ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چشمِ دل

    سوم خرداد سال۱۳۶۱ بود که حدود ساعت ۳ عصر رادیو خبر آزادسازی خونین شهر را اعلام کرد.
    من کلاس سوم دبیرستان بودم و مشغول مطالعه درس بینش‌دینی که فردای آن روز امتحانش بود. با‌‌ همان کتاب که دستم بود از خانه زدم بیرون و رفتم میدان شهدا. ماشین‌ها و موتور‌ها چراغ روشن و بوق زنان در سطح خیابان‌ها حرکت می‌کردند و پیاده‌رو‌ها پر از جمعیت بود که از این پیروزی خوشحال بودند، گاهی نیز بچه‌های کمیته تیر هوایی شلیک می‌کردند. همه جا گل و شیرینی و شربت پخش می‌کردند.

    امتحانات پایان سال را که دادم، چند روز بعد در ۴ تیر ماه ۱۳۶۱ از طریق بسیج به دوره آموزش نظامی و سپس به جبهه رفتم؛ افسوس که سرانجام از جبهه برگشتم!
    در اولین اعزام به عنوان تخریب‌چی (گردان تخریب) به سرپل ذهاب رفتیم.

    یکی از برادران گردان تخریب در جبهه‌های غرب، برادر احمد مرودشتی بود. از بچه‌های با صفا و شوخ تهرانی بود که همیشه با حضورش شادی و نشاط را به جمع رفقا می‌آورد که بسیار باهوش و زرنگ بود. دوم دبیرستان در رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان را تمام کرده و عازم جبهه شده بود. از دوران آموزش در پادگان امام حسین (ع)  تهران تا اولین اعزام به قرارگاه نجف اشرف در پادگان ابوذرِسرپل‌ذهاب با هم بودیم و بعد در عملیات مسلم بن عقیل (ع) به سومار رفتیم.

    در منطقه سومار هنگام خنثی‌سازی میدان مین بود که احمد بر اثر انفجار یک مین به شدت مجروح شد و چشمان سر را با چشمان دل عوض کرد. زمانی که به تهران برگشتم،  احمد هنوز در بیمارستان ساسان تهران بستری و تحت درمان بود. عصر جمعه‌ای بود که به ملاقاتش رفتم. دقایق اول وقت ملاقات بود و هنوز از خانواده و دوستان، کسی به ملاقاتش نیامده بود و تنها بود.

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    به نظر می‌رسید که از تنهایی حوصله‌اش سررفته است، لذا از میز کنار تختش با لمس کردن، مجله‌ای را برداشته و مشغول تورق آن بود؛ در حالی که هردو چشمش هنوز باند‌پیچی بود تا زخمش خوب شود. شاید به این مساله فکر می‌کرد که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا امیدی به بینایی مجدد هست یا نه؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند این مجله را بخواند؟
    از آنجا که با خلق و خوی او آشنا بودم که در هر شرایطی اهل مزاح بود، لذا قبل از سلام و احوالپرسی، گفتم: احمد داری مجله می‌خونی؟ صدایم را شناخت. خندید و بدون تأمل گفت: درست است که نمی‌تونم بخونم، ولی عکساشو که می‌تونم ببینم!

    گفتن این حرف خیلی راحت بود، ولی جز خود او هرگز کسی درک نخواهد کرد که محرومیت از هر دو چشم، تا چه اندازه سخت و دشوار است. ممکن است کسی خدای ناکرده به صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده باشد، این هم خیلی سخت است، لکن به هیچ وجه قابل مقایسه با حالت کسی نخواهد بود که از نعمت دو چشم برخوردار بوده و از زمانی به بعد از هردوی آن‌ها محروم گشته است. حتی مشکل و تبعات از دست دادن برخی دیگر از اعضای بدن مانند دست و پا، هرگز به اندازه از دست دادن هر دو چشم نخواهد بود. اما هیچ چیز نمی‌تواند این روحیه را در جانبازان عزیز حفظ کند، مگر اینکه باور دارند که با خدای خویش معامله کرده‌ و مابه‌ازای بسیار ارزشمندتری که رضایت حق تعالی است را کسب کرده‌اند و لذا انتظاری هم از انقلاب یا دیگران ندارند و بر تمام سختی‌های آن صبورند.

    همین روحیه بالای احمد موجب شد، علیرغم آنکه هر دو چشم خود را تقدیم این انقلاب کرد، مع الوصف با عزم و اراده بالا پس از أخذ دیپلم وارد دانشگاه شده و تا جایی که خبر دارم، فوق لیسانس رشته علوم سیاسی را نیز گرفته و در دانشگاه تدریس هم می‌کند. البته سالهاست که توفیق دیدارش را نداشته‌ام، اما یاد و خاطره‌اش همواره برایم زنده است.

    پ.ن: نوشته‌ی بالا از جناب دکتر محمدتقی محبی از رزمندگان سپاه اسلام در دوران جنگ تحمیلی است.

    ان‌شالله خدا توانایی و شجاعت دفاع از دین‌ش را به ما بدهد و بتوانیم ادامه دهنده راه مجاهدین و  شهدا باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۴ ق.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)

    چاشنیِ شب قدر

    چندسال پیش، در وبلاگ قبل‌ی‌ام خاطره‌‌ی یکی از اقوام‌مان از سال های جنگ و یکی از شب‌های قدرش را گذاشته بودم. دیشب موقع افطار یاد همان خاطره افتادم و برای خانواده‌ی همسرم تعریف‌ کردم؛ امروز صبح وقتی ایمیل‌م را چک کردم، از نویسنده و گوینده‌ی این خاطره یک ایمیل داشتم که فایل ورد همان خاطره بود؛ این اتفاق برایم جالب بود و شیرین!

    اینجا می‌گذارمش هم برای دوستان‌ی که قبلا نخواندند و هم برای تبرک !

    چنگوله دشت وسیعی است در استان ایلام که بعد از عملیات والفجر ۳ و آزادسازی‌شهر مهران، این دشت هم  از لوث وجود بعثی‌های کافر پاک شد.
    عراقی‌ها بخش عظیمی از این دشت را میدان مین کاشته بودند. گروهی از برادران تخریب بعد از آزادسازی مهران، این میدان‌های مین را خنثی‌کرده  و مین‌ها را به زاغه مهمات منتقل کرده بودند. اما چاشنی  تمام این مین‌ها در سنگری در همان دشت باقی مانده بود که می‌بایست به زاغه مهمات منتقل می‌شد.( جهت اطلاع افرادی که با مین آشنایی ندارند عرض می کنم که چاشنی بخش کوچکی از مین است که از مواد منفجره بسیار حساسی ساخته می‌شود که با اندک ضربه یا فشاری که توسط سوزن به آن وارد می‌شود، چاشنی منفجر می‌شود و با انفجار خود ماده اصلی مین که عمدتا تی ان تی است را منفجر می‌کند. بنابر این حمل و نقل چاشنی‌ها بسیار خطرناک است ولی مین بدون چاشنی خطری ندارد)

    در آن زمان ما در گردان تخریب در پادگان ابوذر سرپل ذهاب مستقر بودیم که از قرارگاه  دستور دادند که آن چاشنی‌ها را به زاغه مهمات منتقل کنیم. فرمانده گردان تخریب شهید ناصر نریمانی اهل فریدون‌کنار بود که معلم ریاضی بود و بسیار دوست داشتنی و منظم بود. ایشان به بنده و یکی دیگر از بچه‌های تخریب که رانندگی هم می‌کرد برادر مسعود بابایی ماموریت داد تا با یکی از وانت تویوتاهای گردان این ماموریت را انجام دهیم. تعداد زیادی جعبه مهمات خالی، چند گونی خاک اره و مقداری مقوا تهیه کردیم و با هم از سرپل ذهاب عازم چنگوله در استان ایلام شدیم. نزدیک غروب آفتاب بود که به سنگر مذکور که  در قرارگاه کوچکی بود و چند نگهبان داشت رسیدیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و لقمه ای‌شام خوردیم و دو نفری مشغول بسته بندی چاشنی‌ها شدیم. کار بسیار حساسی بود. اگر یک چاشنی از دستمان می افتاد کل سنگر به هوا می رفت. همان حادثه‌ای که مدتی قبل در خود پادگان ابوذر و در گردان تخریب اتفاق افتاد که تمام دیوارهای طبقه اول یک ساختمان پنج طبقه پادگان فرو ریخت و دو نفر که با چاشنی‌ها کار می‌کردند شهید شدند که نام یکی از آنها  که یادم مانده است، شهید کریم‌آبادی بود که او هم اهل فریدون کنار بود.

    به هرحال در هر جعبه مهمات مقداری خاک اره ریخته و چاشنی‌های مشابه را آمارگیری می‌کردیم و روی خاک اره‌ها می‌چیدیم. بعد یک لایه مقوا روی آن می‌گذاشتیم و دوباره خاک اره و بعد چاشنی و همینطور تا یک جعبه پر شود. چاشنی‌های هر مین هم با مین‌های دیگر فرق دارد. لذا می بایست به صورت مجزا بسته بندی می‌شد. این کار تا طلوع آفتاب طول کشید که ما یکسره کار کردیم و حدود ده هزار چاشنی مین‌های مختلف را شمارش و بسته بندی‌کردیم تا صبح شد و آن شب لحظه‌ای پلک بر هم ننهادیم؛ چون آن شب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و شب قدر بود که این گونه احیاء گرفتیم.

    ……

    التماس دعا

    عند ربهم یرزقون

    کربلای هشت با هم بودیم.
    از بچه های دبیرستان سپاه بود.
    هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
    حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

    مدتی ازش خبری نداشتم .
    من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
    آخرای جنگ بود.
    یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

    تو شلمچه شهید شده بود .

    اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
    گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
    تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
    یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
    یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
    حالم گرفته شد.

    کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
    خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
    گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

    راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
    نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

    حال نوشت:
    چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
    اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
    دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
    جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
    سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

    دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


    این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
    حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

    من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

    ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
    ….

    برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
    خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

    تابستان رسید

     

    خاطرات جبهه

    عراقی ها، مین های ضد تانک را با انواع مین های ضد نفر محافظت می کردند تا اگر کسی برای خنثی سازی ضد تانک ها نزدیک شود بر روی مین ضد نفر برود و منفجر شود.

    منطقه ای بین قصر شیرین و گیلان غرب بود که دو سالی از آزاد سازی آن جا گذشته بود و باران ، مین ها را در زمین فرو برده بود؛ لذا کشف مین به کمک سرنیزه در آن زمین سخت، بسی دشوار بود.
    برای هر مین ضد تانک سه مین ضد نفر گوجه ای  به صورت مثلثی کار گذاشته بودند.
    من و شهید حسن ترانه از بچه های بسیجی منطقه تبریز در حال خنثی سازی  این نوار مین بودیم که  به یک مین ضد تانک رسیدیم که دو مین محافظش را پیدا کرده و خنثی کردیم . اما در فاصله معمول هرقدر بر زمین سیخک می زدیم از مین سومی خبری نبود.

    تا  به خودمان آمدیم متوجه شدیم که مساحتی حدود دو متر مربع را شخم زده ایم ولی از مین خبری نبود.
    تقریبا احتمال دادیم که در این سطح بعید است مینی مانده باشد .
    مع الوصف دلمان راضی نشد که سالها بعد پای کشاورز یا چوپانی فدای خستگی ما شود.

    این بار بیل نظامی را برداشتیم و به کمک آن این سطح را در عمق بیشتری کندیم،اما از مین خبری نبود . حسن که همیشه به کار های خارق العاده معروف بود گفت : اصلا در این عمق اگر مینی هم مانده باشد دیگر منفجر نمی شود . و برای اثبات ادعای خود یکی از مین های گوجه ای را بدون چاشنی در آن عمق کاشت و خاکها را بر روی آن ریخت و با پا روی آن پرید تا ببیند آیا در این عمق خاک ماسوره مین عمل می کند یا نه ؟
    وقتی مشغول در آوردن مین شد، با کمال تعجب به مین اصلی رسید که این همه ما
    را دردسر داده بود و مسلح بود ،و بعد مین خود را پیدا کرد .
    ولی خدا نخواست که لطمه ای بر ما وارد شود.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ب.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    خاطرات جبهه – جنگ ۴

    بارانهای سیل آسای منطقه جنوب بسیار معروف است و بخاطر رسی بودن خاک آنجا، آب در زمین فرو نمی‌رود و سیل راه می‌افتد و راه رفتن روی گلهای رسی بسیار سخت می‌شود.
    شب عملیات بود.
    عملیات بدر تازه تمام شده بود و قرار بود یک عملیات تکمیلی در منطقه جفیر انجام شود.
    بی‌سیم چی بودم.
    عصر آن روز جدول رمز بی‌سیم چی‌ها را دادند و ما در گوشه‌ای خلوت و به دور از نظر دیگران در حال حفظ آن بودیم تا در تاریکی شب بتوانیم در تماس باشیم.
    همه چیز برای عملیات آماده بود ولی از آنجا که مشیت الهی بر عدم انجام این عملیات بود از نزدیکی‌های غروب آفتاب بارانهای معروف جنوب باریدن گرفت.
    به حدی که قدم از قدم برداشته نمی‌شد. اکثر خاکریز‌ها از بین رفته بود. نیرو‌ها که به زحمت شب را به صبح رسانده بودند، بعد از روشن شدن هوا با کامیون‌ها به اندیمشک باز گشنتد.
    وقتی نیرو‌ها و تجهیزات آن‌ها در کامیون‌ها قرار گرفت از کامیون آب می‌چکید؛ گویا ماشین ماسه شسته حمل می‌کند.
    بدون شک این امر یک امداد الهی بود و گرنه معلوم نبود چه حادثه‌ای رخ می‌داد.
    نبودن وسائل هوا‌شناسی، نمونه‌ای از کمبود امکانات در زمان جنگ بود که بتواند جبهه‌ها را یاری رساند.

    پ ن: راوی داستان، با اجازه خاطره تان را کمی ویرایش کردم.
    دو تا نکته را من در این خاطره متوجه نشدم؛ جدول رمز بی سیم چی بوده؟
    و اینکه، چرا گفتید این یک امداد غیبی بود و معلوم نبود چه حادثه ای رخ میدهد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۳ ق.ظ روز ۲۱ آذر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۱)

    خاطرات جبهه ۳

    سال ۶۴ بود که عملیاتهای آبی – خاکی شروع شده بود، لذا به نیروهایی که در منطقه جنوب بودند اصول کلی این نوع عملیات را آموزش می‌دادند و برای آشنایی عملی و اینکه ترس آن‌ها از آب برطرف شود ما را به زیر سد دز در شهرستان دزفول بردند.

    رودخانه بسیار عریضی بود شاید عرض آن در زیر سد نزدیک ۳۰۰-۴۰۰ متر می‌شد.
    به هر کسی یک جلیقه نجات دادند و همه را سوار قایق کردند و به منتهی الیه عرض رودخانه برده و همه را در آب می‌ریختند تا خودشان را به ساحل برسانند.

    یکی از بچه از ترس آنقدر دست و پا زد و آب خورد که نزدیک بود غرق شود لذا با قایق او را به ساحل بردند و با آمبولانس به بیمارستان رفت.

    من هم شنا بلد نبودم ولی چون جلیقه تنم بود سرم از آب بیرون بود و در حال حرکت بودم.
    به وسط رودخانه که رسیدم نفسم تمام شده بود.
    اکثرا که شنا بلد بودند خیلی زود به ساحل رسیده بودند.
    در این حال بود که این آیه شریفه را ناخودآگاه زمزمه کردم که: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ (عنکبوت۶۵

    vaadi.ir

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۰۵ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات یک رزمنده از زبان خودش

    پست قبلی ام خاطره ای بود از زبان یک رزمنده دوران جنگ، که در مجله امتداد خوانده بودم و نوشتمش تو وبلاگ.
    نوشته ای که نمی دونم نقل کننده اش کی بوده و چقدر حرفها و کلمه هاش از زبون خود ناقل نوشته شده و اصالتشو حفظ کرده.

    تو قسمت نظرات همون پست، یکی از همون رزمنده ها از خاطرات آن دورانش برا نوشته …. خاطراتی که تا امروز هیچ جا ننوشته و میدونم شاید جایی تعریف هم نکرده (همه شان را)

    خاطراتیه که میدونم از زبون کسی نقل شده که خودش انجا بوده و این چیزها رو دیده، از زبون کس دیگه ای نقل نمی کنه و حتی هیچ نویسنده و سردبیری ان خاطرات رو ویرایش نکرده اند، پس خیلی عزیز و خواندنی هستند.

    تصمیم گرفتم هر چند وقت یکبار یکی از ان خاطره ها رو تو وبلاگم بذارم، هم اینکه غیر از هفته دفاع مقدس و روزهای آخر اسفندیادم بمونه که یه روزگاری توی کشورم چه اتفاقی افتاد و چه کردند هم خاطرات این عبرادر عزیز این جا مکتوب بشه و بمونه.

    فردا آخرین روز از هفته دفاع مقدس است و من اولین خاطره ایشان را امشب در وبلاگ میگذارم .
    همین جا دوباره از ایشان تشکر می کنم و آرزوی موفقیت در این دنیا …
    شاید برای مائی که ان روزها را ندیده ایم زندگی در این زمان آسان باشد ، اما برای شما نمی دانم !!!

    تابستان ۶۱ بود که عملیات مسلم بن عقیل انجام شد و منجر به ازاد سازی شهر سومار گردید.
    بچه های تخریب یک معبر از میدان مین باز کرده بودند و نیروها از ان عبور و پیشروی کرده بودند ولی فرصت نکرده بودند که معبر و میدان مین را علامت گذاری کنند.

    دشت صافی بود و زمین های خشک و خاکی .
    فردای عملیات بود که ماشین ها آذوقه و مهمات میرساندند . من و چند تن دیگر از بچه های تخریب برای پاکسازی میدان های مین که حالا پشت سر رزمندگان قرار داشت پای پیاده در حال حرکت بودیم و از یک مسیر باریکی که ماشین ها رفته بودند می رفتیم که یک ماشین امد رد شود .

    به ناچار همه ما که هفت هشت نفر بودیم از ان مسیر فاصله گرفتیم .
    گرد و خاک ناشی از حرکت ماشین ها دو طرف مسیر را پر کرده بود و چیزی مشاهده نمی شد .
    یک مرتبه یکی از بچه ها فریاد زد : برادرا هر جا هستید بایستید و حرکت نکنید . دو زاری همه خیلی زود افتاد .

    با اولین نگاه دقیق به زیر پایمان دیدیم که کلی روی مین ها حرکت کرده بودیم و جای خطوط کف پوتین هایمان را روی گرد و خاکی که مین ها پوشانده بود مشاهده کردیم .
    اخه مین ها را خیلی سطحی کاشته شده بودند . ولی گویا هیچکداممان در ان لحظه لیاقت شهادت را نداشتیم .

    اره اون ماشین ما را از معبری که نمی دانستیم معبر است خارج کرده بود و به میدان مین هدایت کرد….

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۲ ب.ظ روز ۰۵ مهر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)