داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چهارده سال

    شد چهارده سال که نیستی حاج‌رضوان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۵ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    سوپ کاهو

    پارسال که کرونا گرفتم، خواهر جان این سوپ رو با یکسری تجویزات دیگه بهم یاد داد.
    “سوپ کاهو آخه؟”
    این اولین برخورد من تو ذهنم، وقتی پیام خواهرم رو خوندم بود. روزهای اول هم درستش نکردم. گفتم آخه کاهو و برنج چه سوپی میشه، اونم تو بی‌اشتهایی مریضی.

    ولی بالاخره درستش کردم و اولین قاشق رو که با اکراه تو دهنم گذاشتم، گفتم “وووووووه چه خوشمزه است”

    گفتم این روزها که متاسفانه آمار داره میره بالا، اینجا بذارمش. البته یادمه برای بیماری که تب بالا داشت خوب بود. ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه خوردنش کلا.

    ✍️ #سوپ_کاهو
    🔺برنج یک پیمانه
    🔺آب ۵ لیوان
    🔺کاهو خرد شده ۵ قاشق غذاخوری
    🔺روغن زیتون یک قاشق غذاخوری
    🔺نمک و زردچوبه به مقدار کم

    🍲پس از پختن به مدت سه روز میتوان نگهداری کرد.
    مقدار مصرف: یک پیاله هر هشت ساعت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۸ ق.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    تجربه‌ی نقد

    دبیرستانی بودم. رشته‌ی معارف. در واقع همان علوم‌انسانی با چندین و چند کتاب اضافه که از سال اول دبیرستان باید می‌خواندیم تا خودِ اردیبهشتِ سال کنکور. آخر هم دو کتابش در کنکور برایمان می‌آمد، اضافه بر سوالات علوم‌انسانی؛ عدل شهید مطهری و تبصره‌المتعلمینِ علامه‌حلی.

    روزی پدرم در آشپزخانه وضو می‌گرفتند؛ دیدم بعد شستن صورت، دستشان را کامل زیر شیرآب گرفتند و بعد با دست دیگر روی آن کشیدند. گفتم “بابا اشتباه وضو می‌گیرید، باید با دست دیگه‌تون آب بریزید رو این دست، نه که دستو ببرید زیر شیرآب”
    به چه‌کسی تذکر دادم؟ پدرم! مردی که دروس حوزه را تا سطح دکترا خوانده بود و سال‌ها امام‌جماعت و قاضی و درسِ دین خوانده بود؛ و من که بودم؟ دخترکی نوجوان که تازه چهار کتاب فقه و عربی خوانده و گمان می‌کند علامه‌ی دهر است و هنوز آنقدر نخوانده که نمی‌داند حتی همان زیرآب بردن کافی است و احتیاجی به کشیدن با دست دیگر نیست، چه برسد به ریختن آب با دست دیگر.

    الغرض؛
    این روزها بعضی نقدها و شکایت‌ها را که می‌خوانم و می‌بینم یاد آنروز می‌افتم و نقد اشتباهم به پدری که از من خیلی بیشتر بلد بود ولی منِ باد کرده، گمان می‌کردم حرف و تصور من درست است! نه پدرِ باتجربه‌ی عالمم.

    پ‌ن: بابا چه گفتند؟ خندیدند و گفتند “اینطوری هم درسته”

    آه بابای مهربانم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۸ ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۲)

    صفحات فروش را دنبال نکنیم

    روسری را سفارش میدهم؛ در اینستاگرام. صفحه‌ی اینستای فروشنده را از طریق معرفی یکی از دوستانم شناختم. دنبالش کردم و سر فرصت پست‌ها و استوری‌هایش را دیدم. روسری را سفارش دادم. روسری که رسید و به صفحه‌اش پیام رسیدنش را دادم، صفحه را آنفالو کردم. انگار خریدم را کرده و از مغازه‌شان بیرون رفته باشم.

    قبلترها هروقت احتیاج به خرید چیزی داشتم بازار یا مرکز خرید می‌رفتم و خریدهای مورد نیازم را تهیه میکردم. آن وسط‌ها، موقع چرخیدن در بین مغازه‌های رنگارنگ، ممکن بود چشمم جنسی را ببیند که احتیاجی به آن نداشتم ولی چون خوشم آمده بود، می‌خریدمش؛ کم پیش می‌آمد البته. چون در ماه نهایت یکبار به بازار میرفتم.

    این روزها نیازی به بازار رفتن نداریم بلکه بازار به خانه ما آمده و هر لحظه و هر ساعت انواع پوشاک، وسائل خانه و آشپزخانه، انواع خوراکی‌ها در جلوی چشمانمام رژه میروند. هربار که گوشی دست می‌گیریم و اینستا را باز می‌کنیم، انگار پا به همان مغازه‌های رنگارنگ گذاشته‌ایم که هزار وسیله‌ی جدید آورده‌اند و برای خرید ما را دعوت می‌کنند. همان وسیله‌هایی که اکثرا احتیاجی به آنها نداریم ولی طرح جدید یا رنگ و شکلشان، ترغیبمان میکنند به خرید. خریدِ بدون نیاز. وای از روزی که تخفیف و جشنواره و مسابقه‌ای داشته باشند. انگار در مسابقه‌ای شرکت کرده باشیم و نباید از بقیه جا بمانیم. بدون نگاه کردن به کمد و کابینت، سفارش می‌دهیم.

    تصور کنید شما هر روز چندین ساعت بین مغازه‌های مختلف خیابان و بازار راه بروید و مدام جنس‌ها و وسیله‌های مختلف را نگاه و قیمت کنید. گاه بخرید و گاه حسرت بخورید و آه بکشید. حتی اگر به آن وسیله احتیاجی نداشته باشید، اما چون نمی‌توانید آن را بخاطر مسائل مالی بخرید، آه میکشید و ناراحت میشوید.

    قبلترها اگر نیاز ضروری به خرید نداشتید یا از لحاظ روحی به بازارگردی احتیاج نداشتید، به بازار میرفتید و وقتتان را میگذراندید؟ چاره در این زمانه و مجازی شدن اکثر وجوه زندگی همین بازار نرفتن است! بازار مجازی نرفتن. اینکه چندین صفحه مختلف فروش را دنبال می‌کنیم و روزی چندین پست از وسایل جدید و زیبا جلوی چشممان رژه می‌روند و ما بدون نیاز واقعی داشتن به خیلی‌هایشان مجذوب آنها می‌شویم، جز ایجاد نیاز کاذب یا تشویق به خرید بدون نیاز، سود دیگری برایمان دارد؟

    برای خودم به این نتیجه رسیدم که دنبال کردن صفحات فروش، خصوصا صفحات پوشاک و ظروف آشپزخانه، ترغیب به خریدم می‌کنند و باید با خودم کلنجار بروم که فلان وسیله را نیازی ندارم و خریدش مصداق اسراف در مال است تا دایرکت را ببندم و سفارش ندهم. پس چاره را در این دیدم که به بازار نروم، یعنی صفحات فروش را دنبال نکنم.

    در بخش سیو، پوشه‌ای ساخته‌ام به اسم بازار. یکی از پست‌های صفحات فروش و برندهایی که میشناسم و از آنها خرید میکنم را سیو کرده‌ام تا گمشان نکنم. هروقت احتیاجی به وسیله‌ای داشتم، پوشه را باز میکنم و در بین صفحات میچرخم و خریدم را میکنم. انگار به بازار رفته باشم و بعد از خرید به خانه برمیگردم! بعضی از صفحات که غیر از خرید، میخواهم از جهت تعداد دنبال‌کننده حمایتشان کنم را نیز استوری و پست‌شان را بی‌صدا (میوت) کرده ام.

    به نظرتان با این روش، بهتر نمی‌توانیم هم در زمان و هم در هزینه زندگی، برنامه‌ریزی و صرفه‌جویی کنیم؟

    این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشته‌ام

    میرزاقاسمی

    خیلی شبیه املته؛ قبول دارید؟
    میرزا رو میگم، میرزاقاسمی.

    شاید یه روزی یه خانمی حوصله‌اش از املت سراومده و با خودش گفته: “چهار تا تخم‌مرغ و گوجه غذای خوشمزه‌ایه ولی تکراریه، چه کنم چه نکنم؟ چی اضافه کنم، چی کم کنم؟”
    بعد نشسته هی طعم جدید کم و زیاد کرده.
    یکبار کدو زده، یکبار سیب‌زمینی، یکبار ارده، یکبار بادمجون. یهوو گفته “ووووووو خودشه، ایول، عجب مزه‌ای شد!” و بعد چند تا سیر هم بهش اضافه کرده.
    یکبار دیگه که ماهی کباب میکرده، با خودش گفته اون غذا جدیده، اگه بادمجوناش رو کباب کنم، بهتر نمیشه؟ پس‌فرداش که دوباره غذا جدیده رو خواسته تست کنه اول بادمجوناش رو کبابی میکنه، بعد پوستشون رو میگیره، بعد ریزشون میکنه. بعد گوجه‌ها و سیرها رو ریز میکنه و با هم میذاره بپزن. آبش که گرفته شد، بادمجون رو بهشون اضافه میکنه و بعد هم ادویه و آخر هم دو تا تخم‌مرغ میشکنه و هم میزنه. غذاش که آماده میشده، احتمالا زیرلب گفته رنگو ببین. بعد هم شوهرشو صدا میکنه و میگه “های میرزا، بیا شام آماده است. میرزا، آهای، میرزاقاسمی; بیا غذا از دهن افتاد”

    شما، روشی غیر این خانمه #میرزا_قاسمی رو درست می‌کنید؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۶ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    موش‌ها و آدم‌ها
    همین الان تمومش کردم و گسی پایانش هنوز همراهمه، گسیِ تلخ
    انتظار یه پایانِ غیرشیرین رو داشتم ولی در این حد تلخ، نه
    شخصیت‌پردازی و تصویرسازی نویسنده، عالی بود. وقتی داستان رو دنبال میکردم، انگار فیلم سینمایی دارم میبینم و ذهنم فضا و آدمها و تیپشون رو کامل تصور میکرد

    یک ستاره چرا کم دادم؟ بخاطر پایان خیلی تلخش، کاش بدبختی و تنهایی آدم رو یک‌کم یواش‌تر تو صورتمون میکوبید جناب استاین‌بک

    من نسخه صوتی گوش دادم. خوانش خیلی خوبی داشت و گوینده برای هر شخصیت،با لحن خاصی میخوند. و گمونم نسخه بدون‌سانسور بود.
    این نکته رو هم باید بگم که داستان با آموزه‌های دینی و رفتار انسانی جور نیست. صرف یک داستان و قصه دوستش داشتم وگرنه جای نقدر بسیار دارد.

    منتشر شده در گودریدزم

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۸ ق.ظ روز ۱۰ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    مجازات در بابل قدیم

    مجازات، در ابتدای کار، مبتنی بر اصل «قصاص به مثل» بود. اگر کسی دندان مرد آزاد شریفی را می‌شکست، یا چشم او را کور می کرد، یا اندامی از او را عیبناک می‌ساخت، همان گزند را به وی می‌رساندند.
    هر گاه خانه‌ای فرو می‌ریخت و مالک خانه کشته میشد، معمار یا سازنده آن محکوم به مرگ بود؛ اگر در نتیجه ویرانی خانه، پسر صاحبخانه می‌مرد، پسر معمار یا سازنده آن را می‌کشتند؛ اگر کسی دختری را میزد و می‌کشت، به خودش کاری نداشتند، بلکه دخترش را به قتل می‌رسانیدند.

    رفته رفته، این کیفرهای عینی از میان رفت و توان مالی جای آن را گرفت؛ به جای کیفر جسمی، فدیه و غرامت مالی می‌گرفتند که پس از آن، تنها کیفری که قانون آن را جایز میشمرد همان تاوان و دیه بود. مثلا تاوان کور کردن چشم مرد عادی شصت «شکل» نقره بود، و برای بنده نصف این مقدار.
    مجازات از نوع بزه، با وضع اجتماعی شخص بزهکار و آن کس که بزه در حق وی اتفاق افتاده، نیز ارتباط داشت. اگر شخصی از طبقه اشراف جرمی را مرتکب میشد، مجازاتش شدیدتر از مجازاتی بود که برای همین جرم در حق یکی از مردم عادی روا می‌داشتند؛ از طرف دیگر هرگاه جنایت نسبت به طبقه اشراف صورت می‌گرفت، مجرم به سختی کیفر میدید.

    اگر یکی از مردم بازاری، دیگری از طبقه خود را کتک میزد، ده شکل نقره باید می‌پرداخت ولی اگر همین جنحه را در حق مرد صاحب عنوان یا توانگری انجام داده بود، بایستی هفت برابر این مبلغ غرامت میداد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۴ ب.ظ روز ۰۹ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)