می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

فرهنگ فارسی خردسال

یکی از سوالات متداول کودکان، معنی و مفهوم کلماتی است که می‌شنوند. والدین با آموزش صحیح معنای کلمات به کودک به او در فهم و یادگیری آنها و بکارگیری‌شان در جملاتش کمک می‌کنند.

کتاب “فرهنگ فارسی خردسال”معنی حدود چهارصد واژه که کودکان زیر هفت سال با آنها مواجه می‌شوند، توضیح و شرح داده است. واژه‌های این فرهنگ در موضوعاتی مانند خانه، شهر، روستا، جنگل، دریا و … تنظیم شده است. این موضوعات کمک می‌کنند کودکان با لایه‌های اساسی محیط اجتماعی و طبیعی خود بیشتر آشنا شوند.

بعضی واژگان ممکن است برای کودک کاملا تازه و ناآشنا باشند و خواندن این کتاب، او را با این واژگان جدید و معنایشان آشنا می‌کند. بسیاری از واژگان کتاب نیز برای کودک آشنا هستند و او از آنها در مکالماتش استفاده می‌کند. ولی مرور دوباره آنها باعث تمرین و تفکر بیشتر کودک در کاربرد آنها و درک معنایشان می‌شود. و این تمرین و مرور باعث ایجاد اعتماد بنفس در کودک به هنگام صحبت کردن و استفاده از واژگان و کلمات می‌شود. این استفاده درست از کلمات و دایره لغات و معانی زیاد به کودک  در تفکر و اندیشیدن بیشتر، کمک می‌کند.

برای خواندن کتاب ابتدا شخصیت‌های کتاب که در صفحه پنجم معرفی شده‌اند را به کودک معرفی کنید. کتاب را به فرزندتان بدهید و از او بخواهید یک تصویر را انتخاب کند. یا با توجه به علاقمندی‌هایش، کلمه‌ای را انتخاب کنید. از فرزندتان بخواهید آنچه درباره آن واژه می‌داند، بگوید. بعد توضیحات کتاب را آرام و شمرده بخوانید. بعد از خواندن توضیحات، درباره آن واژه با کودک صحبت کنید. سوال مطرح کنید. سعی کنید قدرت تفکرش را هرچه بیشتر فعال کنید. مثلا درباره واژه آسمان می‌توانید چنین سوالاتی بپرسید: آسمان چه رنگی است؟ چرا شبها رنگ آسمان عوض می‌شود؟ چه چیزهایی در آسمان می‌بینی؟

از کودک بخواهید اگر توصیف و تعریفی در ذهنش درباره آن واژه دارد بیان کند و اگر اشتباه اطلاعاتی دارد، با توضیح برایش رفع کنید.

تصویرگری کتاب جذاب و زیباست. می‌توانید بدون توجه به واژگان، بازی دیگری با توجه به تصاویر داشته باشید. مثلا تصاویر صفحات را بهم ربط دهید و داستان برایشان بسازید. از کودک بخواهید درباره تصاویر و جزئیات آن صحبت کند. دقت کنید کودک در توضیحاتش به واژه مورد اشاره آن تصویر میرسد یا خیر. این بازی می‌تواند میزان توجه کودک به جزئیات و تصاویر را نشان بدهد و با تشویق و کمک بزرگترها، در آن پیشرفت کند.

کتاب علاوه بر موارد بالا، بعلت اندازه بزرگ حروف، کتاب مناسبی برای تمرین روان‌خوانی کودکان کلاس اول می‌تواند باشد.

این مطلب یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری، چاپ شده است

نویسنده: مهناز عسگری
تصویرگر: کیوان اکبری
انتشارات: محراب قلم
مناسب برای کودکان دو تا هفت سال

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

نهاد کتابخانه‌ها سلام!

چند ماه پیش و بعد از اسباب‌کشی، رفتم به نزدیکترین کتابخونه و عضو شدم. همون موقعِ ثبت‌نام بهشون گفتم “من بیشتر کتاب‌های کودک نوجوان می‌خوام امانت بگیرم، اشکال که نداره؟” متصدی گفت “نه. میتونید هرکتابی امانت بگیرید.” یک هفته بعد که کارتم آماده شده بود، دو تا کتاب کودک دادم دست خانم کتابدار و گفتم “لطفا اینها رو برام ثبت کنید” خانم کتابدار که دقیقا همون خانم هفته قبل بود کتابها را گرفت و گفت “اینها که کتاب کودک هستن، شما با کارت بزرگسال نمی‌تونید اینها رو امانت بگیرید” گفتم “ولی هفته پیش موقع ثبت‌نام من دقیقا همین سوال رو از شما کردم و گفتید اشکال نداره” با چند دقیقه مکث و مشورت با همکارش، کتاب‌ها را برام ثبت کرد و به دستم داد.

دیروز برای امانت گرفتن کتاب به کتابخونه رفتم. متصدی محترم گفتند تا سه چهار ماه دیگه کتابخونه بخاطر تعمیرات تعطیل‌‌ه و کتابی امانت داده نمیشه! گفتم “حق عضویت ما چی میشه؟ تمدید میشه؟” گفتن “نه! تمدید نمیشه، اگه بخواین میتونید این سه چهار ماه با کارت عضویت این کتابخونه، برید کتابخونه‌های دیگه تهران که مثل ما برای نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هستند، لیست‌شون رو به تابلو زدیم” رفتم به سمت تابلو و لیست رو نگاه کردم؛ حدود چهل تا کتابخونه بودن که نزدیک‌ترینشون به این کتابخونه اون هم با ماشین شخصی حدود یکربع – بیست دقیقه راه بود!

یعنی پنج هزار تومنی که حق عضویت یکساله دادم، عملا برای هشت ماه قابلیت استفاده داره! مگر اینکه برای هربار سرزدن به کتابخونه دیگه‌ای یکربع بیست دقیقه با ماشین تو راه باشم! کاش حداقل این سه چهار ماه تعطیل بودن کتابخونه رو، به زمان پایان مهلت عضویتمون، اضافه می‌کردند نه اینکه بخاطر تعمیرات، مراجعه‌کننده را به کتابخونه‌های دیگه‌ی نهاد هدایت کنند!

کاش صدای ما را بشنوید!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مهمان بارگاه حسین

    یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

    قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.

    هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

    رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

    قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

    باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

    هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

    خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

    این مطلب برای سایت فردانیوز نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۹ ق.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    جهان اسلام و جایگاه جهانی

    دیروز دوشنبه بود. اعراب یا بهتر بگویم اهل سنت دوشنبه‌ها و پنج شنبه‌ها، بنابر سنت پیامبر صل الله علیه و آله در این دو روز روزه می‌گیرند.
    سنت زیبایی است. سنت بما هو سنت
    عادت قابل تحسین دیگری که که در این روز‌ها دارند افطار دادن‌هایشان است.
    بعد از نماز مغرب هر کس سفرهٔ افطاری‌اش را در‌‌ همان حیاط مسجد الحرام پهن می‌کند و دیگران را هم به افطار دعوت می‌کند.
    فلاکس‌های بزرگ آب، کیسه‌های بزرگ پر از خرما و گه‌گاه نان، افطاری ساده است که افراد مختلف با خود به دورن مسجد آورده‌اند و بین همه پخش می‌کنند.
    دیشب در مسجد الحرام وقتی فهمیدم دوربین را همراهم نیاورده‌ام، تا از این صحنه‌ها عکس بگیرم، ناراحت شدم.
    این صحنه اطعام به این صورت گسترده را کمتر جای دیگری دیده بودم و برایم دل انگیز بود اما…
    اما وقتی می‌دیدی این برادران سنی موقع تعارف خرما‌ها وقتی به شیعیان و ایرانی‌ها می‌رسیدند، مسیرشان را عوض می‌کنند و هیچ به شیعیان نمی‌دهند، این صحنهٔ قشنگ اطعام اسلامی، برایت نازیبا و دلگیر می‌شود.
    شاید هم چند موردی که من دیدم، اینگونه بوده‌اند و همگیشان اینطور نباشند. الله اعلم
    منکر نمی‌شوم که شاید شیعیانی هم این چنین برخوردی با دوستان سنی مذهب داشته‌اند ولی در این چند هفته اقامت، خصوصا روز میلاد حجه ابن الحسن در مدینه، ایرانیان زیادی مشغول پخش شکلات در بین سنی‌ها بودند و آن‌ها چه مشتاقانه!!! استقبال می‌کردند.

    جمعیت این چند روز که آخرین روزهای حضور ایرانیان در مکه است، خیلی بیشتر از قبل شده است و مسلمانان سایر کشورهای جهان خود را برای ماه مبارک به مکه می‌رسانند.
    خیل عظیم جمعیت در زمان نماز، خصوصا نماز مغرب و عشا، خیلی انسان را به فکر می‌اندازد.
    به غیر از قدرت پروردگار در آفرینش انسان‌های گوناگون با انواع‌نژاد و زبان، این فکر مرا مشغول کرد که از این نیروی عظیم مسلمان!!! چه استفاده‌ای می‌شود کرد؟
    در دایره‌ای کوچک‌تر این جمعیت زیاد اعراب با اتحاد!؟! چه می‌تواند در جهان بکند؟
    به غیر از جمعیت، ذخایر جهانی و منابع مالی که در دست اعراب است چه تحولی می‌تواند در جهان ایجاد کند؟
    نیروی فکری این همه جوان مسلمان چه شیعه و چه سنی، آیا نمی‌تواند مسیر جهان را در دست بگیرد؟
    حیف است.
    ولی افسوس که اعراب و مسلمانان بیشتر رفاه طلب شده‌اند و‌گاه خودشان را فراموش می‌کنند.
    در این دایره بزرگ، ایرانیان و شیعیان نقش کمی ندارند ولی متاسفانه آن‌ها هم تفاوت چندانی با دیگران ندارند.
    من هم حتی تفاوتی ندارم فقط گاهی فکر می‌کنم.

    همه نشسته‌ایم به امید روزی که از این نیروی عظیم استفاده کنیم
    پس من هم بهتر است بگویم به امید آن روز…!؟!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۲ ق.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    می آید پرده دار کعبه

    آدم‌هایی که هم زیارت حرمین شریفین قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می‌شوند که «کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره کجا بری؟»

    خود من شخصا هیچ وقت نمی‌تونستم به جواب دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را دارد.
    ولی در طول این سفر نظرم فرق کرد.

    تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است.
    حضور در مسجدی که هزاران سال است خوارج و کفار آن را اداره می‌کنند و خود را خادم حرمین شریفین می‌دانند، اذیتم می‌کند.

    وقتی به یاد می‌آورم حسین علیه السلام برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده‌اند، خود، مال و خانواده‌اش را فدا کرد و امروز نمی‌توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده‌اش، زیارت عاشورا بخوانم، وقتی می‌بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می‌کنند و هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می‌گویند را، کفر و شرک می‌دانند و پیروان و عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می‌دانند، قلبم درد می‌گیرد.

    قلبم درد می‌گیرد وقتی آوای خوش قران را با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت‌های وهابی مکه و مدینه می‌شنوم، کسانیکه قران ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند.

    دلم می‌گیرد، می‌گیرد و دلتنگی می‌کند برای کربلا

    برای آن صحن و سرا
    وقتی در مدینه کنار بقیع و حرم ختم الانبیا می‌ایستادم، دلم برای بین الحرمین حسین علیه السلام و عباس علیه السلام پرپر می‌زد.
    وقتی کبوترهای بقیع را می‌دیدم یاد کبوترهایی می‌افتم که بعد از نماز صبح کنار حرم حضرت عباس علیه السلام جمع می‌شدند.

    دلم تنگ است.

    می‌آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و تمام این دلتنگی‌ها و غصه‌ها تمام شود
    می‌آید منتقم خون حسین علیه السلام

    می‌آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    سلام من به مدینه

    بار دیگر این توفیق به من دست داد که
    زائر حرم دوست باشم .

    به یاد دو سال پیش و به یاد تمام دوستان

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۹ ب.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    اینجا مدینه است

    السلام علیک یا رسول الله صل الله علیه و آله
    اینجا مدینه است.
    مدینه الرسول. شهری که جای جایش یادآور غم و سختی‌های خانواده ایست که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز ظلم و ستم رفته به این خانواده باقیست و عثمانیان هنوز کینهٔ علی و آلش را بر سینه دارند.

    اینجا مدینه است.

    دلم گرفته، اینبار بیشتر از هر دفعهٔ دیگر

    محدودیت‌ها برای خانم‌ها بیشتر از قبل شده. درهای بقیع فقط ساعت چهار تا شش باز می‌شود و دیگر حتی نمی‌توانی قبور ائمه را از پشت پنجره ببینی.

    ولی لذت بخش است این محدودیت‌ها گاهی.

    «الانسان حریص بما منع» را اینجا درک می‌کنی.
    وقتی فقط یک ربع در روضه منوره فرصت داری و نه بیشتر، انگار قدرش را بیشتر می‌دانی.
    وقتی پشت بقیع هاج و واج به اطرافت و به دیوار‌هایی که نمی‌گذارند تو جلو‌تر بروی، نگاه می‌کنی، انگار دلت بیشتر می‌شکند و مخلصانه‌تر زیارتشان می‌کنی.

    وقتی نمی‌توانی به راحتی نام مادرت را بیاوری و سلام بر ایشان بفرستی و قاتلانشان را لعن کنی، انگار درون دلت بیشتر و سبکبال‌تر صحبت می‌کنی.

    من به نیت تو اینجا سلام داده‌ام ولی تو هم هم اهنگ من بخوان:

    السلام علیک یا خاتم الانبیا صل الله علیه و آله
    السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علی‌ها

    السلام علیک یا‌ام الحسین الشهید علیه السلام

    السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن ابن علی

    السلام علیک یا زین العابدین

    السلام علیک ایها الباقر بعلم الله

    السلام علیک ایها الامام الصادق

    السلام علیکم جمیعا و رحمته الله و برکاته


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۳۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    خاطرات سفر کربلا ۴

    آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد.
    بعد از سفر خاطرات سه روز اول را نوشتم ولی دیگه نتونستم بنویسم تا امروز
    سفرنامه بهشت

    پنج شنبه ۱۶ آبان هفتم ذیقعده

    قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم.
    برای آخرین زیارت رفتم حرم و با مولا خداحافظی کردم و برای نماز برگشتم هتل که حق الناسی بر گردنم نماند.

    «تو گوئی پا‌هایمان قصد رفتن ندارند
    دل داده‌ایم، دلداده‌ایم»

    به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و‌‌ همان شد که راننده از صبح هشدار می‌داد؛ نگه داشتن‌های فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خنده‌اش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و…‌‌ همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم.

    بغداد که فاصله‌اش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی. معنی واقعی اشغال را می‌شد به راحتی در بغداد مشاهده کرد.
    ماشین‌های جنگی امریکایی که رد می‌شدند هیچ ماشینی حق حرکت نداشت، چه ماشین‌هایی که در جهت ان‌ها بودند و چه ماشین‌های خلاف جهتشان، زمانی هم که از کنار اتوبوس‌ها می‌گذشتند تمام موبایل‌ها و حتی بلندگو مداح از کار می‌افتاد!!!

    «چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما می‌گذرد.
    لذت حضور در صحن دیگری از آسمان بهشت
    در سایه سار دو گنبد زرین همجوار
    جلوه جانانه دیگری است از هزار جلوه عشق در سرزمین آفتاب
    السلام علیکما یا حجتی الله فی ارضه و سمائه
    عبدکما و ولیکما زائر کما»

    متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار.
    یادم می‌آمد در کودکی چندبار خواب حرم کاظمین را دیده بودم و حال حضور در این حرم برایم لذت دیگری داشت ولی افسوس فرصت کوتاه بود و…

    شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام
    راننده می‌گفت دو مسیر برای رفتن به کربلا داریم، یکی مستقیم به کربلا می‌رود و کوتاه‌تر است و دیگری از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم می‌گذرد و کمی طولانی‌تر است، به اتفاق همه همسفران مسیر اول را انتخاب کردیم تا حداقل زود‌تر به کربلا برسیم ولی نفهمیدیم چه شد که راننده با جناب مدیر کاروان تصور کردند همه در انتخابشان اشتباه کرده‌اند و مسیر دوم بهتر است…
    نماز مغرب را در حرم دو طفلان مسلم خواندیم.
    فقط کاروان ما در حرم حضور داشت و شاید این خلوتی کمی در فروکش کردن عصبانیتمان برای نرسیدن به کربلا و خودرایی مدیر، تاثیر داشت.

    تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و…

    «تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته‌اند
    اما در عوض، گوش دلم می‌شنود و چه خوب می‌شنود:
    صدای شیهه اسب‌های نا‌آرام
    صدای کودکی گریان
    نوای مادری محزون
    آوای مولایی غریب…»

    تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سخت‌تر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود (چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمی‌توانستم به حرم بروم)
    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
    دستانم دیگر یارای نوشتن ندارند…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۸ ق.ظ روز ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات سفر ۳

    بعد از نماز صبح در حرم مولا سریع به هتل بازگشتیم و سوار اتوبوس ها به سمت شهر کوفه حرکت کردیم.(صبحانه هم در باس های تمیز عراق نوش جان کردیم)
    از کنار قبرستان وادی السلام رد شدیم و دوباره حسرت ورود به این قبرستان را خوردم.
    از نجف تا کوفه حدود یک ربع الی بیست دقیقه فاصله بود. کوفه شهری که اکنون به  ده هم شباهتی ندارد.

    اینجا کوفه است… شهر نان و خرما و یتیمان. شهر نابینای خرابه نشین و همدم شب هایش.
    اینجا کوفه است… شهر اسیری اهل بیت پیامبر. شهر نان و خرمای صدقه به فرزندان رسول خدا .
    اینجا کوفه است… شهر دارالاماره و مجلس بزم ابن زیاد و غل و زنجیر بر دست و پای امام علیه السلام
    اینجا کوفه است… صوت قران از سر بریده ای بر بالای نی به گوش میرسد…

    خانه مولا علیه السلام و بارگاه میثم تمار نزدیک مسجد است. اول به زیارت آنها میرویم و سپس وارد مسجد میشویم. مسجدی که امام شهیدش در فضیلتش فرمود: “اگر مردم فضیلت آنرا می دانستند همانا به سوی آن می امدند ولو بر روی زانوان خود” (کافی. جلد۳. ص۴۹۲)

    باب ثعبانی نشانمان ندادند تا از آن وارد شویم!!!
    به معمول کاروانهایی که روحانی همراه ندارند مدیر. یکی از مردان عراقی که مثلا همه مقامات مسجد را بلد است و دعاهایش را از حفظ است اجاره میکند برای همراهی یک ساعته اش با کاروان ( اگر پسر بودم !!! هیچ وقت نمیذاشتم این عرب که فقط خدا میداند چقدر دعاهای بعد از نماز مقامات را برای خلق الناس اشتباه خواند. معلم و راهنمای ما شود)
    نمیدونم چرا وقتی همه کاروان ها تا اذان ظهر در مسجد می مانند پس چرا انقدر اصرار دارند نمازها سریع خوانده شود؟ مامانم گفتند: “کاش از کاروان جدا شده بودیم و خودمان هر مقامی را میرفتیم.”
    دوباره شدم معینه کاروان!؟ خانم ها را جمع کردم و رفتیم داخل مسجد .
    مثل دفعه قبل دلم نیامد برم جلوی محراب مسجد که الان مثل زیارتگاه درست کردنو ملت صف میکشن برای دست کشیدن و تبرک جستن(باز جای شکرش باقیه که منظم صف می بندند)
    نماز جماعت ظهر و عصر در مسجد مولا . مشهد مولا . لعن الله من قتلک امیر المومنین علیه السلام

    خداحافظ شهر مردم خرماپرست و علی فروش.
    خداحافظ شهر تنهایی های حسن علیه السلام.
    خداحافظ شهر دوازده هزار نامه برای حسین علیه السلام.
    خداحافظ شهر خطبه های زینب سلام الله علیها.
    خداحافظ شهر کاروان اسیران و باران سنگ از کوچه و بام…

    باز هم حسرت دیگری بر دلم نشست. زیارت قبر کمیل بن زیاد نخعی . دقیق نمیدانم کجاست . ولی… دوستش دارم . نمیدانم چرا شهید آبشناسان مرا به یاد کمیل می اندازد؟

    در راه بازگشت به نجف مدیر به صورت سورپرایز مانند خبر رفتن به کاظمین را بهمان داد. از همه کاروان هم امضا گرفت که یعنی مسئولیتتان در بغداد و کاظمین با خودتان است!؟ مردید که مردید. زنده هم موندید که موندید!!! قرار فردا صبح راس ساعت ۵ صبح

    شب رفتیم حرم برای وداع. قربون کاروانمون برم که مداح ترک گذاشتند برای زائرین استان تهران. آن وسط ها فقط علی و فاطمه اش را می فهمم. بیشتر حال گیریه تا وداع این مداحی…

    شب حمیده زنگ زد و بعد هم انسیه .نامرد ها قم بودند برای  کنگره ملا محسن فیض کاشانی !!!
    گفتند امروز برنامه در تهران بوده فردا قم و پس فردا کاشان.( فکر کردید من نمیدونم. ۴ ماه خودم را کشتم تا بتونم مقالمو برسونم کنگره والبته مدرکم را هم بگیرم(همون یه تیر و دو نشون زدن) و حالا عدل زمان کنگره بخوره با سفر من(انگار آقای نقیبی ۴بار زمان کنگره را تغییر داد فقط برای همین))
    بهشون گفتم : سلام منو به حضرت معصومه برسانید و من هم سلامتان را به پدر ایشان میرسانم .

    غرق گریه خوابیدم (علتش وداع نبود… سرکشی بود و نفس)

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۵۰ ب.ظ روز ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)