قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عاشقِ عاشق

    با چند نفر از بچه‌های دانشگاه کاروان را تشکیل دادیم. فاطمه، راضیه، زهرا، فاطمه، سعیده. کارهای پیدا کردن کاروان و هماهنگی‌هایش هم با مرضیه بود. اکثرمان تنها بودیم و فقط چند نفر، مادر یا یکی از اقوامشان را آورده بود. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ پرشورِ پرشور؛ عاشقِ عاشق.

    اسفند هشتاد و پنج بود؛ به قمری میشد اوایل ماه صفر. خوب یادم مانده چون اولین سفرم به عراق بود. اولین سفر من و اکثر رفقایِ همسفرم؛ رفقایِ بیست ساله؛ رفقایِ عاشق.

    آن زمان، ساعت یازده درب‌های حرم‌ها بسته میشد و تا اذان صبح اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. جمع میشدیم در بین‌الحرمین. کنارِ ماکتِ سامرا. مداحمان “وقتی دلم از هرچی عشقه خسته میشه” می‌خواند. ما، ضجه می‌زدیم. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ عاشقِ عاشق.

    شب هفت صفر بود. از حرم بر می‌گشتیم. از یکی از خدام شنیدیم “حرم تا صبح باز است” علتش را پرسیدیم، گفت “شب شهادت امام حسن علیه‌السلام است” گمانم برای اولین‌بار بود می‌شنیدم. برای ما همیشه آخر صفر تاریخ شهادت ایشان گفته شده بود. به لطف و کرم برادر بزرگتر، آن شب تا صبح در حرم ماندیم. در حرمی خلوتِ خلوت. آرامِ آرام. زیارتی که شبیه رویا بود. رویایی شیرین برای بیست‌ساله‌های عاشق؛ بیست ساله‌های پرشور.

    پانزده سال از آن شب هفت صفر گذشته است. دیگر نه بیست ساله‌ایم نه پرشور، اما “عاشق” چرا. کاش عاشق بمانیم. کاش آن رویایِ شیرین، تا همیشه عاشق نگهمان دارد. عاشقِ عاقل. عاشقِ عاشق


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ روز ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    ولیکن یار جانی را نگه دار*

    هفته پیش با دوستانِ دورانِ دبیرستان، قرار دوستانه‌ای گذاشته بودیم در یکی از پارک‌های بانوان تهران تا بعد از مدتی همدیگر را ببینیم.

    جمع‌شدن‌های دوستانه با دوستانِ دوران دبیرستان و دانشگاه‌ام را خیلی دوست دارم و همیشه بعد از این دیدارهای چند ساعته، احساس می‌کنم همه‌ی انرژی و شوری که دوران نوجوانی و اوایل جوانی داشتم، دوباره برایم زنده می‌شود.

    با یکی از دوستان نسبتاً صمیمی‌ام صحبت می‌کردم و وسط صحبت حرف از موبایل شد و گفت که شماره‌ی من را از گوشی‌اش پاک کرده و وقتی با تعجب علتش را پرسیدم گفت «هرچی بهت پیامک می‌زدم، جوابم را نمیدادی، منم یه روز از دستت ناراحت شدم و شماره‌ات را کلا حذف کردم» و من باز فحش‌ی مودبانه نثار موبایل‌م کردم و علتِ جواب ندادن‌هایم را برای دوستم توضیح دادم. +

    یکی دیگر از دوستان‌م که از مهدکودک تا پیش‌دانشگاهی با هم درس خواندیم و دوستان سیزده ساله‌ی تحصیلی بودیم و کنکور و قبولی در دانشگاه‌های مختلف ما را از هم جدا کرد با دخترِ دوساله‌اش آمده بود و من برای اولین بار دخترِ دوستم که از پنج شش سالگی می‌شناختمش و با هم بودیم را دیدم!‍

    خبرِ دوقلودار شدن یکی از بچه‌های دانشگاه، حامله بودنِ یکی دو نفر دیگر، قبولی سه چهار تا از بچه‌ها درمقطع دکترا را هم بچه‌ها دادند و اطلاعات‌مان درباره‌ی دوستانی که روزگاری صبح تا عصر با هم بودیم آپدیت! شد.

    مساله‌ای که همیشه ذهن‌م را درگیر کرده و این پست را نوشتم این است که چطور می‌شود دوستی‌ها را مدیریت کرد؟ از نظر میزان رابطه، وقت و زمان. مثلا من گستره‌ی دوستان‌م خیلی زیاد است و اکثر اوقات به قول مادرم «محال است جای شلوغی برویم و فاطمه یک آشنا نبیند و سلام‌علیک نکند» دوستان مدرسه دبستان و راهنمائی و دبیرستان، دوستان دوران کارشناسی، دوستان دوران ارشد، دوستان فضای مجازی، دوستان محل کارهای مختلف، دوستان خانواده‌ی خودم، دوستان خانواده‌ی همسر، دوستانِ خواهرانم، دوستان طرح‌ها و برنامه‌هایی که خارج از کار و تحصیل بوده‌ام و به همه‌ی اینها اضافه کنید خویشاوندان دور و نزدیک خودم و همسرم؛ چطور می‌توانم وقت و توان‌م را در بین این افراد مدیریت کنم؟ در خیلی از دیدارها بعضی از دوستان از بی‌خبر بودن گلایه می‌کنند و ابراز ناراحتی و باز در ذهنم سوال‌ تکرار می‌شود که باید چه کنم؟ چطور باید رابطه‌ام را با دوستانم حفظ کنم و ادامه دهم؟

    یقیناً نوع ارتباط همه ی دوستان با هم یکی نیست، بعضی‌ها دوستان خیلی صمیمی و نزدیک هستند، بعضی‌ها دوستان نزدیک و بعضی دوست عادی؛ و نوع ادامه رابطه با آنها هم فرق می‌کند؛ بعضی را باید هرچند ماه یکبار حتما حضوری دید، برخی درحد تلفن زدن و برخی در حد پیامک و باخبر شدن از احوالشان؛ تا بشود دوستی‌های خوب را در این زمانه ادامه داد. سعی کرده‌ام هرچندوقت یکبار برای دوستانم پیامک بفرستم و از حالشان جویا شوم، با چند نفر از دوستان صمیمی نیز تصمیم گرفتیم هر ماه یا هر چند ماه یکبار در خانه یکی‌مان جمع شویم و دورهم باشیم. چند سال پیش هم با چندنفر از دوستان دانشگاه چنین برنامه‌ای را داشتیم و هرماه یک موضوع برای بحث و صحبت انتخاب می‌کردیم تا جمع شدن‌هایمان فقط صرف دیدن و گپ‌و‌گفت نباشد، ولی متاسفانه چند ماه بیشتر طول نکشید و بخاطر مشکلات‌ی که هرکدام داشتیم، جلساتمان کنسل شد.

    شما برای مدیریت و حفظ دوستی‌هایتان چه می‌کنید و چه راه‌حل‌هایی دارید؟ در بین تمام مشکلات و زمان‌های کمی که این دوران برای‌مان ایجاد کرده، چطور از دوستانتان باخبر میشوید؟

    *عنوان، مصرعیست از چند بیت شعر که از دفترخاطرات دوران راهنمائی‌ام که دوستان‌م برایم نوشته‌اند در ذهنم مانده است:
    رفیقانت سه نوعند گر بدانی؛ زبانی‌اند ونانی‌اند و جانی
    به نانی، نان بده از در برانش؛ زبانی را روا کن مهربانی
    ولیکن یار جانی را نگه دار؛ به پایش جان بده تا می‌توانی

    پ.ن:  یکی از مزیت‌های دوستان فضای مجازی مخصوصا شبکه‌های اجتماعی این است که تقریبا هرکس هرروز، درباره خودش و اتفاقات پیرامون‌ش مینویسد و شما خود به خود از حال دیگران باخبر می‌شوید و هرروز به راحتی می‌توانید با دوستانتان، کامنت و لایک ردوبدل کنید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز ۰۲ مهر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)

    به انتظار هفته آینده

    موبایل‌م زنگ زد؛ شماره‌اش ثبت نشده بود توی گو‌شی‌م، حوصله جواب دادن به آدم‌های ناشناس را نداشتم ولی حس‌ی بهم گفت جواب بده! برداشتم و صدای طاهره را آنور خط شنیدم. هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. آخرین‌باری که با طاهره حرف زدم اواخر سال قبل بود که برای عروسی‌م دعوت‌ش کردم و طاهره گفت استراحت مطلقه و نمی‌تونه بیاد و تا یک ماه دیگه مامان میشه؛ چقدر خوشحال شدم از مامان شدن‌ش و چقدر ناراحت شدم از نیومدن‌ش؛ چند ماه بعد خبر به دنیا آمدن بچه‌اش را از بچه‌های دیگه شنیدم ولی نشد که زنگ بزنم و بهش تبریک بگم، کلا توی زنگ زدن خیلی تنبل‌م و از تلفن زدن اصلا خوشم نمی‌یاد مگر در مواقع خیلی ضروری و لازم. خجالت کشیدَن‌َم هم برای همین خاطر بود؛ برای اینکه بعد از نه ماه از به دنیا آمدن بچه‌اش، نشد یه زنگ بزنم و بهش تبریک بگم! کمی حرف زدیم و بنده‌خدا دعوت کرد هفته دیگه خونه‌اش. با کلی شرمندگی و البته خوشحالی گفتم که حتما میام، آن بنده خدا هم لطف کرد و به روی خودش نیاورد که من چقدر بی‌معرفت‌م. خودم همه‌ی این بی معرفت بودن‌م را گردن اینترنت میگذارم و البته بی‌حوصلگی‌هام. ولی الان خیلی خیلی خوشحال‌م که هفته دیگه می‌تونم دوستام را ببینم، انقدر دلم براشون تنگ شده بود که دیشب یکسره خواب شون را می‌دیدم؛ بچه‌های دبیرستان و دانشگاه … و فکر کنم تا هفته دیگه هم هرشب خواب مهمانی را ببینم که با بچه‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم.

    نمی‌دونم این درد ارتباط برقرار نکردن با تلفن و پیامک را فقط من دارم یا دردِ فراگیری‌ه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۴)

    فعلن خدانگهدار دانشگاه
    دیروز رسما دوران دانشجویی ام تموم شد
     
    ساعت ۹ دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
    کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما … تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه ۱۲
     
    به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
     
    فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
     
    برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
    خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
     
    معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و … فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود ۳ ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
     
    فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
     
    بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی… ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
     
    خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
    خیلی زود خاطره شد
    خیلی

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)

    دلم براتون تنگ میشه

    دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم.
    برای همه لحظه ها و همه روزها .
    برای همه خاطراتمون
    همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم .
    وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده .
    و حالا فقط من موندم و خاطراتش .
    نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم.
    خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام

    دلم برای همه چیز تنگ میشه.

    راضیه طرح ولایت و همه شیطونی هاش یادته. بیست قربانوند!!! المپیاد زبان .کفشهای عمه خانم .
    منور عمره دانشجویی یادته. اذیت هات سر کلاس.چایی که ریخته شد تو صورتت. گیج بازیهات
    محیا مثبت بازیات یادته. موبایل ان۹۵ . رانندگیهات
    منا یادته از مکه اومدی و ما همه اومدیم خونتون.مخصوصا یک ربع اخر . کلمات قصارت سر کلاس
    حمیده هیچ وقت جزوه نویسی ات رو یادم نمیره. دو تا گفتن هات . و اینکه عاشق من بودی
    فاطمه یادت طرح ولایت .باقالی پلو با محسن .
    بچه ها دلم براتون تنگ میشه
    جشن های میلاد امام رضا که سعی میکردیم هر سال بگیریم
    هندونه خوردن روز آخر
    صندلی بازیمون تو مسجد
    تغییر صندلی ها و سه یا چهار ردیفه کردنا
    برای آن اتاق کمدها و …
    زینب کوچولو ی سعیده تنها محصول این چهار سال

    به یاد استاد ها .آقای شعبانی. بهرامی. نقیبی. الماسی.پاشایی جورابراهیمیان. قربان وند. زندی. رستمی. نجفی. صدوقی. سمسارزاده. چیت سازیان. گرجی. اصغری. اسفندیاری. ساعی. معارف. سلیمی. فروغی.
    خانم ها صفیری. مظاهری. خسروشاهی. بداغی. کهندانی. ضرابی. زمانخانی. جمشیدیها. قاسمی. سالاریه. طالبی. شمشادی. رجبی.

    حلالم کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۱ ب.ظ روز ۰۸ تیر ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)