قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حسین ابن علیِ ما


    آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانه‌ی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا می‌گذرد، می‌گویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
    از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
    ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمه‌ی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدسته‌های کاشی مشکی‌دار را مقابلم تصور می‌کردم. از جانِ دل می‌خواستم سیصد و سیزده بار قسم‌شان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
    نمی‌دانم قسم چندم بودم که زمزمه‌ی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لب‌های بابا بود. لب‌های بابا بود که داشت تکان می‌خورد و همراه با من ذکر را تکرار می‌کرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشوره‌ی دلم را به خیالِ ضریح‌شان گره زدم.
    ‌‌
    حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کرب‌ش، گرفتاری‌اش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ ان‌شاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیه‌السلام و برادر بزرگوارشان باشد.

    آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیه‌السلام
    میلادتان بر ما مبارک
    الحمدلله که محب شماییم
    الحمدلله که شما را داریم
    الحمدلله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۶ ب.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

    “دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
    می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
    هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

    بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
    هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
    یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
    در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

    اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


    ‌‌



    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۰ ب.ظ روز ۲۵ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    بدون عنوان

    دارم سعی میکنم خودمو با کار مشغول کنم که ثانیه به ثانیه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته پیش جلو چشام نیاد…
    الان رفتم تو اتاق، بهشون سوپ دادم
    الان رفتم، آب سیب دادم
    الان بهشون گفتم چیزی میخواین؟
    الان پاشون رو جا به جا کردم.
    الان دیدم دستاشون داره می لرزه
    الان چشماشون خیره شد بهم
    الان چشماشون سقف و آسمون رو نگاه میکرد و مثل اینکه دنبال چیزی هستن، می‌چرخید
    الان دستشون رو گرفتم تو دستم
    الان رفتم به پرستارهای احمق گفتم حالشون بده
    الان منو از اتاق بیرون کردن
    الان
    الان
    الان

    کاش ساعت دو تا چهارِ دوازده اسفند ۹۹ رو هیچ‌وقت نمی‌دیدم.

    بابا جانم منو ببخش
    بابا جانم حلالم کن
    بابا … بابا … بابا 😭😭😭😭


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۵ ب.ظ روز ۱۹ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

    ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

    “سیدحسین ابن سیدعلی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۹ ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    خداحافظ ب‌ا‌ب‌ا

    سلام عمه جان
    سلام اسوه‌ی صبر
    سلام خواهر حسین علیه‌السلام

    می‌دانید، من امروز بالای سر بابا بودم؛ دستشان در دستم بود که یکدفعه …
    عمه جان
    من امروز سعی کردم قوی باشم. سعی کردم بر مصیبت صبر کنم. مدام ذکر “رضابرضاک تسلیما لقضائک” گفتم؛ اما قوی بودن خیلی سخت است عمه جان؛ خیلی
    خودم و پدر و مادرم به فدایتان، شما چطور آنقدر قوی بودید؟ چطور توانستید بعد از آن مصیبت‌ها که مصیبت ما در برابر کوهِ بزرگی‌شان، کاهی بیش نیست، آنقدر صبور و قوی باشید.
    غم چندین عزیز ببینید، اسارت بکشید، یتیم‌داری کنید و حتی بروید خطبه بخوانید؟ آن هم چنان خطبه‌ای؟
    یا الله، یا الله
    لا یوم کیومک یا اباعبدالله

    عمه جان، عمه جان، عمه جان
    مال و جانم فدای شما و پدرانم
    پدرم را امشب به شما می‌سپارم. امید دارم مُحب‌تان و یکی از نوادگانِ برادرتان مهمان خانِ کرم خاندان‌تان باشد.

    الحمدلله که شیعه‌تان هستیم.
    الحمدلله که شما را داریم.
    الحمدلله که حسین علیه‌السلام را داریم.
    الحمدلله

    رضا برضاک، تسلیما بقضائک

    نیمه‌شب ۱۳ دوازده ۹۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۲۲ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    آدمهایم ۲

    باورش داشتم. هرچه برایم می‌گفت را، باور می‌کردم. چه توقعی دارید از دخترکِ هشت ساله؟!

    دوم دبستان بودم. هم‌شاگردی جدیدی به کلاسمان اضافه شده بود. خانه‌شان برخلافِ اکثریت ما، اطراف مدرسه نبود و از راهی دورتر می‌آمد. کمی عجیب بود. خاطرات محوی یادم مانده. مثلا یکبار پوست‌های سختِ کرم رنگ پسته را هم قرچ قروچ‌کنان گاز زد و خورد. حرف‌های عجیبی می‌زد و برای من که دنیای اطرافم یکدست بود، پدیده‌ی جالبی بود.

    یکبار تعریف کرد که نزدیک خانه‌شان جسد مرد جوانی پیدا شده. بچه‌های محل تیغ‌های گل رز را کنده‌ بودند و به طرف جسد پرت می‌کردند. آنقدر دردناک و عجیب بود قصه‌اش که بعد از بیست و شش سال انگار همین یک ساعت پیش برایم تعریف کرده است.

    با اینکه حرف‌هایش عجیب بود ولی همه‌شان را باور می‌کردم. دلیلی نمی‌دیدم که دروغ بگوید. حتی وقتی با آب و تاب حرف‌های شنیده را برای مادر و خواهرم تعریف کردم و آنها گفتند باور نکن اینها را، جلویشان درآمدم که “نه! دوستم دروغ نمی‌گوید. واقعا اینها را دیده.”
    چه توقعی دارید از دخترک هشت ساله؟

    آدم‌ها… آدم‌ها … آه، آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ روز ۰۴ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    آدم‌هایم ۱

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شده… لحن کلامش و حالتِ دستوری و بدونِ محبت‌ش هنوز در گوشم و در جانم زنده است.

    پنج نفر بودیم؛ پنج بچه‌ی شش ساله.
    مادرهایمان همسایه و دوست بودند. با هم قرار گذاشته بودند؛ قرار برای برگرداندن طفلک‌های شش ساله‌شان از مهدکودک. برنامه‌شان اینطور بود که هر روز هفته، یکی‌شان بیاید و طفلک خودش و چهار طفلک دیگر را از مهد بگیرد و به خانه‌شان برساند.

    آنروز مادرِحسین مرا فراموش کرد. چرایش را نمی‌دانم. فقط یادم است حسین و رقیه و مجید و آن یکی حسین رفتند و من ماندم. روی صندلی‌های رنگارنگ مهد که سردترین و سخت‌ترین صندلی‌ها شده بودند برایم، ماندم. چون مادرِ حسین نامم را نگفته بود، اجازه خروج به من ندادند. بگذریم… اینها مقدمه بود، برای رسیدن به صدا. صدایِ ماندگارِ در قلبم.

    روی صندلی‌ها نشسته بودم و بغضم را می‌خوردم. سعی می‌کردم نشان ندهم چقدر ناراحتم و چقدر از مادرِ حسین متنفر شده‌ام که آمد؛ صدایش آمد. بلند گفت “بچه‌ها بیاین ناهار” و من، منِ شش‌ساله‌ی بغض‌کرده‌ی جامانده، که به جای اینکه کنار مادرم سر سفره ناهار باشم، روی صندلیِ مهد منتظر آمدنش بودم و قلبم مثل گنجشک میزد، نیز بلند شدم. همراهِ بچه‌هایی که هر روز تا بعدازظهر در مهد بودند تا پدرومادرِ شاغل‌شان دنبال‌شان بروند، به سمت غذاخوری‌شان رفتم که شنیدمش…
    ‌صدایی که نفهمید تا سال‌ها در قلب و روحِ فاطمه‌ی شش ساله، می‌ماند و نمی‌رود. حک می‌شود؛ نه با لذت و حالِ خوش؛ با درد، با رنج، با ملال. باغمِ دخترکی شش ساله… ” تو نه؛ تو بشین همون‌جا. تا مامانت بیاد”

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شد.

    آدم‌ها… آدم‌ها… آه، آدم‌هایِ زندگی‌ام…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)