داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عمو سبزی‌فروش

    عصری رفتم تا میدان تره‌بار نزدیک خانه تا هم کمی هوای بهاری به سرم بخورد هم کمی خرید کنم. خیار و گوجه و کاهوام را که خریدم، گفتم بروم از گاری‌ای که همیشه چند متر آن‌ورتر از میدان می‌ایستد و سبزی دسته‌ای می‌فروشد چند بسته ریحان و شاهی و تربچه برای افطار بخرم.
    روش این گاری‌ها اینطور است که سبزی‌های مختلف را بدون ساقه بلند و تقریبا پاک‌شده در دسته‌های کوچک بسته‌بندی می‌کنند و دسته‌ای می‌فروشند. تا همین چند سال قبل، دسته‌ای پانصد بود که بعد شد هزار و بعد سه بسته دو هزار و تا الان که بسته‌ای دو هزار تومان شده است و البته ریحان که سرسبد سبزی‌خوردن است سه تومن! این الانی که می‌گویم از حدود بهمن پارسال است و قیمتی است که از چند گاری مختلف در نقاط مختلف شهر پرسیده‌ام.

    الغرض. دو بسته شاهی و دو بسته ریحان و یک تربچه و یک پیازچه و یک شوید و یک گیشنیز برداشتم. وقتی می‌خواستم ریحان‌ بردارم پرسیدم ریحان‌هایتان چند است؟ گفت “مثل بقیه، سه تومن” سه تومن؟ همین چند روز پیش از گاری دیگری دو تومن خریده بودم. حوصله جروبحث نداشتم. دسته‌ها را کم کردم و به چهار بسته رساندم و گفتم بعدا از گاری‌ای که همیشه میخرم و گران‌فروش هم نیست میخرم.

    چهار دسته را به دستش دادم همراه با کارت بانکی‌ام. دسته‌ها را گرفت و با حالتی متاسف گفت “همین؟ فقط چهار تا؟” و در کیسه گذاشت و به دستم داد و دستگاه پوزش را برداشت که دوازده تومن را بکشد. گفتمش “همین را هم چون انتخاب کرده بودم برداشتم وگرنه گران میدهی” گفت “نه قیمت همین است” گفتم “نه، گاری‌های دیگر دو تومن دسته‌ای میدهند و ریحان سه تومن” گفت”آشغال است و خراب است مال آنها” گفتم”ابدا. من هر هفته دارم میخرم” برگشت و گفت “اصلا به شما سبزی نمی‌فروشم” و کارت را به سمتم گرفت و گفت “من جنسم را با منت نمی‌فروشم” طلبکار شده بود مردک! کارت را گرفتم و کیسه سبزی‌ها را گذاشتم روی گاری و گفتم “بیا این هم سبزی‌هات” برگشت و گفت “بیا چیه؟ بگو بفرمائید. مودب باش” خیلی جلوی خودم را گرفتم که چیزی در جوابش نگویم! همان اول که با لحن تحقیرآمیز گفت فقط همین چهار بسته، باید میفهمیدم با چه طرز تفکری مواجه هستم که درکی ندارد که شاید مشتری‌ای داشته باشد که همان دوازده تومن هم برایش سنگین باشد و نباید چنین سوالی با آن لحن تحقیرآمیز بپرسد و حال که به گران‌فروشی‌اش اعتراض شده سودای ادب بگیرد! آن هم با مفرد قرار دادن.

    برای همسر تعریف کردم و گفتم هیچ‌وقت دیگر از این گاری خرید نکن.

    این فرد جامعه‌ی زیر دستش گاری‌اش و مشتری‌هایش، همین فرد یک مغازه بزرگ داشته باشد گران‌فروشی‌های بیشتر و بی‌ادبی‌های بیشتر میکند. وای به حال روزی که افراد شبیه این آدم پست و مقام بگیرند!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۷ ب.ظ روز ۳۰ فروردین ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    برای مریم بازرگانی

    محل تشکیل کلاس‌ها مرکز شهر بود؛ خیابان طالقانی، شهرستان ادب.
    حدود یکساعت و گاهی نیز بیشتر طول می‌کشید تا با مترو و تاکسی خود را برسانم.
    اعتراف میکنم سختم بود. حتی چند نوبه‌ای کلاس را غیبت کردم بخاطر دوری راه.
    جلسه اول کنار خانمی نشستم حدود چهل و خرده‌ای ساله؛ زمان تنفس بین کلاس در حد چند جمله‌ای صحبت کردیم. هفته بعدش نمی‌دانم چه شد که گفت از زنجان می‌آید و خوب یادم است چشمانم از تعجب گرد شد و گفتم “از زنجان؟ هر هفته؟” و وقتی تایید کرد و گفتمش چطور؟ اینطور گفت که ده صبح از خانه‌اش راه می‌افتد و با اتوبوس تا ترمینال آزادی می‌آید و از آنجا سوار مترو می‌شود تا ساعت دو به کلاس برسد. ساعت چهار هم که کلاس تمام می‌شود، همین مسیر را برمی‌گردد و حدود نه شب به خانه میرسد.
    نمی‌دانستم چه بگویمش، اصلا در باورم نمی‌گنجید که برای شرکت در کلاسی دو ساعته، ده ساعت زمان بگذاری به اضافه‌ی خستگی و هزینه‌ی مالی و حدود سیصد و پنجاه کیلومتر بکوبی و به شهر دیگری بروی!
    احسنتش گفتم و آفرین نثارش کردم با جملاتی که تعجب و حیرت از آنها آشکار بود.
    جلسات بعدی بیشتر دوست شدیم و تلفن و اکانت اینستاهایمان را به هم دادیم و جزوه‌ی ضبط شده رد و بدل کردیم و گاهی موقع برگشت تا مسافتی باهم همراه شدیم و از داستان و قصه و کتاب حرف زدیم و… تا دوره‌ی کلاسمان تمام شد و ارتباطمان محدود شد به اکانت‌های اینستا و استوری دیدن. اینستاگرام که اکانت مرا بست، فراموشش کردم. یعنی وقتی اکانت جدید ساختم، یادم نبود روزگاری چنین آشنایی در غریبستانِ اینستا دارم و دنبال اکانتش هم تبعا نگشتم و نیافتمش.

    هفته‌ی پیش برای جستجویی در اینستا، تبِ اکسپلوره‌اش را باز کردم که نگاهم افتاد به اولین پستی که اینستا از دلِ اکانت‌هایی که نمی‌شناسمشان برایم آورده بود. خودش بود. مریم سادات. تا مغزم بخواهد در خاطرات سه چهار سال قبل بگردد و اسمش را پیدا کند، نگاهم به بالای عکس افتاد که نوشته بود “مریم بازرگانی درگذشت”
    شوکه شدم! کلیک کردم و سطرهای نوشته شده زیر عکس را خواندم. غریبه‌ی آشنایِ پرتلاش که مرا خجلت‌زده کرده بود، رفته بود. آن همه تلاش و رفتن و آمدن برای رسیدن به مهارت “نوشتن” تمام شده بود و فقط مانده بود نوشته‌ها و متن‌هایش…

    آدم‌ها… آدم‌ها… آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۲ ق.ظ روز ۰۷ اسفند ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    “گوش” بودن

    عصبانی بودم؛ خیلی زیاد. از اینکه کار کوچکی را انجام نداده بودند. از اینکه نتوانسته بودند برنامه را مدیریت کنند و مردم موقع خروج همه باهم به سمت درب خروج رفته بودند و داشتند جیغ و داد می‌کردند و کفش‌ها را له می‌کردند. عصبانی بودم.

    با همان عصبانیت به قسمت آقایان رفتم. نمی‌دانستم مسئول اصلی کیست و باید عصبانیتم را بر سر که فرود آوردم. چشمم افتاد به آقایی که می‌دانستم مسئولیتی در برگزاری مراسم دارد. به سمتش رفتم. سلام کرده و نکرده شروع کردم اعتراض کردن؛ که این چه وضعی است. چرا مدیریت نکردید؟ چرا درب‌ها را کامل باز نکردید؟ می‌توانستید فلان‌کار را بکنید؛ بهمان‌کار را اگر می‌کردید این وضع بوجود نمی‌آمد… گفتم و گفتم و گفتم. گوش داد و گوش داد و گوش داد.
    پنج دقیقه‌ای در میانِ همهمه و فریادِ زنان، حرف‌ها و فریادهای مرا گوش داد.

    ساکت که شدم، گفت “تمام شد؟ همه چیز را گفتید؟ خالی شدید؟” خالی شده بودم؛ شایدکمی! حرف‌ها و توضیحاتِ بعدش، قانعم نکرد و بیشتر توجیه بود اما، اما همان پنج دقیقه گوش دادنش و اهمیت دادنش به اعتراضم، آرامم کرد.
    یاد گرفتم گاهی فقط کافیست برای دیگران شنونده باشیم؛ همین کمک بزرگی‌ست.

    آدم‌ها… آدم‌ها… آی آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    راننده خوش‌خیال

    هفته‌ی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
    سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم‌. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
    گفتم: بخاطر کرونا.
    گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
    گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
    گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.

    امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسی‌ران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
    کاش همانطور بود که تاکسی‌ران فکر میکرد؛ کاش.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    برای آقای آسمانی

    از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

    دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

    روحت شاد پیرمرد مهربان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    آدمهایم ۲

    باورش داشتم. هرچه برایم می‌گفت را، باور می‌کردم. چه توقعی دارید از دخترکِ هشت ساله؟!

    دوم دبستان بودم. هم‌شاگردی جدیدی به کلاسمان اضافه شده بود. خانه‌شان برخلافِ اکثریت ما، اطراف مدرسه نبود و از راهی دورتر می‌آمد. کمی عجیب بود. خاطرات محوی یادم مانده. مثلا یکبار پوست‌های سختِ کرم رنگ پسته را هم قرچ قروچ‌کنان گاز زد و خورد. حرف‌های عجیبی می‌زد و برای من که دنیای اطرافم یکدست بود، پدیده‌ی جالبی بود.

    یکبار تعریف کرد که نزدیک خانه‌شان جسد مرد جوانی پیدا شده. بچه‌های محل تیغ‌های گل رز را کنده‌ بودند و به طرف جسد پرت می‌کردند. آنقدر دردناک و عجیب بود قصه‌اش که بعد از بیست و شش سال انگار همین یک ساعت پیش برایم تعریف کرده است.

    با اینکه حرف‌هایش عجیب بود ولی همه‌شان را باور می‌کردم. دلیلی نمی‌دیدم که دروغ بگوید. حتی وقتی با آب و تاب حرف‌های شنیده را برای مادر و خواهرم تعریف کردم و آنها گفتند باور نکن اینها را، جلویشان درآمدم که “نه! دوستم دروغ نمی‌گوید. واقعا اینها را دیده.”
    چه توقعی دارید از دخترک هشت ساله؟

    آدم‌ها… آدم‌ها … آه، آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ روز ۰۴ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    آدم‌هایم ۱

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شده… لحن کلامش و حالتِ دستوری و بدونِ محبت‌ش هنوز در گوشم و در جانم زنده است.

    پنج نفر بودیم؛ پنج بچه‌ی شش ساله.
    مادرهایمان همسایه و دوست بودند. با هم قرار گذاشته بودند؛ قرار برای برگرداندن طفلک‌های شش ساله‌شان از مهدکودک. برنامه‌شان اینطور بود که هر روز هفته، یکی‌شان بیاید و طفلک خودش و چهار طفلک دیگر را از مهد بگیرد و به خانه‌شان برساند.

    آنروز مادرِحسین مرا فراموش کرد. چرایش را نمی‌دانم. فقط یادم است حسین و رقیه و مجید و آن یکی حسین رفتند و من ماندم. روی صندلی‌های رنگارنگ مهد که سردترین و سخت‌ترین صندلی‌ها شده بودند برایم، ماندم. چون مادرِ حسین نامم را نگفته بود، اجازه خروج به من ندادند. بگذریم… اینها مقدمه بود، برای رسیدن به صدا. صدایِ ماندگارِ در قلبم.

    روی صندلی‌ها نشسته بودم و بغضم را می‌خوردم. سعی می‌کردم نشان ندهم چقدر ناراحتم و چقدر از مادرِ حسین متنفر شده‌ام که آمد؛ صدایش آمد. بلند گفت “بچه‌ها بیاین ناهار” و من، منِ شش‌ساله‌ی بغض‌کرده‌ی جامانده، که به جای اینکه کنار مادرم سر سفره ناهار باشم، روی صندلیِ مهد منتظر آمدنش بودم و قلبم مثل گنجشک میزد، نیز بلند شدم. همراهِ بچه‌هایی که هر روز تا بعدازظهر در مهد بودند تا پدرومادرِ شاغل‌شان دنبال‌شان بروند، به سمت غذاخوری‌شان رفتم که شنیدمش…
    ‌صدایی که نفهمید تا سال‌ها در قلب و روحِ فاطمه‌ی شش ساله، می‌ماند و نمی‌رود. حک می‌شود؛ نه با لذت و حالِ خوش؛ با درد، با رنج، با ملال. باغمِ دخترکی شش ساله… ” تو نه؛ تو بشین همون‌جا. تا مامانت بیاد”

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شد.

    آدم‌ها… آدم‌ها… آه، آدم‌هایِ زندگی‌ام…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)