیت ها و وظایف

    فاطمه سادات و علی ؛ میشناسیدشان . قبلا نوشته بودم

    چند روز قبل، برای چند ساعتی نگهداری شان به من سپرده شده بود و مادرهایشان برای انجام کاری بیرون رفته بودند.
    ساعت اول خواب بودند و من هم با آرامش به کارهایم میرسیدم.

    ولی بعد از چند ساعت که بیدار شدند همه ی کارها را کنار گذاشتم و  رفتم کنارشان
    یکی را بغل میکردم تا گریه نکند، ان یکی را در کالسکه تکان میدادم.
    شیر خشک را در شیشه برای یکی تکان میدادم و آن یکی را تمییز !!! میکردم.
    برای یکی لالایی میخوندم و برای دیگری شکلک در می اوردم تا بخندد

    نفهمیدم چطور چند ساعت گذشت و من فرصت نکردم هیچ کار کنم غیر از مواظبت از این دو

    ————————————————–

    مجردانه

    – دانشگاه میرویم و تحقیق و درس و این جور صحبت ها
    – هر روز صبح با خیال آسوده میرویم سرکار و عصر برمیگردیم خانه بدون هیچ دغدغه
    – در کلاس های فوق برنامه ای که دوست داریم ثبت نام میکنیم و وقتمان را میگذرانیم
    – چند وقت یکبار با دوستان قدیمی دوره میگذاریم و چند ساعتی با هم و دور هم هستیم.
    – بازار میرویم و خرید میکنیم. نه فقط ضروریات. آنچه دل ! بخواهد .
    – شب ها تا دیروقت بیداریم و کتاب میخوانیم.
    – هر زمان که بخواهیم سراغ کامپیوتر میرویم و ساعت ها پای آن مینشینیم    

    دنیای مجردانه ما پر شده است از انواع این کارها بدون داشتن مسئولیت و دغدغه خاصی
    دغدغه ای اگر باشد، که هست، نه در حد آنچه بزرگتر ها و والدین دارند.

    پ.ن : همه ی این مجردانه ها، برای من نیست. انچه به ذهنم میرسید را نوشتم.

    ————————————————

    وقتی آن چند ساعت گذشت و نفهمیدم من !!! و کارهایش چه شدند، این فکر را میکردم که یک مادر و یک زن، وظیفه اش چیست و تا چه حد باید از خود گذشتگی و از من!گذشتگی داشته باشد؟

    آزادی یک زن یا یک مرد بعد از ازدواج و مسئولیت های جدید تا کجا معنا میشود؟
    مسئولیت های جدید، چقدر مانع کارها و فعالیت های قبل میشود؟
    اولویت بندی کارها و مسئولیت ها چگونه است؟

    و چرا در دنیای امروز، سخت است این از خود گذشتگی ها ؟!؟

    باید هر زمان و در هر موقعیتی که هستیم به این فکر کنیم که حال وظیفه مان چیست و باید چه کنیم.
    زمان توقف نمیکند و شرایط یکسان نیست.

    برای من. برای تو


    پ.ن : آمده ایم در این دنیا برای به دوش کشیدن مسئولیت ها. از دیروز تا فردا
    هیچ گاه توقف نکن

    شاید بهانه ی اصلی برای نوشتن این پست، صحبت کوتاهی بود که با یکی از دوستانم، امروز داشتم.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    علی آقا به سربازی میرود

    علی آقا امروز باید برود مهدکودک.

    چهار ماه و بیست و هشت روزش است.

    باید از مادر جدا شود و هر روز از هفت صبح تا حدود چهار بعد از ظهر، در مهدکودک و با مربی سیر کند.

    شیرخشک، رفتار نچندان مهربانانه و مادرانه مربی، محیط جدید و نا‌آشنا و از همه بد‌تر نبودن مادر کنارش.

    برایش بمیرم…

    زندگی در طهران در قرن بیست و یک… توقع بیشتری هم نمی‌رود.

    لعنت بر فمینیسم‌ها که برای پیدا کردن وجه اجتماعی برای زنان، مهدکودک را ساختند.

    چه گناهی کردند کودکان امروزی…. علی خیلی کوچک است… فقط پنج ماه دارد… ولی…

    کاش لااقل قانون شش ماه مرخصی زایمان، در محل کار خواهرم اجرا می‌شد.

    یعنی من هم روزی مجبور می‌شوم کودک نوزادم را به مهد بفرستم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۷ ب.ظ روز ۲۱ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)