قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

خاطرات زنان جانباز

هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

از تهران به نجف و کربلا؛ حاضر

نمی‌دونم اینجا نوشتم یا نه؛ تیر ماه بود که بعد از تحویل دادن برگه‌های ترم دوم، از مدرسه خداحافظی کردم. برای مدیر بهونه‌ی کار رسانه‌ای جدیدی که قبول کرده بودم رو آوردم ولی دلایلم مربوط به خود مدرسه و رفتارهای کادر بود بیشتر. بگذریم.

مدرسه‌ای که امسال مشغول شدم و به صورت مجازی ادبیات و نگارش درس میدم، مدرسه‌ی علوی شهر نجف و مدرسه‌ی حسینی کربلاست. مدارس ایران در دو شهر نجف و کربلا. دانش‌آموزام بچه‌های ایرانی‌هایی هستند که در این دو شهر زندگی می‌کنند و البته چند تا دانش‌آموز غیر ایرانی هم دارم که متولد ایران هستند و فارسی رو کامل بلدند و گمونم دبستان در مدارس ایران گذروندن.

القصه؛ ادبیات فارسی درس دادن به بچه‌هایی که در محیط غیرفارسی زبون هستند، تجربه جالبیه. اون هم نجف و کربلا. گاهی اوقات سر کلاس به اسم‌هاشون نگاه میکنم و غبطه می‌خورم که هر کدوم از اینا به حرم علوی و حسینی چقدر نزدیک هستند و اگه بخواند، یک ساعت بعد می‌تونند تو حرم نشسته باشند.

دعا کنید که این وضعیت آموزش جازی زودتر تموم بشه. خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید. البته اگه کرونا تموم بشه و مدارس به حالت عادی دربیان، من کلاس‌های امسالم رو از دست میدم :دی

پ‌ن: نشستم پای لپ‌تاپ و دقیقا مثل زمان وبلاگستان، نوشتم و نوشتم. چقدر احساس سبکی می‌کنم.

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سبزِ سبزم

    نمی‌دانم چند نفرتان “کلروفیل” را یادتان باشد. کارتون‌ی که اوایل دهه هفتاد پخش میشد و گمانم دیگر تکرار نشد. کلروفیل یکی از کارتون‌های مورد علاقه‌ام بود. عاشق آن گیاه سبز کوچک بودم که اگر درست یادم باشد از سفینه‌ای فضایی آمده بود. خانه‌ و بالکن آن آقای شبه‌دانشمند، خانه‌ی رویایی من بود؛ سبز و پر از گل و گلدان.
    خانه‌ی خودمان هم البته به لطف و سلیقه‌ و حوصله‌ی مادرم، چیزی کمتر از خانه‌ی درون کارتون نداشت. یادم است یکی از دیوارهای هال خانه، کاملا با پتوس‌هایی که مامان تا سقف کشیده بودند، پوشیده شده بود، طوری که دیوار سفید پشتش دیده نمیشد و من در تخیلات کودکی، پشت پتوس‌ها دری ساخته بودم که به سرزمین نارنیا باز میشد.

    خانه‌ی خودم، هم از ارث مادری هم از عشقِ کودکی سبز است؛ در این نه سال، برای خانه‌مان گل‌های زیادی خریدم؛ بعضی خشک شدند و بعضی از من و سیداحمد و خانه خوششان آمد و ماندند و بزرگ شدند.
    امروزم کامل برای گل‌هایم صرف شد؛ بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم جابه‌جا و مرتب و تمیزشان کنم؛ یکروز کامل، با کلی خستگی. گاهی با خودم می‌گویم تعدادشان را کم کنم تا وقتم را کمتر بگیرند ولی فاطمه‌ی شش هفت ساله‌ای که با ذوق جلوی تلویزیون نشسته و دوست دارد کلروفیلی مثل آنکه در صفحه تلویزیون می‌بیند داشته باشد، جلوی چشمم می‌آید؛ نمی‌توانم ذوقش را و برق چشمان معصومش را نادیده بگیرم. شاید دارم کودکی‌‌ام را زندگی می‌کنم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۰ ب.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    منحوسی به نام کرونا

    ماشین‌لباسشویی را روشن میکنم تا لباس‌ها را بشوید.
    می‌خواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
    ماشین ظرفشویی که پر است از ظرف‌های شسته شده را خالی می‌کنم تا ظرف‌های کثیف را بگذارم؛ ماشین که خالی می‌شود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شده‌ام.
    سینک که خالی می‌شود، نوبت برنج‌ها می‌شود. شسته می‌شوند و داخل پلوپز می‌روند. بسته نمک و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشته‌ام باز میکنم و در ظرف نمک خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج می‌ریزم.
    به ماشین نگاه می‌کنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
    باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
    موبایل را چک می‌کنم.
    اولین خبر در همه شبکه‌ها و گروه‌ها #کرونا ست.
    در گروهی تصمیم گرفته‌اند دور هم حدیث‌کسا بخوانند. هرکس سهم روزانه‌اش را که خواند، می‌آید و در گروه تیک می‌زند.
    گروهی دیگر سر شوخی را باز کرده‌اند تا روحیه بگیرند و انرژی‌های منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکس‌ها و جوک‌های مرتبط با کرونا.
    گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
    گروهی دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوه‌ها و راه‌های پیشگیری و درمان و اسکرین‌شات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
    یکی از گروه‌ها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
    روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
    کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشی‌اش.
    این وقت‌ها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانای‌کل. همانکه در کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گفتند از همه جزئیات و شخصیت‌های داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا می‌رود و چه می‌کند و در سرش چه می‌گذرد و چه می‌گوید و در آخر چه می‌شود…

    ماشین بوق می‌زند. کارش تمام شده. می‌روم آشپزخانه.
    نگاهم به سینک و رنگ‌های ظرف‌هایم که می‌افتد، زندگی دوباره شره می‌کند به قلبم.
    با خودم می‌گویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بی‌خیال باش. زندگی‌ات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه 《او》بخواهد، همان می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    زندگی به وقت رمضان

    ⁉ چگونه برای لحظه لحظه‌ی ماه مبارک، برنامه‌ریزی کنیم؟

    ⏰درماه رمضان مجبور به تغییراتی برای انجام کارهای روزانه‌مان می‌شویم. ما خانم‌ها چون وظیفه انجام کارهای خانه و آماده کردن سحری و افطاری برای خانواده را نیز داریم، گاهی برای تنظیم کارها با ساعات ماه رمضان و استراحت‌مان، سردرگم می‌شویم. برای نجات از این بی‌نظمی، بهتر است از ابتدای ماه، برنامه‌ای برای انجام کارها برای خودمان بچینیم.

    🌃اگر روزها در خانه هستید و می‌توانید در طول روز بخوابید، می‌توانید تا سحر بیدار باشید و بخشی از کارهای منزل یا کارهای شخصی‌تان را در فاصله افطار تا سحر انجام دهید. در این مدت هم می‌توانید به فعالیت‌هایتان برسید و هم با خوردن آب و مواد غذایی، بدن‌تان را برای روزه‌داری تقویت کنید.

    👩اگر خانمی شاغل هستید شاید فرصت کمتری برای استراحت داشته باشید اما با کمی برنامه ریزی می‌توانید به همه‌ی کارهایتان سامان بدهید. اینکه در ذهنتان ساعت خواب، تهییه غذا، امورات شخصی، عبادات و بقیه کارهایتان، طبقه بندی شده باشد، آسودگی خیال را برایتان به همراه دارد.

    👩‍💻اگر دانشجو هستید و فصل امتحاناتتان است، بهترین زمان برای درس خواندن، کمی بعد از افطار است که مواد غذایی به مغز رسیده. بین الطلوعین نیز زمان خوبی برای یادگیری است. بهتر است برنامه خواب و استراحتتان را طوری بچینید که این ساعات بانشاط باشید و بتوانید درس‌هایتان را بخوانید.

    📖قرائت قرآن روزانه‌تان را میتوانید تقسیم بندی کنید و بعد از هر نماز، چند صفحه‌ای از قرآن را بخوانید. اگر افطار تا سحر را بیدار می‌مانید، ساعات شب نیز زمان بسیار خوبی برای خواندن قرآن است.

    🗒ازابتدای ماه، یک برنامه غذایی برای افطار و سحرهایتان بنویسید. این کار باعث می‌شود نیمی از سر درگمی‌تان برای تهیه غذای خانواده کم شود. اگر سحرها وعده‌ی پختنی استفاده می‌کنید، می‌توانید آخر شب آنرا طبخ کنید که تا سحر آرام بپزد و لازم نباشد سحرها، زمانی را برای گرم کردن غذا اختصاص دهید.

    🍱برای مهمانی افطاری، از روزهای قبل دست به کار شوید. لیست موادی که برای تهیه مواد غذایی احتیاج دارید را آماده کنید و بعضی از مواد غذایی را از دو روز قبل بخرید. ظرف‌هایی که احتیاج دارید را از روز قبل آماده کنید. خانه را بعد از افطارِ روز قبل از مهمانی تمیز کنید. غذایی که میپزید را از صبح درست کنید تا بتوانید در طی روز ساعتی بخوابید تا در طول میزبانی سرزنده باشید. یک ساعت قبل اذان را به چیدن سفره اختصاص دهید.

    این مطلب را برای خامنه‌ای‌ریحانه نوشته‌ام.
    لینک مطلب در اینستاگرام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۲ ب.ظ روز ۰۱ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    هجده مرداد

    برای ناهار لوبیاپلو گذاشتم
    یکسری آلو و هلو که داشتن خراب میشدن، هسته‌هاشون رو گرفتم و گذاشتم بپزن
    صبح که چای دم کردم توش برگ بهارنارنج ریختم

    حالا فضای خونه پر شده از عطر بهارنارنج و بوی خوش آلوپخته و رایحه مست‌کننده لوبیاپلو

    و من موندم بین این بوهای خوش که نمی‌دونم از کدوم‌شون لذت ببرم!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    خونه‌تکونی

    همیشه یکی از غرهایی که موقع خونه‌تکونی به مامان می‌کردم این بود که برای چی همه ظرف و ظروف توی کابینت‌ها و کمدها رو درمیارین و میشورین و خشک میکنید و دوباره میذارین سرجاشون؟ خوب یکسری از ظرف‌ها که برای مهمون‌ه و سالی چندبار استفاده میشه و همون موقعِ استفاده تمیزشون میکنیم، یکسری ظرف‌ها هم که دمِ دستیه و هرروز داره شسته و تمیز میشه، دیگه چه لزومیه به این همگانی شستن ظرفها؟ چرا برای خودتون مدام کار می‌تراشید؟ همیشه هم از اینکه انقدر دیدِ بازی دارم و خودم رو درگیر این مسائل نمی‌کنم، افتخار میکردم.

    گذشت و ازدواج کردم، اسفند پارسال خونه‌تکونی خاصی نکردم چون سال اولِ ازدواجم بود و به شستن پرده‌ها و جابه‌جا کردن دکوراسیون خونه اکتفا کردم، ولی امسال کابینت‌ها و کمدهای آشپزخونه احتیاج به تکوندن اساسی داشت! برای همین دست به کار شدم. همه وسائل کابینت‌ها رو ریختم بیرون، همه بشقاب‌ها و لیوان‌ها و ظرف و ظروف رو به نوبت می‌ریختم تو تشت بزرگ آب و وایتکس و بعد پنج دقیقه با کف و صابون می‌شستمشون. اولِ اول قصدم فقط شستن لیوان‌های دم‌دستی بود که تهشون جرم گرفته بود، ولی به خودم آمدم و دیدم همه ظرف‌ها رو شستم! حتی یکسری از لیوان‌ها که تو این دوسال یکبار هم استفاده نشده بودن؛ دیدم شدم همون مامان‌ی که خودم بهش ایراد می‌گرفتم که چرا همه‌ی ظرف و ظروف رو میشورید؟ ما دخترها، آیینه‌ی همون مامان‌ها هستیم.

    تازه درک می‌کنم که شستن همه‌ی ظرف‌ها کارِاضافه برای خود تراشیدن‌ نیست، بلکه یک حسِ آرامش و آسودگی به خانمِ خونه میدهد.

    vaadi.ir

    بازنشر این مطلب در: لینکزن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ق.ظ روز ۱۹ اسفند ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۱)

    غذای خوشمزه‌ای به نامِ سالاد ماکارون

    تا جائیکه یادمه دبیرستان بودم که برای اولین‌بار یکی از دوستام سالادماکارون درست کرده بود و آورده بود مدرسه؛ برای اولین‌بار با غذای جدیدی که با ماکارونی درست شده بود، آشنا شدم 🙂

    یادمه مثل هر خوردنی جدیدی (مثل پیتزا، لازانیا، حتی کیوی و آناناس) برای ماهایی که تو دوران کودکی همیشه غذاهای سنتی و ایرانی مثل قرمه‌سبزی و قیمه و آبگوشت خورده بودیم، برامون جالب، لذیذ و لذت‌بخش بود و تازگی خاص‌ی داشت و البته هنوزم داره 🙂

    سالاد ماکارون یکی از پیش‌غذاهاییست که طرفدارای خاص و بیشمار خودش را داره. طرز تهیه اش هم خیلی خیلی خیلی ساده و سریع هست و خیلی‌ها طرز تهیه اش را بلد هستن؛ اینجا مینویسم برای آن‌دسته از افرادی که هنوز درست کردن این غذای خوشمزه را امتحان نکردن، مثل خیلی از آقایون که فقط خورنده‌اش بودن تا امروز ولی بالاخره گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته!:)

    مقداری آب را جوش میاورید و بعد ماکارونی‌های پیچ‌پیچی و شکل دارتان را داخل‌ش میریزید تا زمانی که ماکارونی‌ها خوب بپزن. در انتخاب نوع شکل ماکارونی هم دقت کنید تا مواد و سس هایی که قراره به آنها اضافه کنید درونشون نره؛ مثلا به نظر من، ماکارونی های صدفی اصلا نوع مناسبی برای سالاد ماکارون شدن نیستن بخاطر همون مشکلی که نوشتم. زمان پخت ماکارونی ها هم چون بعد از این دیگه هیچ گرما و شعله ای نمیبینن باید بیشتر از زمانی باشه که غذای ماکارونی میپذید، تا ماکارونی‌ها خوب مغز پخت و نرم بشند.

    انتخاب مواد لازم دیگه کاملا به سلیقه خودتان بستگی داره. من معمولا نخود فرنگی، ذرت، کاهو سالادی، خیارشور، قارچ و تن ماهی استفاده میکنم. شما میتونید به سلیقه خودتان کالباس، هویج، زیتون، فلفل سبز، پیازچه، گوجه فرنگی، کلم، کرفس، گشنیز، یا حتی سیب‌زمینی پخته شده در سالادتان بریزید.

    ماکارونی که پخته شد، آبکش میکنید و بعد در ظرف بزرگتری میریزید و بعد هم مواد مورد نظر خودتان را داخل ظرف اضافه میکنید و بعد با سس مایونز، تمام مواد را با هم مخلوط میکنید. در آخر هم میتونید با سلیقه خودتان فلفل سیاه، نمک و روغن زیتون به مواد اضافه کنید.

    فقط این نکته را یادتان باشه که اگه از نخود فرنگی، کرفس، قارچ، ذرت، هویج و سیب زمینی میخواین در موادتان استفاده کنید، حتما آنها را هم از قبل بپذید.

    عکس‌ها برای ماه رمضان نود است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۹ ق.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۶)