ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
یعقوب را دوست داشتم

وقتی ساعت ده صبح کتابی رو شروع به خوندن میکنی و با مشغله‌های مختلف، ساعت دوازده شب به صفحه ۲۰۰ کتاب میرسی و نمی‌تونی رهاش کنی و بخوابی یعنی اون کتاب چیزی برای گفتن داره و دوسش داشتی؛ و بالاخره ساعت دو  کتاب رو تموم میکنی و یه لبخند میزنی و میگی “خوب بود، کاش آخرش انقدر ریتم تند نداشت”

خط کلی و طرح داستان، شاید موضوع تکراری‌ ای بود ولی گره‌های داستان اون رو جذاب میکرد. دو خواهردوقلو که یکی بخاطر ضعیفتر بودن بیشتر مورد توجه و مراقبت خانواده قرار میگیره و دیگری که راوی داستان هست، کمتر و همین باعث حسادت‌ها و کشمکش‌های داستان میشه.
وقتی کتاب رو که درواقع رمان نوجوون هست و از زبون یه دختر نوجوون روایت میشه خوندم، شور و سرخوشی‌های اون دوران برام زنده شد! گاهی دوست داشتم برگردم به ده پونزده سال پیش و یه دختر نوجوون بشم که تازه میخواد دنیا رو کشف کنه، تازه میخواد عاشق بشه؛ حتی عشق‌های خام نوجوونی درست مثل عشق خام “ویز” به کاپیتان

داستان جذاب بود، شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها خوب دراومده بودن، ترجمه خوب بود. مخاطب با شخصیت داستان، هم قدم میشد ولی فصل آخر کتاب که راوی زمان حال یا بزرگسالی‌اش رو تعریف کرد خیلی سریع و اذیت‌کننده بود. انگار نویسنده از نوشتن خسته شده یا می‌خواسته کتابش طولانی‌تر نشه و ازدواج و شغل و موفقیت “ویز” رو تو چند صفحه نوشته و تمام

شاید بخاطر همین انتهای نچسب! توی گودریدز چهار ستاره بهش دادم!

یعقوب را دوست داشتم
نویسنده: کاترین پترسون
ناشر: پیدایش

بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

به وقتِ سی‌و‌دوسالگی

دیشب بود؛ بعد از اینکه مهمانم رفت و نشسته بودم باخودم فکر میکردم که چرا فلان کار و فلان کار را نکردم تا بیشتر بهمان خوش بگذرد؟ چرا آن غذای فانتزی و جدیدتر را نپختم برایش؟ چرا نرفتم کاهو بخرم و سالاد درست کنم؟ چرا روزمان را گذاشتم عادی بگذرد؟
عادی نبود البته؛ باهم حرف زدیم، عکس دیدیم، نهار خوردیم… ولی میتوانستم بهتر و خاص تر کنم برایش دیروز را، که او برایم خاصش کرد.
ذهنم خسته بودم؟ هیجان زده بودم؟ تجربه نداشتم؟ قدرت تشخیص و فکر در لحظه را نداشتم؟ دلیل هایم را در ذهنم مرور میکردم و به آنی که مدام در ذهنم تکرار میکرد “سی و دو” اهمیتی نمیدادم! آخر ربطی نداشت! ملغمه ای از همه دلایلم بود شاید؛ همه شان باهم.
باز کسی در ذهنم میچرخید و میخواند “سی و دو”؛ مثل پسرکی موذی که مدام اشتباهی که خواهرش کرده و قول داده به مادر نگوید، در گوشش نجوا میکند تا اذیتش کند. انگار قصد رها کردنم را نداشت! قصد کرده بود خودش را ثابتم کند. میخواست محکم خودش را بکوبد در صورتم تا باورش کنم… نمیدانست باورش کرده ام ولی فرار میکنم چون از او، خجالت میکشم

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • از خانه‌ی خودمان شروع کنیم

    چگونه از همسرمان بخواهیم برای برگزاری افطاری ساده ما را همراهی کند؟

    🙇‍♂🙇‍♀گاهی بین زوجین برای ساده یا تشریفاتی برگزار کردن افطاری‌ها، اختلاف‌نظر بوجود می‌آید. در این مواقع باید چه کنیم تا همسرمان را به پهن کردن سفره‌های ساده افطاری تشویق کنیم؟

    ☺قدم اول زبان خوش است. بهترین کار دنیا را هم بخواهید انجام دهید، اگر زبان تند و تیز داشته باشید، نمی‌توانید اثر خوبی بر مخاطبتان بگذارید. نظرتان را با لحن و زبان مهربان و با احترام و بدون تحکم به همسرتان بگوئید و از او هم نظرش را بخواهید. این زبان خوش را تا پایان گفتگوی بین حفظ کنید، حتی اگر موفق نشدید همسرتان را قانع کنید.

    🤔بررسی کنید اختلاف سلیقه‌تان در بقیه امور زندگی نیز وجود دارد یا خیر. اگر یک طرف همیشه به دنبال سادگی است و طرف دیگر دنبال آبرو و حرف دیگران، باید به دنبال حل این مساله به صورت ریشه‌ای باشید. اگر شما به دنبال سادگی هستید باید با احترام به نظر طرف دیگر در طی زمان سعی کنید همسرتان را کیفیت‌گرا کنید و از کمیت‌گرایی و تنوع‌طلبی و اسراف خارج کنید.

    ✅با همسرتان صحبت کنید. زمانیکه هر دو سرحال هستید و فراغ بال دارید، بهترین زمان برای صحبت و مشورت کردن است. از مزیت‌های مهمانی ساده بگویید. مثلا از زمان زیادی که باید برای خرید یا تهیه غذای زیاد صرف شود بگوئید. یا اینکه تمرکز برای تهیه یک مدل غذا، می‌تواند کیفیت آن را نیز بالا ببرد.

    🌷به همسرتان بگویید که نوع افطاری شما، الگویی برای دیگران می‌شود و چه بهتر که سادگی در عین زیبایی و صمیمیت الگو شود تا اسراف و بریزوبپاش. برایش یادآوری کنید که اگر افطاری ساده بدهید، می‌توانید تعداد در ثواب افطاری دادن به روزه‌داران بیشتری شریک شوید و درنتیجه ثواب بیشتری ببرید.

    ☕لازم نیست برای زیبا نشان دادن سفره، از تعداد بیشتری از غذاها استفاده کنید. سلیقه به خرج دهید و سفره افطارتان را زیبا بچینید. باسلیقه و منظم چیدن سفره، نشان می‌دهد چقدر برای شما این سفره بااهمیت است. سفره را به اندازه مهمانان بیاندازید تا جای خالی در سفره نماند. می‌توانید از گل یا شمع برای زیباتر شدن سفره‌تان استفاده کنید.

    🌸یادتان باشد سادگی به معنای خساست نیست. مخصوصا برای مهمان، نباید خساست به خرج داد و باید از آنچه در توان داریم، مایه بگذاریم ولی نه به صورتیکه باعث اسراف و تجمل‌ شود.

    این مطلب در خامنه‌ای‌ریحانه منتشر شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۵ ب.ظ روز ۱۷ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    افطار و سحر چی میشه درست کرد؟

    ماه رمضون سه سال پیش بود که یک لیست از غذاهایی که میشه برای افطار و سحر درست کرد، تهیه کردم و تو وبلاگ گذاشتم.

    تو این سه سال خیلی وقتها، حتی غیر ماه رمضون، این لیست بدرد خودم خیلی خورد و استفاده کردم، ولی بعضی از غذاهایی که این چند سال یاد گرفتم تو لیست نبود و یکسری غذاهایی که هیچ‌وقت درست نمی‌کنم یا دوست ندارم تو لیست بود و بخاطر همین امسال نشستم یه لیست جدید برای خودم نوشتم و موقع‌هایی که میمونم چی درست کنم، ازش کمک می‌گیرم.

    لیست جدید رو می‌تونید از اینجا + دانلود کنید.

    پ‌ن: ما سوسیس و کالباس و پنیر پیتزا رو از سفره غذایی‌مون حذف کردیم، بخاطر همین خیلی از غذاهای جدید و فانتزی رو تو این لیست نمی‌بینید.

    توی فایل هم توضیح دادم، یکسری از غذاها که با رنگ سبز نوشتم، قبلا دستور درست کردن‌شون رو تو وادی گذاشتم و می‌تونید اینجا پیداشون کنید.

    امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۸ ب.ظ روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    محلبیه

    محلبیه یا با دیکته اشتباهی که بین ما جا افتاده مهلبیه
    یه دسرعربی که من یه شب برای افطار درست کردم.
    مثل خیلی از دستورات دیگه، طرز تهیه های مختلفی داره و حتی اهل هرکشور عربی (و حتی ترکها) با دستورهای مختلفی، ولی با مواد تقریبا یکسانی، درست میکنند؛ من با این دستور درستش کردم:

    چهار قاشق غذاخوری آردذرت رو با سه چهارم پیمانه شکر مخلوط کردم و دو پیمانه شیر بهشون اضافه کردم و گذاشتم رو گاز و مرتب هم زدم تا ته نگیره، وقتی کمی غلیظ شد و به مقداری رسید که مورد نظرم بود، گاز رو خاموش کردم؛ سریع حدود پنجاه گرم خامه و یک قاشق مرباخوری گلاب بهش اضافه کردم و هم زدم و تو ظرف کشیدم و گذاشتم تو یخچال تا خوب خودش رو گرفت و بعد تزیینش کردم ??

    میتونید به مواد پودر کاکائو یا زعفرون هم اضافه کنید و محلبی قهوه ای یا زرد داشته باشین.

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۴ ق.ظ روز ۲۳ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    لقمه‌های رولتی نان و پنیر

    از بچگی عادت داشتم  روزه‌م را با آب‌جوش و خرما یا بامیه باز می‌کردم و بعد نان و پنیر می‌خوردم با آش یا سوپ یا کوکو.

    نان و پنیر که یکی از علائق همیشگی و عشقهای غذائی‌م بوده و هست. در حدی که حاضرم به جای نهار و شام نون پنیر بخورم 🙂

    همین نون و پنیر را میشه با یک کم وقت و حوصله، به شکل جدید و متنوعی سرِ سفره‌های افطاری‌مون بذاریم تا هم تنوع‌ی بشه برامون هم کارِ خورندگان محترم را راحت کنیم! به شکل لقمه‌های رولتی.

    موادی که من استفاده کردم، اینها بودند: نون لواش یا ساندویچی، پنیر خامه‌ای یا لبنه یا هر پنیری که شل و کشیدنش روی نون راحت باشه، سبزیجات خشک، پودر پسته، کنجد، سیاه دونه. این مواد باعث میشه پنیر طعم‌دار و خوشمزه بشه.

    vaadi.ir (2)

    همه‌ی مواد را با پنیرمون قاطی میکنیم و خوب هم میزنیم. نان‌مان را کامل پهن میکنیم و اگه کناره هاش خیلی قناس و اضافه بود، با دست جدا می‌کنیم و ترکیب پنیر و موادمان را کاملا روی نان پهن می‌کنیم؛ نان را مثل لقمه‌های غازی مادرهامون تا می‌زنیم و خوب میپیچیدیم. هرچی محکم‌تر و سفت‌تر باشه بهتره؛ داخل یه پلاستیک میپیچیمش و میذاریم یک ساعتی در یخچال بمونه؛ گذاشتن تو یخچال باعث میشه لقمه‌هامون خوب خودش را بگیره.

    بعد از یک ساعت از یخچال خارج‌ش میکنیم و با چاقو، آرام غازی‌هامون را برش میدیم دو یا سه سانت. لقمه‌های کوچیک آماده‌ی خوردن 🙂

    vaadi.ir

    • خیلی‌ها به جای این موادی که من نوشتم، از سبزی خوردت تازه و گردو و گوجه استفاده میکنند. یعنی همان موادِ اصلی نون‌پنیرهای صبحانه؛ ولی من می‌خواستم تو محتوای لقمه‌ها هم تغییری داده باشم.
    • حواستون باشه که پنیرتان زیاد شور نباشه، وگرنه لقمه‌هاتون شور میشه و مثل من که با دهنِ روزه با پنیر جدیدی که نمی‌دونستم شوره اینها را درست کردم، آبروتون میره :دی
    • می‌تونید اطراف لقمه‌هاتان را با سبزی خوردن یا خیار و گوجه تزئین کنید؛ من چون باید برای افطار بیرون می رفتم و اینها را هم با خودم می‌بردم، فرصتش را نکردم.
    • نوش جان و التماس دعا

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۱ ق.ظ روز ۲۸ تیر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۶)

    افطار و سحر، چی بپزم؟

    یکی از دغدغه‌های اکثر خانم‌ها برای نهارو شام “چی بپزم” هست؛ یک دغدغه‌ی همیشگی و خیلی مشکل 🙂 این دغدغه، در ماه رمضان سخت‌تر و پیچیده‌تر هم میشه مخصوصا این چند سال اخیر که فاصله‌ی بین افطار تا سحر خیلی کوتاهه و”چی بپزم” برای سحر، بغرنج‌تر میشه.

    آقایون هم که هیچ‌وقت برای حلِ این بحران کمک‌ی نمی‌کنند و اکثراً تنها جواب‌شون اینه «هرچی بپزی، خوبه»! :O وهمیشه خود ما خانم‌ها باید دست به کار بشیم؛ برای همین تصمیم گرفتم برای ماه رمضان امسال لیست‌ی بنویسم از غذاهایی که میشه برای سحر و افطار تهیه کرد تا مثلِ ماه رمضان پارسال، که اولین سالِ مستقل شدن و خانمِ خونه شدنم بود، سردرگم نشم.

    با کمک مادرم این لیست را تکمیل کردم و در وبلاگ میذارم برای استفاده بقیه‌ی دوستانم که مثل من، دغدغه‌ی “چی بپزم” را دارند. اگر شما غذای دیگری بلد هستید و می‌شناسید اسمش را بگوئید تا به لیست اضافه بشه.

    آخرین سفره‌ی افطارِ پارسال‌مون

    آخرین سفره‌ی افطارِ پارسال‌مون

    فایل  پی‌دی‌اف جهت دانلود  لیست غذا

    بازنشر در: لینک‌زن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۸ ق.ظ روز ۱۹ تیر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۶۵)

    روشِ پختِ شله‌زرد

    توضیح اولیه: چند ماه پیش یه قسمت جدید به اسم وادی آشپزی به وبلاگ‌م اضافه کردم و تصمیم داشتم روش پختِ بعضی از غذاهایی که می پزم را بنویسم، هم برای اینکه خودم بعدا (که یادم رفته روش پخت را:) بتونم بهش مراجعه کنم هم برای بقیه مفید باشه؛ ولی اصلا فرصت نشد که این بخش را فعال کنم تا امروز، روز اول ماه مبارک که شله‌زرد پختم و تصمیم گرفتم دستورش را بنویسم، امیدوارم مفید باشه.

    بچه که بودم، همیشه فکر میکردم شله زرد پختن یک کار خیلی سخت و وقت‌گیری‌ه و حتما باید مهارت و تجربه زیادی داشته باشی تا بتونی شله زرد درست کنی ولی وقتی برای اولین‌بار شله زرد درست کردم، فهمیدم که چقدر اشتباه فکر می‌کردم و درست کردنش اصلا کاری نداره.

    موادی که برای شله زرد درست کردن لازم داریم: برنج، روغن، زعفران، شکر، خلال پسته و بادام، گلاب و کمی دارچین برای تزئین.

    در ابتدای کار باید به مقداری که می‌خواهید شله درست کنید، برنج خیس کنید، مثلا من یک لیوان برنج خیس کردم و سه تا کاسه شله شد.

    برنج را با آب زیاد بذارید روی گاز تا جوش بیاد و خوب پخته بشه؛ درست مثل زمانی که میخواین برنج دم کنید. برنج باید آنقدر روی گاز باشه تا دونه‌های برنج کاملا پخته و بزرگ و له بشه. وقتی برنجتان خودش را کامل ول داد زعفران بهش اضافه کنید به مقداری که رنگ برنجتان زرد بشه و بعد شکر به مقداری که دوست دارید طعم شله زردتان آنقدر شیرین باشه، کمی روغن و خلال پسته یا بادوم را به مقداری که خودتان دوست دارید اضافه کنید و هم بزنید. اگر مقداری گلاب هم به شله‌تان اضافه کنید طمع و بوی مطبوع و خوبی پیدا میکنه.

    بعد از هم زدن گلاب و خلال‌ها با برنج، یک دم‌کنی روی دیگ بذارید و حدود یک ربع بیست دقیقه بذارید تا دم بکشه و بعد از یک ربع، محتوای دیگ را به کاسه ها بریزید و روش را هم با خلال پسته و بادوم  و دارچین تزئین کنید و از آشپزی‌تان لذت ببرید.

    می‌تونید هم از دم‌کنی استفاده نکنید، انقدر بذارید روی شعله آروم بمونه تا آروم آروم آبش کم بشه و به سفتی برسه که خودتان دوست دارد. فقط حواستون باشه که “هم” بزنید تا ته نگیره.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)

    می‌شویم عَمّارت آقا…

    * جور می‌شود کارت برایمان یا نه؟
    از چند روز قبل سؤال شده بود برایم و الحمدلله به دستمان رسید
    دیدار “آقا” با دانش‌جویان

    * ساعت چهار نیم با دوستانم قرار گذاشته بودیم تقاطع نوشیروان و فلسطین. تا رسیدیم و از سه خان گشت‌ها رد شدیم، حوالی پنج بود که وارد حسینیه شدیم.

    * از سر کوچه‌ی اشکبوس تا اولین گشتی که می‌خواستیم وارد شویم، جمعیت دانش‌جو، ایستاده بود، اول فکر کردم منتظر دوستانشان هستند تا با هم وارد شوند ولی وقتی چندین نفرشان که کارت‌ها را در دستمان دیده بودند، تقاضای کارت اضافه برای ورود کردند، فهمیدم به امید پیدا کردن کارت و اجازه ورود است که آنجا ایستاده اند؛ شرمنده‌شان می‌شدیم.

    * «برگه و مداد می‌خوام ببرم داخل برای یادداشت»
    «نه خانم اجازه‌ی ورود هیچی ندارید. فقط خودتان و لباس‌هایتان. همین»
    مثل دفعات قبل. کلاً گشت خانم‌ها خیلی “گیر” هستند. ناراحت می‌شوم و نمیدانم می‌توانم به حافظه‌ام اعتماد کنم و آنچه که می‌بینم را به یاد نگه دارم یا نه. کمی ناامید هستم البته.

    * وارد حسینیه که شدیم، تقریباً نصف بیش‌تر پر شده بود، جایمان را طوری انتخاب کردیم که پشت ستون نباشیم و بتوانیم “آقا” را ببینیم.

    * دیدار دانش‌جویان بود. آمار دانش‌گاه‌هایمان هم که تقریباً شصت درصد خانم‌ها به نسبت چهل درصد آقایان است ولی برایم جالب بود که یک سوم، شاید هم کم‌تر، از فضای حسینیه را به خانم‌ها اختصاص داده بودند و بیش‌ترش سهم آقایان بود.
    انصاف این بود که حداقل نصف – نصف بود.

    * قسمت آخر حسینیه هم با پانل جدا شده و از سرو صداهایی که می‌آید و بوی سبزی که در هوا پیچیده، معلوم است سفره‌های افطار انتظارمان را می کشند تا سه ساعت دیگر.

    * ظاهراً بین جمعیت برگه شعر پخش کرده‌اند، آقایی وسط جمعیت آقایان ایستاده و ریتم خواندن را با بقیه تمرین می‌کند. با خودم می‌گویم الان تمرین می‌کنند ولی وقتی آقا بیایند عمراً جمعیت مثل الان هماهنگ شود و بتوانند شعر را بخوانند.

    * وقتی در دست آقایان، کاغذ، دفترچه، خودکار، خودنویس می‌بینم، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که به دوستانم اعتراض کنم و بگم «ببینید، آقایان کاغذ و خودکار آورند، یعنی چی آخه؟»

    * هنوز جاگیر نشده بودیم که یکدفعه جمعیت بلند شد و شروع به شعار دادن کرد، چند دیداری که قبلاً بودم همیشه حداقل یک ساعت انتظار کشیده بودم تا ورود “آقا”، و وقتی فهمیدم جمعیت به خاطر ورود “آقا” بلند شده‌اند، خوشحال شدم.

    * سعی می‌کنم در نهایت نوک انگشتان پایم بیاستم تا بتوانم “آقا” را ببینم. جمعیت که شعارشان تمام می‌شود و می‌نشینند راحت می‌شود “آقا” را دید. آرام نشسته‌اند بر روی صندلی. مثل همیشه آرامش است که از دیدن ایشان می‌گیرم.

    * همه شروع می‌کنند به خواندن همان شعری که تمرینش کرده بودند و من ضایع میشوم؛ شاید فراموش کرده بودم که دیدار دانش‌جویان است بلاخره، باید تفاوتی داشته باشد.

    * “ای، رهبر من. بی‌قرار بی‌قرارم. باز، آمدم تا روی پایت سر گذارم. دستی بکش روی سر ما. هم رهبری هم دلبر ما
    ای عزیز مادر ما یابن الزهرا . یابن الزهرا
    با عشق مولا از همه عالم گسستیم. ما، پیرو این مکتب اسلام هستیم. ما آمدیم، دیدارت آقا. از دور این، رخسارت آقا. می‌شویم عمارت آقا . می‌شویم عمارت آقا . یابن الزهرا . یابن الزهرا
    در، ماه رحمت. بر لبم دارم دعایی. کاش، با تو آقا. من شوم کرب‌وبلایی. در سایه، اسلام و قرآن. در هر کجا،از خاک ایران. ذکر ما شد یا حسین جان . یابن الزهرا. یابن الزهرا.
    یا حجت‌الله. با زبان روزه دارت، خود دعا کن. جان دهم من در کنارت. یابن الحسن، هستی امیرم. آقا بیا، تا جان بگیرم. در رکاب تو بمیرم. یابن الزهرا. یابن الزهرا ، یابن الزهرا  یابن الزهرا”

    * مراسم با قرائت قرآن، شروع می‌شود و بعد مجری برنامه از “آقا” می‌خواهد که مراسم این افسران جنگ نرم را ایشان شروع کنند. “آقا” سلام می‌کنند و خوشامدگویی و ابراز خوشحالی از واژه افسران جنگ نرم.
    یاد خیلی چیزها می‌افتم…

    * دانش‌جویانی که باید در مراسم صحبت کنند یک یکی و با معرفی مجری برنامه شروع به صحبت می‌کنند و بعد از اتمام حرف‌هایشان می‌روند سمت سن و چند دقیقه‌ای با “آقا” صحبت می‌کنند و حسرت به دل دانش‌جویانی می‌گذارند که دارند آن‌ها را نگاه می‌کنند.

    * “خانم فهیمی پور” اولین نماینده‌ی خانم‌هاست. بغل دستی‌ام سرش را می‌کشد تا بتواند او را ببیند و بعد می‌گوید «ئه، مانتو‌ای ام هست» حرف‌هایش را که مختصر می‌زند، هم تشکر مجری را به دنبال دارد و هم “پز” ما که خانم‌ها همیشه دقیق هستند و سر موقع. احسنت.

    * دو خانم بعدی که برای صحبت آمدند، خودشان را کوچک‌تر از آن دانستند که در این جمع صحبت کنند و این‌طور صحبت‌ها. اصلاً خوشم نیامد راستش. نمی‌دانم چرا.

    * همه دنبال ساعت می‌گردند. سمت چپمان و بالای سر ساعت بزرگی نصب است. با انگشت ساعت را به بقیه نشان می‌دهم.

    * دخترکی که شاید سال اول یا دوم کارشناسی باشد، تکیه داده به نرده‌های بین خانم‌ها و آقایان. وسط صحبت‌های نفر دوم است که چشم‌هایش روی هم ‌می‌افتد و خوابش می‌برد.

    * تقریباً شش یا هفت نفری صحبت کرده‌اند ولی هنوز چفیه “آقا” بر گردنشان بود. یاد آقای مفتاح می‌افتم و نوشته‌شان از دیدار دو سال پیش. به دوستم می‌گویم: «چرا هیچ‌کس چفیه آقا را نگرفته است؟ جالب است.» هنوز پنج دقیقه از حرفم نگذشته که خانم ” فاطمه فیاض” چفیه‌ی آقا را می‌گیرد. همه صلوات می‌فرستیم.

    * پر حاشیه‌ترین سخنران دیدار “آقای افکانه” بود. از همان اول که با جمله‌ی «آقای خامنه‌ای! سلام. می خواهیم برای یک بار هم که شده همان گونه که می‌خواهید صدایتان کنیم.» شروع کرد تا اعتراضش به رئیس جمهور و نزدیکانش و آخر هم با جمله‌ی «مشتاق بذل جانیم؛ سر ما و فرمان شما».
    حاشیه‌های جالب‌تری هم در یک دقیقه رفتن‌شان در کنار “آقا” بوده که بعداً در سایت‌ها خواندم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890603_115045.jpg

    * حدود دو ساعت است که صحبت‌ها ادامه دارد. جمعیت روزه، با گرمای هوای وحشتناک حسینیه دیگر طاقتشان تمام شده ولی انگار هنوز نماینده اردوهای جهادی باید صحبت کند. آه از نهادمان بلند می شود.

    * از اول برنامه، هر یک ربع یکبار تکان می‌خورد و طرز نشستنش را عوض می‌کند. عادت به آرام نشستن ندارد. دوستش می‌خندد با هربار تکان‌هایش.

    * بوی غذا می‌آید. بغل دستی‌ام می‌گوید: «قیمه است» بو می‌کنم و می‌گویم: «نه، مرغ است» گشنه‌ام می‌شود.

    * بالاخره صحبت ها تمام می‌شود و سه ربعی مانده به اذان، “آقا” شروع می‌کنند به صحبت.
    دخترک از خواب بیدار شده  و صاف می‌نشیند و گوش می‌کند.

    * “آقا” جلسه با دانش‌جویان را از شیرین‌ترین جلساتشان می‌دانند و جلسه امروز را با طرح مسائل عمیق‌تری توسط دانش‌جویان عنوان می‌کنند.

    * وقتی “آقا” از جوانی ما می‌گویند و پاکی مان، پشت سرم صدایی آرام به دوستش می‌گوید: «آره جون …مان، خیلی پاکیم» من هم شرمنده میشوم از اینکه شاید مصداق صحبت “آقا” نباشیم.

    * وقتی از نقدپذیری می‌گویند و اینکه دانش‌جویان هم  باید نقدپذیر باشند، امیدوارم به اینکه این حرف “آقا” مثل خیلی از صحبت‌هایشان از یادمان نرود و اجرائی‌اش کنیم و فقط خنده‌ی بعد از جمله‌ی « قبا هم ندارید که به گوشه‌اش بربخورد.» در یادمان نماند.

    * «بعضی کارهای اجرایی را ناچار خودم انجام داده‌ام.» این هم جمله‌ای بود که سر تکان دادن ها و افسوس خوردن های عده‌ای را داشت.  افسوس افسران جنگ نرمی که چند سال دیگر مسئولیت‌ها به عهده‌ی خود انهاست و ان شالله این‌ها این طور نباشند.

    * از پنجره بیرون را نگاه می کنم، تاریک است و نزدیک اذان. برای اطمینان نگاهی به  ساعت بالای سرمان می‌اندازم. حدود هشت است. شاید برای همین است که وقتی یکی از آقایان، که فاصله شان تا جائی که نشسته‌ام دو متر است، بلند شعار داد “ای ره‌بر، آزاده”  آقا می‌گویند «خیلی ممنون، متشکرم» و جمعیت است که می‌خندد.
    آقا البته تشکر هم می‌کنند. بنده‌ی خدا؛ تا پنج دقیقه بعد هم  هنوز با دوستانش میخندیدند و حتماً تا مدت‌ها سوژه اذیت و خنده است بین خودشان.

    * تا صحبت‌های “آقا” تمام می‌شود و جمعیت بلند می‌شود، مؤذن هم شروع می کند به اذان گفتن
    ابتدای ورود به حسینیه، مهر برداشته بودم و در صف‌های نماز می‌ایستم. نمی‌دانم چرا بعد از هیچ کدام از نماز‌ها دعای “یا علی و یا عظیم” خوانده نمی‌شود.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_139917.jpg

    * نماز که تمام می‌شود خانم‌ها باید اول از پانل برداشته شده، خارج شوند. خانم وحید دستجردی را می بینم که چند دانش‌جو، ظاهراً رشته‌ی پزشکی یا رشته های مربوطه باید باشند، دورشان را گرفته‌اند و صحبت می‌کنند.

    * جز‌ء اخرین نفراتی هستیم که از پانل خارج می شویم آن هم با جملات «سریع‌تر سریع‌تر زود باشید خانم‌ها» دلیل این همه سرعت را وقتی میفهمم که جمعیت مشتاق!!! آقایان که می‌خواهند به سفره‌ها هجوم بیاورند ولی توسط چند نفر جلویشان گرفته شده، را می بینم. خدا را شکر می‌کنم. مسلماً زیر دست و پایشان له می شدیم اگر کمی دیرتر جنبیده بودیم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_229917.jpg

    * سر سه تا از سفره‌ها، خانم‌ها نشسته اند و دیگر جائی نیست؛ ما باید به طبقه‌ی بالا برویم.
    “آقا” ابتدای یکی از سفره‌ها نشسته اند و افطار می کنند.

    * طبقه‌ی بالا هم کامل سفره انداخته شده ، سر اخرین سفره می‌نشینم. گرم است هوا و فن‌ها اصلاً کفایت نمی‌کنند.

    اولین‌بار بود که مهمان سفره‌ی افطار بیت بودم. الحمدلله. خدا را شکر.


    بیانات عکس صوت فیلم دیدار