ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • می‌خوانمت

    وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

    و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

    سوره مبارکه غافر آیه ۶۰

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۸ ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    راننده جان، هوامونو داشته باش

    چرخ دنیا همیشه به سمت جائی که تو میخوای و هدایتش میکنی، نمیچرخه.
    یادت باشه راننده اصلی یکی دیگست؛
    تو فقط کمک راننده‌ای

     

    اینو قبلا تو نسیم حیات نوشته بودم

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۸ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۴ | دیدگاه (۵)

    هرچه خدا خواست، همان می‌شود

    استراحت می‌کردم و کتاب می‌خواندم؛ حدود دو هفته‌ای بود که موبایل‌م خاموش بود و تازه روشن‌ش کرده‌ بودم و کنارم بود. زنگ خورد، نگاه که کردم دیدم شماره‌یست از تهران؛ حوصله صحبت نداشتم و نمی‌خواستم جواب بدهم ولی گفتم شاید بنده خدائی باشد که کار ضروری داشته باشد؛
    «بله، بفرمائید»
    «سلام، ببخشید خانم فاطمه مطهری؟»
    «سلام علیکم، بله خودم هستم، بفرمائید»
    «ببخشید من یه کیف پول پیدا کردم تو خیابون، وقتی توش را گشتم یه کارت پیدا کردم که روش نوشته شده بود فاطمه مطهری و این شماره را نوشته بود، یه برگه دیگه هم بود روش نوشته بود احمدی روشن، زنگ زدم بپرسم شما صاحب کیف را نمی‌شناسید؟»

    به ذهنم فشار آوردم که کدام یکی از دوستام میتونه باشه، پرسیدم: «هیچ اطلاعات دیگه ای توی کیف نیست که کمک کنه؟»
    «تنها شماره ای که توی کیف بود، همین شماره شما بود و یه کاغذ که روش نوشته احمدی روشن که نمی‌دونم ربطی به شهید احمدی روشن داره یا نه؟ عکس شهید احمدی روشن و پسرشون هم توی کیف هست»

    شهید احمدی روشن ؟؟؟ علی‌رضا؟ شماره‌ی من؟ کارت؟ ذهنم مشغول گذاشتن قطعات این پازل کنار هم و حل این معما بود که یادِ دیدار قبل از عیدمان با خانواده شهید احمدی روشن افتادم و آخر دیدار و همسر شهید ….
    «من حدس میزنم کیف برای کی باشه، زنگ می‌زنم بهشون و می‌پرسم و اطلاع میدم»

    شماره همراه خانمِ یابنده کیف را به همراه شماره منزل‌ش یادداشت کردم و گوشی را قطع کردم؛ شماره همسر شهید را کجا یادداشت کرده بودم؟؟؟ توی دفترم! دفترم کجاست؟ محل کار! ای داد … دفتری که دقیق نمیدونم کجا گذاشتم و شماره ای که دقیقا نمی‌دونم کجای آن دفتر یادداشت کردم، پیدا کردنش از طریق تلفن و آدرس دادن به همکاران برای پیدا کردن شماره، خیلی سخت میشه … ایمیل‌م را باز می کنم، نگاه می کنم به لیست جی‌تاک‌م و دنبال اسم کبری می‌گردم، الحمدلله آن‌لاین‌ه، با وجود قرمز بودنِ چراغ‌ش بهش پی‌ام میدم و شماره خانمِ احمدی روشن را می‌گیرم، زنگ می‌زنم و بعد از سلام و معرفی و یادآوری دیدارمون، میپرسم کیف پولتان را گم نکردید؟
    «چرا، یه ربع پیش گم کردم»
    «یه خانمی به من زنگ زدند و گفتند یه کیف پیدا کردند در خیابان …، شماره من توی کیف بوده و به من زنگ زدند با عکسی از همسرتان»
    «رفته بودم مهدکودک پسرم دنبالش، از دستم افتاده»
    «الحمدلله که پیدا شده و شماره ای برای تماس بوده توش»
    «آن کیف برای من خیلی ارزش داشت، نه ارزش مادی، آن کیف یادگار ایشون(مصطفی شهید) بود و خیلی خیلی ارزشمند بود و الان که فهمیدم گم شده خیلی ناراحت بودم و داشتم فکر می‌کردم شماره‌ای نشونه‌ای توی کیف هست که اگه کسی پیدا کرده باشه، باهاش بتونه تماس بگیره یا نه»

    شماره موبایل خانم یابنده کیف را دادم و خداحافظی و گوشی را قطع کردم … فکرم ولی به شدت مشغول بود که چی شد؟ گوشی من که دو هفته است خاموشه و تازه روشن شده، شماره ای که بر حسب اتفاق توی کیف پول بوده، آدم‌ خوبی که کیف را پیدا کرده و …
    خاطره‌ی شیرین و جالبی توی ذهن‌م ثبت شد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ روز ۰۹ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۷)

    خدا جون دوست دارم

    هر کس به تماشایی رفته است به صحرایی

    مارا که تو منظوری خاطر نرود جایی

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۶ ب.ظ روز ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)


    امروز ۱۹ فروردین بود .
    روز شرف شمس . روزی که میگن خورشید در بالاترین نقطه نسبت به زمین قرار میگیره و دعا ها در این روز مستجاب میشه .
    شرف شمس اسم یک سنگ زینتی هم هست که مثل عقیق و فیروزه برای انگشتر و گردنبند استفاده میشه و بیشتر جنبه مذهبی دارد(همان انگشتری که آقای خامنه ای همیشه دستشان است)
    این سنگ به رنگ زرد است و پشت آن چند تا کلمه و علامت کنده شده است .
    میگن توی یکی از بازار های مشهد که معروف ترین سنگ شرف شمس ها را درست میکنند ۱۹ فروردین هر سال یک صف طولانی درست میشه تا بتونند در همین روز این سنگ رو خریداری کنند.

    اولین باری که من به تقلید هم شاگردی هام روز ۱۹ فروردین توی یک کاغذ زرد بعد از نوشتن یک دعای دو خطی و هومن علامتهای عجیب خواسته هامو از خدا خواستم و بعد کاغذ رو تا کردم و لای قران گذاشتم ، پیش دانشگاهی بودم و جوگیری کنکور . یادمه یک خط درمون قبولی خودم و دوستام در دانشگاه رو خواسته بودم .

    امروز یکسری از دوستام داشتن توی برگه های زرد خواسته هاشونو می نوشتن .
    بعد از کلاس یکی از مقواهای وسط کلاستورهای پاپکو که اتفاقا زرد رنگ هم بود رو دیدم که خط خطی شده افتاده بود زیر نیمکت ها ، حدس زدم نوشته یکی از بچه ها باشه .خم شدم و برداشتمش .
    معلوم بود دیگه نمی خواستش چون هم پاره بود هم خط خطی ولی یه چیزهایی میشد از وسط هاش خوند، کنجکاو شدم ببینم بچه ها از خدا چی میخوان که انقدر می نویسن (توجه کنید که فقط کنجکاو شدم و اصلا فضولی در کار نبود)

    خیلی تابلو میشد حدس زد کار دخترهای کلاس است چون پسرها همین طوری هم حال ندارند دعا بخونند و با خدا حرف بزنن چه برسه به اینکه بشینن و بنویسن. وقتی چند کلمه ای تونستم بخونم فهمیدم حدسم درست بوده.
    می خوام عین جملاتی که نوشته رو اینجا بیارم .ولی خواهش میکنم وقت خوندم نه بخندین نه مسخره کنین نه تعجب و نه هر حالت دیگه ای که من موقع خوندنش پیدا کردم

    “ای خدای مهربان به این بنده حقیر نیز نگاهی کن و لطف فرما
    تو که تمام قدرت دنیا در دست توست ، لطف کن و به بنده همسری با ایمان ، با اخلاق و مهربان و تحصیل کرده (اگر میشود فوق لیسانس باشد ، دانشگاه روزانه دولتی و از دانشگاه های معتبر) و کار ثابت و رسمی دولتی داشته باشد و حداقل حقوقش اگر میشود ۴۵۰ هزار تومان باشد ، و اگر صلاح ات است خواهر نداشته باشد ، اگر صلاحت است …”

    بقیه متن پاره شده بود .
    وقتی این متن رو خوندم هم خنده ام گرفت هم نویسنده اش رو که نمیدونستم دقیقا کدوم یکی از دخترهاست به خاطر این طرز تفکرش مسخره کردم ولی بعد از چند دقیقه از خودم پرسیده : آیا من حق مسخره کردن بنده ای از بنده های خدا رو دارم ؟
    اصلا من اجازه خوندن این نامه رو داشتم ؟ حتی با اینکه نویسنده اش رو نمی شناختم ؟
    ولی یه چیزی این وسط برام علامت سوال بود .
    اینکه چرا در جامعه امروز ما انقدر ملاک های ازدواج تفاوت کرده ؟تازه این بنده خدا یک از بهترین ملاک ها را داشت و با بعضی از معیارهای دختران و پسران جوان امروزه قابل مقایسه نبود همین که اولین معیارش ایمان و اخلاق بود ،جای شکرش باقیه .

    خدا و نقش پررنگش در زندگی ما خیلی کم رنگ شده .؟
    من فقط برای مثال و چون خیلی اتفاقی امروز با این نوشته برخورد کردم اونو ذکر کردم .(اگه نویسندش اتفاقی این مطلب رو اینجا خوند نیاد تو دانشکده بگرده کی وبلاگ می نویسه )
    اینکه همسرت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته و خونش چند متره و مامانش مرده یا نه ،چقدر مهمه ؟ نمیگم مهم نیست .مهمه . ولی چقدر ؟
    یک پسر و دختر باید این معیارها رو در طبقه چندم ملاک هاشون قرار بدن ؟
    من فقط همین قدر میدونم که اون خدایی که اون بالاست و ما به امید رحمتش براش شرف شمس مینویسیم و دعا میکنیم خودش درباره کسانی که می خواهند ازدواج کنند فرموده: اگر انان فقیر باشند انها را از فضل خویش بی نیاز می کنم.
    یه حدیث هم از پیامبر داریم که کتاب وسائل الشیعه جلد ۱۴ صفحه ۲۴ ذکرش کرده که می گویند: خانواده اختیار کنید تا رزق شمابیشتر شود .

    چقدر ملاک های ما درست است ؟
    شما بگید !


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۱ ب.ظ روز ۱۹ فروردین ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)