قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فیلم از یاد رفته

    آی‌ام‌دی‌بی رو باز کردم.
    دنبال یه فیلم می‌گشتم.
    مجبور شدم پوشه‌ای که سه سال پیش درست کرده بودم تا فیلم‌هایی که اون سال دیده بودم رو جمع کنم، باز کنم.
    نصف بیشتر فیلم‌ها رو، یادم نبود که دیدم! حتی موضوعشون هم یادم نبود.
    فیلم یا باید خیلی عالی باشه که در ذهنم بمونه یا خیلی افتضاح!
    فیلم متوسط، بعد چندوقت از ذهنم پاک میشه یا با فیلم‌های متوسط دیگه مخلوط میشه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۴۱ ب.ظ روز ۳۰ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    بفرمائید کتاب صوتی

    کتاب برای من، کتاب کاغذی بود فقط. بیشترین خرج هرسالم، خرید کتاب بود از نوع کاغذی‌اش. اصلا نمی‌توانستم با کتاب الکترونیکی ارتباط برقرار کنم و برایم عجیب بود همسرم چطور روی لپ‌تاپش کتاب می‌خواند.
    گمانم یک سال پیش بود که اکانت طاقچه دخترخواهرم را گرفتم تا سری به این اپلیکیشن بزنم. یعنی آنقدر ارتباطم را غیرممکن می‌دیدم که خودم اکانت جدیدی نزدم! ولی تخفیف پنجاه درصد بی‌نهایتش، قلقلکم داد و اشتراکش را خریدم.
    عیدنوروز هم خامِ تخفیف نوددرصدی فیدیبو شدم و آن را هم نصب کردم و کم‌کم شد آنچه “باید” میشد و کتاب_الکترونیک پایش را به خوانش‌هایم باز کرد.
    اما این پست را نوشتم تا از دلدادگی‌ام به کتاب صوتی بگویم.
    ماجرا از همان تخفیف نود درصد شروع شد. چند رمانی که همیشه دوست داشتم بخوانمشان ولی حجم بالایی داشتند و حوصله‌ی خواندنشان را نداشتم، نسخه صوتی‌شان را به ثمن بخس خریدم؛ مثل دزیره، بلندی‌های_بادگیر، ربه‌کا؛ و تمام لحظاتی که به کار دیگری مشغول بودم ولی نیازی به تمرکز نداشتم را، با این کتاب‌های صوتی پر کردم.
    زمان کارهای خانه مثل
    آشپزی
    گردگیری
    جاروکشی
    ظرف شستن
    لباس پهن کردن
    و
    لحظات رفت و آمد با ماشین یا مترو
    و
    زمان‌های استراحت و بازی با موبایل
    و لحظات قبل خواب

    همه و همه با گوش دادن به کتاب صوتی که قابلیت تندتر کردن خوانش نیز داشت، می‌گذشت و من هر روز عاشق‌تر و معتادتر میشدم. آنقدر که من پیش از تو که جزو کتاب‌هایی بود که هیچ‌وقت نمی‌خواستم بخوانمش، صوتی‌اش را خریدم و گوش دادم.

    القصه خواستم شما را هم تشویق کنم که چنین زمان‌هایی را با کتاب صوتی پر کنید. شاید شما هم عاشق شوید!
    البته این را بگویم که من فقط کتاب‌های داستان را که نیاز به تفکر عمیق و دقت زیاد ندارند، در این زمان‌های پرت گوش می‌دهم. آن وسط اگر چند ثانیه‌ای را از دست داده‌ام، یا مجدد گوش داده‌ام یا رهایش کرده‌ام و با ادامه‌اش همراه شدم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۱۴ ب.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    میزبان همان منحوس

    بعد چند هفته رکود و افسردگی و رو هوا رفتن همه کارها و فعالیت‌ها، حالا دوباره زندگی رو دور تند افتاده، اون هم با همراهی یک مهمان ناخوانده!
    به هرحال شتری‌ه که در خونه همه می‌خوابه. در خونه ما هم فعلا خوابیده، من هنوز راهش ندادم! امیدوارم بتونم از همون دم در پشیمونش کنم و برگرده.

    دعا کنیم برای هم🌸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۹ ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    سلام بر محمدِامین

    شما نوزاد بودید؛ شهرتان خشکسالی و قحطی شده بود. پدربزرگتان قنداق‌تان را برداشت و رو به آسمان کرد و از خدای یگانه خواست به برکت وجود شما، خشکسالی را از مکه رفع کند. باران آمد. خشکسالی رفت.
    ما، عبدالمطلب نیستیم، درست؛ ولی شما، شمائید و خدای ما نیز، همان خدای یگانه‌ی عبدالمطلب است. پس قسمش می‌دهیم به وجود نازنین شما، به مولود امروز، به پسرِ عبدالله و آمنه که جانم فدایتان باد، که کمکمان کند؛ نجاتمان دهد از ویروس و خشکسالی! از درماندگی و بیماری.

    میلادتان مبارک عزیزِ ما؛ آقای ما؛ پدرِ ما🌸


    کاش دوباره حلاوت زیارت بارگاه‌تان نصیب‌مان شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    احوالیات آبان نود و نه

    نمی‌دونم چرا زندگی اینطوریه!

    گاهی اوقات انقدر کار میریزه رو سرت که اصلا وقت سر خاروندن نداری، گاهی هم همه فعالیت‌هات خاموش میشه یا به حالت تعلیق درمیاد!

    همین یک ماه پیش، نمیدونستم به کارهای مدرسه برسم؟ به کارهای کمپین کتاب برسم؟ به فراخوان‌های باشگاه برسم؟ به کارهای خونه برسم؟ حالا الان یکی دو هفته است هم مدرسه بخاطر تصمیم‌گیری‌های مسخره‌ی آموزش پرورش رو هواست و فعلا کلاس‌ها برگزار نمیشه، هم باشگاه بخاطر تغییر مدیریت تعطیله هم خودم حال و هوای درست حسابی ندارم و حتی حوصله‌ی کارهای خونه هم ندارم. از شبکه‌ها زده شدم، در حد چند ثانیه هرکدوم رو باز میکنم. یکعالمه گفتگو جواب داده نشده دارم که هر روز که میگذره عذاب وجدان جواب ندادن بهشون بیشتر میشه و از طرفی انگار مثل یه غول بزرگ هستند و جواب دادن بهشون ازم انرژی زیادی میگیره. خلاصه که اوضاع روحی و کاری و اعصابی داغونی دارم.

    عزمم رو جزم کردم که امروز به چت‌های نصفه نیمه جواب بدم تا بیشتر از این آدم‌ها ازم ناراحت نشدن! واقعا مثل قورت دادن قورباغه است برام! خیلی عجیبه. خیلی عجیبه

    روزهای سختی داره میگذره برای همه. از یک طرف فشار خیلی زیاد اقتصادی و از طرف دیگه کرونا و قرنطینه و محدودیت‌هایی که به وجود آورده و خبر فوت دوست و آشنا. من که فقط آخر هفته‌ها با اسنپ میرم خونه مامانم و شب با سیداحمد برمیگردم خونه. باقی ایام هفته تو خونه‌ام و روزها رو می‌گذرونم. تازه منی که با خونه و بیرون نرفتن هیچ‌وقت مشکلی نداشتم و اصطلاحا “ددری” نبودم.

    خدایا بهمون رحم کن. پناهی به جز تو نداریم حبیب ما


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۰ ق.ظ روز ۱۰ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)