قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

ربه‌کا

در راستای خوندن رمان‌های عاشقانه کلاسیک، چند روز پیش ربه‌کا رو خوندم؛ در واقع شنیدم. خوانش خوبی داشت آقای محمدحسن حیدری ولی خود داستان جذبم نکرد. گره داستان خیلی سریع باز شد و من توقع داشتم در انتها، همچنان داستان ادامه پیدا کنه و پسرخاله ربه‌کا به اذیت‌هاش ادامه بده ولی تموم شد!

و به این فکر میکنم این داستان چی داشته که آلفرد هیچکاک این رمان رو اقتباس کرده و فیلمش رو ساخته!

دو ستاره دادم بهش در گودریدز

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

از تهران به نجف و کربلا؛ حاضر

نمی‌دونم اینجا نوشتم یا نه؛ تیر ماه بود که بعد از تحویل دادن برگه‌های ترم دوم، از مدرسه خداحافظی کردم. برای مدیر بهونه‌ی کار رسانه‌ای جدیدی که قبول کرده بودم رو آوردم ولی دلایلم مربوط به خود مدرسه و رفتارهای کادر بود بیشتر. بگذریم.

مدرسه‌ای که امسال مشغول شدم و به صورت مجازی ادبیات و نگارش درس میدم، مدرسه‌ی علوی شهر نجف و مدرسه‌ی حسینی کربلاست. مدارس ایران در دو شهر نجف و کربلا. دانش‌آموزام بچه‌های ایرانی‌هایی هستند که در این دو شهر زندگی می‌کنند و البته چند تا دانش‌آموز غیر ایرانی هم دارم که متولد ایران هستند و فارسی رو کامل بلدند و گمونم دبستان در مدارس ایران گذروندن.

القصه؛ ادبیات فارسی درس دادن به بچه‌هایی که در محیط غیرفارسی زبون هستند، تجربه جالبیه. اون هم نجف و کربلا. گاهی اوقات سر کلاس به اسم‌هاشون نگاه میکنم و غبطه می‌خورم که هر کدوم از اینا به حرم علوی و حسینی چقدر نزدیک هستند و اگه بخواند، یک ساعت بعد می‌تونند تو حرم نشسته باشند.

دعا کنید که این وضعیت آموزش جازی زودتر تموم بشه. خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید. البته اگه کرونا تموم بشه و مدارس به حالت عادی دربیان، من کلاس‌های امسالم رو از دست میدم :دی

پ‌ن: نشستم پای لپ‌تاپ و دقیقا مثل زمان وبلاگستان، نوشتم و نوشتم. چقدر احساس سبکی می‌کنم.

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ما به اصل‌مان برمی‌گردیم

    به شهر که می‌رسیدیم، قسمت سخت ماجرا شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی راه، شوق وصال، خیابان‌های شبیه به هم، کوچه‌های بدون نام، همه و همه باری میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول می‌کشید.
    یادم است یک سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخ‌دستی‌مان درآمد. اعصاب و دست و پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچه‌ها، همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کم‌توان شده بودیم که بعد از هر ده متر، می‌نشستیم. می‌نشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه راه رفتن!
    یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد می‌پرسیدم چرا می‌آییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل می‌کنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمی‌کردم جز “چرا نیاییم؟”
    ما نمی‌رفتیم؛ ما “بر می‌گشتیم”. ما به خودمان، به اصل‌مان، به کربلا، برمی‌گشتیم.

    حسین علیه‌السلام مایه‌ی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
    الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلام‌الله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیه‌السلام) هستیم.
    الحمدلله الحمدلله الحمدلله‌
    کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیه‌السلام) و
    برای حسین.
    پ‌ن: جسم‌مان هر کجا که باشد، باشد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۹ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دلم هوای حرم کرده است میدانی

    به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
    بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

    فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
    که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

    قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
    که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

    نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
    به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

    سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
    به سرسرای خداوند می‌روم با سر

    هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
    مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

    همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
    جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

    سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
    که یک به یک، همه بودن سروران را سر

    زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
    حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

    سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
    درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

    بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
    برو به معرکه با سر ولی میا با سر

    خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
    گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

    چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
    به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

    در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
    همان سری است که برده برای لیلا سر

    همان که احمد و محمود بود سر تا پا
    همان سری که خداوند بود، پا تا سر

    پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
    پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

    میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
    میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

    حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
    چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

    تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
    به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

    جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
    جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

    صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
    بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

    بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
    که آفتاب درآورد از کلیسا سر

    عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
    به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

    دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
    دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


    دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۷ ب.ظ روز ۱۰ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دخترِ حسینم من

    پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
    رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
    آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیه‌السلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمه‌ی‌صغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
    یادم است فاطمه پیش مردِعربی که می‌خواست به کربلا برود، می‌رفت و از او می‌خواست گل‌ها و امانتی‌هایی به خانواده‌اش برساند.
    وقتی مردعرب از فاطمه می‌خواست خودش را معرفی کند، شبیه‌خوان می‌گفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمه‌صغری از همین‌جا شروع شد.
    منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمه‌ی‌حسین علیه‌السلام. فاطمه‌ای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
    یادم است تا سال‌ها آن جمله‌ی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف می‌کردم. دخترِحسین، دخترِحسین
    و در خیالم فاطمه‌ای می‌شدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیه‌السلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه می‌ماندم. کاروان می‌رفت و مریض‌تر میشدم. مرد عرب می‌آمد و دسته گل‌ها را میدادم تا به خانواده‌ام برساند و دوباره و صدباره می‌خواندم «دختر حسینم من»
    نمی‌دانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمه‌ی‌صغری را و دختر حسین علیه‌السلام بودن را.
    دیشب، نمی‌دانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلام‌الله علیها که بعضی می‌گویند در مدینه ماند و بعضی می‌گویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
    گفتم اینجا درباره‌اش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر درباره‌اش بخوانم، هم شما

    کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.

    پ‌ن: قول مشهورتر می‌گوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسن‌مثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمه‌اش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۶ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    الهی بالحسین

    شب بیست و سوم ماه مبارک افتاده بود به شب جمعه.
    حرم غلغله بود.
    به سختی بین خانم‌های عرب جایی پیدا کردم و نشستم. یکربع نگذشته بود که پاهایم خواب رفتند. حق داشتند طفلکی‌ها؛ جایی که نشسته بودم کمتر از سی سانت بود و هر لحظه فشرده‌تر هم میشد.
    بلند شدم؛ به امید پیدا کردن جایی دیگر.
    نیم ساعتی رواق پادشاهان و رواق ابراهیم مجاب را چرخیدم ولی حتی اندازه همان جایِ سی‌سانتی‌ هم، جایی پیدا نکردم. کلافه شده بودم. شبِ قدرم داشت می‌رفت. آن هم چه شب قدری! شب بیست و سومی که شب جمعه هم بود و آمده بودم کربلا در حرم خودشان.
    نگاهم افتاد به ضریح. مستأصل بودم. گفتم «آقا ببین! شب زیارتی‌ات، داخل حرمت آواره شدم. حتی جایی ندارم بیاستم و دعا بخوانم، نشستن که هیچ.»
    ناامیدانه به سمت حرم رفتم. وقتی در صحن جایی برای نشستن نباشد، قطعا در حرم و نزدیک ضریح هم جایی نیست؛ ولی رفتم.
    اتاقک‌های داخل کیپ‌تر و شلوغ‌تر از بیرون بود.
    خسته شده بودم دیگر.
    به سمت اتاقک ضریح رفتم. گفتم تا اینجا که آمده‌ام حداقل سلامی دهم و برگردم هتل؛ حالا مگر حتما در حرم باید باشم؟ در همان اتاق هتل دعا می‌خوانم و قرآن به سر می‌گیرم.
    سلامم را که دادم خواستم برگردم که دیدم به فاصله یک متری از ضریح، جایی خالی است! یک متری ضریح؟ شب قدر؟ مگر می‌شود؟
    اشک بود که از چشمانم جاری میشد. سرم را بالا آوردم. نگاهم را به ضریح طلایی‌اش دوختم و گفتم «ممنونم آقا. ممنونم که کوچک‌ترین خواسته‌هایمان را هم جواب می‌دهید. ممنونم که مراقب زائرتان هستید. ممنونم آقا»
    قرآنم را به سر گرفتم.
    «الهی بالحسینِ بالحسینِ بالحسین»

    پ‌ن: خاطره برای رمضان هشتاد و نه است. آن زمان هنوز حرم نظم و برنامه مشخصی نداشت. نه مراسم هماهنگ احیایی، نه دیوارکشی کنار ضریحی. تا نزدیک ضریح، زائرها نشسته بودند و دعا می‌خواندند.

    بنویسیم از کرامتشان، لطفشان، امام بودنشان. گاهی باید نوشت تا فراموش نکرد. باید نوشت تا بقیه بشناسند علت عاشقی‌مان را.
    #ولی_نعمت_ما_شمائید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    پایان چهار روز زندگی در موکب

    سیداحمد، بلند شو برویم؛ دیگر فضای موکب را نمیتوانم تحمل کنم، انگار غمِ عالم نشسته باشد روی دلم.

    امشب اینجا، شب اربعین است. حجم زائرین پیاده کم و کمتر شده است؛ همه رفته اند و رسیده اند به مقصد، به کربلا، به حسین …

    موکب در حال جمع شدن است. از جمع خانمها، همه رفته اند و فقط من مانده‌ام. تحمل دیدن پتو و تشک‌های جمع شده و موکب خالی از زائر را ندارم؛ کاش میشد گوشه ای بنشینم و گریه کنم.
    سید احمد، بلند شو برویم. برویم کربلا، شاید این بغض بترکد و آرام شوم.

    مسابقه عکس و فیلمِ پیاده‌روی اربعین

    اخیرا عتبۀ حسینیه اقدام به برگزاری مسابقه‌ عکس با موضوع پیاده‌روی کربلا کرده است.

    شرایط شرکت در این مسابقه به شرح ذیل است:

    1. محتوای تصویر باید دارای معانی دینی و ابعاد عقایدی و جوانب معنوی باشند.
    2. عکاسی با هر ابزار عکاسی قابل قبول است.
    3. عکس‌ها برای امسال یا دوسال قبل باشند.
    4. عکس‌ها در عراق و زمان مراسم و زیارت اربعین گرفته شده باشند.

    تا بیست ربیع الاول یعنی  سه بهمن فرصت ارسال آثار است و شرکت‌کنندگان میتوانندآثارشان را به آدرس info@imamhussain.org   بفرستید یا  به قسمت اعلام (رسانه‌ها) در داخل حرم امام حسین تحویل بدهند. ! (البته برای ما، همون طریق اول میسره)

    نام و نام‌خانوادگی، شماره تلفن و آدرس دقیق‌ نیز باید قید شود.
    عتبۀ مقدسه حق استفاده و توزیع از محصولات ارسالی را برای خود محفوظ می دارد.

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۳ ق.ظ روز ۱۴ دی ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۷)

    نام‌ت هیچ‌گاه از تاریخ و قلب‌هایمان پاک نمی‌شود

    این روزها، وقتی در خیابان‌های شهرم راه می‌روم، وقتی تصاویر تکیه‌ها و هیات‌های عزاداری را در جای جای شهرم، کشورم و جهانم می‌بینم، جملات بانوی کربلا خطاب به یزید در گوشم میپیچد:

    کِدْ کَیْدَکَ وَ اسْعَ سَعْیَکَ، ناصِبْ جَهْدَکَ، فَوَاللَّهِ لا تَمْحو ذِکْرَنَا وَلا تُمیتُ وَحْیَنا*
    تمام حیله‌ات را به کار گیر و تلاشت را بکن، انتهای کوشش ات را ؛ والله نخواهی توانست نام ما را محو کنی که برادرم نمرد بلکه زنده تر شد.

    تهران- بازار تجریش

    تهران- بازار تجریش

    اردبیل- هیر

    اردبیل- هیر

    فارس - زرقان

    فارس – زرقان

    کرمان - سیرجان

    کرمان – سیرجان

    مازندران - سوادکوه

    مازندران – سوادکوه

    کشمیر

    کشمیر

    *بحارالانوار جلد چهل و پنجم، صفحه صد و سی و پنج


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۵ آبان ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)