ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

باید یاد بگیرم

مشغول مرتب کردن و لیبل زدنِ کتابای کتابخونه بودم که یکی از هفتم‌ها اومد و گفت خانم من میتونم کمکتون کنم! نشست کنارم و گفت بدید لیبل‌ها رو من بزنم!
راستش خیلی خوشحال شدم! هم برای خودم هم برای دانش‌آموز غ! برای خودم از این بابت خوشجال شدم که یک نفر پیدا شد بین نوشتن لیست و شماره و مهر زدن کتابها، کمکم کنه و همون ده دقیقه زنگ تفریح باعث بشه بیست دقیقه کار کتابخونه جلو بیفته. برای خودش از این جهت خوشحال شدم که این جرات و اعتماد بنفس رو داره که هنوز با معلم زیاد آشنا نیست (هفتم‌ها تازه وارد مدرسه شدن) بره بگه میتونم کمکتون کنم و آماده به یراق باشه.

شاید حتی به این خصلتش غبطه خوردم و فکر میکنم که من خیلی وقت‌ها این اعتماد بنفس رو ندارم!

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • با حضور تمام خانواده

    الان در بعضی از کشورهای اسلامی سنت خوبی وجود دارد که در تمام ماه رمضان، اغلب مساجد افطاری میدهند؛ یعنی هرکس برود و وارد مسجد بشود، پذیرایی میشود. البته خانواده‌ها محروم میمانند؛ فقط مردان افطاری میخورند و برمیگردند! اگر بشود در این‌جا هم همین سنت در خصوص افراد تحت پوشش شما رواج پیدا کند – البته با حضور تمام افراد خانواده – خوب است. در زمان رژیم گذشته، این ارتباطات معنوی، کم و یا منجمد شده بود؛ که البته متأسفانه بقایایش همچنان باقی است. ما بایستی در دوران اسلامی، این ارتباطات را زنده کنیم.

    در اینترنت، به دنبال مطالبی درباره افطاری دادن بودم که رسیدم به  صحبت‌های رهبر با مسئولین کمیته امداد، در سال هفتاد؛ یعنی بیست و هفت سال پیش! اینکه از ۲۷ سال قبل، آقا دغدغه افطاری ساده دادن به مردم و در مکان‌های عمومی را داشته‌اند به کنار؛ توجه من به آن جملات درباب توجه به “خانواده” یعنی زنان و دختران و بچه‌ها، جلب شد.

    آقا افطاری مساجد در کشورهای عربی را مثال می‌زنند و پشت‌بندش می‌گویند “البته خانواده‌ها محروم می‌مانند، فقط مردان افطاری میخورند” و بعد که توصیه می‌کنند مسئولین کمیته امداد چنین افطاری‌هایی برای خانواده‌های تحت پوششان برگزار کنند، سریع می‌گویند “البته با حضور تمام افراد خانواده”

    این مقدار توجه و دقت رهبر، به خانواده و حضور زنان و مادران به همراه مردان در مراسمات، آن هم سال هفتاد که هنوز حقوق زنان و توجه به خانواده چه از جانب نهادهای انقلابی چه مخالفان، در ایران به راه نیفتاده بود، برایم بسیار جالب آمد.

    اللهم احفظه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۲ ق.ظ روز ۰۸ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    یک مرد مسلمان

    من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
    من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

    امام موسی صدر به روایت دخترشان

    برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
    صفحه هفتاد و هشت

    امر قرانی درباره خانواده

    یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَیْها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ

    اى کسانى که ایمان آورده‌اید! خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌ها است نگاه دارید، آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سخت گیرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمی‌کنند و دستورات او را دقیقا اجرا می‌نمایند!

    سوره مبارکه تحریم آیه ۲

    امروز روز خانواده است؛ یک خانواده باید مواظب دنیا و آخرت همه‌ی اعضای خود باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۰ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    چرا، فمنیست شدم؟

    فکر می‌کنید این فمنیست‌های دو آتشه، یعنی همان‌هایی که معتقدند زن نباید “زنِ خانه، خانمِ خانه، کدبانوی خانه” باشد و آزادی و حقِ زن را در حضور همیشگی اجتماعی‌اش و جنگیدن با مسائل روز و بیرون از خانه می‌دانند، تا به حال زندگی گرم و خانواده‌ی آرام‌ی داشته‌اند؟ تا به حال طعمِ شیرینِ تشکرِ همسرشان از کارهای کوچک‌ی که برایش انجام داده‌اند را چشیده‌اند؟ درک کرده‌اند لحظه‌ای که همسرشان دست‌پختشان را می‌خورد و تعریف می‌کند و به‌به و چه‌چه می‌کند را؟ می‌توانند حس کنند لذتِ شستنِ لباس‌های کثیف و پهن کردن و با عشق اتو زدن‌شان را؟ تا به حال چندبار تشکرات عاشقانه و از صمیم قلبِ همسرشان بابت کارهایی که در خانه کرده‌اند را شنیده‌اند؟

    نشنیده‌اند؛! من که گمان نکنم طعمِ این لحظاتِ خوش زندگی را چشیده باشند و درک کرده باشند … اگر چشیده بودند، این خوشی‌ها و لذت‌ها را از “زن” نمی‌گرفتند … شاید همه‌اش تقصیر “مرد”ها باشد که این زن‌ها رفته اند و “فمنیسمت” شدند! 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۷ ق.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۹)

    “مادرجان”

    بعضی از مکان‌ها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق می‌مونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت می‌کند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …

    امروز در صحن آزادی که راه می‌رفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.

    صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائی‌هایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.

    آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.

    همه این‌ها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آن‌روز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
    روحش شاد.

    همیشه وقتی می‌آمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان می‌شدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی می‌آییم “این‌جا” بیشتر و بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کنم.
    روحت شاد مادرجان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۵)

    زن شاغل بودن، خوب است یا نه؟

    چند وقت قبل فیلمی دیدم که موضوعش جا‌به‌جایی نقش زن و مرد داستان باهم بود.

    داستان فیلم اینطور بود که خانم و آقا سر موضوعی دعوایشان شد و باهم قرار گذاشتند یک‌ماه مسئولیت و کارهایشان را با‌هم عوض کنند. خانم داستان صبح‌ها به شرکت شوهرش می‌رفت و با خوشحالی بر میز مدیرعاملی می‌نشست و به همکاران همسرش دستور می‌داد و آقا مجبور بود صبح‌ها بچه‌ها را از خواب بیدار کند، صبحانه بدهد و به مدرسه برساند و کارهای خانه را انجام دهد.

    روزهای اول، خانم با وجود سختی های زیاد (و حتی کم آوردن در مدیریت کارها) از اینکه در چنین موقعیتی قرار گرفته است خوشحال و راضی بود ولی با گذشت زمان و غرق شدن در کارهای اداره و دور شدن عاطفی از خانواده‌اش، برخلاف روزهای اولیه، ناراضی از این پیشنهاد و جابه‌جایی مسئولیت‌ها بود و می‌خواست به موقعیت “زن بودن” ش برگردد.

    دیالوگ اخر فیلم از زبان جنس مونث داستان: “من به تو احتیاج دارم، احتیاج دارم از من و بچه‌هام حمایت کنی
    طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است

    دیدن این فیلم، بهانه ای شد تا بیشتر به این موضوع فکر کنم.
    نقش زن و مرد و جایگاهشان در خانواده

    اینکه در جامعه‌ی الان ما، چقدر جایگاه‌ها حفظ شده و چقدر خودمان حواسمان به این مسئولیت‌هاست.

    قضیه را از هر دو دیدگاه تصور می کنم:
    یک‌ زن که چند سال درس خوانده، موقعیت شغلی پیدا کرده، در جو و فضای جامعه‌ای قرار گرفته که از رسانه‌ها تا مهمانی‌هایش، اکثر حرف‌ها دراین‌باره است و زن فعال و موفق را زنی می‌دانند که در بیرون از خانه مشغول است، آرمان‌هایی دارد که تحقق آنها را در بیرون از خانه متصور است، صرف بودن از صبح تا شب در خانه و انجام کارهای منزل برایش بی‌معنی است و خلاصه کردن زندگی در این موارد را پوچ و بی‌هدف می‌داند و … (البته دلایل خانم‌ها خیلی زیادتر از این‌هاست، این چند مورد من‌باب مثال است)

    و مرد که می‌خواهد خانمش بیش از آنکه مسائل بیرون و محل کارش برایش مهم است، او و فرزندان و زندگی‌شان مهم باشد، بخواهد خستگی‌های محل کار را با سرزندگی خانه‌اش جبران کند، از اینکه کودک چند ماهه‌شان به جای بزرگ شدن توسط مادرش، زیر دست چند مربی مهد‌کودک بزرگ شود شاکی است و … (مسلماً دلایل آقایان هم بسیار بیشتر از این موارد است)

    چاره چیست؟ به نظر خودم هم زنان حق دارند و هم مردان
    شاید بهترین کار، جمع کردن بین این نظرات باشد “الجمع مهما امکن اولی من الطرح

    مثل اینکه زنان در مشاغلی که با روحیه و فضایشان سازگار است مشغول شوند تا هم بازدهی کارشان بیش‌تر باشد و هم درگیر مسائلی که خیلی به آنها مربوط می‌شود، نشوند.
    یا اینکه ساعات کاری خانم‌ها با آقایان متفاوت باشد؛ به این معنی که مثلا خانم‌ها سه روز در هفته سرکار بروند و روزهای دیگر در خانه باشند، اینطور هم به سرکار می‌روند هم می‌توانند به مسائل خانه‌شان رسیدگی کنند
    یا اینکه جو جامعه و آگاهی افراد طوری شود که به ارزش حقیقی “زن” آگاه شوند و هم زنان بدانند کار منزل چقدر مهم‌تر از کارهای بیرون است و هم مردانمان بفهمند که زن در خانه کلفت و خدمتگذار نیست و از سر لطف است که کارهای خانه را انجام می‌دهد.

    + مشکل ما، از اعلامیه جهانی حقوق بشر سال ۱۹۴۸ شروع شد. وقتی تساوی حقوق زن و مرد را بدون توجه به تفاوت‌ها نوشتند.
    آن دیالوگ فیلم حرف خوبی زد : “طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است”
    ……
    پ.ن ۱ : کاری که مدنظر من است، کار است کار. یعنی ساعت‌زنی، رئیس و مرئوسی، تاخیر و حقوق و مزایا. وگرنه فعالیت‌های اجتماعی از دایره‌ی نوشته‌ی من بیرون است
    پ.ن۲ : این‌ها دغدغه‌های یک خانم شاغل است
    پ.ن۳ : مسلماً این موضوع بحث زیادی می‌طلبد. خیلی بیش‌تر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ روز ۰۵ آبان ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲۴)

    انا لله و انا الیه راجعون

    حدود دو ماه پیش دایی زنگ زد و گفت : حالتون بد شده و رفتین بیمارستان و همان جا سکته مغزی کردید و رفتید کما …   توی بیمارستان بستری بودید .

    ما می اومدیم ملاقات ولی شما خواب بودید یک خواب یک ماهه .

    چقدر برای همه سخت بود مخصوصا دایی و مهدی و همایون .

    چقدر دعا کردیم و نذر و نیاز

     

    حدود سه هفته پیش که چشمهایتان را باز کردید و وقتی ما می امیدم بالا سرتان و ما را می شناختید چقدر خوشحال شدیم و خدا را شکر کردیم .

     

    ولی انگار خدا چیز دیگری می خواست …

    فردا همه باید بیام و شما را ببریم بهشت زهرا تا برای همیشه پیش دخترتان بخوابید .

     

    زندایی سحر مهربونم خدا رحمتت کند .

    دایی و مهدی عزیزم تسلیت میگم

     

    خدایا حالا کی شب ها به مهدی دیکته بگه ؟

    امیدوارم دایی ام این جمله را یادش نرود : رضا برضاک

     

     

    اللهم صل علی محمد و ال محمد (و عجل فرجهم )

    فاتحه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ب.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ | دیدگاه (۰)