قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دو ماه و نیم گذشت…

    زنگ زدم مامانم.
    حالشون رو پرسیدم.
    اومدم بگم بابا چطورن؟

    یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۶ ب.ظ روز ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    عماد مغنیه‌ی نوجوان

    عماد مغنیه‌ی نوجوان ❤️💛
    نوه‌ی شهید عماد مغنیه
    امروز در‏ تجمع مردم لبنان برای حمایت از فلسطین حضور داشته.
    خبرنگار ازش میپرسه: تو کوچیکی، اومدی اینجا چیکار؟
    عماد میگه: اومدم برم لب مرز و برم فلسطین.
    خبرنگار: اونجا پر از سربازه، سیم‌خارداره.
    عماد: میدونم برای من سخت نیست، پدربزرگم از بیروت تا اینجا رو ازاد کرد‌. من هم اومدم بقیشو ازاد کنم.
    خبرنگار: پدربزرگت کیه؟
    عماد: عماد مغنیه
    خبرنگار: اسم خودت چیه؟
    عماد: عماد مغنیه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۴ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    درباره فعالیت مجازی درباره فلسطین

    شاید شما هم شنیده باشید که “فلسطینی‌ها از ایرانی‌ها متنفرند” و بعد برایتان سوال شده باشد “چرا”

    جنگ رسانه‌ای این روزها گاهی قوی‌تر از جنگ نظامی است. در تمام این سالها همانقدر که بین ما ایرانی‌ها، تبلیغات ضدفلسطینی‌ کردند، بین آنها هم تبلیغات ضدایرانی‌ بوده است. ( از خطاهای آشکار و واقعی این‌ور و آن ور بگذریم) همین تبلیغات باعث شد برخی از ما نسبت به مساله فلسطین سرد شویم.

    یا برخی‌مان فکر کردیم مساله فلسطین برای جمهوری اسلامی است و چون از نظام کشورمان خوشمان نمی‌آمد، نسبت به فلسطین بی‌تفاوت شدیم. در صورتیکه مساله‌ی فلسطین یک موضوع انسانی است و انسان‌های آزادی‌خواه در کل دنیا از آن حمایت می‌کنند. (چراییش جای مطرح شدن در این پست ندارد)

    مساله‌ی قبله‌گاه اول و سومین مکان مقدس برای مسلمان‌ها بودن نیز مساله‌ی اصلی دیگری برای ماست که باعث می‌شود برای حفظ آن تلاش کنیم.

    مبارزه کردن هم که قطعا می‌دانید فقط سلاح به دست گرفتن نیست. همین جنگ رسانه‌ای و انتشار اخبار، خودش یک مبارزه است. چه اگر نبود، برای یک عکس و متن اکانت بسته و محدود نمیشد. بگذریم.

    این یک هفته، اکانت‌های مختلفی سعی کردند به پوشش موضوع فلسطین بپردازند. یک مساله‌ی مهم در فعالیت مجازی برای فلسطین، دیده شدن است. غیر از آنکه دنبال‌کننده‌های خودتان پست‌هایتان را ببینند، اگر فلسطینی‌ها نیز پست‌هایتان را ببینند، شما یک قدم برای درست شدن دیدگاه آنها برداشته‌اید. شما به یک کاربر مثل خودتان نشان دادید ایرانی‌ها هم حامی‌شان هستند. دشمنشان نیستند. فکر می‌کنید کار کوچکی است؟ ابدا
    حالا برای آنکه دیده‌شوید چه باید کنید؟ عکس‌های این پست را ورق بزنید، چند مورد که کمکتان کند را نوشته‌ام.

    سرزمین مقدس

    ‏من واقعا دوست دارم سرزمین مقدس (قدس) رو از نزدیک ببینم. جدای از بعد مذهبی، یکی از تاریخی‌ترین و پررمز و رازترین مکان‌های زمینه.
    کاش بیاد یه روزی که ما هم بتونیم سفر کنیم به این سرزمین.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ روز ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۱)

    تنها در سامسون
    یکی از شبکه‌های تلویزیون، شب قدر یک دختر جوونی رو آورده بود که درباره‌ی تجربه‌ی هم‌خونه بودنش با یک عضو دماغش در خوابگاهی در ترکیه میگفت.
    برنامه رو از اواسطش دیدم و انتهای برنامه هم بخاطر تموم شدن زمان، حرفهای دخترک نیمه‌تمام ماند. همون موقع اسم کتابی که گفت خاطراتم رو نوشتم سرچ کردم و امروز بعد سحر شروع کردم به خوندن و یک ساعته کل کتاب رو خوندم
    عجیب بود و هولناک
    دختر جوون ایرانی که برای درس خوندن به ترکیه میره و تو خوابگاه با یک دختر سرتاپامشکی‌پوش و پوشیده زده هم‌خونه میشه و بعد یک مدت متوجه میشه شی‌ما، هم‌خونه‌اش، عضو داعشه
    حتی پرچم سیاه داعش به دیوار زده
    راوی یک دختر ایرانی شیعه که در اون شهر کاملا غریب و تنهاست، موقعیت هولناکیه، موافقید؟

    لینک گودریدز کتاب

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۳ ب.ظ روز ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    همدیگر را درک کنیم

    برگه‌ی سفیدِ کادربندی شده را بین‌شان پخش می‌کردم؛ می‌خواستم دور از هم بنشینند. اطمینان میدادم نه امتحانی است، نه نمره‌ای و نه هیچ ارزشیابی؛ فقط و فقط قرار است هرکس هرآنچه می‌شنود بکشد. می‌خواستم هیچکس با دیگری و حتی با من صحبتی نکند، سوالی نپرسد. خودم هر جمله را، دوبار یا حتی سه بار تکرار خواهم کرد.
    آنگاه شروع می‌کردم.
    تصویر کارتونی و ساده‌ی تلویزیونی که برای خود ذخیره کرده بودم را، توصیف میکردم و می‌خواستم آنچه از توصیف من می‌شنوند بر کاغذِ سفید جلویِ رویشان بکشند.

    “یک مستطیل بزرگ بکشید. داخل مستطیل با فاصله‌ی نیم متر یک مستطیل دیگر بکشید. حالا داخل مستطیل دوم سمت راستش یک مستطیل عمودی بکشید با عرض حدود پنج شش سانت. حالا …”

    و همینطور تا آخر تصویر را برایشان شرح میدادم؛ با اندازه، موقعیت، شکل هندسی.
    توصیفات که تمام میشد، می‌خواستم برگه‌هایشان را وسط بگذارند و همگی مال بقیه را ببینند. نتیجه خیلی جالب بود.

    ⬅️ توصیف واحد از دهانِ یک شخص واحد، ولی برداشت‌ها و تصاویر متفاوت.

    برایشان می‌گفتم که تمامِ مسیرِ زندگی‌ای که در پیش دارند، همین نقاشی است؛ همین تفاوت‌ها، همین برداشت‌های مختلف.
    خیلی وقت‌ها از یک حرف واحد، من مفهومی را میفهمم و دیگری مفهوم دیگری را. آدم‌ها با هم فرق دارند، ادراک‌شان، فهم‌شان، آگاهی‌شان؛ بخاطر شرایط متفاوتی که داشته‌اند فرق دارد.
    می‌گفتم در هر موقعیتی که قرار گرفتید، تصور کنید طرف مقابل در چه شرایطی است؟ شرایطش مثل شماست؟ عقایدش، تفکرش، تربیتش، اخلاقش، رفتارش مثل شماست؟ قطعا نیست. چون آدمها متفاوت خلق شده‌اند. ممکن است از یک حرف واحد، برداشت‌های متفاوتی داشته باشند و الزاما تفکرشان مثل منِ نوعی نباشد.
    این را یادتان بماند، در همه‌ی موقعیت‌های زندگی. آنگاه زندگی برایتان قابل تحمل‌تر میشود.

    اینها را به دانش‌آموزانم می‌گفتم، گفتم اینجا هم بنویسم؛ شاید کمک کند که زندگی برای شما هم قابل تحمل‌تر شود؛ زیباتر شود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۳ ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    دو ماه گذشت

    ‏انگار
    وقتی زمان میگذرد،
    غم ته‌نشین میشود
    و سنگین‌تر…

    دو ماه شد که
    رفتی بابا

    امروز، پُرم از حس‌های متفاوت از غم
    کل وجودم را غمِ دوماهه‌ی رفتن بابا پر کرده و از طرف دیگر تبریکاتِ روز معلمی که امسال نداشتمش، می‌آید و قلبم را چنگ میزند.

    [آه آدمیزاد، چقدر ضعیف و بیچاره‌ای]


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۸ ب.ظ روز ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)