قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

خاطرات زنان جانباز

هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

مادر

پریروز مامان برگشتن بهم گفتن “زانوهات برا چی درد میکنه؟” گفتم: “زانوهای من؟ از کجا فهمیدین زانوهام درد میکنه؟” گفتن: “از نماز خوندنت”

کپ کردم!
چون چند وقته زانوهام درد میکنه ولی به مامان چیزی نگفتم و دردش هم اونقدر زیاد نبوده که تاثیر خیلی زیادی روی خم و راست شدنم موقع نماز بذاره، ولی همون مقدار کمی که شاید تاثیر گذاشته رو، مامان فهمیدن. خیلی برام عجیب بود. آخه چطور متوجه شدن؟ و دقیقا هم فهمیدن درد از زانوهاست!

مادر است دیگر، بچه‌اش رو اسکن میکنه و بدون هیچ حرفی، متوجه درد و ناراحتیش میشه.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • قرآنم (قسمت اول)

    بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
    بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
    عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
    بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
    محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
    شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
    شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
    انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
    حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
    ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
    بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

    اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۶ ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دخترِ حسینم من

    پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
    رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
    آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیه‌السلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمه‌ی‌صغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
    یادم است فاطمه پیش مردِعربی که می‌خواست به کربلا برود، می‌رفت و از او می‌خواست گل‌ها و امانتی‌هایی به خانواده‌اش برساند.
    وقتی مردعرب از فاطمه می‌خواست خودش را معرفی کند، شبیه‌خوان می‌گفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمه‌صغری از همین‌جا شروع شد.
    منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمه‌ی‌حسین علیه‌السلام. فاطمه‌ای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
    یادم است تا سال‌ها آن جمله‌ی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف می‌کردم. دخترِحسین، دخترِحسین
    و در خیالم فاطمه‌ای می‌شدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیه‌السلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه می‌ماندم. کاروان می‌رفت و مریض‌تر میشدم. مرد عرب می‌آمد و دسته گل‌ها را میدادم تا به خانواده‌ام برساند و دوباره و صدباره می‌خواندم «دختر حسینم من»
    نمی‌دانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمه‌ی‌صغری را و دختر حسین علیه‌السلام بودن را.
    دیشب، نمی‌دانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلام‌الله علیها که بعضی می‌گویند در مدینه ماند و بعضی می‌گویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
    گفتم اینجا درباره‌اش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر درباره‌اش بخوانم، هم شما

    کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.

    پ‌ن: قول مشهورتر می‌گوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسن‌مثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمه‌اش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۶ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    الهی بالحسین

    شب بیست و سوم ماه مبارک افتاده بود به شب جمعه.
    حرم غلغله بود.
    به سختی بین خانم‌های عرب جایی پیدا کردم و نشستم. یکربع نگذشته بود که پاهایم خواب رفتند. حق داشتند طفلکی‌ها؛ جایی که نشسته بودم کمتر از سی سانت بود و هر لحظه فشرده‌تر هم میشد.
    بلند شدم؛ به امید پیدا کردن جایی دیگر.
    نیم ساعتی رواق پادشاهان و رواق ابراهیم مجاب را چرخیدم ولی حتی اندازه همان جایِ سی‌سانتی‌ هم، جایی پیدا نکردم. کلافه شده بودم. شبِ قدرم داشت می‌رفت. آن هم چه شب قدری! شب بیست و سومی که شب جمعه هم بود و آمده بودم کربلا در حرم خودشان.
    نگاهم افتاد به ضریح. مستأصل بودم. گفتم «آقا ببین! شب زیارتی‌ات، داخل حرمت آواره شدم. حتی جایی ندارم بیاستم و دعا بخوانم، نشستن که هیچ.»
    ناامیدانه به سمت حرم رفتم. وقتی در صحن جایی برای نشستن نباشد، قطعا در حرم و نزدیک ضریح هم جایی نیست؛ ولی رفتم.
    اتاقک‌های داخل کیپ‌تر و شلوغ‌تر از بیرون بود.
    خسته شده بودم دیگر.
    به سمت اتاقک ضریح رفتم. گفتم تا اینجا که آمده‌ام حداقل سلامی دهم و برگردم هتل؛ حالا مگر حتما در حرم باید باشم؟ در همان اتاق هتل دعا می‌خوانم و قرآن به سر می‌گیرم.
    سلامم را که دادم خواستم برگردم که دیدم به فاصله یک متری از ضریح، جایی خالی است! یک متری ضریح؟ شب قدر؟ مگر می‌شود؟
    اشک بود که از چشمانم جاری میشد. سرم را بالا آوردم. نگاهم را به ضریح طلایی‌اش دوختم و گفتم «ممنونم آقا. ممنونم که کوچک‌ترین خواسته‌هایمان را هم جواب می‌دهید. ممنونم که مراقب زائرتان هستید. ممنونم آقا»
    قرآنم را به سر گرفتم.
    «الهی بالحسینِ بالحسینِ بالحسین»

    پ‌ن: خاطره برای رمضان هشتاد و نه است. آن زمان هنوز حرم نظم و برنامه مشخصی نداشت. نه مراسم هماهنگ احیایی، نه دیوارکشی کنار ضریحی. تا نزدیک ضریح، زائرها نشسته بودند و دعا می‌خواندند.

    بنویسیم از کرامتشان، لطفشان، امام بودنشان. گاهی باید نوشت تا فراموش نکرد. باید نوشت تا بقیه بشناسند علت عاشقی‌مان را.
    #ولی_نعمت_ما_شمائید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    کرم‌پروری

    اول یا دوم دبستان بودم که چند کرم ابریشم برایم آوردند؛ کْی و از کجا، یادم نیست. فقط این را یادم است که هر روز بعد از مدرسه، ذوق این را داشتم که بدوم و بروم از درخت توتِ جلوی خانه برای کرم‌ها برگ بچینم و بعد بنشینم و مرتب و منظم خوردنشان را نگاه کنم.
    چند روز که گذشت، کرم‌هایم پیله بستند و من در عالم کودکی گمان می‌کردم با سه چهار پیله‌ابریشمی که نصیبم شده بود، یکی از ثروتمندترین آدم‌های زمینم!

    هر روز منتظر بودم پروانه‌های زرد و قرمز زیبایم از پیله بیرون بیایند. تصورم از پروانه، حشره‌ای ناز و لطیف و رنگارنگ بود که پرواز می‌کرد و خوب یادم است وقتی پروانه‌های سفیدِ زمختِ چقرِ بدبدن که حتی نمی‌توانستند میلیمتری پرواز کنند را دیدم، چقدر شوکه شدم و ناراحت.
    هنوز هم بعد از بیست و سه سال، فراموش نکرده‌ام لحظه‌ای که پروانه‌هایم را دیدم.

    بعضی خاطره‌ها، بعضی لحظه‌ها، بعضی حس‌ها هیچوقت از ذهن و روح رفتنی نیستند. شاید مثل دانه‌های خاکشیرِ سر سفره افطار، در ذهنمان ته‌نشین شوند ولی به تقه‌ای پخش می‌شوند در تمامِ لیوانِ ذهن و فکرمان و می‌چرخند و می‌چرخند…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۸ ب.ظ روز ۰۵ خرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    مهمانی عزیزانم

    روزهای بعدِ روز مهمانی، روزهای تلخی هستند؛ سنگینند و افسرده.
    هر طرف خانه را که نگاه میکنی، خاطره‌ای از دیروز دارد. یادآوری‌ات می‌کند که خانه دیروز چه شلوغ بود و امروز تویی و تو. مغزت گوشه به گوشه خانه را می‌چرخد و می‌گوید فلان‌جا آن عزیزت نشسته بود و بهمان‌جا، آن یکی.
    مدام ساعت را نگاه می‌کنی و با خودت میگویی دیروز همین ساعت داشتیم چه می‌کردیم…
    دلت تنگ می‌شود برای همه شیطنت‌ها و شلوغی بچه‌ها.
    همه محبت‌ها.
    دور هم بودن‌ها.
    آری زندگی همین است؛ شادی و غم شانه‌به‌شانه هم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۸ ب.ظ روز ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خاطراتِ قدیمی

    مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
    اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
    از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
    هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
    همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

    چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
    گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

    مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    و من عینکی شدم

    اولین‌بار که فهمیدم مشکلی وجود دارد، شاید یکسال پیش بود! با خواهرم به سینما رفته بودیم؛ یادم است فیلم تنهای تنهای تنها بود. وقتی “الگا”، زن روس داستان داشت به روسی صحبت می‌کرد و ترجمه حرف‌هایش به فارسی نوشته میشد و من نمی‌توانستم آنها را به خوبی بخوانم. حروف با رنگ سفید و حاشیه مشکی تایپ شده بود و وقتی رنگ‌های صحنه روشن بودند، خواندنشان امکان‌پذیر نبود!

    آرام به خواهرم گفتم «چرا با این رنگ زیرنویس رو نوشتن، اصلا نمیشه خوند!» و وقتی صدای آهسته خواهرم را شنیدم که گفت «مشکلش چیه؟ قابل خوندنه که!» فهمیدم مشکل از رنگ سفید کلمات نیست، مشکل از چشم‌های من است؛
    گذشت و جدی نگرفتم حروف ناخوانای سفید را

    رفته بودیم مسافرت؛ با ماشین. تابلوهای کنار جاده را میدیدم ولی عددهایی که خبر از مسافت مانده‌مان تا مقصد را میدادند را نه! فکر می‌کردم فاصله‌مان تا تابلو خیلی زیاد است که نمی‌توانم بخوانمشان، ولی وقتی همسر گفت «هشتاد کیلومتر مونده هنوز» دوباره به تابلویی که کامل نزدیکمان شده بود نگاه کردم و تازه توانستم عدد را بخوانم؛ تا وقتی به تابلو بعد برسیم فکرم مشغول بود و وقتی دوباره فقط موقع نزدیک شدن به تابلو توانستم عددها را بخوانم، یاد سینما و جملات زیرنویس افتادم و فهمیدم خبرهایی در چشم و قرنیه‌ام رخ داده.

    یادم نمی‌رود تلاشم را برای دیدن سمتِ علامت‌هایی که دکتر بر روی پرده می‌انداخت، انگار نمی‌خواستم باور کنم چشمم ضعیف شده، چیزی تغییر کرده و چشمهایم دیگر مثل قبل نیست. چشم‌هایی که شاید، خودم به این حال در آوردمشان! دلم برایش تنگ شد! برای چشم‌هایی که نزدیک سه دهه همه چیز را نشانم داده بود؛ وقتی دکتر برای عینک گرفتن نسخه نوشت تازه باور کردم چیزی در چشمانم را از دست داده‌ام که شاید هیچوقت دوباره بدستش نیاورم.

    عینک‌م

    عینک‌م

    پ ن: یکبار فاطمه خیلی جدی گفت از دستت ناراحت و عصبانی‌ام. علت را که پرسیدم، گفت چون از چشم‌هایت خوب مراقبت نکردی!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۲۹ ق.ظ روز ۱۵ دی ۱۳۹۴ | دیدگاه (۹)